پرده سوم

 

 

پرده سوم

 

 

 

صحنه اول

 

 

 

 

 

 

 

 

گردآفرید: صحنه نيمه روشن است. گردآفريد پتو را از روى تختخواب برداشته ، تاكرده و در كمد گوشه ی اتاق مى گذارد. تختخواب را بصورت يك ميز و چهار صندلى دورهم مى چيند.

 

دريا دلان به آبها زدند

به خيزاب ها

به گرداب ها

به لجه ها زدند

طوفان را در ململ خيال

پارو كشيده اند

تا شايد

شايد

جزيره اى باشد در آبهاى دور

دور از دستهاى زشت

كه پرچم عشق را برافرازند

 

         ( از كمد ماهيتابه و چراغ والور را همراه كيف مدرسه اش مى آورد. چراغ و ماهيتابه را جلو صحنه قرار می دهد. كيفش را روى ميز باز كرده و دفترچه و قلمى بيرون مى آورد. مى رود كه بطرف كمد باز گردد، اما با عجله برگشته و در دفتر چيزى ياداشت مى كند. دوباره بطرف كمد رفته و شيشه روغن، كبريت و جعبه لوازم آرايش خود را مى آورد. در راه باخود حرف می زند.)

 

         يادتون باشه خانم گردآفريد! از امروز باید پياده گز كنيد.  يادتان باشد! مگه چند دفعه می شود با حساب او خاصه خرجى كرد؟ او يک كارگر ساده است. يک شبكار مادامالعمر. يادتان باشد، پياده از دروازه غار تا دانشگاه. باید پاى پياده گز کنید، خانم دكتر بعداين!

 

         (روغن و كبريت را كنار والور گذاشته و جعبه لوازم آرايش را باز كرده  و روى ميز مى گذارد. گيسوان خود را شانه مى زند.)

 

بى دلان بر خاك ها زدند

به كوه ها، كمرها

به دشت ها و صخره ها

به بيابان ها زدند

تا شايد

شايد

از سنگ و گل

كلبه اى برآورند

سرپناهى براى عشق

 

          به طرف چراغ والور مى رود. كبريت كشيده و چراغ را روشن مى كند. بطرف ميز دويده و باعجله چيزى در دفترچه ياداشت مى كند. با همان عجله به ماهيتابه روغن ريخته و آنرا روى چراغ مى گذارد. شيشه روغن را به كمد مى برد و در راه گيسوان خود را شانه مى زند.)

 

من عروس اقاقيها

 

من عروس

حجله بسته ی مرگ

 

من شاه نشين

تورها و مخمل ها

فانوس دلم را

بر آب راهه ها

بر خاكهاى راه

بر كوهها و كمرها

روشن نگاه مى دارم

 

          از كمد كاسه ى كتلتی را كه قبلا آماده كرده است برداشته و بكنار چراغ مى رود. كتلت سرخ مى كند. به كنار ميز برگشته و در دفترچه چيزى ياداشت مى كند. در آينه ی جعبه لوازم آرايش خود را برانداز مى كند.

 

روشن نگاه مى دارم

تا شه زادههاى عشق

با كفش هاى آهنين

با عصاهاى آهنين

و با عصب های پولادين

بر اسب هاى سياه دود

بر شعله هاى سرخ عشق

از دروازه هاى شهر

شهرهاى بى در و دروازه

شهرهاى همه دروازه

در لباس سپيد عشق

فراز آيند.

 

به كنار ماهيتابه رفته و كتلتها را پشت و رو مى كند. کت های تازه ای به ماهیتابه اضافه می کند.

 

سفره ايست دلم

گشوده براى عشق

 

آى مرد

آى مرد

در كجاى جهان خفته اى

در كدامين غار

بر کدام صخره پا نهاده ای

تا پرچم عشق را برافرازى

 

اينجاست سفره اى

كه ترا سيراب مى كند.

 

به طرف كمد مى رود.  چند گوجه فرنگى و چند خيار مى آورد. در راه با خود حرف مى زند.

 

چى شده خانم خانما؟ هوا برت داشته. با این سرعت تا کجا می خواهی بروی؟ تا صبح بيدارى پاى ماشين هاى چاپ ، پاى گيوتين، گيوتين … روبسثير…انقلابيون… بدست انقلاب… گردن… زده شدند.

 

كارد آشپزخانه در يك دست و قلم در دست ديگر، خيار و گوجه را مى برد و چيزى در دفترچه مى نويسد.)

 

با غازه ها بيا

با سرخاب هاى رو

با سرمه هاى چشم

با وسمه ی مژگان من بيا

 

چون آمدى

آب را از ياد مبر

بر سبزهها نشين

آينه ات را

با ديدار من برابر كن

 

كتلت هاى سرخ شده را از ماهيتابه برداشته و در بشقاب مى چيند. بريده هاى خيار و گوجه را كنار آن مى گذارد. يكی دو گرده ی نان را با قيچى برديده و روى غذا مى گذارد.

 

چون آمدى

اول به آب سجده كن

به خاك سجده كن

 

چون آمدى

اول به حجله ی سبزه داخل شو

چون پاك شدى

نام مرا

صد بار بر زبان بیار

مرا بر لبان خود جارى كن

بنام من صد غنچه گل

در آب های پاک جاری کن

 

          دستمال بزرگى آورده و مانند سفره پهن مى كند، كاسه        

         غذا را ميان آن گذاشته و چهار گوشه آنرا گره مى زند.   

         اتاق را جمع و جور مى كند و در همان حال لباس   

         مى پوشد. كيف خود را جمع كرده و به شانه مى اندازد.

 

من ايستاده ام

با طلسم عشق

 

آى عشق

آى عشق

از كدام دروازه مى رسى

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه دوم

 

 

 

 

 

          صحنه تاريك است و دو باريكه نور مرشد و بچه مرشد را نشان می دهد، كه با ضرب زورخانه و آواز دسته ی اركستر مشغول ورزش صبحگاهى هستند، ميل می گيرند و كباده مى كشند، شنا می روند و چرخ می زنند.

اركستر:

 

اگر آتشى گاه افروختن

بسوزد عجب نيست زو سوختن

دم مرگ چون آتش هولناك

ندارد ز برنا و فرتوت باك

چنان دان كه داد است و بيداد نيست

چو داد آمدت باگ و فرياد چيست

 

زنگ زورخانه پايان ورزش را اعلان كرده و هر دو سر بساط صبحانه برابر هم می نشینند.

 

با روشن شدن چراغها، بچه مرشد مشغول جمع كردن وسايل كار است، اما پريژكتور هنوز روشن است. ميدان فردوسى بر روى صحنه و مجسمه فردوسى وسط ميدان.

گردآفريد:( با لباسى تر و تميز اما كهنه و نيمدار، كيف مدرسه بر شانه و سفره پيچ غذا در دست ، اطراف ميدان را برانداز مى كند.) سهى ! آقاى سهراب…

بچه مرشد: ( برگشته و پشت سر خود را نگاه مى كند. كسى را نمى بيند دوباره مشغول كار خود مى شود.)

گردآفريد: اوسا چاپچى!

بچه مرشد: ( برگشته و گردآفريد را پشت سر خود مى بيند.) گردى! توئى! ( كارش را رها كرده و بلند مى شود.) فكر كردم باز خيالاتى شدم.

گردآفريد: مگر تو هم خيالات مى بافى؟

بچه مرشد: تو خواب، تو بيدارى، گاهى هم طامات. گاهى خيالات مى بافم ، گاهي هم از اوهام مى نالم.

گردآفريد: داشتى چكار مى كردى؟

بچه مرشد: وقت ناهار است. داشتم وسايل را جم و جور می كردم. از حالا تا زنگ مدرسه ها، هيچ خبرى نيست كه نيست.

گردآفريد: بابا كجا ست؟

بچه مرشد: آنجا( مجسمه فردوسى را نشان می دهد) كنار حکیم فردوسى.

گردآفريد: آنجا چكار مى كند؟ وسط میدان!

بچه مرشد: امروز از اول صبح رفته آنجا و جم نمى خورد. با هم درد دل مى كنند. او هم بهش جواب می دهد ، جان تو مثل صد ساله رفيق.

گردآفريد: يعنى وضعش اين قدر خراب است؟

بچه مرشد : اين جور حرف نزن، دختر!

گردآفريد: خوب چه بگویم؟ توی خانه دائمن ساكت است. گاهی هم بلند بلند با خودش حرف مى زند. بعضی وقت ها هم گريه مى كند. پارى وقت ها هم مى خندد، اما خنده اى كه دل آدم را مى لرزاند. ديگر گمانم باكيش باشد.

بچه مرشد: همه ی هنرمندان دنيا يک جوراند. يكى گوشش را مى برد. يكى مثل قهرمان هاش تو خيابون قدم مى زند. يكي هم زن و بچه اش از دسش به امان آمده… دارد… كارش را درست مى كند. آخر دارد رو يک نمايشنامه كار مى كند.

گردآفرید: وسط میدان نمایشنامه می نویسد؟

بچه مرشد: امروز يک نقلی را شروع كرد. نفس همه را بند آورده بود. اسفالت خيابان هم نفس نمى کشید. جان تو، اگر دروغ بگویم.

گردآفريد: حالا، پس چرا نمى آید؟

بچه مرشد: بهه، پاسبان ها هم نتوانستند، از مجسمه جداش كنند. ريخته بودند كه از تو باغچه بكشنش بيرون. نقل را همان جا شروع كرد. دوتا مرد عينكى، با عينك هاى سياه، از جيب پريدند بيرون. اما همين جور كه پيش مى رفتند و قصه را گوش مى كردند، زدند زير گريه. بعدش به پاسبان ها گفتند، كارى بكارش نداشته باشید.

گردآفريد: حالا چه مى شود؟

بچه مرشد: چى، چه مى شود؟

گردآفريد: تا كى آنجا مى ماند؟

بچه مرشد: به موقع، خودش برمى گردد ؛ باكيت نباشد. تو اين طرف ها چكار مى كنى؟

گردآفريد: نگفتى كتلت من ، بهترين كتلتاى عالمه؟

بچه مرشد: پس امروز افتاديم. باید جشن بگيريم.

گردآفريد: با سرخى گوجه فرنگى و سبزى خيار.

بچه مرشد: كاش لايقش باشم.

گردآفريد: ديگر لوسم نكن.

بچه مرشد: يعنى، هستم؟

گردآفريد: كى بهتر تو؟ يادت هست، قلمدوشت مرا مى بردی مدرسه، كه پاهام رو برف ها نچاد؟

بچه مرشد: از آن وقت ها خيلى گذشته.

گردآفريد: خودمان كه نگذشته ايم.

بچه مرشد: تو چى، تو هم نگذشته اى؟

گردآفريد: تو دارى چه مى گوئى؟

بچه مرشد : كلاست كه تمام شده، پس كجا مى رى؟

گردآفريد: من زبان خارجيم خيلى ضعيف است. تو مدرسه ی انگلیس ها يک كورس برداشتم ، همين پائين است.  باید بروم آنجا، واسه چى مى پرسى؟

بچه مرشد: همين جورى.

گردآفريد:( بسته غذا را باز مى كند و يك لقمه با نان و كتلت و خيار و گوجه فرنگى براى بچه مرشد می پیچد.) نه! تو يک جورى شده اى.

بچه مرشد: بقول مرشد، تلخ.

گردآفريد: كاسنى.

بچه مرشد: حالا خانم دكتر، دواهاى شاهنامه را برخ ما مى كشد؟

گردآفريد: حالا من كجا و دكترى كجا؟

بچه مرشد: تو راهش كه هستى.

گردآفريد:( لقمه را بدست بچه مرشد مى دهد.) ببين هنوز هم خوش مزه است. اما با تلخى نخور.

بچه مرشد:( لقمه را گرفته و تا دهن پيش مى برد اما نمى خورد.) من يک بچه مرشدم. وقتى به پشتم نگاه مى كنم؛ بجز مرشد كسى را نمى بينم. نه ننه اى ، نه بابايى. وقتى به قد و قامتت نگاه مى كنم، خودم را لايقت مى بينم ، اما وقتى به خودت نگاه مى كنم …

گردآفريد: خوب! وقتی به خودم نگاه می کنی، چى…

بچه مرشد: من يک بچه مرشدم.

گردآفريد: تو بچه مرشدى. من دكتر. تو قصه مى گوئى. من آمپول مى زنم. تو مردم را مى خندانى. من آزمايش ادرار مى كنم.

بچه مرشد: تو اين را، اين جور مى بينى؟ بگو جان تو!

گردآفريد: گازش بزن! شايد هنوزم… مى گویم سهى…

بچه مرشد: وقتى سهراب صدام مى كنى ، تمام سرواى حافظيه به رقص درمی آیند، اما من…

گردآفريد: اما تو چى؟

بچه مرشد: اما من واسه تو، يک خار سر راهم.

گردآفريد: ايناهمه اش، برای اين است كه من دارم، دكتر مى شوم… اگر برای اين است ولش مى كنم. من با توعالمى دارم كه دنيا توش نمى گنجد.

بچه مرشد: تو اين جور فکر مى کنى؟

گردآفريد: نه! من تنها اين را نمى گویم. يادت هست؟ بعد سخنرانيت، رئيس اتحاديه گفت…

بچه مرشد: ولمان كن بابا. آنها طامات مى بافند و لافات مى زنند. ما هم دلمان را خوش كرده ايم. ديگران دارند ما را مى چاپند و ما سخنرانى مى كنيم. 

گردآفريد: برای همين است كه آنجا نشسته ايم، مى خواهيم نگذاريم، بچاپندمان.

بچه مرشد: با حرف، با شعار؛ احيانا، گاهی هم یکی دو تا فحش؟

گردآفريد: فعلا چه كار ديگری از دستمان برمی آيد؟

بچه مرشد: باید توی دهانشان زد.

گردآفريد: با كدام دست؟ دستت را از آستين دربياوری، قطعش مى زنند.

بچه مرشد: تو سهراب را فراموش كرده اى.

گردآفريد: نه! تو رستم را فراموش كرده اى.

بچه مرشد : رستم را دست بسته به میدان مى آورند.

گردآفريد: وقتى بتوانند دست رستم را بند كنند، دست من و تو را قطع مى كنند.

بچه مرشد : گرد آفريد! خانم دكتر بعداين! تو مى ترسى.

گردآفريد: نه سهراب، نه! فقط مى دانم، اگر كشت و كشتار مى توانست دنيا را آباد كند، حالا قبرستان ها باید بود، بهشت روى زمين باشند. تازه، آنها كه بهتر از من و تو، مى توانند كشتار كنند.

بچه مرشد: تو مى گوئى، باید دست روی دست گذاشت و منتظر ظهور نشست؟

گردآفريد: نه! مى گویم، باید ابزار کشت و كشتار را از كار انداخت. ببين سهراب!

 بچه مرشد: يک دفعه ی ديگر سروهاى حافظيه …

گردآفريد: اگر اين تو را خوشحال مى كند! مى توانم مرض سهراب سهرابك بگيرم.

بچه مرشد: تو هم درد منى هم شفاى من.

گردآفريد: تو شفا بخشم كردى.

بچه مرشد: تو آن قطره آبى كه غلامان به كبوتران مى نوشانند.

گردآفريد: فقط مواظب باش! پيش از بسمل شدن، با آب خفه ات نكنند. حالا كتلت رو بخور.

بچه مرشد: باید اوسا بياد؛ بى رفيق نمى شود، دست توی سفره كرد.

گردآفريد: خوب، پس تا رفيقت برسد، مى توانى مرا به كلاس انگليسى برسانى؟

بچه مرشد: حالا باید، قلمدوشت بگيرم يا رو قلبم ببرم؟

گردآفريد: كنارم بيا، در كنارم باش؛ تا سرمان به آسمان برسد.

بچه مرشد:( بسرعت وسايل كارش را تا كنار اركستر برده و پيش پاى ايشان مى گذارد) شاغلام! مواظب اينا باش تا ورگردم.

گردآفريد: با هم كار مى كنين؟

بچه مرشد: يک قرارهائى با بابات گذاشتند.  مى گویند، مى توانند رو شاهنامه آهنگ بگذارند.

گردآفريد: اگر با هم كار كنيد خيلى خوب مى شود.

بچه مرشد: شايد هم يک اتحاديه با آنها دست و پا كرديم، عليه بابات.

گردآفريد: مسخره مى كنى؟

بچه مرشد: چرا مسخره؟ اتحاديه ما عليه كى مى تواند باشد؟

گردآفريد: عليه آنهايى كه جلو زبان تان را گرفته اند و مى گيرند.

بچه مرشد: گيرم اتحاديه را يک كارى كرديم، برادران نیروهای انتظامی را چكار كنيم؟ اگر الانه توى خيابون دست گيرمان كنند، سند و قباله و بنچاق خواستند، چی باید جواب بدهیم؟

گردآفريد: ( جوی آب را نشان مى دهد.) تو آن طرف جوب ، من اين طرف جوب. جورى مى رويم ( راه مى افتد) كه اصلا بهم مربوط نیستيم.

بچه مرشد: زنده باد زنها!  برا هر چى حد متوسطى ( راه مى افتد) دست و پا مى كنند.

گردآفريد: تو امروز…راستى سهى تو چند تا بچه دوست دارى؟

بچه مرشد: يک لشكر، صدتا، هزارتا، چه مى دانم. آنقدری كه به عضو تازه و اتحاديه اى نياز نباشد.

گردآفريد: ارزش ما به نفرات مان نيست، به كارمان است. يادت رفته، رئيس اتحاديه…؟

بچه مرشد: آره! كيفيت! كيفيت مهم است، نه كميت. به چگونگى بپردازيد!

گردآفريد: تو امروز چنان تلخ شدى كه به هر چه دست مى زنى زهرمار مى شود.

بچه مرشد: من خسته شده ام.

گردآفريد: از چى؟

بچه مرشد: از اين جوب. از اين طرف جوب، آن طرف جوب. از اين فاصله ها. اگر اوسا، مرشد، بابات را مى گویم! پشت به پشت من بدهد، كارى مى كنم كارستان.

گردآفريد: سهراب! دشمن جوب را كرده حجله آب. آب هم مهر مادر مومنین و دردمندان عالم است. حالا تو چكار مى توانى بكنى؟ دست به آب بزنی دستت را قطع می زنند.

بچه مرشد: شهر را لوله كشى مى كنم ، جوب را ازشان پس مى گيرم.

گردآفريد: تا شهرو لوله كشى نكرده اى، دست به جوب نزن. واسه اينكه به دانشگاه برى ، اول باید دبستان و دبيرستان رفته باشى.

بچه مرشد: حالا دانشگاهت را برخ ما مى كشى؟

گردآفريد: من ورقه دانشگاه را قاب دستمال سفره ای می کنم كه تو انداخته باشی. اما اگر سفره آنى باشد كه باهم حرفش را زديم و قرار شد باهم بیندازيم. سهراب من اگر دكتر بشوم، از تو دارم. نه به خاطر كمك هائى كه به بابام و خانواده ى ما كرده اى.  فقط به خاطر آقائى كه در تو هست.

بچه مرشد:( گريه مى كند.) لباس نو از بازار كهنه فروشها، لباس عروس از ميدان گمرك.

گردآفريد: ( از جوب مى پرد و دست پر كتابش را پشت بچه مرشد مى گيرد. با دست خاليش يقه بچه مرشد را لمس مى كند) سهراب اين ها لباس نيست كه من پوشيده ام. اين ها از پارچه دوخته نشدند. خياط آنها را با نخ و سوزن ندوخته. اينا خوابند. از خواب دوخته شدند. از خواب چشم های تو و لقلق ماشين هاى چاپ. اين لباس ها بيدار خوابى تو تا كله سحر است. اين ها نبض سر انگشت هاى تو، با حروف صربى است. با ماشين گيوتين وقتى چاپ شده ها را قطع مى زنى. سهراب! من لباس نپوشيده ام، تو را پوشيده ام.

بچه مرشد: توم مثل بابات طبع شعر دارى ها. اما، چه كنم كه برادران حزب الهی شعر سرشان نمى شود. يادت هم باشد كه تو مرز را شكستى.

گردآفريد: آره، يادم رفت.( به آن طرف جوب مى پرد.) اما… سهراب ! آنها چى بودند توی جيب تو؟

بچه مرشد: مگه زن هم اين قدر سئوال جواب مى كند با مردش؟

گردآفريد: زنی را كه به اسارت مى برند غر مى زند ، زنى را كه به صيغه مى برند، به شب بعدش فکر می کند. اما زنى كه مرد را به همسرى خودش دعوت مى كند، حق دارد. حق سئوال، حق نپذيرفتن. مى پرسد.اعتراض مى كند… آنها چى هستند در جيب هاى تو؟

بچه مرشد: من، می خواهم جوب را از ميان بردارم، اين فاصله را. خسته شده ام، ديگر طاقت ندارم. گردى! راه ديگر اى برای من نمانده است؟

گردآفريد: ( از بچه مرشد جدا شده و با قهر به طرف مدرسه مى رود.)  كاش همان جا، پيش ننه ات، توی بلخ يا بخارا، یا هر جهنم دره ی دیگری که بود ، مانده بودى. تو خواب مرا پاره مى كنى.( برگشته و با عصانیت رو در روی بچه مرشد می ایستد.) جنگ اگر چیز خوبی بود، دشمن آنرا به ما تحمیل نمی کرد. آنها از خدا می خواهند، ما دست به چنین کاری بزنیم؛ تا بی زحمت شر همه مان را از سرشان کم کنند. ( دوباره به راه افتاده و غمگین به طرف مدرسه می رود.) تو مثل گنجشگك اش مشى آمدى ، اما من مى دانم كه پرپرت مى كنند.كاش فقط به پرت کفایت كنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه سوم

 

 

 

 

شاغلام: ( هنوز لباس پرده دوم يعنى افراسياب را بتن دارد. با عجله مى كوشد لباسش را عوض كند.) آى از اين نقش افراسياب بدم مى آید. پدر مادر سگ، چنان اداى آزاد انديشى و مردم دوستى درمى آورد  كه امر به خودش هم مشتبه شده. حال آدم را بهم مى زند. هر روز يك اعلاميه حقوق بشر صادر مى كند  و يك بيانيه احترام به حق حاكميت ملت ها خرده فرمايش. مادر سگ خيال مى كند ما خريم ( در گوشى به مردم مى گويد.) تا اجازه پليس امنيت تو جيبش نباشد، حتى گوز هم نمى دهد. اما اداى آزاديخواهى را فراموش نمى كند.

          بابا قربان حكومت توی خراب مانده ى خودمان. با اين همه جقه و حمايل. با اين همه عصا و عبا. خودمان، يعنی ما، مقصدم، شاه، رهبر؛ محل سگم نمى گذاريم به وزير و وكيل و مجلس و مشير و مشار. همگى از مجلس گرفته تا دولت، باید ماله بردارند و گهكاری هاى ما را صاف و صوف كنند ( پوشيدن لباس را تمام مى كند.)

         حالا من کی كاووس هستم. شاه شاهان. شاه كشورهاى پر نژاد. سرزمينى از سند و سقلاب تا بحر المتوسط ، يعنى همان ” مديترانين سى ” شرقا و غربا. اما جنوبا و شمالا. از ” پرژين گف ” يعنى همان خليج فارس تا الی درياى مازندران. اين يعنى حد و حدود و ثغور حق حاكميت ما در تمام منطقه. از سقوط آدم تا ظهور خود حضرتش.

          ما، يعنى من. بعنوان كاووس، حكومتم با همه ی حكومت هاى جهان از سلطنتى و جمهورى گرفته تا خان و خان بازى، يک فرق اساسى و مهم دارد.  من هم شاهم، يعنى صاحب اختیار زندگی و مال و اموال مردم در ایام حیات؛ هم سایه ی خدا. یعنی منتخب آسمان برای گسترش امر اله در روی زمین. به همين جهت، گاهى عمامه را تو تاج فرو مى كنم ، گاهی هم تاج را توی عمامه زورچپان. نه خيال كنيد منم مى زنم و خالی بندی مى كنم؛ برويد به نصوص عهد عتيق و جديد نگاه كنيد. من از يك طرف گردن مى زنم مثل ميرغضب ، از يك طرف تفسير می گویم مثل موبد موبدان.

          من شاشيخ يا شيخشاى با اصل و نصبم. با اين همه قدرت و يد بيضا، يک گرفتارى برایم پيش آمده كه سرم را با گهم قاطى كرده است.  يک پسر بچه ی جولقى پيدا شده، كه مى خواد عالم را پر ازعدل و داد بكند. ارواح ننه اش خيال مى كند، عدل و داد، خيار چنبره  كه بريزد گوشه ی ميدان و درهم و كيلوئى بفروشد. مى خواهد برود رستم پهلوان، اولين پايگاه اسقلال و حق حاكميت ما را گير بياورد، پشت به پشت او بدهد، تا حكومت واحد جهانى تشكيل بدهد.( در گوشى با مردم .) البته من خوب واقفم كه اين تخم لقيی است كه خود آن پير سگ ( اطراف را با دقت نگاه مى كند.) رستم را مى گویم؛ تو دهن اين بر و بچه ها شكسته است. اولش پسر خود من. حالا هم، پسر خودش سر از تخم درآورده است. آقا حكومت ما شده اين وزارياتى كه مى بينيد. نه چپاولى، نه تطاولى. نه قتلى، نه غارتى. حتى دريغ از يک نه  ساله دخترى كه يک شب جمعه، حمام ما را گرم كند. آقا نمى گذارند آب خوش از گلوى مبارك ما پائين برود. از شما چه پنهان، پا شدم رفتم به يمن كه بهش مى گفتیم هاماوران ”  سعودی عربيا “. آن وقت ها را می گویم. اين سودابه خانم را ورداشتم آوردم. كم سن و سال بود ( كمی فكر مى كند.) هفت، هشت سالى بيشتر نداشت. دو سالى، بيشتر يا كمتر صبر كردم كه اذن دخول بفرمايند. مزه ی دختره را چشيده و نچشيده، آقاى سياووش، آقازاده خودم را مى فرمايم؛ بعد از پايان تحصيلاتش نزول اجلال فرمودند. رسيده و نرسيده. خاك راه  نتكانده. حمام رفته و نرفته. زل زد تو تخم چشم ما و فرياد كرد( اداى كسى را درمى آورد.) قبله ی عالم به سلامت باشند! زنان بسيارند و اين حق نيس! فرستادمش لاى دست ننه اش. آخر سر ننه اش را چند سال قبل خورده بودم. پدر سگ ننه…  فرستاده بودمش سيستان كه تعليمات نظامى ببينه، رسم و راه  حكومت و كشوردارى ياد بگيره ، طريق حرمسرا و صيغه و عقدى بدستش بياد،( درگوشى با مردم.) رفت  آقا… كمونيست از آب درآمد. خودم با دست خودم، انداختمش تو آتش. با حقه ى همين پير سگ ( اطراف را نگاه مى كند.) رستم را مى فرمایم. از توی آتش جان سالم بدر برد. بعدش هم پاشد رفت، پناهنده شد. فكر كرد دستم بهش نمى رسد. صد تا تروريست و قاتل و آدمكش روانه كردم. دشمن او را توی آب نمك خوابانده بود كه بعدا ازش بهره بردارى كند. ميانه اش را با حكومت، يعنی با پدر زنش، آقاى افراسياب را مى فرمايم، بهم زدم. رابطه اش با حكومت، با دست پدر بزرگ مادريش، گرسیوز را می گویم؛ بهم زدم. پدر زنش هم گرفت و سرش را گوش تا گوش بريد.

         حالا اين جقله پا شده، آمده كه مرا از تخت بردارد. بعدم با حمايت رستم برود افراسياب را از تخت بردارد؛ كه حكومت عدل جهانى برپا كند، آى زكيسه.

         طرح افراسياب حرف ندارد، جون شوما. من باباهه را مى فرستم جلو، او پسر رو راهى مى كند. خوب كه همديگه را لت و پار كردند. احساسات مليشان را تحريك مى كنيم. پدر فارس و پسر ترك. رستم وضعش روشن تر است. پير ديگر. همچى، بفهمى نفهمى، دست و پاش مى لرزد. اخيرا دوپينگ هم مى كند. تو بعضى از گزارشات آمده كه ترياك هم مى كشد. ، اما دروغ است. من می دانم مواجبش به اين گه خوری ها قد نمى دهد.  اما دوپينگش حتمی است. خوب ترسی هم از پسره  تو دلش جا كرديم.

          پسره اما كله خريه. دوپينگ موپينگ حاليش نيست. از اين جور چيزها سر درنمى آورد، حتی مخدرات را هم نمى شناسد.

         اگر ماموراى خفيه ما ، يعنى من كاووس و دشمن من افراسياب، با هم، هم كارى كنند كه پدر و پسر هم ديگر را نشناسند، حتم دارم رستم كار پسره را يک سره مى كند. بعدش؟ از من مى پرسيد بعدش؟ خوب معلومه خر خدا. آن دفعه كه سر پسر من بود، فقط شاگردش بود، پاشد لشكر كشيد و كشت و كشتار راه انداخت. حالا، وقتى سر پسر خودش باشد چكار مى كند؟ اما نه؛ اين دفعه ديگر نمى تواند كمر راست كند. اين دفعه باید با خوش جنگ كند. آدم با دست خودش هيجده ساله پسر خودش را بكشد، نه!

         حتم دارم كه ديگر نمى تواند كمر راست كند. ما هم از شر او و پسر خودم و پسر خودش راحت مى شويم. بخصوص از اين حرفهاى لق ؛ حكومت عدل حهانى.

         (بر خاسته، مى رود كه بيرون برود، اما برگشته و با مردم حرف مى زند.) نه خيال كنيد از رستم دلخورم، نه جان شما. عصاى دستم است. اما كله خری است كه لنگه اش تو قوتی هیچ عطاری پيدا نمى شود. مى رود قهوخانه، با عمله اكراه ها ديزى مى زند. اصلن شما مى دانسيد كه هنوز با دست غذا مى خورد. هميشه خدا هم از فعله جماعت حرف مى زند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

 

 

 

 

 

 

 

 

فردوسى: ( با خود حرف مى زند. سر و دست تكان می دهد و يكسره تا پيش شاه پيش می رود.

شاغلام : ( ادامه صحنه پيشین ) پسر خودش را هم همان گهى بار آورده كه پسر مرا… ( متوجه فرودسى مى شود كه به او نزديك شده است. به فردوسى اشاره مى كند) بفرمائيد! نه ، د ، خب بفرمائيد. اين هم از همان تخم و تركه است. بابا! اين ها همه شان، سر و ته يک كرباسند. اين آقا كه فكر مى كرديم، با نام كتابش طرفدار ما است، در اين هير و وير شده موى دماغ ما. اين آقاى شاعر قد علم كرده و عليه ما ادعا نامه تنظيم كرده. به سازمان حقوق بشر شيكايت كرده.  مصاحبه مطبوعاتى و گزارش راديوئى ترتيب داده. وسط ميدان يک لنگه پا ايستاده و عليه ما امضا جمع مى كند. شاهد گير مى آورد.

فردوسى: تو سند قتل امضا كرده ای. شما امر فرموده ايد. حكم داده ايد. شما آيه نازل كرده ايد. ديشب پيش رستم بودم. دست و دلش مى لرزد. دست و دل رستم از اين كار مى لرزد. شنيده ام افراسياب به يكى از دو نفر رضايت داده. اما شما با اين نشان نارالهیتان، با نام سايه خدائیتان، با مهر و نشان نايب نار الله فی الارضین هر دو را مى خواهيد. من بايد باشما … نه با تو… يك الف آدم چه كنم؟ اسمت در اوستا در رديف نيكان و پاكان آمده است، نايب و نماينده سوشيانس نجات بخشى، خليفه النار فى الارضى. من با تو يك الف آدم چه كنم؟ يك شاعر يونانى گفته است كه ” قدرت در شرق، گوى سبقت را از دد و سباع برده است ” من مى گويم كه قدرت در شرق، گوى قدرت را حتى از خودش نيز ربوده است.

شاغلام: ( از جا جهيده و يقه فردوسى را مى گيرد) تو ديگر خفه شو! زورم به تو یک نفر که می رسد. همه ی این آتش ها از گور دربدر تو بلند مى شود.( او را به عقب هل می دهد.) تورا سننه؟ ما بد يا خوب، عرب ها ريختند و به سر تا پایمان ريدند، تو آمدى قضيه را از نو بردى به دادگاه و گذاشتی به قضاوتی هر بی سر و پائی که از راه رسید.

فردوسى: (در روى شاه براق می شود.) د ، نه! شما در آن دو هزار سال، چيزى را به خون ما تزريق كرديد كه از طريق همان خون در آينده هم در جريان است.

شاغلام: تو مرتيكه ى رافضى ( دوباره يقه فردوسى را مى گيرد.) مزدكى بد كمونيست…

فردوسى: پس من هم خانزاده ، هم علوى و هم مزدكى هستم؟

شاغلام : تو همه كاره اى. چى داشتی به آن پيرسگ بگوئى كه تمام ديروز بعد از ظهر، با هم در گوشى توی ميدان حرف مى زديد؟

فردوسی: من در اين ماجرا، نه سر پيازم نه ته پياز( شاه را به عقب مى راند.) من يك روايتگرم. يك روايتگر و بس! اما، نه از آن دست نويسندگان و گويندگانى كه از اشك يتيم حرف مى زنند و خودشان به قهقهه مى خندند. از عشق حرف مىزنند و چشمشان دنبال زن و بچه مردم است.

شاغلام : تو به حاكميت ملی اعتقاد دارى، يا نه ؟

فردوسى: وقتی قرار است، سر مرا، هم در عروسى ببرند، هم در عزا، چه فرق مى كند كه شمشير ذوالفغار باشد يا كارد سلاخى.

شاغلام: اوه اوه ، چه زبونى؟ مادر زنت از دست تو چه کشیده است؟

فردوسى: من در اين كار دخالت نمى كنم.

شاه: تو در اين كار دخالت كرده اى. تو تاريخ اين نسل لق را نوشته اى كه برای آيندگان سرمشق باشد.

فردوسى: مى گوئيد نبايد بنويسم؟

شاغلام: برعكس! مى گویم باید بنويسى. ما به هنر و ادب نياز داريم. اين خودش بزرگترين تبليغات است. من خودم بعنوان رهبر آتش اللهى هاى عالم، چه شب هائى را پاى منقل هنر صبح كرده ام. اگر دیوان اشعارم به چاپ برسد تو و بقیه همکارنت باید بروید کشک تان بسابید. اما شما هم باید بنويسید! فقط کمی هم مصالح ما را  رعايت كنید. هنر آتش اللهى درست كنید. تا بتوانى، بگوئى ميهن در خطر است. خاك را بردند. آب را خوردند. گاو را كردند. وا دينا واشريعتا همين است ديگر. ما را باش كه باید به فردوسى درس شاعرى بدهيم!

فردوسى: اما هيچ يك از اين اتفاق ها نيفتاده است. پسرک طفل معصوم، سر مرز، با همان نگاه اول خاطر خواه گردآفريد شده است و پاى خرش مانده به گل.

شاغلام: اين تخم لقی است كه اگر شكسته شود، خيلي ها از آن نيمرو درست مى كنند. تجزيه، پاره پاره شدن. مى خواهى هر گوشه اين خاك يک ساز بزند؟

فردوسى: مگر شما به آزادى باور نداريد؟

شاغلام: چرا، من خودم يكى از امضا كنندگان اعلانيه حقوق بشرم، اما شاشيدم توی ديگى كه سهم ما توش نجوشد.

فردوسی : ببينيد آقا! اين ناخوانمردانه ترين جنگ جهان است.  تو و همپالكيت آن بيچاره را دست بسته بميدان مى فرستيد. شما پسرش، شاگردش را در مقابل آن چيزى قرار داده ايد كه او همه ى زورش را براى آن زده.

شاغلام : عيب از تخم و تركه ى خودش است. آن از پسر من، اين هم از پسر خودش.

فردوسي: شما بعد از رستم به يك سپهسالار نياز داريد.

شاغلام: همه ى اين لشكر و اين سپاه برای اين است كه اين حرفا، اين حرفاى لق نباشد. اين حرفائى كه او ازنسل ديويسنان با خودش آورده. و گرنه من وافراسياب جنگى نداريم. ما با هم داد و ستد داريم. دختر مى دهيم، دختر مى گيريم. همين ديشب ، جون خودت … يه منقل درس كردم، عين آتشى كه حضرت پرهام را توش انداختند، دوتائى، من و افراسياب، نشستيم كنار منقل و تا صبح، ترياك زرد ماهان. جيرجير، يا مجير وافور كار اصفهان، يک حالى، کانهون صلح جهانى درس كرده بود. او ترك دختر آورده بود و من فارسش را بلند كرده بودم. با هم عوض كرديم. او با فارس و من با ترك. ترياكم كه خودت بهتر واقفى، قرص كمره. حالا اين پسره آمده عيش ما رو منقص كند.

فردوسى: پسر سر مرز مانده است.  يك نگاه گرد آفريد آب را بگلويش كرده است شراب. دامادش كنيد و همه را شادمان.

شاغلام: خوب عقلش كم است. چرا لقمه را دور سرش چرخانده. آی! بدم مى آید از مردان زن ذليل.  پسره زن ذليل است و آمده  تلافيش را سر ما درآورد. يک صيغه ناقابل كه اين همه نقل و منقل ندارد. صيغه اش بكند. والسلام نامه تمام.

فردوسى: دست بر داريد! گردآفريد زنى است كه صيغه بشود؟

شاغلام: هركس يک نرخى دارد. قيمت را بالا ببرد ، فرشته ى خدا هم ركاب مى دهد. تازه، اگر دختره از طرفداران حقوق نساوان باشد که كار اصلن حرف ندارد.  با يک دسته ى گل و يك بسته آبنباتى كار تموم است.

فردوسی: پس قبول كرديد كه پسر همان جا سر مرز بماند؟

شاغلام: ها؟… نه!…  من داشتم راجع به نسوان حرف مى زدم. چه دخلى دارد به جنگ اين دوتا نره غول. اين كره خر، كارش از اين حرف ها گذشته است. دست به اسلحه برده و مبارزه ى مسلحهانه شروع كرده است.

فردوسی: من فكر مى كردم شما از مرگ پسرتان، سياووش، دل گيريد!

شاغلام: نه بابا! بره لاى دست ننه ی پتياره اش. كسى كه شاه را با گدا برابر بداند، همان در چاله باشد بهتر است.

فردوسى: و من…

شاغلام: تو در كار ما فضولى نكن، ما خيلی هم از تو ممنون هستیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه پنجم

 

 

 

 

مرشد : ( كنار مجسمه فردوسى غمگنانه نشسته است.)

سهراب : ( خسته و خيس از باران با دسته ى روزنامه ها خيس از چپ صحنه وارد مى شود، حوصله اعلام عنوانها را ندارد. فقط با خود زمزمه مى كند.) آخرين تلاشهاى مقامات صلح دوست براى نجات جان… ( از صحنه بيرون مى رود.)

مرشد: ورش داشتم بردم تو دل يک خارجى كاشتم كه از دست رس اين ها بدور باشد، كى فكر مى كرد يک بازى بچگانه او را بفرستد لاى دست خودم. ( رو به فردوسى ) اوسا! حالا باید چكار كنم؟

فردوسی: اين چيزيست كه پيش آمده.

مرشد: حالا من باید چكار كنم؟

فردوسی : جنگ است پدر من ، جنگ.

مرشد: دعوا ندارد. او برود دهه فجر، من مى روم جشنواره طوس.

فردوسي : شب شعرهای رهبری را چه کار می کنید؟

مرشد: اين خراب مانده ام که شده جشن باران، كى بايد به اين عزا برسد؟

فردوسی: مخصوصن بعد از زمين خوردن ديروزى تو. كنده كار است؟

مرشد : چه می دانم چه گه كاری است ، تا رفتم چشم واكنم از زمين بلندم كرد و گذاشم روی خاك.

فردوسى: بعدش جلو قهوه خانه، با هم صبحانه مى خورديد، راستى صبحهانه چه بود؟

مرشد: توام همش بفكر شكمت باش، حليم.

فردوسى: من بفكر شكمم باشم؟ ولى، گوشت هم بود.

مرشد: سر گوسپندى تواند بريد. مرا نيست اين خرم آنرا كه هست. ببخشاى بر مردم تنگ دست. آره بابا گوشتم بود، او كله پاچه زد.

فردوسى: اما بعدش، اين طرفها آفتابى نشدى ، كجا رفته بودى؟

مرشد: رفتم ميدان خراسان. اتوبوس گرفتم تا پلور. از آن جا با يک وانت رفتم تا لاريجان. بعدشم پاى پياده زدم بكوه و کمر. رفتم و رفتم. رفتم تا رسيدم به دامنه البرز، از آنجا هم تا قله دماوند. رفتم و رفتم تا رسيدم به قله قاف.

فردوسى: كه چه كنى؟

مرشد: كى ببنمش.

فردوسى: كی را ببينى؟

مرشد : خوب، كى تو قله ى قاف است ، بجز خود خدا!

فردوسى: آهان ، سيمرغ را!

مرشد : سيمرغ!

فردوسى: او را ديدى؟

مرشد : پرش را آتيش زدم.

فردوسى: آخرين چاره اى كه برايت باقى مانده بود.

مرشد: آخرين پرش بود. اما خوب، بچه ام است. تو كه خوب مى دانى، اين پسر، بچه ى خود من است. تازه چه فرقی مى كند،  پسر كى باشد؟ بر و روى مرا دارد و خلق و خوى سياوش را. حالا مرا مثل بلديزل راه انداختند كه برو اين را از سر راه  بردار.استقلال و حاكميت شان باید سالم بماند.

فردوسى: ديدم آسمان شهر پر دود شده بود، فكر كردم پالايشگاه را زده اند.

مرشد : آسمون اين شهر دودى نمی شود، الا یک آدم آه بکشد، فقط يک آه.

فردوسی: چه شده، توهم شاعر شده اى؟

مرشد: آمد و نشست. خودش بود. عربي هم حرف نمى زد. فارسی را بخوبی تو بلد بود. اما لفظ قلمم حرف نمى زد. مثل خودم از بيخ و بيرنه ى گود عربا آمده بود. همه چيرها را هم خودش، خوب می دانست. پيش ازين كه دهن واكنم، حرف های مرا از بر گفت. سرم پائين بود. يعنى روم نمى شد، توی چشمش نگاه كنم. آخر چند دفعه مى شود ازيک رفيق خواهش كرد، ما را بساز؟ اما نگاهش روی هيكلم سنگينى مى كرد. آخرش…گفت

فردوسى: پس چرا صدام كردى؟

مرشد: سرم را بلند كردم. چشم هاش خسته بود. خسته و گريه كرده. مثل اينكه هزار سال نخوابيده باشد.

فردوسى: كى؟

مرشد: خدا.

فردسى: سيمرغ !

مرشد: دلم هرى ريخت پائين. روشن بود، مثل يک لكه ى نور تو دل ظلمت. گفت…

فردوسى: كفشها را بكن!

مرشد: آقا بى ادب نيستم كه با پوزار خدمت رسيده باشم.اما گفت…

فردوسى: كفشها را بكن.

مرشد: اونوخ ، پاهام رو هوا بود. بدنم سبك بود. من نبودم. ما بوديم. من برابرش بودم. اما او مثل اينكه خود من بود. درست مثل دوتا شطرنجباز كه يک بازى را پیش ببرند. درست مثل دوتا پيانو نواز كه يک قطعه را بزنند. آمد و نشست.

فردوسى: كى؟ ( پرواز كنان از بالاى سكو تا برابر مرشد پرواز مى كند.) سيمرغ؟

مرشد: آره ! مثل اينكه خودش بود. مثل يهوه در برابر موسى، مثل آتش در كوه طور. مثل آتش وقتى به ابراهيم گلستان شد. مثل پدر، وقتى زخم هاى پسرش را نوشدارو گذاشت.

فردوسى: ( پر و بالش را جمع مى كند.) خوب حالا چه مى خواهى؟

مرشد: آقا زور جوانی مرا پس بده!

فردوسى: پسرم! زورى كه در جوانى بدردت نخورد و بمن پس دادى، در پيرى چه بدردت مى خورد؟

مرشد: آقا تا جوون بودم، با اون زورى كه بمن داده بودى  و از قدرتش پام تو زمين فرو مى رفت، مى خواستم دنيا را عوض كنم. اما حالا ، شاشيخ كاووس نشسته گفته: كه من دوپينگ مى كنم. آره يک كمى دست و پام مى لرزد ( مى زند زير گريه.) آره ، خب چند سالم است؟ تو بهتر مى دانى. اما پدر سوخته باشد كسى كه لب به مخدرات زده باشد یا بزند. ( حرصش مى گيرد و به هق هق می گوید.) آقا! حتى تو گزارش هاشان آمده، كه من ترياك مى كشم. شوما باشيند كجایتان مى سوزد؟ حالا آمدم زورم را پس بگيرم.

فردوسى: مى خواهى با آن زور و قدرت چه كار كنى؟

مرشد: مى خواهم با تمام آن زور و قدرت از تو و دنيائى كه آفريده اى، خواهش كنم؛ بيش ازين خوارم نكنيد.

فردوسى: ( سرش را پائين آورده و چيزى نمى گويد.) وقتى رستم گريه كند، آه وقتى رستم گريه كند… مردم ديگر چه كنند؟ ( با تحكم ) بس كن مرد! يك سيگار آتش بزن با هم دود كنيم.

مرشد: مى خواهى سر پيرى به روز من گرفتار شوى؟

فردوسى: من از دود سينه تو سياه شدم.

مرشد: ( مشغول پيچيدن سيگار مى شود.) آخه آقا…

فردوسى: ( پرواز كنان تا بالاى سكوى مجسمه رفته است.) بعله… آقا

مرشد:( سيگار پيچيده را بطرف فردوسى دراز مى كند.  بعد از آن بطرف مجسمه تعارف مى كند. دل شكسته به لب مى گذارد و آتش مى زند.) مى دانستم شما دودى نيستيد، محض خاطر من گفتيد.

فردوسى: از زمين خوردن ديروز خيلى دمغ شده اى؟

مرشد: امروز، روز ديگه است.

فردوسى: مى خواهى چه كار كنى؟

مرشد: همان كارى را كه همه مى كنند، حتى خود تو.

فردوسى: مى خواهى نيرنگ بزنى، حقه ای بكار ببرى؟

مرشد: مگه راه ديگرى برای من باقى مانده؟ بابا من فرمانده كل قواى اين مملكتم. چكار باید بكنم؟ تو راه ديگری مى شناسى؟ من، زندگى من. آرمانهاى من. خانواده ى من در برابر وظايف و تكاليف من قرار گرفته. اگر تو بودی چه مى كردى … نه!  من راستم، مثل چوب. اگر بدم اينم. اگر خوبم اينم.

فردسى: پشيمانى بعدش را چه كار مى كنى؟

 

 

 

 

 

صحنه ششم

 

 

 

 

مرشد: ( نرمش مى كند و خودش را آماده می کند.)

بچه مرشد: ( دوان دوان مى آيد.)

سهراب: ( روزنامه هايش را در هوا تكان مى دهد و دوان به صحنه مى آيد.) هشدار آگاهان. آخرين خبرها. هشدار آگاهان. آخرين خبرها.( دوان از صحنه بيرون مى رود)

تهمينه:(از طرف راست صحنه پيش مى آيد. مثل خوابگردان با خود اورادى مى خواند که سوت سین و شرشر شین های آن شنیده می شود.)

گردآفريد: ( كيف و كتاب در دست از طرف چپ صحنه پيش مى آيد. مانند خوابگردان اورادى را زمزمه مى كند که غلغل غین و نفسهای عمیق آ در آن شنیده می شود. وسط صحنه دو زن بهم مى رسند و رو در روى يكديگر مى ايستند. راه خود را پيدا نمى كنند. بعد از لحظه اى براى هم راه باز مى كنند.)

تهمينه :با تکرار اوررادی که فقط صداهای آن به گوش می رسد با قهر مى رود.)  

گردآفريد: ( تنها و بى كس اطراف را نگاه مى كند. غمين و درمانده به راه خود مى رود. تنها صدای اورادش به گوش می رسد.)

سهراب: هشدار آگاهان. آخرين خبر. آخرين فوق العاده!

مرشد:( ميل مى گيرد و نرمش مى كند.)

سهراب: هيچ كس اين روزها به فوق ( مى رود كه بيرون برود.)العاده هم توجه نمى كند.

بچه مرشد:( دوان دوان پيش مى آيد. لباس خود را مى كند.) كرتيم اوسا!

مرشد : مویت را آتش زدند؟ يا حلوا خير مى كنند؟

بچه مرشد: دير كردم ببخشيد!

مرشد : اين همه ندو واسه قلبت خوبیت ندارد!

بچه مرشد : بد است واسه آنى كه با پا مى دود. برای آنهائى كه با دل و جان مى دوند، هیچ عیبی ندارد.

مرشد: بردى رسانديش به مدرسه؟

بچه مرشد: خواطرخواشم اوسا، مى خواهم بگيرمش.

مرشد: دندان رو جگر نمى گذارى.

بچه مرشد: حالا، باید، همين وسط…

مرشد : دست من و تو نيست!

بچه مرشد : پس دست كی ست؟

مرشد : انداختن مان توى هچل!

بچه مرشد: بپريم بيرون اوسا. د ، بپر! دستت را بده بمن اوسا!

مرشد : به كجاى اين حباب خاك گرفته، بچه مرشد؟

بچه مرشد : اوسامى.

مرشد: شاگردمى. دامادمى. ولدزنا ! آبرو دارى مى كنم ، اما دوستت دارم.

بچه مرشد : پس، قبول كردى؟

مرشد: قبول كه دارم.

بچه مرشد : پس چى؟ يک دبه ى ديگر؟

مرشد: خانم دكترمه! مى ترسم سيا بخت بشود ، مثل آن زن توى صابون پزخانه.

بچه مرشد: خانم دكترمه، می خواهم سفيد بختش كنم، يک پسر مهندس يه دختر خانم دكتر… ماهم توی سايه شان نقالی مان را پی می گيريم.

مرشد: من مى ترسم.

بچه مرشد: كى چشم بطرفت درانده تا چشمش را بگذارم کف دستش. من پشتتم اوسا.

مرشد: اما حالا رو تو روم وايستادى.

بچه مرشد: خواستم واسه ات گفته باشم.

مرشد: گفتى! مى دانستم از پيش. جلوم وانيست، مهرت به دلم است.

بچه مرشد: ببين اوسا!

مرشد: خيلى وقت است كه مى بينم.

بچه مرشد: نه، اين دفعه فرق دارد.

مرشد: باز دوباره از اول…

بچه مرشد: مثل هميشه…

مرشد: صاحب كارخونه؟

بچه مرشد: اين دفعه حتى سرش را هم پائين نياورد.

مرشد : رك توى چشم هات؟

بچه مرشد: عينهو مار كبرى، بخدا مرشد، چاپ خانه بی من می خوابد. اموراتش بى من نمى گذرد.

مرشد: مى دانم پسرم.

بچه مرشد: به همين سادگى. بعد اين همه سال. گفت چاپ خانه را فروخته. دستور از مقامات بالا بود.

مرشد: و تو دوباره…

بچه مرشد: بىكار.

مرشد: پس، تو…همه ى ما…

بچه مرشد: هرى به گوگل.

مرشد: يعنى حالا، آن نان و آبگوشت هم ماليده؟

بچه مرشد : من كه بهت مى گویم.

مرشد: چكار باید بكنيم؟

بچه مرشد: دستت را بده بدستم.

مرشد: آخه چه جورى؟

بچه مرشد: مثل دست دادن دوتا مرد، دست بدهيم بدست هم.

مرشد: اين كه دست نيست، پاره آجر است.

بچه مرشد: اين ديگر با خودت است.

مرشد: جلوم وانيست.

بچه مرشد: مرشد، جان تو، هر كه غير تو بود مهلتش نمى دادم.

مرشد: خودت را گول نزن.

بچه مرشد: مى دانم هزار و يک فن بلدى.

مرشد: و هميشه فن آخر را كسى مى زند كه… ( لباسهاى خود را برداشته و بطرف مجسمه فردوسى مى دود.) آقا! اوسا!حكيم! من كنار مى كشم. من تو اين بازى نيستم.

فردوسى: تو چه كار مى كنى؟

مرشد: من اين بازی را تمام مى كنم.

فردوسى: مگر تو شروع كردى كه بتوانى تمامش بكنى؟

مرشد: تو اين ميدان، عرصه جولان نيست. دس من بسته است. مرا دست بسته وارد ميدان مى كنند.

فردوسى: مگر ورود به ميدان، هيچ وقت به اختيار ما بوده؟

مرشد: من با اين جور صحنه ها و ميدان ها اخت نيستم. دشمن هميشه جرات داشته كه خودش را نشان بدهد. آدم مى داند، دوست كيست، دشمن كیست. اين جوان از خود من هم سر راستر است.

فردوسى: رفته در صف دشمن ايستاده است.

مرشد: گولش زدند.

فردوسى: رفيق گول خورده از دشمن بدتر است.

مرشد: مگر افراسياب چى چى مى خواد؟

فردوسى: همان چيزى را كه كاووس طلب مى كند.

مرشد: اين وسط منو سننه؟

فردوسى: ترا در صف دشمن پسرت قرار داده اند.

مرشد: آنها صف درست كرده اند و ما را بجان هم انداخته اند ، از مرگ ما هم فقط سود خودشان را مى خواهند.

فردوسى: شما را رو دروى هم قرار داده اند. مخصوصا حالا كه اين پسر كمر ترا به خاك ماليده. حالا، هم اينها ترسيده اند، هم آنها زرد كرده اند.

مرشد: اين هم حرف بخرجش نمى رود. هرچه مى گویم، كله كله ى خودش است. بخصوص حالا که بیکارش هم کرده اند. خون خونش را می خورد.

فردوسى: ببينم مرشد! دیروز، اين قانون را از كجا پيدا كردى؛ كه دفعه اول نبايد حريف را قبصه روح كرد؟

مرشد: بچه است گول مى خورد.

فردوسى: اگر دانسته خودش خواسته باشد فريب ترا بخورد چه؟

مرشد: ( با سرشكستگى از مجسمه دور مى شود.) پس من باید چكار كنم؟ ( رو به مردم) شما حداقل يه چيزى بگوئید؟

تهمينه: ( پريشان و گيسو افشان از راهى كه رفته، باز مى گردد. سر و دست تكان مى دهد و با خود حرف مى زند. مى رود و در جايى كه آمده است نا پديد مى شود.)

” آه پيش از  آنكه در اشگ غرقه شوم

چيزى بگوى

هر چه باشد”

گردآفريد: (از جايی كه بيرون رفته بود باز مى گردد. ورقه هاى سفيد دفترش را مى كند و مى پراكند تا در جايى كه از آن بيرون آمده بود ناپديد شود.)

” آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق چیزی بگو”

سهراب: ( دسته ی روزنامه در دست از وسط صحنه بيرون مى آيد و تا پيش تماشائيان پيش مى رود.)

سخن بگو

مرغ سكوت

جوجه مرگى فجيع را به بيضه نشسته است”

(برگشته و مى رود كه از وسط صحنه بيرون برود.)

مرشد: ( با عجله بطرف مجسمه برمى گردد.) مى گویم آقا شايد پسر من نباشد!

فردوسى: فرق هم مى كند؟

مرشد: ( دست از پا درازتر) معلوم است كه نمى كند. بچه، بچه است.( سر افكنده و پريشان تا روبروى بچه مرشد پيش مى آيد) بچه ی من….

بچه مرشد: باز هم كه تو برگشتى؟

مرشد: شايد هم تو را بيشتر از من لايق نمى دانند.

بچه مرشد: من آمده بودم با خودشان روبرو بشوم. آنها تو را، مرا و صاحب كارم را دست انداخته اند و خودشان را از ما پنهان کرده اند. چقدر بيكارى؟ چقدر دربدرى؟ چقدر بى سر و سامانى؟ من ديگر خسته شدم. اما آنها هى تو را، هی صاب كارم را جلو مى اندازند.

مرشد: مگه تو كی هستی كه اين همه ادعا دارى؟

بچه مرشد: ديروز كه نشانت دادم.( دور صحنه مى گردد و آماده درگيرى مى شود.) همان اول خاكت كردم كه حساب بى حساب باشد. ( با حركتش مرشد را وادار به حركت بدور صحنه مى كند.) اما مهرت بدلم است. خودت برایم مدرك جور كردى. برم داشتى بردى، پناهنم دادى ، قايمم كردى.

مرشد : تو دارى چى بلغور مى كنى؟

بچه مرشد: مرشد! برای چه نمى خواهى بفهمى؟ ( بازوى مرشد را گرفته و روبروى خود نگاهش می دارد.) كه من تكرار خودتم. من اصلا خودتم. آنها با تو سر جنگ دارند. با حرفات. با راه و روشت. آن حرف ها حتی اگر از دهن پسر خودشان هم  بیرون بيآید گردنش را مى زنند. من آمدم پشت به پشتت بدهم که تنها نباشی..

مرشد: اما الان، رو تو روم ايستاده اى. تو صف دشمن.

بچه مرشد: مگر تو، در صف دوست ايستاده اى؟

مرشد: دست از لجبازى بردار!

بچه مرشد: تو دست از … وردار.

مرشد: تو برای چه مى خواهى سر و صدا راه بیندازى؟

بچه مرشد: من مى خواهم بدانم كی هستم؟ حق حيات من چيست؟ اصلن من حقی دارم و تا كجا ست.

مرشد: يک نگاه به قد و قامت خودت بینداز، همه چیز دستت مى آید.

بچه مرشد: ببين مرشد! بيا و جون ما راسش را بگو! نكند سر پيرى تو هم يكى از آنها شده اى؟

مرشد: تو خيال مى كنى هر جوجه اى كه ميدان بياید، برایش رستم دستان رو مى كنند؟

بچه مرشد: و تو آمده اى كه كار را يک سره كنى؟

مرشد: پسرم، كار يک سره شده است. تو آ چمز شده اى. تنها يک راه برایت باقی مانده است که سرت را جای پایت بگذاری و برگردی. برگردی و بروی، تا شايد از يک جاى ديگری شروع كنی.

بچه مرشد: كجا؟ مرشد كجا بروم؟ تو جائى را نشان بده تا من بروم.

مرشد: من چى جواب بدهم؟

بچه مرشد: يكى ديگر را بفرستند؟ آنها غير تو هیچ كس دیگری  ندارند؟ 

مرشد: تو باید بختت را با من امتحان كنى. اگر سفيد بخت شدى ، حتم دارم كس ديگرى را برایت تو آب نمك خوابانده اند.

بچه مرشد: خوب حالا كه حرف سرت نمی شود ( آماده مى شود.) راه ديگرى  برای من هم نمانده است.

مرشد: ( خنجر از كمر كشيده و آنرا در آستين پنهان مى كند.) پس، مى خواهى بختت را امتحان كنى؟

بچه مرشد: تو( جلو پريده و مرشد را بغل مى گيرد و مى كوشد كه او را از زمين بلند كند.) راه ديگرى برای من باقی نگذاشته ای.

مرشد: تو ( آشكارا خنجر را از آستين بيرون مى آورد.) گوش نمى كنى.

سهراب:(به صحنه دويده و در گوشه اى دسته روزنامه هايش را روى سر مى گيرد.)

تهمينه:( در گوشه اى ظهور كرده و دستها درهم گره كرده منتظر است.)

گردآفريد:( آرام و با متانت به صحنه مى آيد. در کنار تهمینه دست ها گره کرده می ماند.)

 

شب تیره بلبل نخسبد همی

گل از باد و باران بجنبد همی

که داند که بلبل چه کوید همی

به زیر گل اندر چه گوید همی

نگه کم سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتن پهلوی                                                                               پرده

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *