طاق نصرت

 

 

 

 

 

 

 

   صحنه اول

 

 

 

 

 

 

 

     پيش از باز شدن پرده ، آهنگى شنيده می شود كه با باز شدن پرده اوج مى گيرد. باريكه ی نورى ، درختى خشكيده را كه فقط سه شاخه دارد، دو شاخه به موازات زمين و شاخه سوم در حقيقت ادامه ساقه است، در انتهاى صحنه روشن كرده. غروبگاه است. تمام صحنه در نورى نيمه تاريك ديده مى شود. عزت عمو برسر تخت كنار مغازه كورمحمد نشسته وآرام براى خود زمزمه مىكند.

عزت عمو:

      تا كی دل خسته در گمان بندم

     جورى كه كنم به اين و آن بندم

    بدها كه رسد ز من همى بر من  

    برگردن چرخ و بر زمان بندم

    وين لاشه خر ضعيف بد ره را

    اندر دم رفته كاروان بندم؟

    (بازيگران در تاريك روشن محو صحنه ، وارد شده و به طرف درخت خشكيده ی انتهاى صحنه مى روند. مردى دست در بغل دو شاخه غربى شرقى كرده و درخت را بغل مى گيرد. مردى ديگر ساقه درخت را گرفته و چنان كمك مى كند كه گوئى درخت را مى خواباند. زنى كه روى زمين نشسته است درخت را از ايشان روى پاى خود گرفته نوازش مى كند. زنى كنار زن بر زمين نشسته زانو زده و درد مى برد و نوحه مى كند و با صدائى كه شنيده مى شود پيچ و تاب مى خورد.)

صدا: مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد

    كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد

(بازيگران از جا جهيده و دور درخت حلقه زده و با بر خاستن صدا سينه مىزنند و گرد مى گردند.)

صدا: از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش

     زده ام فالى و فرياد رسى مى آيد

    (بازيگران با صدا همراهى كرده و سينه زنان گرد درخت چرخ مى زنند.)

صدا: آهان ، آهان.

    (بازيگران با شدت تمام به سر و سينه مى زنند.)

صدا: همين، همين است.

   از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش 

   زده ام فالى و فرياد رسى مى آيد

  (بازيگران سر و سينه زنان با صدا همراهى كرده و كم كم از صحنه بيرون مىروند.)

صدا:( بيرون رفتن بازيگران را همراهى مى كند و تا خارج شدن كامل آنها ادامه مىدهد)

    خبر بلبل اين باغ مپرسيد كه من…

   (با بيرون رفتن بازيگران صداها قطع شده و صحنه روشن مى شود.)

صحنه: سه راهى كوچه ى باريك و درازى است كه از انتهاى صحنه شروع شده و به خيابان اصلى مى پيوندد. نبش كوچه و خيابان در سمت چپ ، مغازه كور محمد است. درهاى دو لنگه ارسى و روپوش فلزى. دو تخت آجرى در دو طرف آن. يكى سمت كوچه و يكی طرف خيابان. بعداز مغازه در كوچه ، درى با ديواری از خشت و گل. سمت راست كوچه ، ديوارى گلى با شيشه های شكسته و خارهائى كه بر سر آن كار گذاشته شده اند. درى كه از تخته کوبی ناهموار درست شده است. در به باغى باز مى شود. انتهاى كوچه به تپه هاى بيرون شهر ختم مىشود با تك درخت خشكى در انتهاى آن. جوئى از انتهاى كوچه تا سر خيابان رسيده و به جوى سيمانى خيابان وصل مى شود. سمت راست نبش باغ و خيابان ، تير برقى با سيمهاى شكم داده  و شل. چراغ برقى يك لنگه پا برسر تیر.)

عزت عمو:(روى تخت سمت كوچه نشسته و چرت مى زند. با هر چرت مى رود كه از تخت فرو افتاد. از خواب مى پرد و خود را نگاه مى دارد. سيگارش ميان دو انگتش دود شده و خاكستر آن در حال افتادن است.)

كور محمد:(پشت پيشخان ايستاده و با مژه هاى خود ورمى رود. هر از گاهى، مگسى را بر گردن يا سر خود با كف دست شكار مى كند.)

على بابا: غرغر كنان، بيل بر دوش از در باغ بيرون مى آيد.) كدام ولد زناى بى پدر و مادر…( از كف جو گل برداشته و مى كوشد جلو آب را ببند.) اين آب را هرز داده است. بگو آخر اين هم، آب پشت پدرتان است كه باعث زحمت مادرتان باشد. والله اگر آدم از نطفه ى پدر و مادر خودش باشد…

كور محمد:( از داخل مغازه) ما كه كسى را اينجا نديديم. حالا چى شده؟ بند چى را آب داده اند؟

على بابا: هم مانده كه تو شهادت بدهى. بند آب را شكسته اند. همه ی آب هرز رفت.

كور محمد:مگر ساعتتان تمام نشده؟ من فكر كردم خودت هرز داده اى.

على بابا: پدر بيامرز، آب انداز هفته پيش بود. حالا تا آب انداز بعدى اين جوبها بايد له له بزنند. اين آب اجاره اى موتور سر آسياب است. ربطى به مشاع ندارد كه من آنرا سربدهم.

كور محمد: مى گويم…

على بابا:( بى توجه به او مى كوشد جلو آب را ببندد.) اى به گور پدر…

كور محمد:(از در مغازه بيرون مى آيد.) تو كه انارستان و بادامستان را هفته پيش آب داده بودى.

على بابا: چه می دانم ، رفته انگور گيله درشت سلطانى آورده ، كه در اين خاك، به گور پدر پدر سوخته اش…

كور محمد:لابد مى خواهد شراب درست كند. تو دستت به حلال و حرام اينها…

على بابا:(هم چنان با بيل مى كوشد.) چه مى دانم، آخر عمرى به چه وزارياتى افتاده ايم.( مى كوشد.) اين…

عزت عمو: چى شده على بابا ؟ به واق واقت انداخته اند؟

على بابا: هيچى بابا، هيچى. اگر دنيا را آب ببرد ، تو چرتت را بزن.( بيل مى زند.) بد مصب…

عزت عمو:می ترسم سر اين ارباب نداشته ات پستان ننه ات را هم گاز بگيرى.

على بابا: هر كارى بكنم، از اين كه بتمرگم آنجا و چرت بزنم بهتراست.

عزت عمو: نه ، د ، حاليت نيست. پاچه اى كه تو از هر كس و ناكس مى گيرى، صد مرتبه ازبد بدتر است.

على بابا: ديگ به ديگ مى گويد روت سياه.

عزت عمو: نه ديگى مانده نه ديگدانى، نه سيخى نه سه پايه اى. ما همه به يك روز و حاليم. تا دسته به همه مان چپانده اند و به آن عادت كرده ايم.

 على بابا: آن پس كرده خودت است كه از بس پك به وافور زده اى خشكيده و درنمى آيد، وگر نه از روزى كه ريش و پشمت درآمد، يك قران و پينزار گيرت نيامد. كى به تو بد مفنگی مى گويد خرت به چند؟

عزت عمو: ببين على بابا، اگر كور و كر و خر نيستى ، آن روز را بخاطر دارى كه پشت وانت اربابت روى پهن ها ، آمدى  وسط ميدان نيوشت. ايستادى و داد زدى كارگر… يادت مى آيد؟ نه ترا بخدا ، تو بد مصب سگ استخوان خور يادت مى آيد؟

على بابا: آره ، خوبم يادم مى آيد. سر سياه زمستان بود. شما بهار خشك و بى بارانى را پشت سر گذاشته بوديد. تابستان را له له زده بوديد.آه در بساط نداشتيد. يك من لواش تو بساط هيچ كدامتان پيدا نمى شد. يك تنور در تمام نيوشت روشن نبود. بد كردم؟

عزت عمو: اگر براى كار آورده بوديد، نه! بخدا خوب هم بود. اما تو واربابت مارا براى نوكرى و امربرى ، حتى جاكشى آورده بوديد. به همين كور ممد جان خودت نگاه كن. ده ، دوازده بيشتر نداشت، چشم داشت اين ( با دستش نشان مى دهد.) هوا، پسرك پريد پشت وانت، عرش را سير مى كرد.او گناهش فقط سوار شدن وانت بود و بس.

كور محمد:( به كنار او سر تخت مى رود.) تو چه خوب يادت مانده ، مثل اين كه صد سال پيش بود. باورم نمى شود، خود من بودم يا خواب ديده ام. اما تو چه خوب يادت مانده.آره من چشم داشتم ، مى توانستم مثل همه ببينم…

عزت عمو: چقدر آبجى معصومه گريه كرد و دست به دامن شد كه او را با خودت نبر.

كور محمد: مثل اين كه به دلش برات شده بود.

على بابا: بابا هيچى نداشتند كه بخورند ، گفتم بيارمش اينجا يك لقمه مى اندازند پيشش.

كور محمد: ما زمستانهاى بدترهم ديده بوديم. حتى وقتى تو توى خانه بودى و اجاق ما روشن بود.

على بابا: بعد از سرمابرى دستم تنگ بود. نمى توانستم گرسنگى شما را ببينم.

كور محمد: ما زمستانهاى بدترى را هم پشت سر گذاشته بوديم و نمرده بوديم. تو هوائى شده بودى. هوا برت داشته بود. من چشم داشتم ، مى ديدم ، خوب هم مى ديدم.

عزت عمو: اگر كور ممد جان ده ، دوازده ساله بود ، من بيست و چند ساله بودم. اما خوب كسى چه مى دانست، شايد تقصير تو هم نبود. تو از كجا مى توانستى بفهمى؟ همان جور كه چشم و چار همه مان بسته بود.

على بابا: خدا شاهد است كه من بفكر شما بودم. گرسنه بوديد. داشتيد مى مرديد. فكر كردم كار خيرى بكنم.

كور محمد: كار خير كردى و چپاندى به ماتحت بچه ى يتيم.

على بابا: تو كور لعنتى چشمهايت را هم گذاشته اى و حيا نمى كنى.

عزت عمو: او چشمهايش را هم نگذاشته. من چرت نمی زنم تو بى خودى پارس نمى كنى. آنكس كه اين آتش را در خانه ى همه ى ما روشن كرده ، خوب مى داند چه مى كند.

كور محمد: عزت عمى، عمو عزت، يادت مى آيد ننه ام چقدر گريه كرد. خودش را انداخته بود روی پهن های کف وانت و جز جيگر مى زد. مرا بغل كرده بود و مى گفت: ننه ! تو خودت نرو.

عزت عمو: آره ننه تو و رباب من به يك روز بودند. رباب من. رباب حالا سه تا بچه دارد، مثل دسته ى گل. اما من… اما من رباب! سر اين تخت و سر آن تخت. تا كى توی له له یکی ازاين جوبهاى پر از لجن، دنيا را از كثافت خودم پاك كنم.

على بابا: خوب آمدى شهر تنه بكار مى دادى و براى خودت كاسبكارى ، صنعتكارى ، چيزى مى شدى. آخه مطربى هم شد كار. رقاصى هم شد صناعت؟

عزت عمو: من سازنده بودم.ساز توى دست من چهچهه مى زد. روح مردم توى پنجه هاى من مثل مرغ سركنده پرپر مى زد. من به تنهائى بيست هزار بيت از برداشتم.اگر رستم را نمى شناختم، با كوراغلو رفيق بودم.اگر اسفنديار را حفظ نبودم، قاچاق نبى را از بالا تا پائين يك نفس مى خواندم.اگر سياووش را نديده بودم، شاه اسماعيل را آب روان بودم. زمستان وتابستان، عروسى و عزا،  خانه ى مردم خانه ی من بود. خودشان برادر و رفيق من بودند. چه مى دانستم توى شهر، سازندگى يعنى مطربى، نوازنده يعنى عمله طرب. در ده اگر آخوند بالاى منبر يا توى مسجد مانده بود، من در خانه مردم بودم. كنار زن و بچه شان. من از آنها جدا نبودم و آنها از من. خوب يادت هست كه رباب چندتا خواستگار داشت. آنهم چه كسانى!اما تا من لب تر كردم خودش و خانواده اش…

كور محمد: تودرشهر هم ساز مى زدى و مردم هم سازت را مى خواستند.

عزت عمو: آره پسرم مى خواستند، فقط وقتى جنده بلند كرده بودند و از مستى سرپا بند نبودند.

كور محمد: مى رفتى قهوه خانه، آنجا كه از اين خبرها نبود.

على بابا: در شان ايشان نيست.

عزت عمو: درشان من كه هست هيچ ، از سرمن و خيلى بيشتر ازما هم زيادتر است.اما آنها هم عيب خودشان را دارند، سهراب كشى مى خواهند ، سياووش كشى مى خواهند.

على بابا: تو هم كه چنين هنرى ندارى.

عزت عمو: دارم ، هنوزم دارم.

كور محمد: پس چرا نرفتى؟

على بابا: تنبلى ، تن پرورى ، چشم به دست اين و آن داشتن.

عزت عمو: اين حرف دهن گشاد تو نيست. اين حرف ، حرف آن ديوس كون و شكم يكى اربابت است. يعنى صد بار به خودم گفته. تقصير تو هم نيست ، همه اش نجاست آن لقمه اى است كه پيشت مى اندازد. من روضه خوان نيستم. من عاشق فريادهاى حكيم طوسم. آنها مى خواهند گريه هاى پيرى شكسته و خسته را بشنوند، تا بدبختی هاى خوشان را پشتش پنهان كنند. اين بود كه من ماندم و شب چرانی هاى آقا مويد ، گردن كلفت هفت محله. او هم بقول خودش، براى آن كه حال كند مرا چزاند، چزاند و از دود و دمه ی دل و روح من كيف كرد.

على بابا: عالم آدم تقصير كارند. گناهكارند. بجز اين پسر پيغبر خدا كه حالاصبح و شبش شده يک رنگ.

عزت عمو: چرا. چرا، خود من هم به اندازه ى همه گناهكارم. تقصيركارم. بايد بود وقتى ديدم اين طورى است ، سرم را مى گذاشتم جاى پايم و فرار مى كردم.

على بابا: حالا هم دير نشده ( به ته كوچه اشاره مى كند.) از اين جا تا نيوشت، كه حالا به چشم تو شده بهشت ، يك صبح تا ظهر راه است.  آنجا چشمه مارى است و آن طرف تر تپه هاى درورك، كه حالا براى تو شده كوه طور. پايت را بلند كنى وسط ميدان نيوشتى.

عزت عمو: راست است. از اينجا تا نيوشت يك صبح تا ظهر راه است، اما از من تا نيوشت، از حالا تا صبح قیامت راه است. مرا در بخار شيره كشخانه ها و قحبه خانه ها، گم كرده اند. نه دروازه نيوشت مرا بجا مى آورد، نه قبرستان. حتى نه چشمه آب.

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه دوم

 

 

 

 

 

زهرا:(از در خانه بيرون آمده و بطرف مغاره كور محمد مى رود.) حرف از آب و آبادانى بود، خير باشد. خبر تازه اى شده؟

كور محمد: داشتيم چانه مى زديم.

على بابا: آن هم چانه يا مفت. حرفهاى كنار منقل.

عزت عمو: پدر بيامرز! باز كه برگشتى سر خانه اولت. مثل اينكه ياسين خوانده باشم.

على بابا: خدا هزار بار، با همين لحن پدر خودت را بيامرزد. تو سق مال كردن شيره را موعظه خيال كردى؟

زهرا: محمدآقا… من…

كور محمد: من از كى شده ام آقا كه خودم خبرندارم؟

زهرا: اختيار داريد آقا محمد ، شما برادر منى.

كورمحمد: لابد باز نسيه مى خواهى؟

زهرا: عبدالله ، شب كه برگردد …

كور محمد: او كون خودش صد جا گهى است.

على بابا: تو ننه سگ كور لعنتى، مواظب حرف زدنت هستى يا وقتى آن چاله معرفت را باز كنى ، اختيار از دستت درمى رود؟

عزت عمو: آره بابا، ممد جان! مواظب حرف زدنت باشى بهتر است.

كور محمد:( گوئى زهرا را در هوا مى جويد.) حالا چه فرمايش داشتيد؟

زهرا: (شرمنده) نيم كيلو پتله و دو تا سيب زمينى…

عزت عمو: كه بشود شام غريبان يك روز سگ جانی و خر كارى.

زهرا: بخدا راست مى گوئى عزت عمى ، از صبح الطلوع تا حالا يك بند شانه زده ام و موله كرده ام. ديگر چشم هام سو ندارد كه تار و پود را ببيند ، چه رسد به رنگ و نقشه.

كور محمد: راست مى گويد، مگر سر ظهرى گذاشت يك نفس اين چشمهاى مجروح روى هم بيايد.( بوى زهرا را نفس مى كشد.) اما باشد ، ما كه نه ، نداريم… ( به دكان مى رود.)

على بابا: ( با دلسوزى طورى كه محمد نشنود.) ذق ذق چشم نيست كه باباى تو را هفت لائى كرده. يك چيزى توى جانت سربلند كرده كه اگر كف پاى من بود، تا پتل پرت مى دويدم( لحن كلامش را عوض كرده و جدى جورى كه محمد بشنود.) او توى اتاق خودش كار مى كند و اصلن ربطى بتو ندارد.

كور محمد:( از داخل مغازه.) معلوم است كه توى اتاق خودش است و محل سگ هم بما نمى گذارد. او منتظر يك شازده است كه با اسب سفيدش به اين كوچه ى خاك و خل گرفته تاخت بزند و او را ترك زينش سوار كند و سر به صحرا بگذارد.

زهرا: تو هم چه حرفها مى زنى؟ آخرتابرادر بزرگترم عبدالله سر و سامانى پيدا نكند، من چطور مى توانم به اين فكرها باشم؟

على بابا: حساب دختر از پسر سوا است.  دختر مثل خيار خرم آباد است، تا يك آب بخورد و يك هوا، قد مى كشد مثل چنار.

كورمحمد: دختر سر وسينه اش كه بالا آمد، بايد تو خانه شوهر باشد. همين( چيزهائى را كه داخل پاكت گذاشته بيرون مى آورد.) والسلام.

عزت عمو:حكايت ما حاشيه نشينها ، حكايت شتر مرغ است ، بار نمى بريم، چون مرغيم. تخم نمى كنيم، چون شتريم. قدك و قبامان را بسته ايم توى بقچه ننه مان و كت و شلوار پوشيده ايم. اما خلق و خوى طويله هاى صد ساله را داريم.

كورمحمد:( هنوز پاكت را بدست دارد و سنگين و سبك مى كند.) از تو كه آبى گرم نمى شود، تو ديگر سنگ كه را بسينه مى زنى؟

عزت عمو: من سنگ هيچ پدر سوخته اى را به سينه نمى زنم. نه كافر نه مسلمان. حداقل از يل آباديها ياد بگيريم. آنها توى دهشان هم از بچه ها كار نمى كشند. ما توى شهر هم دست ازسر بچه هامان برنمى داريم.

كورمحمد:( با درنگ پاكت را به زهرا مى دهد، مى خواهد او را كنار خود داشته باشد) راستى ، آقا مويد پيغام داده كه شما بايد كرايه دو ماه عقب افتاده را با اين ماه بدهيد.

عزت عمو: آقا مويد هم فكر مى كند، زهرا بزرگ شده و بايد سر و سامانى بگيرد. او هم كه عادت دارد براى همه خوابهاى خوب ببيند.

زهرا: اين را كه صد دفعه تا حالا به عبدلله گفته است. پدر بيامرز شكم گنده براى ننه ام هم لقمه ای لايق ننه اش گرفته است.

كورمحمد: ديگى كه سهم ما توش نجوشد، كله سگ توش بجوشد.

عزت عمو: محمد جان مى گذارى ببينم چه خبر شده؟

على بابا: (بيل بى اراده از دستش رها شده و چپقش را بيرون مى آورد، قد و قامت زهرا را برانداز كرده و با دلسوزى به كور محمد نگاه مى كند و چپقش را روشن مى كند.) خوب ، عبدالله چه جواب داده؟

زهرا: چه می توانسته بگويد…؟ گفته ، اختيار ما دست برادر بزرگمان اسماعيل است.

عزت عمو: الهی كه دست آن برادر بزرگت به زمين گرم بخورد.

على بابا: چرا پشت سر غريب در غربت، ناله و نفرين مى كنى؟ خوبيت ندارد.

عزت عمو: آن نسناس بد كچل، هر وقت كه دندانش گرد مى شود به ياد اين فلكزده ها مى افتد. اينها هم با يك لب تر كردن او ، با يك پيغام خشك و خالى ، دار و ندارشان را بار مى كنند و دو دستى مى فرستند حضور مباركشان که بخورد و گوز نقلى بدهد.

 كورمحمد: آن بيچاره رفت پى درس و مشق كه خودش را از اين اشغالدونى بيرون بكشد.

عزت عمو: آخر چند سال؟ آخرتا كى؟ آلان چند سال است كه مفت مى خورد ومى خوابد؟ اگر پى درس و مشق بود ، حالا بايد بود علامه دهر شده باشد.

زهرا: دادام حالا يك سرهنگ است. دادام حالا رئيس شهربانى شده است.عزت عمو، اين چه حرفى است كه مى زنى؟ اسماعيل دادامم ، پول و نان چه قابلى ، ما سر و جانمان را پيشكش او مى كنيم. فداى حرف و قدمش می کنیم. حالا او يك سرهنگ ، يك رئيس شهربانى است.

عزت عمو: مى ترسم، دختر جان، لاف در غربت باشد و گوز در حضر باشد.

على بابا: حالا كجاى تو مى سوزد؟

عزت عمو: جائى كه بتو يكنفر نمى توانم شان بدهم. اگراين طورباشد كه اينها مى گويند ، بايد خيلى بى غيرت باشد كه آبجى فاطمه هنوز پشت تنور نانوائى نوحه سرائى بكند.عبدالله نوكرى رئيس پست و تلگراف و آقا مويد هم بفكر شوهر دادن زهرا بيفتد. 

زهرا: يك قرآن بده به آش. بالاخره يكى از همين روزها به كارهاش سر و صورتى مى دهد. وقتى كه وقتش باشد و ساعتش نحس نباشد ، برمى گردد و به همه كارها سر و سامان مى دهد.

على بابا: خدا را چه ديدی ببم ، خدا را چه ديدى؟

كورمحمد: مگر ما بدمان مى آيد يكى كه از خود ما است، از ده خود ما، برگردد و سر اين سه راهى واى چه كنم بايستد و داد بزند، آهاى كور ممد، اوهوى كور ممد جان ، آمدم برادر. وخيز دستت را بده بمن ، مى خواهم ببرمت امام رضا و خودم از آن حضرت شفاى عاجل برات بگيرم.

على بابا: خدا را چه ديدى پسرم ، خدا را چه ديدى؟

عزت عمو: آره، تو ( قوطى كوچكى از جيب بغل بيرون آورده و چيزى از بيرون مى كشد، تكه ای از آن بريده و كف دست خود گلوله مى كند. گلوله را بحلق انداخته و قوطى را دوباره با دقت بسته و به جيب بغل مى گذارد.) آنى ، توانى ، جهانى ، تپانى ته استكانى و آنرا نتركانى.( سيگارى از پشت گوش برداشته و آتش مى زند.) آره ببم خدا را چه ديدى؟ آره پسرم خدا را… يك وقت ديدى منم يك روز صبح خيلى زود از خواب بيدار شدم و ديدم ننه ام تو قاب در ايستاده، مى گويد” لنگ ظهر شد تا كى مى خوابى؟ امروز آب نوبه ی ما است و بايد بروى صحرا ” آره ببم خدا را چه ديدى؟ منم مثل جرقه از جا مى پرم و لپ هاى سرخ ننه ام را مى بوسم. بيل بر دوش تو كوچه باغ ها مى زنم زير آواز و سر جاليز هم رباب با سفره پيچ…آخ رباب، رباب… (سازش را از كنارش بر مى دارد و در آغوش مى گيرد.) آخ رباب…

زهرا: من بهتر است بروم ، چيزى براى شام دست و پا كنم.

على بابا: منم بايد بروم كرتها را سركشى كنم. بى خودى هم دهن به دهن اين نگذارم و آن چاله معرفت را باز نكنم.

عزت عمو: آره بهتر است بروى و گر نه مى آيد و هفت چين نابدترت را جرمى دهد.

على بابا:( در باغ را باز كرده و داخل مى شود.) نگفتم؟ بد مصب منتظراست.

كورمحمد:(بطرف مغازه خود مى رود. وسط راه ايستاده و مگسى را بر گردن خود شكار مى كند.)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه سوم

 

 

 

 

 

 

عزت عمو: ( بر سيمهاى ساز دستى كشيده و آنرا كوك مى كند و بى آنكه آهنگ خاصى را در نظر داشته باشد ، مى نوازد و رها مى كند تا به آهنگى رسيده و ابتدا آرام و بعد باشدت آنرا مى نوازد.)

برخيزم و زندگى زسرگيرم 

وين رنج دل از ميانه برگيرم

باران شوم و بكوه و در بارم 

اخگر شوم و بخشك و تر گيرم.

آبجى فاطمه:( نبش راست كوچه و خيابان به تير چراغ برق تكيه داده. گوشه هاى چادرش را از دو طرف تا آخر كشيده و با روشن شدن صحنه آنرا بدور خود گره مى زند. سفره نانى را كه روى زمين گذاشته برداشته و روى سر مى گذارد. ديگ مسی دسته دار را به دست مى گيرد.) ننه عزت ، عزت عمو.

عزت عمو:( از خواب پريده و سراسيمه.) بله ، چى ، چى شده ، آبجى فاطمه توئى؟

آبجى فاطمه: ننه عزت ، عزت جان ، عزت عمى ، يك خبر…

كورمحمد:( از داخل دكان.) كدخدا ماده خرشده؟

عزت عمو: تو اين شوخ طبعى را از على بابا به ارث برده اى ، يا از بى چشم و روئى خودت؟

آبجى فاطمه: ممد جان! قصه نخور. همين روزها همه چيز راست و ريس مى شود. همه حساب كتاب هاى ترا پاك مى كنيم و از شر بد زبانى تو خلاص مى شوم. خبرهاى تازه دارم.

كورمحمد: اگر تو هم يك لطفى بكنى و مرا همان كور محمد صدا كنى ، خيلى ممنونت مى شوم. حد اقل تكليف خودم را بهتر مى فهمم. ببينم امشب چقدر نان براى من دارى؟

عزت عمو: زبان به سق بگير! ببينم چه خبر شده.

كورمحمد:لابد يكى بهش گفته زهرا چه خانمى شده و او خيال مى كند طرف خيالاتى دارد.

عزت عمو: كور ممد جان! پسرم! راستى راستى كه چشم و روى تو از بابات خيلى صاف تر است.

كورمحمد: ببين عزت عمى. تو و آبجى فاطمه ، با اين ممد جان و آقاممد، گفتن ها فقط نشان مى دهيد كه چقدر بمن بدهكاريد و نمی توانید حساب را تصفیه کنید.

عزت عمو: بى چشم و رو ، من بتو چه بدهى دارم؟

كورمحمد: دو ماه كرايه عقب افتاده.

عزت عمو: اين به تو چه ربطى دارد؟ خانه مال آقا مويد پدر مادر سگ است. منم كرايه نشين او.

كورمحمد: او حساب را با من سر راست مى كند. من بايد بااين چندر قازى كه با كورى كبودى حاصل مى كنم ، جور شما را بكشم.

عزت عمو: آن كون و شكم يكى، آن اتاق را سربخش من و على بابا كرده.

كورمحمد: آره ارواح باباش ، پس كرايه دكان را كه دو برابر مى گيرد براى چيست؟

آبجى فاطمه: پس تو مى خواهی كرايه دكانت را روى كرايه ما بكشى؟

كورمحمد: حالا آن سفره را باز كن ببينم چند من نان آورده اى؟

آبجى فاطمه: مثل هر شب ، دو من لواش.

كورمحمد: پس چرا از آشجوت كه بوش كوچه را مست كرده حرف نمى زنى؟

آبجى فاطمه:امشب(كنار عزت عمو سر تخت مى نشيند. گره سفره را باز مى كند. يك لواش برداشته و به دست عزت عمو مى دهد.) لازمش دارم ( رو به عزت عمو) ننه عزت ، خبرهائى دارم.

كورمحمد: باز زير جلكى، يكى را كش رفتى. ما، هر شب، بايد دعواى يك نان كم را داشته باشيم.

عزت عمو:(نان را تا كرده و زير بغل مى گذارد.) تو با سنگ و ترازو دو من نان مى گيرى ، پس دندان گرديت براى چيست؟

آبجى فاطمه:راستش اگر غرغرهاى هر شب آقا ممد براى اين يك لقمه دندانگير تو نباشد، فكر مى كنم نه خستگى روز از تنم بيرون برود و نه شام بدلم بچسبد( نان را از زير بغل عزت عمو بيرون كشيده و با چنگ از سر ديگ مقدارى آش روى نان گذاشته و بطرف او دراز مى كند.) خوب ديگر…

عزت عمو: هر روز غروبگاه ، وقتى تو داغ و برشته ، از سر تنورهاى مردم ، با صورت گر گرفته و دست هاى نيم سوخته ، با بوى پشگل و چوب و بوته ، توى كوچه طلوع مى كنى ، من هواى ننه ى داغ مرگم را مى كنم. تو هواى نيوشت را در اين شهر خاك و خل گرفته زنده كرده اى.

كورمحمد:حداقل( سفره را از كنار آبجى فاطمه برداشته و بطرف مغازه مى رود.) دستی هم سر سازت بكش كه آدم خيال كند (سفره را در ترازو گذاشته و وزن مى كند.) عروسى يا عزاى يكى هست. يك لواش كم. 

آبجى فاطمه: پاره سنگ سفره را حساب كردى؟

كورمحمد: آخه ، سفره چه وزنى دارد؟

آبجى فاطمه: يك لواش و نصفى. هر شب وزن كرده اى و هر شب غر زده اى.

كورمحمد: ما از لواش گرم و آش جو تنورى بدمان مى آيد؟

آبجى فاطمه: پدر بيامرز، زكوت تخم مرغ، يك پنبه دانه ، نصف لواشت را كه دادم ، آش هم بى شما خورده نمى شود. مخصوصن امشب.

كورمحمد: حالا چى شده كه امشب تو ، شده است شب قدر؟

آبجى فاطمه:( رو بمغازه) خبر خوشى… ( رو به عزت عمو) راستش.

عزت عمو:من از شنيدن آرزوهاى هميشگى تو نه خسته مى شوم و نه … ( لقمه گرفته و بدهن مى گذارد.) اما خوب. امشب است. حرف و حكايت شب هاى ديگر هم نيست.

كورمحمد:حكايت، حكايت است. هر شب هم فرق تازه اى دارد.

عزت عمو:( لقمه مى گيرد.) هر شب حكايت خودش را دارد. يعنى هر چه روز…

آبجى فاطمه:اما من امروز با خودم هيچ خيالاتى نكرده ام. به پنج تن آل عبا، حتى يك دفعه هم، دست به آسمان بلند نكرده ام.

عزت عمو: اگر همه اين كارها را هم كرده بودى ، بازم حكايت امشب، حكايت امشب است و با همه شبهاى ديگر فرق دارد.

آبجى فاطمه: يعنى تو هم فكر مى كنى من نشسته ام پشت تنور مردم وخيالات برم داشته؟ به شاه غريبان نه! امشب خبرهائى دارم.

كورمحمد : از كى؟ از صاحبخانه اى كه برايش نان مى پختى؟

آبجى فاطمه:چه عيبى دارد؟ او صاحب منصب است. اداره جاتى و با خبر از همه جا.

كورمحمد: زنش هم خانه بود؟ يعنى وقتى خبر را مى گفت، زنش خانه بود؟

آبجى فاطمه:اولش بود. تا نزديكيهاى ظهر خانه بود. بعدش رفت بچه ها را از راه مدرسه بگيرد و ببرد حمام. مى گفت آب واجبش است.

كورمحمد: خوب ننه جان، زنش را دك كرده بوده و مى خواسته سر نخ را بند كند.

آبجى فاطمه: تو يكى خفه بمير.اصلن حيا را خورده و پى آبرو مى گردى.

كورمحمد:( رو در روى آبجى فاطمه.) ببينم تا حالا چند نفر از كسانى كه برايشان نان پخته اى، از تو خواسته اند صيغه شان بشوى يا همين جور حرامى…

آبجى فاطمه:(با گستاخى)اگر آنها خدا و پيغمبر، دنيا و آخرت سرشان نمى شود، گناه من چيست ؟

كورمحمد : آن بی چارهها هم زياد گناهكار نيستند. آن خار خارى كه خدا تو پشتشان گذاشته، راحتشان نمى گذارد.از رختخواب زنشان بيرون نيامده ، چشم صاحب مرده شان دو دو مى زند. دو دو مى زند دنبال زن و بچه مردم.

عزت عمو:( لقمه اى را كه گرفته جلو دهان نگاه مى دارد.) معلوم مى شود تو هم يك كاريت مى شود؟

كورمحمد:(رو در روى عزت عمو.) ببين عمو جان، من كورم. چيزى نمى بينم. اما خر  نيستم. مى دانم چه چيزى را از دست داده ام. همه مرا كور ممد. كورممد جان صدا مى كنند. آنها نمى دانند با هر صدا كردن چه تيرى به قلب من مى زنند. اما از آنها بدتر شما دو نفريد . شما با مخفى كردن كورى من. مرا دوبار بياد آن مى اندازيد.

آبجى فاطمه:(سر كورمحمد را محكم بسينه مى چسباند.) پسر دست بهركجا مى زنى خرابتر از خراب است.

عزت عمو: آخر تو نگذاشتى آبجی فاطمه درد دلش را بگويد.

كورمحمد: چه مى خواهد بگويد؟ چه دارد كه بگويد؟ ما همه سر و ته يك كرباسيم، طالع و اقبال همه مان در برج ريق است. بگذار من بگويم… از يك آدم مطمئن ، بدانسته ، شير پاك خورده، از پشت پدر و مادر خودش شنيده است. اساعيل برمى گردد. همين روزها هم برمى گردد.( رو به آبجى فاطمه.) نه؟ غير از اين است؟

آبجى فاطمه:آره … بخدا… امشب…

كورمحمد: بفرما نگفتم؟ مرده شورهاى ساوه مرده اند و مردم چشم براه اسماعيل جناب سرهنگ اند كه بيايد و به كارها سرو صورتى بدهد.

عزت عمو: حالا بقول بابات كجاى تو مى سوزد؟

كورمحمد: بقول خودت آنجائى كه نمى شود به کسی نشان داد. هر شب خواب مى بينم كه آمده است. مثل سام سوار . بالاى جيپ ارتشى.  رو در روى على بابا فرياد مى زند: ” تو نبايد این بچه را بساوه ببرى ، بخاطر دل ننه اش مى گويم. بگذار كورممد، كورنشود. بگذار آبجى معصومه از غم بچه اش جوان مرگ نشود. رو بمن مى گويد: كورممد جان!  آهاى برارم ! كور شدى كه شدى. ما كه نمرده ايم.  دستت را مى گيرم مى برم پيش جدم. پيش آقام. به دو پا وامى ايستم و شفاى عاجلت را مى گيرم. هر شب يك خواب. هر روز يك تعبير. اين است كه گاه فكر مى كنم بالاى آن وانت كوفتى كه ما را بساوه آورد، اصلن اسماعيلى سوار بود؟ اصلن آبجى فاطمه ، پسرى به اسم اسماعيل زائيده است؟

آبجى فاطمه: من اصلن در فكرش هم نبودم. يعنى يك چيزى دلم را چركين كرده بود. دلم نمى خواست به او فكر كنم. مى دانى كه نبايد براى غريب در غربت نفوس بد زد.

عزت عمو: از چى دل چركين بودى؟

آبجى فاطمه: چه مى دانم، چه بگويم ننه؟ از دست مردم اين روزگار. داشتم نان مى پختم كه هيزم تمام شد. تو اين خانه هاى قوطى كبريتى كه چيزی گير نمى آيد. به صاحبخانه گفتم فكر چوبى چيزى باشد. خوب خمير ترش مى شد. آن خدا نشناس فكل كراوتى هم نگذاشت و نه برداشت. آره را گذاشت و سرو تر و تازه اى را كه در باغچه خانه اش داشت، بريد . برید و گذاشت توى تنور. دلم مثل جرقه تركيد. به روى خودم نياوردم. خانه خانه ی  او بود و درخت درخت او. آرد مال او بود و تنورمال او. اما نه ، خدا نياورد آنروزى را كه تنور با سرو تر و تازه روشن شود. آدم دل چركين مى شود. قد كشيده بود و سبز و جوان. توى آتش چنان ترق و تروقى راه انداخته بود كه هيچ مادر مرده اى آن طور ضجه نمى زند. بهر جان كندنى بود سونه خمير را چسباندم سينه تنور. در اين وزاريات بودم كه آمد و صدا كرد، از خوشى مى رقصيد…

كورمحمد: از كجا شنيده بود؟

آبجى فاطمه: او اداره جاتى است …

كورمحمد: شايد خواسته …

عزت عمو:(حرف كورمحمد را قطع مى كند.) ببينم آبجی فاطمه تو راستى راستى فكر مى كنى، اسماعيل جناب سرهنگ شده و حالا رئيس شهربانى يك جائى است؟

آبجى فاطمه: تو حرف مرا قبول ندارى؟

عزت عمو:راستش، از بس تو و عبدلله و زهرا اين قصه را تكرار كرده ايد، شده است جزئی از زندگى و نفس كشيدن ما. اما دل من يك جائيش نگرانى مى كند. آخر چنين كسى باشد و ما توى چنين گهى دست و پا بزنيم؟ كار بنظرم يك جايش لنگ است. بايد بود تا حالا يكجورى خودش را نشان داده باشد.

كورمحمد: حداقل يك پيغام خشك و خالى …

آبجى فاطمه: از حق نبايد گذشت ، پيغام كه فرستاده.

عزت عمو: فقط وقتى پول و سور و سات خواسته.

آبجى فاطمه: الان يك سال هست كه ما نتوانسته ايم چيزى بفرستيم.

كورمحمد: او مشغول درس و مشق بوده و لابد لازم داشته؟

عزت عمو: تا كى؟ اين درس و مشق تا كى ادامه داشته؟ حالا هم كه درس و مشق تمام شده، يك مرتبه سرهنگ از آب درآمده؟

آبجى فاطمه: نبايد شك كرد. من امشب مرتب پلك چشم راستم پرده است. قلبن خوشحالم. يعنى دلم روشن است.

عزت عمو: اگر تو يقين كرده اى پس كار تمام است.

آبجى فاطمه: قربان دل مهربانت بروم كه اين قدر پاك و روشن است. بخدا اين همه سال را من با تو، غم پسر در غربت را سركرده ام.

عزت عمو: اى آبجى فاطمه ، آبجى فاطمه…

آبجى فاطمه: بخدا عزت، اگر مجيز بگويم ، تو مونس تنهائى و بى كسى من در تمام اين سالها بوده اى  و…

عزت عمو: مى پرسد:كجا روشن است، مى گويد: ته پستو. كسى از دل آدم خبر دارد كه خودش دل ندارد. حالا چطور شده كه آقائى مثل اسماعيل، به فكر ما كون لخت ها افتاده و يك دم هم غافل نمى شود خيلى نقل و منقل دارد.

آبجى فاطمه: او از سينه من شير خورده. او از نانوائى من آقا شده است.

كورمحمد: او با پول نوكرى عبدلله و قاليبافي زهرا سرهنگ شده. 

آبجى فاطمه:صد دفعه به تو گفته ام كه عبدلله حالا ديگر براى خودش اداره جاتى شده و نوكر هيچ پدرسوخته اى نيست.( از جا برخاسته.) من بهتر است بروم دستى زير بال آن دختر ببرم.هر آن ممكن است از راه برسند.( به خانه مى رود.)

كورمحمد:يعنى، اگر اسماعيل برگردد، مى آيد اينجا ، توي اين خراب مانده؟

عزت عمو:اگر اسماعيلى در كار باشد! سرهنگ و رئيس شهربانى و آقائى شده باشد، مسلما نه. اما كسى كه تا همين پارسال دستش به لقمه پر دود و دم اينها دراز بوده چه كند، خدا عالم!

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

 

 

 

 

 

 

مش فرمان:(با گارى چهار چرخه بستنى ، كه روى آن پر از خرت و پرت است، از سمت چپ خيابان وارد شده و گارى را بزحمت هل مىدهد.) د ، برو سگ مصب صاحاب ، مرده شور اون چرخ نداشته ات را ببرد.( به كنار عزت عمو و كورمحمد رسيده.) سلام ( با گارى كه يك چرخ آن كاملا شكسته و تاب مى خورد، ورمى رود.) اين هم از دستگاه بستنى سازى ما. بابا ماشين هم تو اين خراب شده با صلوات و قل هو لله حركت مى كند، اين كه چهارچرخه است.

عزت عمو:مش فرمان خودت را برسان كه از خمارى به صلوات افتاده ايم.

مش فرمان: تنها كسى كه تو اين درندشت بی کسی منتظر من است، توهستى. آنهم براى يك مشت سوخته فرد اعلا. ( بسته اى از جيب درآورده و به طرف او دراز مى كند.) بيا! بگير و سق مال كن. گفته: خودت را بساز كه فردا شب مهمان دارد.

عزت عمو: پيش كش كى بى توقع بوده كه اين دفعه باشد؟

مش فرمان: نه بابا عاشق چشم ابروى مه لقاى تو شده.

عزت عمو: نه بابا، حالا دور ، دور تو هست و بس.

مش فرمان:اى بگور پدر هر چه دور و زمان و روز و روزگار است. مرده شور اول و آخرش را ببرد. صبح الطلوع بايد، مثل سگ هرزه مرض از جا بپرم و بدوم. بدوم سر بازار كه لبوى داغ بفروشم. ظهر شده و نشده دم مدرسه بستنى. عصر جلو قهوه خانه دشی به دوزار. غروب سيراب شيردان. شب هم چتله جمع كن قمار. تازه دير بجنبم مى خواباند بيخ گوشم و پدر و مادرم را كوت مى كند سرهم. چيه؟ دلم خوش است كه نامم كبوتر حرم است.

كورمحمد: نا شكرى نكن، تو يك لقمه براى سير كردن شكم و يك سقف براى دراز كشيدن دارى، پس اين بيچاره چه بگويد كه از اول روز بايد اينجا…

مش فرمان: او هم روز خودش را داشته. اما همين كه دل شان را زد و عملش بالا گرفت، مچاله اش كردند و انداختنش اينجا.  نخیر ! فردا نرسيده ، نوبت من است. دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. آسياب به نوبت است. تنها عبدالله زرنگى كرد. خودش را نجات داد.

على بابا: (سرش را از ديوار بالا كشيده.) خير است.عبدالله چه شده ، تو آمدى؟ بازهم بايد بروى؟

مش فرمان: من هر شب بايد بروم.

علىبابا: اگر مى شد دستى زير بال من مى بردى.

عزت عمو: تو بد بخت ، دم هم ندارى تا چه رسد به بال.

علىبابا : سوخته رسيد و بلبل شدى؟

مش فرمان : فردا شب بايد مثل بلبل چهچهه بزند.

كور محمد :خبرى شده؟ از شهر خانم آورده؟

على بابا: اين چيزها بما مربوط نيست.

عزت عمو: به آن بد بخت( به كور محمد اشاره مى كند.) كه تشکش شده است آبکش که مربوط است.

مش فرمان: او خيال مى كند كه مال همه مثل مال خودش از بيخ خشكيده.(به على بابا) بابا اين پسر جوان است، بايد دستى بالا بزنى.

على بابا: كى؟ من؟ مشك خالى و پرهيز آب ، من چطور بروم عروس بياورم؟

مش فرمان: دخترهاى اين كوچه در و لاى در را از بيخ كنده اند، بهر كس مى رسند چراغ مى زنند، يكيشان حاضر نيست جور متكاى اين بيچاره را بكشد.

على بابا: تو يكى را پيدا كن كه با اين مادر مرده سر كند، من تا رگ گردن ايستادم.

مش فرمان: همين زهراى خودمان.چه عيبى دارد؟

على بابا: او ديگش ندارد اشكنه ، گوزش منار را مى شكنه. من بايد بروم، آب دارد… (از سر ديوار دور مى شود، اما صدايش را مى شنويم) شب مى بى…

عزت عمو: مهمانهاش كى هستند؟

مش فرمان:از شهر مى آيند. شايد همين حالا از راه برسند.اما مهمانى فردا شب است.

عزت عمو: تو هم آنجا هستى؟

مش فرمان: قاعدتن. وقتى مهمانى باشد بازى نيست. اگر بازى نباشد، من هم بايد آنجا باشم.( حركت مى كند كه برود.) بايد ديد كه چه پيش مى آيد.

كورمحمد: خوش به حالت.

مش فرمان:آره ، حلوا حلوا دهنم شرين.

كورمحمد: وصف العيش نصف العيش.

عزت عمو: آبجى فاطمه امشب حال ديگرى دارد.

مش فرمان: خاصيت آتش است.از صبح بنشين پشت تنور، خدا را هم به گوگيجه مى اندازد.

عزت عمو: اما او خيلى مطمئن است.

مش فرمان: مگر هر شب نبوده؟

عزت عمو: حرف هاش به دلم نشست.

مش فرمان: (با تعجب) يعنى تو را هم هوائى كرده؟ نه اين ديگر شدنى نيست.

عزت عمو: واله ، راستش…

مش فرمان: اين همه بدبختى كه سر هوائى بودن كشيدى بست نيست كه حالا…

كورمحمد: آدم هوائى، هميشه رو هواست.

على بابا: ( از پشت ديوار بى آنكه ديده شود.) باز قصه هر شبه؟ باز حرفهاى آبجى فاطمه؟( از سر ديوار نگاه مى كند.) تو؟ يعنی تو؟ نه بابا، دارم عوضى مى شنوم.

عزت عمو: چى بگويم؟ به تو يكنفر چه بگويم كه اثر كند؟ تو كه به هيچى ايمان ندارى.

على بابا:دارم، خوبش را هم دارم. نمازم را مى خوانم و روزه را هم مى گيرم. لب به مسكرات و محرمات نمى زنم. كفر و كافرى هم نمى كنم. به زمين و كاينات هم بد و بي راه بار نمى كنم بهر چه داده قانعم و بهر چه نداده شكرگذار. اگر خدائى در كار باشد كه هست. بهشت رو شاخش است. اگر نباشد، آن جور كه تو مى گوئى ، تازه من هم مثل تو.

عزت عمو:تو با اين آواز خوشت، بايد هم براى آن خدايت چنين چهچهه ای برنى كه زدى. ايمان دارم كار خودم را هم مى كنم. آخر پدر من ، مگر اين خداى شما سيراب شيردان است كه از هر طرف كشش بدهيد كش مى آيد؟ من فكر مى كنم اگر گفته باشم بله ، بايد تا آخرش بله باشد. اگر هفت چين نابدترم هم مثل دهن تو چاك چاك شد، اگر و مگر و ليت و لعل درش راه ندارد.

على بابا: هادی هادی عیب خود بر ما نهادی.

مش فرمان:من فكر مى كنم اگر راست باشد كه خيلى خوب مى شود. اما من… چشمم آب نمى خورد. اينها( به خانه اشاره مى كند.) خيال برشان داشته.

عزت عمو:بابا، فرمان! مردم يك بليط بخت آزمائى مى خرند، يك هفته در آسمانها زندگى مى كنند.

مش فرمان: تو ديگر آسمان ها را ول كن.

عزت عمو: پدر من، آسمان را ول كردم. من كه ازيك باريكه آب وبيست سى تا بز و بزغاله و يك نى لبك و نان تازه كه نمى توانم دست بردارم. اسماعيل نه و هر پدر سوخته ى ديگركه رو تو روى اين نره غول شكم و كون كنده وايستد كه نمى توانم دست رو دست بگذارم. نه من هستم و تا هستم پشت سر آن چنان مردى ايستاده ام.

كورمحمد: آن وقت كه مشتت به اندازه پنجه ات كار مى كرد كارى از پيش نبردى ، حالا…

عزت عمو:اشكالش هم در همين بود. من مرد مشت نبودم. من بايد بود به پبنجه ام قناعت مى كردم.

مش فرمان: اين يك الف بيوه زن، همه ما را هوائى كرده. بعضى زبانش را دارند و با ساز و آواز حرفشان را مى زنند. بعضىها لالمانى دارند و در پس و پيله آه مى كشند، مثل اين على باباى فلكزده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه پنجم

 

 

 

 

 

 

 

على بابا:( از در باغ بيرون آمده و با عصبانيت برگشته و بيل را به باغ پرت مى كند و جلو رفته به كنار ديگران مى رسد.) بابا، اسماعيل مثل پسر من است. چه شبها كه بردمش توى باغ و شاخه هاى درخت اين سگ ننه را بريدم و منقل روشن كردم كه زير نور چراغ درسش را بخواند. اگر از شكم آن مادرمرده( به كورمحمد اشاره مى كند.) بريدم توى گلوى او چپاندم كه بدود ، پيش برود ، اسب تازى بود و خوش دو. كتاب از دستش زمين نمى آمد.اما خوب… ( برگشته كنار در باغ روى زمين مى نشيند. كيسه چپقش را درآورده و مشغول مى شود.) كاريش نمى شود كرد، روزگار است ديگر…من از خدا مى خواهم چنان آقائى با چنان اوصافى برگردد و دستى زير بال همه ما ببرد.اما اين هم دليل نمى شود، آنجا( به تخت و عزت عمو اشاره مى كند.) بنشينم و چرت بزنم و منتظر باشم يكى از راه برسد و لقمه اى تو دهنم…

عزت عمو: بى خود عر و عر نكن. همه مى دانند كه خوراك من از آن توله سگى كه دنبال تو توى باغ مى دود كمتر است. هيچ احتياجى به هيچ كس ندارم. سوزش از اين است كه من سر اين تخت افتاده ام و هيچ كس، كسى را كه من و امثال مرا سر اين تخت نشانده نمى بيند. او مثل شاخ شمشاد توى شهر جولان مى دهد و همه آقا ، آقاش مى كنند. اين است كه من آرزو مى كنم، پيش از آنكه چانه بيندازم پوزه گهى آن ديوس را توى چاهك خلا فرو كنم.

مش فرمان: پس تو همه چيز را قبول كرده اى. باريكلا آبجى فاطمه و حرفهاش.

كورمحمد: كار همه تمام است، اين كه از اولش هم هوائى بود، منتها با چيزهاى ديگر. مگرهمين آدم همه آنچه را كه با گدائى و سقائى بدست مى آورد، نمى داد و بليط بخت آزمائى نمى خرید؟

عزت عمو: برادر من آدم فقير هوائى بدنيا مى آيد. مگر من سه ماه پيش از تولد يتيم نشدم؟( رو به على بابا.) مگر نشدم؟(على بابا حرف او را باسر تصديق مى كند.) مگر ننه ام از غم شوهرش شیرش خشك نشد؟ مگرهمه دار و ندارش را يك كاسه نكرد و نداد به گاوى شيرده كه به خانه ی ما نرسيده، سقط شد؟(على بابا با سر تصديق مى كند.) پس كجا است آن پدر سوخته اى كه دندان دهد، نان دهد.

على بابا: تو با شير همه زنان نيوشت بزرگ شدى. زنان براى تو واره گذاشته بودند.

عزت عمو: پس گوشت و پوست من از زنان نيوشت است. هيچ ربطى هم…  خداى من…  به هيچ…

على بابا: آدمى كه به خدا و آسمان وما فيها اعتقاد نداشته باشد اين طور مى شود. حالا هم با اسماعيل ، اسماعيل كردنش مى خواهد او را هم به حال و روز خودش در بياورد.( بر مى خيزد كه برود.)

عزت عمو:خوشبخت! من مثل كوه ايستاده بودم، طوفان نوحت مرا بباد داد.

مش فرمان:( چرخش را هل داده و به خانه مى برد.) من بايد بروم. دعواى شما دو نفر تمامى ندارد. دارد ديرم مى شود.

على بابا:نه پدر جان، باد هرزگى، آب خمريات، طوفان كفر و كافرى ترا به باد داد. حالا اسماعيل چكار مى تواند براى تو بکند؟

كورمحمد: مسجد نساخته كور، بر درش نشسته.

عزت عمو: نه من كورم و نه او مسجد. اگرهم مسجد است همان بهتر كه كور بر درش بنشيند. من مى گويم اگر آن پدر سوخته كسى است كه اينها( به خانه اشاره مى كند.) مى گويند، بايد اين گه كاری ها را پاك كند. حتى خود مرا بگيرد و سرم را توى سوراخ مبال فرو كند.

على بابا:پس ما منتظر سپور شهردارى هستيم؟ نه رئيس شهربانى.

مش فرمان: (از در خانه بيرون آمده.) شما را به خدا بس كنيد. اين قدر به پر و پاى هم نپيچي (به سمت چپ صحنه اشاره مى كند.) اين هم عبدالله خان اداره جاتى خودمان كه تشريف آوردند. خوب ديگر من بايد بروم.(به كور محمد.) ترا به خدا پشت بند در را نينداز و نصف شبى ما را زابراه نكن.( در حال خارج شدن از صحنه.) هم سلام و هم خدا حافظ، عبدلله خان اداره جات شما چه خبر؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه ششم

 

 

 

 

 

 

 

عبدالله:( كنار صحنه ايستاده و رفتن مش فرمان را نگاه مى كند.) سلام و خدا حافط. خوب ديگر …( پيش آمده و به ديگران.) خوب آقايان! لابد خبرها را شنيده ايد؟

على بابا: (ميان در باغ) پس تو هم خبر را شنيده اى؟ پس آبجى فاطمه.

عبدلله: بايد دل را صاف كرد تا نور معرفت….برادرم اسماعيل البته كمى دير كرد، اما كسى نبود كه ما را فراموش كند. برادرى بكنار ، حق نان و نمك را كه نمى بايست ضايع كند.

عزت عمو:(با تقليد او.) چس نفسى نفرمائيد و بفرمائيد چه خبردارى؟

عبدلله: (جلو رفته و عزت عمو را از پشت بغل مى گيرد.) عمو جان، تعريف نيست، خيالات هم نيست، خبر موثق است، به اداره مان تلگراف زده است، كه مى آيد.

كورمحمد: كى؟ كى مى آيد؟

عبدلله: همين امشب ، يا فردا شب مى رسد.

كورمحمد:تو مى گوئى او حالا ديگر ما را مى شناسد ، مرا چی؟ على بابا را كه مى گويد: به او آن همه خوبى كرده؟ ترا؟ ترا كه نوكرى و حمالى كردى، حتى كيسه كش حمام شدى كه خرج او را دربياورى، آبجى  فاطمه را كه از جوانى تا حالا نانوائى كرده؟ اصلن زهرا را كه يك الف بچه بود و حالا يك خانم شده و تمام عمرش را موله زده؟ يعنى ما را بجا مى آورد؟

عزت عمو: بگذار حرفش را بزند.

عبدلله: مسلم است كه همه را بجا مى آورد. خودش بهتر از هرکس مى داند، كى است و چطور به اين جا رسيده. مگر مى شود آدم دستى را كه نان دهنش گذاشته گاز بگيرد؟

عزت عمو: من مى شناسم كسانى را كه پستان مادرشان را هم گاز گرفته اند. به حرفش نگيريد كه سخنرانى كند، بلكه اصل حرف را بزند.

عبدلله: توى اداره بودم، سرگرم كارهاى ادارى ، جناب رئيس با لفظ مبارك خودشان فرمودند، آهاى عبدلله خان و بعد جلو تشريف آوردند و كنار من توقف كردند. تلگراف را نشانم دادند و فرمودند: اين براى شما خبر خير دارد. گفتم ، آقا! تلگراف سرور من اسماعيل است؟ گفت پس انتظارش را داشتى؟ گفتم تمام عمر.

عزت عمو: پس بالاخره آمدنى شد؟

كورمحمد: حديث كسا مى خواند تا جان بكند.

على بابا: هر چيز آداب خودش را دارد.  

عزت عمو: مرغ پخته هم…

علىبابا: تو چشم ديدن هيچ كس را ندارى، تا چه رسد به كسى مثل اسماعيل.

عزت عمو: من اصلا چشم ندارم كه ديدن و نديدنى در كار باشد. هر چه هست ، اينجا( به سينه اش اشاره مى كند.) است و بس.

كورمحمد: ما ديگر راحت شديم.

على بابا: عبدلله خان كه خيلى وقت است، راحت شده. من گمان كنم اين كار اداره جات هم به اشاره او درست شد. البته حق هم همين بود. خوب برادرش هستى ، بايد به فكرت باشد. براى او هم كارى نداشته، بايك تلفن همه كارها را رو براه كرده. اگرنه از نوكرى به كارمندى رسيدن، همچين آسان هم نيست.

عزت عمو: مگر اين كه عبدلله خان، كوزه ى دو كاره ى گرد و خاك گرفته اش را توى پاشير جناب رئيس…

كورمحمد:آن هم كوزه نتراشيده ، نخراشيده عبدالله ، دست ساز كوزه گران ساوه.

عرت عمو: نترس! آن رئيس مكش مرگ ماى اينها، چنان پاشيرى دارد كه آخ هم نمى گويد.

كورمحمد: پس چطور بود كه ما اين همه سال هيچ خبرى از اسماعيل نداشتيم؟

على بابا: اين بی چاره (اشاره به عبدلله) هر شب مى گفت. ما دل و دماغ پاكى نداشتيم كه حرف حساب به گوش مان فرو برود.

عزت عمو: يعنى حالا دارى؟

على بابا: بگذار يك چيزى به تو بگويم. يادت هست كه چه سنگ هائى از آن دنيا مى آوردى كه اگر قرار است اسماعيل جائى برود بايد برگردد نيوشت، پيش آن مردم؟ يادت مى آيد يا نه؟ حالا براى تو آدمى، چه فرق مى كند كه برگردد يا برنگردد؟

عزت عمو: شايد براى من فرق نكند، چون من به آخر خط رسيده ام. اما اگر اسماعيل آن كسى باشد كه من فكر مى كنم ديگر هيچ كسى مثل من خراب و داغون، سر هيچ تختى به آخر خط نخواهد رسيد.

على بابا:آره ارواح شكمت، روزی دو لول دستمال زعفرانى خرد شده، بدست دوتا كمر باريك مى دهد برايت بياورند كه خراب نباشى.

عزت عمو: آخرتو نسناس، حاليت نيست. تا همين چند سال پيش من مثل سد سكندر ايستاده بودم. پسرت چشم داشت و مش فرمان مثل گاو نر روى زمين ماغ مى كشيد.

على بابا: باز شيره پائين رفت و نشئه زد بالا.

كورمحمد:من كور نبودم. سرخك گرفته بودم. سرخ كردنی بد بود. ترشى بد بود. هواى سرد بد بود. آدم جنب بد بود. ظهر نهار نان داشتيم با بادمجان ترشى. شب شام نان پياز و سركه. آن بى پدر شكم و كون يكى ، كنار اتاق صدف باجى را كشيده بود زير اخيه و نفس نفس مى زد. چشمم ذقى كرد و تير كشيد. شب تا صبح اناالحق. مخم داغون بود. هنوز كه هنوز است، آن تير كشيدن تمام تنم را مى لرزاند.هفته طول نكشيد كه چشمم سياه شد وهيچ جا را نديد. شدم كورممد.

عزت عمو: او هم مثل من خرد و خراب است؟

عبدلله:اين دعوا تمامى ندارد؟ امشب، شب ما است. شايد همين حالا برسد.

على بابا: بابا تو كه خيلى وقت است به همه چيز رسيده اى.

عبدلله: شايد فضل خدا…

كورمحمد:هر چند، او ترا به پيش خدمتى اداره گرفته و تو اضافه بر كار اداره بايد بار خانم رئيس را هم بار كنى، اما باز از وضع همه ی ما بهتر است.

عبدلله: يواش ، يواش شنيده مى شد كه بعضي ها چيزهائى مى گويند كه آن ديگر ننگ بود فقط حرف نبود.

عزت عمو: نه ببم توفير زيادى كرده؟ آنوقت ها مى گفتند: آقا مويد، مى خواهد كوزه اش را توى پاشير عبدلله خان بگذارد و حالا مى گويند عبدلله خان توى پاشير جناب رئيس سرقدم مى رود.

كورمحمد:( با قهقهه مى خندد.) آخ جون، جناب رئيس.

على بابا:(به قهقهه مى خندد.) اين مردم چقدر مزخرف گو هستند.

عبدلله:(با خنده ای رضايت بخش.) اين بخاطر طرز حرف زدن جناب رئيس و محبت شان به بنده است.

عزت عمو:تقصير مردم چيست؟ مرتيكه اندازه ى غول نتراشيده نخراشيده قد و هيكل دارد و مثل مخنث ها حرف مى زند.

كورمحمد: فقط خود جناب رئيس؟ يا سركار خانم جناب رئيس هم محبت شان گل كرده است؟

على بابا:خوب اگر چنين رئيس و خانم رئيسى بود، من هم دم و دستگاهى مثل مال و دارائى عبدالله خان داشتم، تا حالا مديركل شده بودم.

عبدلله:( با خنده اى تائيد كننده.) هر دو به بنده لطف دارند.

كورمحمد: بى خود نيست كه مردم مى گويند: بچه هاى جناب رئيس با عبدالله خان مو نمى زنند.

عبدلله: چرا مزخرف مى گوئى؟

كورمحمد: (با تقليد و اداى رئيس.) جناب عبدلله خان(كمرش را خم كرده و پشتش را به عبدالله مى كند.) بفرمائيد وظايف اداريتان را انجام بدهيد.

عبدلله:(مى خواهد از دست آنها بگريزد.) البته من بايد براى تدارك بعضى از امور موقتا از خدمتتان…

آبجى فاطمه:( با لمپائى در دست از در بيرون خانه مى آيد.) ممد جان، آقا ممدم ، قربانت بروم…( عبدالله را مى بيند.) تو اينجا هستی و ما… آخر مادر جان! هزار درد بى درمان داريم.

عبدلله: همين الساعه عازم خدمت بودم.

آبجى فاطمه: پس تو هم شنيده اى؟عبدلله جان! اسماعيل برادرت را مى گويم؟

عبدلله: من اولين ، نه خدايا دومين نفرهستم كه با خبر شدم.

آبجى فاطمه:قربان پسرعاقل بروم. خيلى كارداريم. حداقل امشب بايد شام درست و حسابى دست و پا كنيم. زهرا تمام خانه راآب و جارو كرده. براى خودمان دملمه درست كرده. اما براى آنها، براى آنها چى؟ ( به كور محمد.) آقا محمد! برادر نفت ، نفت. ماچراغ مان روشن نيست.

على بابا: دلت روشن باشد. تو ديگر عاقبت به خير شدى. بد بدلت نياور. ممد كه از شما دريغ ندارد.

كورمحمد: باز ما شديم محمد آقا و ممد جان و… باشد آبجى فاطمه، تو جاى مادر همه ی ما هستى و من در چنين شبى بديده منت دارم.( چراغ را از دست آبجى فاطمه گرفته) اما خودت خوب مى دانى كه ( به طرف مغازه مى رود.)

عبدلله : البته همه حسابها بعينه در سر برج تصويه خواهد شد.

كورمحمد:(از داخل مغازه با تقليد عبدلله) البته كسى هم قصد خوردن مال مردم را ندارد.

عبدلله: صد البته كه چنين است.

عزت عمو: آن هم مال ترا.( همه باهم مى خندند.)

كورمحمد: ( تا پشت پيشخان آمده و با ديگران قهقهه مى زند.) اى بابا ، نقلش زياد است ، خودش…

آبجى فاطمه:(خنده خود را پنهان كرده.) قربانت، ممدكم، مواظب باش روش را نفتى نكنى.(به عبدلله) خوب است كه يك پا بگذارى سر بازار و يك سينى كباب تهيه كنى، شايد زن و بچه اش را همراه كرده باشد.

عزت عمو: صبر داشته باش خواهر من. صبر داشته باش آبجى فاطمه! خرابش نكن. بگذار از راه برسد، سر و وضعش را برانداز كنيم. شايد دستش خالى خالى هم نباشد. بعد، اگر لازم شد همه كار مى شود كرد.

كورمحمد:(از داخل مغازه) ساوه ای ها با مرغ جا مى روند و با خروس بيرون مى آيند، آن وقت شب چه مى شود كرد؟

عزت عمو: اسماعيل غريبه نيست.او وزاريات ما را بايد بهتر از ما می داند.

على بابا: به مهمان كه نمى شود گفت شام شب پاى تو.

عبدلله: البته! اين كه معقول نيست.

عزت عمو: حقوق گرفته اى؟

عبدلله : تا اول برج عمر يك پيرزن مانده. اما از جناب رئيس كمى مساعده گرفته ام ، بالاخره آدم آبرو دارد.

عزت عمو:(با تقليد عبدلله.) البته اسماعيل هم بايد كمالات داشته باشد كه لابد دارد.

كورمحمد:(چراغ را با كهنه اى پاك مى كند و با دقت مى آورد.) عجب حرفى مى زنى عمو عزت ، از ديار غربت مى رسد.

عزت عمو: اگر اسماعيل ، اسماعيل ما باشد…

عبدلله: كه صد البته هست.

عزت عمو:اگر شما اينقدر يقين كرده ايد، باشد من هم يك چپش دارم…

آبجى فاطمه:(دست پاچه بى آنكه چراغ را از دست كور محمد بگيرد پيش عزت عمو مى دود) چى ، چى گفتى؟

عزت عمو: آره رباب را مى گويم ، آنرا زير پاش سر مى بريم.

آبجى فاطمه: ترا به خدا از اين حرفها نزن. رباب ديگر ، يك بره نيست، از بس تو شعر و ترانه براى آن حيوان خوانده اى ، شده است رباب تو و همدم همه ی ما.

عزت عمو:اگر بتوانم از سر عزيرترينم بگذرم معلوم است هنوز زنده ام و غرغرهام چس نفسى شيره و ترياك نيست.

آبجى فاطمه: اين اسمش رفاقت است و بس.   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه هفتم

 

 

 

 

 

زهرا:( از خانه بيرون آمده.) ننه ، پس اين چراغ چطور شد؟

كورمحمد:(چراغ راكه هنوز در دست دارد به طرف او دراز مى كند.) تا كورممد زنده است، تو غم نداشته باش. مردها كه نمرده اند.

زهرا: ترا به خدا نفوس بد نزنيد.

عبدلله:البته پيش پاى مسافر، سخن خوش، شگون دارد.

على بابا: تو هم وقتى ديگ محبتت به جوش بىآيد ، ديگر سرت از خودت نيست.

كورمحمد: آخر مردى گفتند و مردانگى.

عزت عمو: تو هم درت را بگذار و كمتر هارت و پورت كن.

زهرا:( به طرف عزت عمو مى رود.) يعنى با زن و بچه اش مى آيد؟ عزت عمى كبريتت را بكش! اين چراغ را روشن كن.( به عبدالله) كاش زن و بچه اش…

عبدلله: البته شايسته است كه اول خودش تنها بيايد.

عزت عمو:عبدالله!( چراغ را روشن مى كند.) يعنى تو هم شك كر…

عبدلله: يقين كه او ما را از خودش جدا نمى داند، ولی ممكن است ، اينجا…

زهرا: ما كه نمى خواهيم تمام عمر اينجا…

كورمحمد: نخير يك اسب سفيد با شال و يراق و يك شاهزاده ى سواركار، دم در دروازه منتظر ايستاده.

عزت عمو: برادر من ، كور ممد جان…

كور محمد: مگر همه قصه ها اينطور نيست؟ يعنى اين هم قصه است و بس؟

عزت عمو: چرا نبايد باشد؟ هان چرا نبايد باشد؟ مگر زهرا چيش از ديگران كمتراست؟ مگر از سر صبح تا نصف دل شب شانه نمى زند و موله نمى كند؟ مگر چند برابر يك مرد جان نمى كند؟ پس چرا نبايد ، قصه اش راست باشد؟

زهرا:(چراغ روشن را از دست عزت عمو مى گيرد.) عمو، عزت عمو! عمو جان! آن چى بود كه مى خواندى…؟ آن دخترى كه سوار اشتر سرخ موى ، مي رفت آبتنى كند تا از نطفه آب باردار بشود.

عزت عمو:( از جا جهيده و سازش را برداشته و مى نوازد و به ميان صحنه مى رود.)

آن سبزه ى بلند.

 در تاب شرابه هاى سيه كمند

 با مردمكان در آتش فتاده اى سپند

برهنه مى رسد

 لخت و برهنه مى رسد.

 

هلهله هاى سرخ گل

بارش آروز چو مل

 ولوله هاى خلق بسته پل

 پاك و برهنه مى رسد

 لخت و برهنه مى رسد.

 

غنچه خفته اش نگر

زاهد طُهر نطفه اش

ناز و كمال پخته اش

در نهفته اش نگر

 عصمت خاكى زمين

 روح زمانه مى رسد

قدرت جذب و انجذاب

 مُهره ی مادرانه مى رسد.

 

آتش موى اشتران

 شرشر آبها روان

 سوى جهان جان دوان

 تا بر لجه مى رسد.

 

هامون راز سر به مُهر

 اوج و حضيض موج دُر

 نطفه و تخمه هاى حُر

 لخت و برهنه مى رسد

 برگ برنده مى رسد.

 

 سبزه ى آب خود كفاف

 سبزه ى تاق چون لحاف

 سبزه چو مى رود زفاف

پاك و برهنه مى رود

لخت و برهنه مى رود.

 

زهرا:( با چراغ آرام قدم مى زند و آرامتر مى خواند.)

گل سرخ و سفيدم كى مى آئى

 بنفشه برگ بيدم كى مى آئى

 تو گفتى گل درآيد مو مى آييم

گل عمرم سرآمد كى مى آئى

عزت عمو:همين است.مايه همين است. اما چيزى مثل خروارها خاك روى صدايت ريخته. صدات از ته چاه مى رسد. بايد صدايت را پاك كنى. بايد صدات را به تكانى.( روى زمين نشسته و كوك ساز را عوض كرده و ناگهانى پرده اى بالاتر را مى نوازد.)

زهرا:( با چراغی كه بدست دارد به ميان صحنه كنار عزت عمو رفته و بلندتر مى خواند.)

 من آن بحرم كه در ظرف آمدستم 

چو نقطه بر سر حرف آمدستم

عزت عمو:( با صدائى رساتر با زهرا همراهى مى كند.)

      بهر الفي الف قدي برآيو

     الف قدم كه در الف آمدستم

علی بابا: بس است دختر جان! براى زن خوبيت ندارد.

آبجى فاطمه: هزار جور كار داريم.

عبدلله: وسط كوچه است. راستى چه وقت روز است؟

كور محمد: حالا بايد شب شده باشد.

على بابا: يك ساعتى هم از شب گذشته.

عبدلله: پس چرا خبرى از آنها نيست؟

آبجى فاطمه: چرا نفوس بد مى زنى؟

عبدلله: فقط نگران شدم، البته از شب هم گذشته است و جاى نگرانى هم…

على بابا: دير كه نكرده اند، البته خوب بود كه…

آبجى فاطمه: ماشين است و راه…

زهرا: ننه تو دارى…

آبجى فاطمه: نه ننه! من مى گويم، شايد توى راه جائى ايستاده اند كه چيزى بخورند ، يا دستى به آب…

زهرا: نگاه كنيد(با انگشت دور دست را نشان مى دهد و با چراغ مى كوشد مسير را روشن كند.) آنجا كسى است كه مى آيد.

على بابا: كسى است كه به آب انبار مى رود، كوزه روى دوشش است.

آبجى فاطمه: حالا كه زير چراغ رسيد معلوم شد.

زهرا: من كه…

آبجى فاطمه: تو چى… ؟

زهرا: بروم… جارو را بياورم و كوچه را…

عزت عمو: ترا به دينگ و دينگ قيامتت، گرد و خاك راه نينداز.

آبجى فاطمه: كاش يك گلنم به خاك مى زدى.

زهرا:من آب و آينه را حاضر كردم ، اما…

كورمحمد: نه ، اصلن من بايد بروم و چراغ تورى را روشن كنم كه همه دعواها سر لحاف ملا است.

على بابا: آره ببم ، خيلى بهتر است.

كورمحمد:( بطرف مغازه مى رود.) چه فايده ، من كه حتى خود چراغ را هم نمى بينم.

آبجى فاطمه: پس حالا نگاه كنيد ، چند نفر دارند مى آيند.

على بابا: صبر داشته باش زن ، صبر داشته باش خواهر من.

كور محمد:(با چراغ روشن از در مغازه بيرون مى آيد.) نه امشب ديگر نبايد حكايت شبهاى ديگر بشود.

آبجى فاطمه:خوب نگاه كنيد (با انگشت نشان مى دهد.) آنجا.

عبدلله: ننه، او ميرآب است، سوار خرش و گاوش هم جلوش، حتما تا حالا باغ بوده.

عزت عمو:تا حالا بايد بود رسيده باشند. حتم دارم آخرين اتوبوس هم حالا رسيده.

عبدلله: دير كه نكرده اند.

على بابا: دير كه نخير.

كورمحمد: شايد با ماشين شهربانى بيايند.

على بابا: با ماشين اداره هم بعيد نيست ، خوب او حالا رئيس ادراه شهربانى اينجا مى شود.

عبدلله:البته همه چيز ممكن است. اما تا وارد نشود ماشين تحويلش نمى شود.

عزت عمو:( با تقليد عبدالله) البته اين هم معقول است.

زهرا:( به مادر) پس بهتر است من بروم ، آفتابه را بياورم و يك گلنم به زمين بزنم.

آبجى فاطمه: بد فكرى نيست.

زهرا: خوب هر چه باشد ، آب ( به خانه مى رود.) روشنى است.

عزت عمو: دلم من بشور افتاده و مثل سير و سركه مى جوشد.

على بابا: لابد باز نشئه ات پريده ، برادر من ( با طعنه ) تو نبايد تكان سخت بخورى.

عزت عمو: اى، بگور پدر هرچه نشئه و خمر و خمار كرده، من مى گويم دلم شور مى زند.

آبجى فاطمه: عزت جان بد بدلت نيار.

عبدالله : كاش مى فهميديم چه وقت روز است.

كور محمد: كى چراغ سر تير روشن شد؟

علی بابا: دو ساعتى مى شود.

كورمحمد: پس دو ساعت از شب گذشته.

عزت عمو: يعنى حالا، آخرين اتوبوس هم آمده.

آبجى فاطمه:(به عبدالله) يعنى پس چطور شده؟

عبدالله: البته كه هيچ، مسلمن در راه اند.

على بابا: همه ی اميد ما به اسماعيل است.

كورمحمد: يعنى كس ديگرى نداريم.

عزت عمو:(سارش را برداشته و بى مقدمه شروع مى كند به خواندن.)

پيام داد كه خواهم نشست با رندان

بشد به رندى و دردی كشيم نام و نشد

 ( آواز را قطع كرده ، به عبدالله) تو آن تلگراف را چه كردى؟

عبدالله: البته جناب رئيس، آنرا به بنده مرحمت نفرمودند و بنده هم در موقعيتى نيستم كه از ايشان استفسار بكنم.

عزت عمو: مگر تلگراف براى تو نبوده است؟

علىبابا: اگر هم بوده ، خوب به ملاحظه پولش…

كورمحمد: حالا چه فرق مى كند كه يك تكه كاغذ دست كى باشد؟

آبجى فاطمه: (به كنار عزت عمو مى رود.) تو چه مى خواهى بگوئى؟

عزت عمو: ببينم، آبجى فاطمه، تو خبر را از كه شنيدى؟

آبجى فاطمه: از صاحب خانه اى كه نان مى پختم.

علىبابا: او اصلن اسماعيل را مى شناخت؟

آبجى فاطمه : گمان نكنم…

عزت عمو: پس از كجا…؟

آبجى فاطمه: مرا كه مى شناخت.

كورمحمد:( به عبدالله) تو خودت آن كاغذ را خواندى؟

عبدلله : بله… نه… يعنى دست خود جناب…

عزت عمو:… رئيس بود.اين قضيه يك خرده بو مى دهد.

آبجى فاطمه : چه بوئى؟

عزت عمو: نمى دانم، شايد من بد دماغ شده ام و خودم خبر ندارم.

على بابا: نه تو بد دماغ نشده اى، بد دلى ،اصلا مشاعرت، اول ماخلق اللهت عيب كرده است.  اين همه عالم و آدم منتظر نشسته اند كه او بيايد و تو بوى بد مى شنوى.

عزت عمو: شايد هم على بابا، با همه نفهميش، اين يكى را درست حدس زده باشد. كسى چه مى داند، شايد هم مغزم مختل شده است، دست و پايم، تمام اعضا و جوارحم كه شده است ، شايد…

عبدالله: بى خود با افكار پريشان خود را معذب نكنيم، ما تا به حال صبر كرده ايم و باز…

آبجى فاطمه:(از جا پريده و رو در روى عبدالله) نه پسرم. نه عبدلله جان. من ديگر طاقتش را ندارم. من ديگر طاقت ندارم. اختيار از دستم بيرون رفته. بعضى شبها خواب مى بينم ، آق والدين آمده و تنور را تابانده و مرا مى گيرد و بزورمى چاپاند توى تنور. من با آه و ناله فرياد مى زنم. گريه مى كنم. تنور از گريه من يخ مى زند. اما پسر ، آق والدين… با زنش قهقهه مى زنند.

زهرا:( سراسيمه ، با آفتابه آب وارد مى شود.) پرهيز آب. پرهيز آب. پرهيز ، آب… ( همه ى آب را پاچيده و چون بكنار آبجى فاطمه مى رسد، آفتابه را پائين مى آورد.) پرهيز…

عزت عمو:( بى توجه به ديگران براى خود زمزمه مى كند، اما آخرين كلماتش به صورت فرياد درمى آيد.) آخ ،

     بمن گفتى صبورى كن صبورى

    آخ ،

    صبورى طرفه خاكى برسرم كرد…

آبجى فاطمه: كدام آب، ننه ؟ كدام آب ؟ ما بدريا بزنيم دود بالا مى آید.

زهرا:( آرام و شكسته.) ننه ، تو ديگر اميد ندارى؟ نه، ندارى؟

آبجى فاطمه: نه ننه. نه اين كه اميدى نداشته باشم ، من از ته دل آرزوش را مى كنم. با نفس هام صداش مى كنم. اما گاهى هم خواب مى بينم. در بيدارى خواب مى بينم ، يا خواب بيدارى مى بينم. همه اش كه مادرانه نيست. بچه هم بايد حساب كتاب سرش بشود. اگر من نان مى پزم و تو موله مى زنى و عبدالله ننه مرده را كه چه بگويم؟ از آن سر چى، هان از آن سر چى؟

عزت عمو: آهاى آبجى فاطمه، آهاى تنور نشين شهر. توئى كه آتش آرزوهات طوفان اين انتظار را در دل و جان همه ی ما روشن كرده. اگر از اسماعيلت بشك افتاده اى، به آنچه از اسماعيل توقع داشتى كه حق دارى اميدوار باش. شك نداشته باش كه حق توست. پا پس نكش كه حق زهرا است. حق عبدالله است. حتى حق على بابا ى الاغ است.

آبجى فاطمه:نه شك نكرده ام. در تمام عمر سر سوزنى شك نكرده ام.(به طرف عزت عمو مى دود.) ننه، عزت ! ترس برم داشته ننه! من بيوه زن مى لرزم… ( عزت را بغل كرده.) ننه مى لرزم. مرا نگهدار عزت!

عبدالله:( آبجى فاطمه را بغل كرده و با خود به جلو صحنه مى برد.) كم طاقتى نكن. از چه مى ترسى؟

آبجى فاطمه: مى ترسم. مى ترسم كه اصلن همه اش وهم و خيال بوده. گاهی فكر مى كنم، من اصلن اسماعيلى هم داشته ام؟ اگر داشته ام از كجا معلوم، وقتى پاش به شهر رسيد، مثل عزت تا خرخره توى پپه ى خودش فرو نرفته باشد؟

زهرا: پس آن وقت من چه كنم ، ننه من چه كنم؟

كورمحمد:ايكاش من يك جفت چشم داشتم.

على بابا: بابا ، غصه كوه را داغون مى كند ، ما كه از…

عبدالله: اما اسماعيل بايد…

زهرا:( مادر را رها كرده و رو در روى عبدالله.) اگر بيايد كه من مى دانم چه كنم.( به آبجى فاطمه.) حق تو از همه ی ما… ننه بخدا زرچارك نخ ابريشم را زير پاش…همه ى كوچه را…اصلن مى دودم تا سر كوچه…

على بابا: قدمش را كه بگذارد سر اين كوچه ، همه غم و غصه ها از يادتان مى رود.

كورمحمد: همه ى ما. همه ى ما. من كه حاضر نيستم خودم را از هيچ كس جدا كنم. اسماعيل مال همه ماست. اگر چه من گه گاهى ناخن خشكى كرده ام. گاهى هم بد دهنى. اما خوب روزگار است. آدم را … بابا همه ی ما سر و ته يك كرباسيم. هر چند زهرا فكرش را هم نمى كند. اما من هواى زهرا را نفس مى كشم.

علی بابا: مسلم است كه همه ى ما…

عبدالله: البته كه…

آبجى فاطمه :اسماعيل پسر من و برادر شما…ما همه با هم او را آقا…

زهرا: اما، وقتى برگردد، اينجا برای او و ما مناسب…

عبدالله: اين حرفها را بگذار براى بعد.

عزت عمو:( افتان و خيزان خود را به وسط صحنه مى رساند.) اگر پايش بسر اين كوچه برسد ، من اين محله را گلستان مى كنم، مى كنم باغى كه از سر دنيا زياد باشد، لعنت به من اگر لب به هيچ (از پا مى افتد، اما به زحمت خود را سرپا نگاه مي دارد) نشئه جاتى بزنم. لعنت برمن اگر جز شادى و طرب چيزى بزنم. لعنت…

على بابا:(مثل كسى كه در خواب راه برود، پيش عزت عمو رفته و او را كمك مى كند.) عزت ديوانه، مى گذارى من در آن باع مثل فعله بى جيره و مواجب بيل بزنم و مثل آن توله سگ( به در باغ اشاره مى كند.) دم در باغ پاسبانى كنم.

كورمحمد: پاش بسر اين كوچه برسد، مى دوم جلو و پاگون هاش را مى گيرم. می گیرم و فرياد مى زنم، اسماعيل نه بخاطر من و على بابا، حتى نه به خاطر آبجى معصومه كه جوانمرگ شد. اگر شده به خاطرعمو عزت كه بيشتر از همه دلش مى سوزد ، چشمهاى مرا بگير و پس بده.

زهرا: محمد آقا…

كورمحمد: اى جان كور محمد…

زهرا: مطمئن باش، هر كارى از دستش بربيايد انجام مى دهد.

عزت عمو: فقط كاش يكى از ما مى دانست چه وقت روزاست.

عبدالله: دير كه…

كورمحمد: البته نكرده…

على بابا:( به دور دست اشاره مى كند.) نگاه كنيد، يكی دارد مى آيد.

آبجى فاطمه: درسته يكى دارد… اما اسماعيل كه تنها نيست.

زهرا: زن و بچه اش… بچه هاش…

على بابا: مسافرخانه، اصلا خود اداره…

عبدلله: اين احتمال البته…

آبجى فاطمه :(به زهرا) پس بدو، ننه ، چراغ و آينه را…

كورمحمد: من كه چراغ آورده ام.

زهرا: چراغ خانه خود آدم شگون… (به طرف خانه مى رود.) سبزه هم حاضر كرده ام( از داخل خانه صدايش شنيده مى شود.) ننه اين كاسه را (دستش با كاسه از در بيرون مى آيد.) بگير… من، خودم (آبجى فاطمه كاسه آب را از دست او مى گيرد.) آينه را مى آورم. عبدلله، تو هم اين بشقاب سبزه را… ( باز دستش از در بيرون مى آيد. عبدالله پيش رفته و بشقاب را مى گيرد.) من هم آمدم.( با آينه بزرگى كه بدست دارد بيرون مى آيد.) خوب ديگر

عزت عمو: اما يارو مثل اين كه مست است و تلو تلو مى خورد.

زهرا:(جلو آبجى فاطمه را گرفته.) ولى ننه ، او مست نمى كند، تلو تلو نمى خورد، فحش نمى دهد،  كتك نمى زند، مى زند؟

عزت عمو:اما آن سايه تلو تلو مى خورد و بزمين و زمان هم فحش مى دهد.

على بابا: تو از كجا مى دانى كه او فحش…

كورمحمد: از كجا كه او اسماعيل…

زهرا: آخر حالا ديگر واقعن دير است.

عبدلله: اماالبته شك…

آبجى فاطمه : بگذاريد ببينم مثل اين كه فرمان…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه هشتم

 

 

 

 

 

 

 

مش فرمان: ( با آوازى مستانه تلوخوران به صحنه مى آيد.)

     آخر از عشق تو چون كى در كليسا مى شوم 

     مى كشم پا از مسلمانى يهودا مى شوم

     مى روم بر كشتى عشقت نشينم همچو نوح 

     يا بساحل مى رسم يا عرق دريا مى شوم

    (به نزديكى عزت عمو رسيده و پايش باو برخورد كرده و مى رود كه فروغلتد. اما با تكيه بر عزت عمو خود را سرپا نگاه می دارد. رو در روى او مى خواند.) يا غرق دريا مى شوم.(سر و صورتش خونين است و لباس هايش پاره شده است، با فرياد مى خواند.) يا غرق دريا مى شوم.( خود را پشت عزت عمو، از ديگرانى كه براى ديدن او پيش آمده اند پنهان كرده و هنوز مى خواند) يا غرق…

عبدالله:(به مش فرمان نزديك مى شود.) حق نبود در چنين شبى، چنين كارى از تو سربزند.

مش فرمان:(از جهتى كه عبدالله نزديك شده مى گريزد و پشت عزت عمو پنهان مى شود) يا عرق دريا مى شوم…

عزت عمو: چى شده؟ چنين غرقه بخون از كجا مى رسى؟

على بابا: چنين سياه مست…

كورمحمد: مال مفت بوده.

زهرا: براى ما، چه خبر آورده اى؟

مش فرمان: آخ گلكم!… يا غرق دريا مى شوم.

آبجى فاطمه:(از بهت و حيرت بيرون آمده. گوشه ى چهارقد خود را با آب دهان خيس كرده و به طرف مش فرمان مى رود.) ننه فرمان چه شده؟ كدام ظالمى ترا به اين روز انداخته؟

مش فرمان:(گريان خود را از آبجى فاطمه كنار مى كشد.) يا غرق دريا مى شوم.

على بابا: برو آن آفتابه را آب كن و بريز سر اين بد مصب. خودش را جاى ديگر ساخته و بدمستیش را براى ما آورده.

عزت عمو: زبان بدهن بگير و بى خود چانه نينداز. نمی بينی مثل كفتر به خون خودش تپيده؟

   آبجى فاطمه:(او را گرفته و مجبور مى كند بايستد تا صورتش را پاك كند.) فرمان ، پسركم ! صبر داشته باش. جهود كه نيستى از خون به ترسى ( او را روى زمين مى نشاند و صورتش را پاك مى كند.) كفتركم ، پسركم.

مش فرمان: آبجى فاطمه( مى زند زير گريه.) آبجى فاطمه! كاش تو ننه من بودى. همه مردم به دنيا مى آيند و بزرگ مى شوند و مى ميرند. بچه ى آنها جلو مجلس ختم به مردم خوش آمد مى گويند. مردمم به آنها سرسلامتى. اما من ، من كه به دنيا آمدم سر ننه ام را خوردم.  بعدشم كه دنبال بابام پام بساوه باز شد، ديدم تو خانه هاى سر تپه دستمال جمع كن خانم ها است. زدم بيرون و ترا ديدم. تو هم که …

آبجى فاطمه: من چى ، من چكار كردم؟

مش فرمان:تو هم… ( برخاسته و از او دور مى شود.) هيچى بابا، هيچى.

آبجى فاطمه: بالاخره يك روز…

مش فرمان:(باسرعت برگشته و بالای سر آبجى فاطمه که هنوز نشسته است.) بالاخره يك روز چى ، كدام روز؟

زهرا: خودت بهتر مى دانى، مى دانى كه ما امشب منتظر…

مش فرمان: برایش طاق نصرت ببندید. من يكى منتظر هيچ پدرسوخته اى نيستم.

عبدالله: حرف دهنت را بفهم…

عزت عمو:(به عبدالله اشاره مى كند كه كوتاه بيايد.) بگذاريد ببينم چى شده.

على بابا: حكم مست، حكم بچه و زن و ديوانه است. آدم در مستى، ناقص العقل است. هر چه باشد عزت از ما اين كاره تر است.

كورمحمد: پدر من بگذار بفهمد كه چى برسرش آورده اند. حلال و حرامش پاى خودشان.

عزت عمو: تو هم مثل من رفته بودى حقت را بگيرى كه گذاشتند كف دستت؟

مش فرمان: ما حقمان كجا بود كه بگيريم.

عزت عمو: پس برای چه سرشاخ شدى كه به اين روزت انداخته اند؟

مش فرمان: نه ، بابا ، به او ربطى ندارد.

عزت عمو: كى جرات كرده ترا اين طور قصابى كند؟

مش فرمان: (دوباره مى زند زير گريه.) پا شو مرا ببر بخوابان، پاشو مرا با خودت ببر بهر قبرستانى كه مى خواهى. اصلن بيا ما دو نفر، اولين كسانى باشيم كه به نيوشت برمى گردند.

عزت عمو:باشد، مى رويم، اما اول تو بگو چى شده؟ فردا. همين فردا. من و تو برمى گرديم به آن…

مش فرمان: تو خودت هميشه مى گفتى ، فردا هرگز نيامده است.

عزت عمو:خيلى خوب حالا بيا برويم سر جوب و سر و صورتت را صفائى بده ( او را با خود مى برد.) كه حالت جا بيايد.

مش فرمان:( بى آنكه بخواهد پيش مى رود.) چه فايده؟ حالم جا بيايد كه چه بشود؟ بعدش چى؟ كاش آدم مست بدنيا بيايد و ديوانه از دنيا برود. كاش مى شد چشم هم گذاشت و در صحراى محشر چشم باز كرد كه همه چيز تمام شده باشد. همه چيز…

عزت عمو: چه چيز؟

مش فرمان: همه اين گه كاری ها.همه اين گه مالي ها كه تازه بايد برايش، به امر و فرمان على بابا و امثالهم شكرگذارهم باشيم. اين زندگى سگى، اين نفس کشیدن در چاه خلا.

عزت عمو:( سر جوى او را نشانده و آب بسر و رويش مى زند.) اين گه كرده، خودش خود به خود تمام مى شود. حالا مى خواهى بگوئى چى…

مش فرمان: دلم مى خواهد داد بزنم.

عزت عمو:از داد زدن كارى برنمى آيد. آرام و بى سر وصدا بگو كه چى شده. و گرنه هر گاو گندچاله دهانى خواهد گفت براو حرجى نيست.

مش فرمان: على بابا و(على بابا جلو مى آيد.) كاكاى على بابا بروند در كونشان را بگذارند.

عزت عمو: بيچاره على بابا كونش كجا بود كه درش كجا باشد؟  روزگار مال او را هم جر و واجر كرده.

مش فرمان:( مى خندد) گل گفتى. روزگار براى ما چيزى باقى نگذاشته كه سر آن داد و فرياد كنيم. آن هم با خودمان ، بهتر است برويم و سر بگذاريم و به ميريم.

على بابا: حالا چى شده كه امشب فيلسوف شده اى ؟ چرا آن پدر و مادر سگ ، ترا به اين روز انداخته است؟

مش فرمان: گفتم كه كار او نيست.

عزت عمو: پس كدام بى ناموس كرده تا خشتكش را جلو چشم همه سرش بكشم.

مش فرمان: عزت عمو! عمو عزت (آبجى فاطمه جلو مى آيد.) تو ديگر چرا؟ با كدام دست ، هان با كدام دست؟

آبجى فاطمه: (عصبانى ) پس چرا جان مرا مى گيرى؟

مش فرمان: مى خواهى بدانى، مى خواهى بدانى، جلو همه ی اين ها؟

عزت عمو: بگو چه شده؟

مش فرمان: سر بساط سه قاپ نشسته بودم و بساط را مى گرداندم. يكى خوش نشسته بود. مرتب نقش مى آورد، پول ها را جمع كرده بود. آقا مويد اشاره كرد كه قاپهاى پرشده را بريزم. من فكر كردم به اسماعيل نشان بدهم ( عبدالله جلو مى دود)كه اين ولدزنا چه مادر به خطائى است…

عبدالله: به كى ؟ به كى نشان بدهى؟

مش فرمان: به اسماعيل خان آبجى فاطمه.

كور محمد:( از همانجا) به …؟

مش فرمان:من مستم و شما حرف سرتان نمى شود؟ گفتم اسماعيل آبجى فاطمه.اسماعيل ، اسماعيل خود ما.

على بابا: مگرآنجا بود؟

مش فرمان:آمده و نشسته بود. من هم خيال كردم على آباد شهراست. گفتم نشانش بدهم كه آن پدر سوخته چه ولدزنائى است و ما از دستش چه مى كشيم.

عبدالله: خوب ، خوب؟

مش فرمان: خوب كه چى؟ مرا صدا كرد بيرون و گفت ننه سگ پدر جاكش…

آبجى فاطمه: اسماعيل من اين حرف ها را به تو گفت؟

مش فرمان: به مرده ننه من فحش داد و برخم كشيد كه بابام…

على بابا: تو حواست جمع نيست. پرت و پلا …

مش فرمان: حواس همه پرت است.  پرت و پلا…. 

عبدالله:آخر رئيس شهربانى؟

مش فرمان: استوار شهربانى، آن هم از آن هفت خط ها و شير پاك خورده.

آبجى فاطمه: تو مى فهمى چه مى گوئى؟

مش فرمان: خود منم اول باورم نشد. اماالان پشت خرابه هاى سر تپه، تو جنده خانه ساوه، نشسته و مثل فرفره سه قاپ مى ريزد. هر كسى كه قبول ندارد پاشنه وربکشه تا از خواب بيدار شود.

كور محمد: از كجا هم ديگر را مى شناخته اند؟

مش فرمان: از جنده خانه ، اينا از جنده خانه همه شان با هم قوم و خويش اند.اسماعيل با پارتى بازى آقا مويد، رئيس پاسگاه شهر نو بوده.

عزت عمو:گفتى از كجا… ( سر فرمان را ميان دست هايش گرفته است و چون او را رها مى كند، دست خونى شده اش را با جلو پيراهنش پاك مى كند.) سرت هم خونى است. نفهمیدم.  گفتى از كجا؟

مش فرمان: از جنده خانه، از روى خشت ، اصلن سينه ننه هم ديگر را می كيده اند. سگ استخوان باباى هر دو را سر مبال با هم خورده است. چه فرقى مى كند، هان چه فرقى مى كند؟

عزت عمو: (از جا برخاسته و گيج و مبهوت بهمه نگاه مى كند و به طرف انتهاى كوچه مى رود.)

     دل ما در طلب هم نفسى سوخته شد

     جان چراغى شد و براه برافروخته شد

     همه شب تا بسحر ناله و آهى زده ايم

     تا قبائى به قد و قامت خور دوخته شد

( نور صحنه آرام آرام كم شده و باريكه نورى فقط عزت عمو را نشان مى دهد كه به درخت انتهاى كوچه نزديك مى شود.)

   از غم تيرگى بخت بلب آمده جان

   تا تفال بقدوم و رخ فريادرسى كوفته شد

   گفتم عدنست ره باديه با آمدنش 

  پس همه شهر بمژكان صفا روفته شد

  گوئيا دادرسى حلقه بدر كوفته بد

(خسته و درمانده بدرخت تكيه مى كند، اما احساس سقوط كرده و خود را به درخت مى پيچد كه سرپا باقي بماند، دستهايش را در شاخه هاى افقى درخت گره كرده و سرش به سينه پيراهن خون آلودش فرو مى افتد.)

    كه چنين خواب و خيالى بدلم ريخته شد

    چه كند جان كژ انديش درين دير سراب 

    كه غرابى بدلش باز خوش آموخته شد

(عزت مي رود كه سقوط كند. مش فرمان جلو دويده ، او را از پشت بغل مى گيرد. على بابا پاهاى عزت عمو را بغل گرفته و كورمحمد كمر او را. كمك مى كنند كه روى زمين دراز بكشد. آبجى فاطمه بالا تنه او را بغل مى گيرد و زهرا پاهاى او را)

از بد حادثه عيسى نفسى خواسته ايم 

بخت بد بود يهودا كه اسپوخته شد     

 

 

 

 

 

 

 

                                                                       پرده

 

 

 

    

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

              اسماعیل  اسماعیل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازیگران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عزت عمو

کور محمد

علی بابا

زهرا

آبجی فاطمه

عبداله

مش فرمان

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *