پرده دوم

.

 

پرده دوم

 

 

 

 

 

صحنه اول

 

 

 

 

اركستر:

 

اگر تند بادی برآید ز کنج

به خاک افکندن نارسیده ترنج

دم مرگ چون آتش هولناک

ندارد ز برنا و فرتوت باک

اگر مرگ داد است بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

 

فردوسى: ( روى يكى از چهار پايه هاى قهوخانه نشسته است و به جائى در دور دست خيره شده است.)

مرشد: ( روى چهار پايه ى ديگرى نشسته است. كيسه توتونش را در آورده و سيگاری مى پيچد. سيگار را سر چوب سيگار زده و به طرف فردوسى دراز مى كند.) توتون دس كوب ، مال اشنويه  است.

فردوسى : اشنويه كلمه اى كرديست، اما می ترسم عاقبت ، تو مراهم به روز خودت گرفتار كنى. پس پا شو دو پياله ى چاى هم از قهوه چى بگير.

مرشد: ( بااوقات تلخى ) بنظر تو اين درسته؟ درسته كه تو اونجا بشينى و هى ارد بدى ؟ كه چيه؟ آقا دارد فكر مى كند.( از جا برخاسته و از صحنه بيرون می رود.) باشد اما فقط برای وجود خودت.

فردوسى 🙁 تمام اين مدت بى توجه به او با افكار خود مشغول است ، چند باركبريت كشيده و محو شعله ى آن مى شود.)

مرشد: (چاى را جلو فردوسى مى گذارد و خط نگاه او را دنبال مى كند.) نه خير! آقا باز تو فكراست كه يک كار تازه دستمان بدهد.

فردوسى:( بخود آمده ليوان چاى را روبروى خود مى بيند.) گفتى اينها چى هستند كه چاى دارند؟

مرشد: ” تى بگ ” از ان گيليس وارد می كنند.  بد مصب مزه ی آب قليان مجلس عزا را دارد.

فردوسى: ما آن وقتها برگه هلو ، زردآلو دم مي كرديم ، آى گيلاس می خورديم.

مرشد: نه خير!آقا چاى پر سفيد لاهيجان هوس كرده اند. می دم برایتان وارد بكنند.

فردوسى : قند چى ، يك دفعه هم بايد براى قند التماس كنم؟ چرا امروز اوقاتت اين طور شده؟

مرشد:( از جيب شلوارش دو حبه قند بيرون آورده و به طرف فردوسى پرت می كند.) بابا!من پيرم ، تنگ نفس دارم. ما را آوردى تو اين قهوه خانه، ميان اين همه چشم كه اگه انگشت توی دماغ كنى خبر می شوند، نگه داشتى كه چى؟ بى خود و بى سبب ما را از كار و زندگی واكرده اى كه چى؟

فردوسى: من هم پاره اى وقت ها دوچار ترس و دلهره می شوم. فكر می كنم كه اين پست و نگهبانى ما نكند تمامى نداشته باشد! اين وظيفه ى ما كى  بسر می رسد؟ نكند من مجبورم، تا آخر جهان آنجا يك لنگه پا بايستم؟ نكند آنهائى كه به قصه هاى تو گوش مى كردند، بى خواب شده بوده اند و دنبال سرگرمى می گشته اند؟ اصلن كسى هست كه بيايد و ما را از اين نگرانى نجات بدهد؟

مرشد: مگر مردم عقلشان پاره سنگ می برد كه بيایند توی اين قهوه خانه اى كه نه نان دارد، نه آب؟ وقتى مردم می روند استخدام شوند، هزارتا فاميل و دوست و آشنا دست و پا می كنند. ازقارى قرآن گرفته تا واجبى فروش سرگذر را پارتى می تراشند. با تملق و چاپلوسى ، با دستمال يزدى و بادمجون دور قاب چيدن كه خودشان را به شهرى، جايى بیندازند كه نان و آبى داشته باشد. يا حداقل راحت باشد. آن وقت تو مثل شاخ شمشاد بلند شدى و اين خراب مانده رو انتخاب كردى. منم به روز سگ گر گرفته انداختى. من بدبخت را بگو ، كه بحرف تو خام شدم.عمو اينجا ، اين قهوخانه از چار جهت، با هزاران چشم پائيده می شود. عينك سياهای آبى پوش ، زرد پوشاى چكمه بپا ، حالام كه سیاه پوشان، عزادارن سنتى. تو فكر مى كنى اگر خود تو هم قصه بگوئی، كسى خايه می كند قدم به اين قهوخانه بگذارد؟

فردوسى: مثل اين كه دلت خيلى پر درد بوده و ما بی خبر بوده ايم.

مرشد : بيبين ريفيق! اين همه چايسرا و هتل و كاخ جوانان درس كرده اند. اين همه حسينيه و تكيه و مسجد راه انداخته اند. من اگر اسم كسى مثل تو را پشت سرم داشتم ، تى لى ويزيون كه سهل است، بنياد فرهنگ با مقام استاد تمام وقت، بوجودم افتخار مى كرد، بلكتن مام بار خودمان را ببندیم.

فردوسى : ما بار خودمان را بسته ايم.

مرشد: آره اروا ننه ات. با چارپايه هاى خالى اين قهوخانه. با عمله اكره هائى كه برای دوزار ارزون بودن آبگوش مشترى اينجا هستند. پس بگذار برایت بگویم كه نگوئى طرف خر بود و حاليش نمى شد. تو دلت اينجا است. برای اينكه ساختمان اينجا طرح عادل آباد شيراز و فلك الافلاك خرم آباد را دارد. ما دلمان را خوش كرده ايم به عمله اكره ها و ميكانيكا و جوشكارا. مرد! اينا همه شان دس بدهن اند. روز مزداند. نه پول و پله اى كه آدم بار خودش را ببندد. نه كافه اى كه غم و بارش را سبك كند. حتى نه حمامى كه شب جمعه اى را گرم كند. بابا! دريغ از يک مجله ی سكسى خشك و خالى كه آدم…

فردوسى : يكى بالاخره بايد اين كار را به انجام برساند.

مرشد: تو می خواى بكنى ، بكن! چه كار به کار من مادر مرده دارى؟

فردوسى: تو ديگر به قصه، افسانه، اوستونه باور ندارى؟

مرشد: بيبين ريفيق! تو با اين قصه هات، چند دفعه، باباى مرا پيش نظرم آوردى؟ مام، نه نگفتيم. اما تنگ خليقات ، ساكت ماندن هات، پدرم را درآورده.

فردوسى : بايد چه كار كنم؟

مرشد: واله چى بگویم ، يعنى چه جورى حاليت بكنم ؟ اهل دود و دم نيستى، كه منقل و بافور جور كنم. اهل مخدرات نيسى، كه بدم چن تا، تازه كار وارد بكنند. تو حتى نمی گذارى يک سيگارى بار بزنيم. آخه اين تنهايى گه شده صاحب را باید يک جورى تحمل کرد؟

فردوسى: ننه من غريبم درنيآور كه اصلا به تو برازنده نيست. خيال می كنى نمى دانم وقتى می روى پشت ديوار سفارت انگلیس، يا درختى، جائى كه خودت را خلاص كنى. وقتی با خودت تنها می شوى. اداى رستم را درمى آورى؟

مرشد: بفرما! آن وقت از سيا حرف می زنى ، فحش موساد می دى  و انتليجنت سرويس را برخ من می كشى. خودت آدم را حتى سر مبالم تحت نظر دارى .

فردوسى: لابد تو هم فكر می كنى، حقوقى، چيزى، از جايى می رسد؟

مرشد: برسد يا نرسد، من اين را مى فهمم كه حتى تو خلام از دست توامنيت ندارم. اونم برای چى؟ برای اين قهوه خانه ى خراب مانده. اين خراب مانده را عتيقه فروش ها هم  فراموش كرده اند.

فردوسى 🙁 عصبانى ) تو اين جا را خرابه می بينى ؟ تو اين راه را در محاصره می بينى؟ به سر چشمهات چه آمده؟ هيچ از خودت پرسيدى، اين آرزوهايى كه می كنى، از چه چيز، از كجاى وجودت سرچشمه مى گيرد؟ از مغز ناقصت يا از پائين تنه عليلت؟

مرشد: سر چشم هاى من چى آمده حضرت آقا؟( به جائى كه فردوسى نشسته است اشاره مى كند.) آنجا صادق هدايت مى نشست.( به جاى خودش اشاره مى كند) اينجا هم نوشين. آن يكى مجتبى مينوى و این جا هم آقا بزرگ علوی. سر چشم هاى من چيزى نيامده ، فقط مى دانم اگه قرار باشد توی اين شهر زندگى كنى، باید دم و دود شيطان را دیده باشی.

فردوسى: هنوز كه هنوز است ، وقتى باد در شاخه هاى بى برگ و باراين شهر مى پيچد، آواى سرود آدمهايى كه براى  قربان شدن، سئوال هم نكرده اند، شنيده می شود. از هبوط آدم تا سقوط زمين ، همه سازهاى جهان دو نغمه را زده اند. نغمه حق خواهان و نغمه زورگويان. تو بايد بيبينى كدام طرف ايستاده اى. با قلبت ، با حرفت. من نمى گويم اين قهوه خانه مالامال آدم است. من نمى گويم فرياد شادى و تحسين از در و ديوار آن گلبانگ می زند. اما در اين قهوه خانه هر كس حق سخنی داشته است. همه با هم در سخن برابر بوده اند. همين برابرى ، حتى اگر شده به ناحق كافى نبوده است.

مرشد: ( سرافكنده نشسته است ، بلند می شود و فردوسى را از پشت بغل مى گيرد.) قصدم آزار تو نبود. خودت را اين قدر ناراحت نكن. مثل اين كه يكى دارد  مى آید اين طرف.

فردوسى : پس بالاخره يكى آمد.

مرشد: يكى… ( با كمى تعجب ) قراره كه بيآد.

فردوسى:( پرده پشت صحنه را كنار زده و سرش را بيرون می کند.) پس اين بچه روزنامه فروش كجا است؟

مرشد: آى سهراب چاپچى! استاد با تو كار داره.

 

 

 

 

 

صحنه دوم

 

 

 

 

بچه مرشد:( نيمه لباس پوشيده به صحنه می دود) آقا ما داشتيم، لباس هاى خودمان را مى پوشيديم، داشتيم خودمان را حاضر مىكرديم.

فردوسى: پسرم! مدير صحنه بعنوان يكى از مهمترين دستياران كارگردان، بايد مواظب همه افراد نمايش وهمه وسايل بازی باشد. حالا كجا رفته؟

بچه مرشد: كى آقا؟

فردوسى : اين پسر روزنامه فروش.

بچه مرشد: رفته حساب فروشش را روشن كند. يعنى هر شب، بچه هاى دوره فروش، باید بروند و حساب هاشان را روشن كنند. و گرنه برای فردا كار ندارند. الانه راهيش مى كنم خدمتتان ( با عجله از صحنه يبرون مى رود و سهراب را به صحنه هل مى دهد.)

سهراب 🙁 به بچه مرشد)  من تياتر بلد نيستم.

بچه مرشد: برو تو، اين  را بخودش بگو.

مرشد : ولى، بچه تو بازى نبود.

فردوسى : كودكى سهراب پر از راز و رمز است. هر چيزی نشانه ی چيز ديگری است. من می خواهم نشان بدهم، همه دست بدست هم دادند و اين سوگنامه را رقم زدند. اين سوگنامه يك ملت است. ملتی جوان کش. مردمی فرزند کش. مثل باغبانی که همه ی کشته های خودش را لگدمال می کند.

مرشد : باید بود قرارش را قبلن گذاشته باشیم كه هى جيم نشود.

فردوسى: جيم كه نخير، رفته بوده… كار با بچه ها تخصص لازم دارد. اما خوب ، حالا که آمده است.( به سهراب اشاره مى كند كه پيش بيايد.) نوجوانى است خد دميده، سبلت سبز كرده.

مرشد: شيرخوره اى كه حالا حالا باید تاتى تاتی كند.

سهراب : سلام.

فردوسى : سلام پسرم! چشم به راه بودم.

سهراب :  آقا … ( برگشته به جايگاه مجسمه نگاه مى كند.) حكيم …

بچه مرشد : ( درز پرده را باز كرده.) حواس صاب مرده ات به نسخه باشد.

فردوسى: ( به بچه مرشد) حالا كارها را به عهده من واگذار.

بچه مرشد: خيلى چموش است. اگه حساب نبره ركاب نمی دهد.

فردوسى: ( به سهراب )  داشتی چكار مى كردی؟

سهراب : من؟ روزنامه ها….حسابش… آهان ما؟ ما…داشتیم ، قايم باشك بازى مى كرديم. من چشم گذاشته بودم. وقتى چشم بازكردم ، هيچ كى نبود. دنبال راهم مى گشتم… آمدم و آمدم، تا به شما رسيدم.

مرشد: بچه برو پى كارت! اينجا جاى بازى نيست.

سهراب: حالا ديگر بازى نمى كنم. دنبال راهم  مى گردم.

مرشد: ما ، خودمون مثل غول بيابانى ، تو اين قهوه خانه گير كرده ايم. يک قدم به پيش می گذاريم، دو قدم به پس.

سهراب : توعصبانى هستى؟

فردوسى : پسرم ، خردينه ام ، نامت چيست؟

سهراب : سهراب.

فردوسى : سهراب كى؟

صداى بچه مرشد : حكيم را بپا ! خر نرو از تخم هاش می شناسد.

صداى تهمينه : هيس ! خفه شو. می شنود.

صداى بچه مرشد: تا يک قباله و سند و بنچاق نيارد  قبولش نمی کند. حاليش نيست با بزرگترين روزنامه فروش محله فردوسى حرف می زند.

فردوسى : ( رو به پرده پشت صحنه.) آقاى دستيار! از پشت صحنه سر و صداهاى اضافى می آيد. ( رو به سهراب) سهراى كى ؟

سهراب : سهراب ، پسر تهمينه.

مرشد: ننه ات خوبه ، سالمه ، چطور مطوره ؟

سهراب : شرين تر از همه خروس قنديها.

مرشد: می شه يه ليسم از طرف ما بزنى؟

فردوسى : آفرين بر فرزندى كه از مادرش به نيكى ياد كند.

سهراب : اين آقا حالش خرابه؟

فردوسى: نه، خلقش تنگ است.( رو به مرشد.) بس كن ! بچه هول می كند.

مرشد: نه اينكه، هول تا اين جا رسانده اش؟

فردوسى : گفت كه راه جويى تا اينجا رساندش.

مرشد: دست وردار حكيم ! يعنى اينم دنبال…؟

سهراب : شب شده ، اگر می شد من ، امشب را پيش شما، توی اين قهوه خانه بخوابم ، صبح مادرم مى آید …( مثل اینکه یاد یک چیزی افتاده باشد.) اما آقا ، ما به مادرمون مى گويم ننه.

فردوسى : خب حالا مهم نيس كه تو چه مى گوئى ( به مرشد ) بفرمائيد.

مرشد: دست وردار استاد ! بگذار بچه برود بازيش را بكند.

فردوسى : كه بشود يك زن جلب ، مثل همه زن جلباى ديگر؟

مرشد: نه قربونت برم ، بره زندگيش را بكند.

فردوسى : بيبين بقول خودت، ريفيق! چند نفر در روز ، با اين بقول خودت حاليات، با سر توى جوق كله گوز می شوند و كك دنيا هم نمى گزد؟ خودت، خوب می دانى كه دو راه ، فقط دو راه…

مرشد: آره! قبول كردم. دوتا راه. فقط دو تا راه. اما بگذار بچه بچگيش را بكند.

فردوسى 🙁 با عصبانيت به سهراب ) بلند شو پسرم. بلند شو! بلند شو تا اين آقا شما را برساند بخانه كه بعد از گرفتن يك دوش آب داغ و خوردن يك پيتزا و چند تا پبسى و زدن چند تا آروق ، بنشينى و سيمسون تماشا بكنى.

مرشد: ( جلو فردوسى شاخ و شانه می كشد.) ديگر از اين قرارها نداشتيم ، مرا مسخره مى كنى ؟

سهراب : آقايون با هم دعواشون شده؟

فردوسى: نه پسرم! الان اين مرشد ناباور ترا بخانه می رساند. به تهمینه خانم هم از قول من سلام برسان.

مرشد: ( در حاليكه وسايل سفرش را آماده مى كند.) می دانم كه تنهائى می توانی يک لنگه پا ، سال هاى سال وايستى. اما دلم پيشت است تا ورگردم.

فردوسى : می دانم كه دلت پيش من است. اما همان دل صاحب مرده ات، وقتى هوايى می شود، بدقلقى مى كند. سن و سال هم سرت نمى شود.  خر و پرتهائى كه لازم داريم يادت نرود.

مرشد: توتون چى ؟

فردوسى : حالا  كه دارى ، ندارى؟

مرشد: محض …( برگشته و دم گوش فردوسى.) راسى ، ازون مجله …

فردوسى : خجالت بكش. همان جا خودت را خلاص كن و مثل آدم ، سرت را جاى پايت بگذار و برگرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه سوم

 

 

 

مرشد: ( دست سهراب  در دست وارد مى شود.) خانم اين بچه تان آمده بود، توی ورود ممنوع قدم مى زد، ما آورديم خدمت خودتان.

تهمينه: اين از آقايى شماست! خودتان بقدر كافى مرحمت داريد.

مرشد: آقايى ما سر جایش. اما خوب ، شما خودتون بهتر می دانيد ، ديوار موش دارد ، موش هم گوش دارد. توی قهوخانه هزار جور آدم رفت و آمد مى كند.

تهمينه 🙁 جلو آمده و لباس مرشد را مرتب می كند.) اين لباس را از كجا گير آورده اى؟ چقدر هم به شما برازنده است.

مرشد: از بازار سيد اسماعيل چهار راه مولوی خريدیم. يعنى آن رفيقمان يک نسخه خطى خداینامک داشت، تو بازار بين الحرمين آبش كردیم. او هم اين لباس ها را برای ما خريد كه نمايش رستم و سهراب به روايت مرشد را، دراريم. يک انگشتری هم داشت، پدر زنش انگشتش كرده بود، قالب كرديم كه خرج سور و سات را جور كنيم و پول چای هاى قهوه خانه را بپردازيم.

تهمينه : چه بوى خوشى می دهید، چه پرفيومى مصرف می كنيد؟

مرشد: دس ورداريد خانم ، مار را گرفته اید؟ ما كجا و عطر و گلاب کجا؟ ما همين كه بتوانيم هفته اى يک مرتبه حمام برويم، باید خدا را شكر كنيم. اگر اين رفيقمان نبود ، حتى لباس كار هم نداشتيم كه سر بازى حاضر شويم. آخر می دانيد، ما با يكى كار مى كنيم، يعنى رفيق هستيم. آدم خيلى خوبی است. وظيفه شناس و پركار. جدى. اما كمى، همچى بفهمى نفهمى تلخ است . يک كمي هم كژ خلق است. تو كارش حرف ندارد. مور را از ماست مى كشد. اين ها البت تنها عيب هاش نيست…  يک كمكى هم اهل شور و حال است. يعنى پر خرج است. تمام اموال موروثى پدرش را گذاشته رو چاپ يک كتاب. ارواح مادرش خيلى خوش چس است بالا باد هم مى نشيند. حالا ديگر آه در بساط ندارد. ما شده ایم جور كش او. ما هم كه … اى چى بگویم؟ از همه بدتر، گه گاهى حرف هاى بى ربط هم می زند، مخصوصا وقتى بوى عرق به مشامش بخورد. کله اش بوی قورمه سبزی می دهد. اما تو كارش حرف ندارد.( سرش را كنار گوش تهمينه برده.) گمانم چپى مپى باشد. نمی گوید ، يعنى اقرار به لفظ نمى كند، اما خوب، ما كه بلا نسبت خر نيستيم. چه می شود كرد؟ اينجور آدم ها، برای آدم خرج چاق می كنند.

تهمينه : اداى آجان ها را بگذار برای افسرهاى پليس. تو فقط يه …

مرشد: بنده كه اصلن نوكرم.

تهمينه:( انگشتريش را درآورده و نشان مى دهد.) اين برای خرج چند هفته كفايت است؟

مرشد: این در انگشت رودابه بود. زال از خزاین سامش ربوده بود.

تهمینه: کفاف چند هفته می کند؟

مرشد: ما از مایه خرج می کنیم. ( با تعجب ) سالى. ( نا باورانه) ماهى.( دلال مابانه) هفته اى.(سرشکسته) اى چند روزى . برای خودم كه نه ، برای آن رفيقمان مى گویم ، آخر اهل…

تهمينه : حالا هم، هنوز هم آن بوى خوش…

مرشد: ( مانند افسران و فرماندهان قدم زده و به ميز شطرنج نزديک مى شود) خانم! ممكن است بپرسم، اين بازی را كى چيده است؟

سهراب : شما هم شطرنج بلد هستید؟

مرشد: پس تو چيدى؟…  آقاى گم راه ، راه گم مى كنى و سر از کافه نوشین در می آورى؟ تو گفتى و من هم باور كردم.

تهمينه : آقا اين بچه هنوز الفباى بازی را هم بلد نيست.

مرشد: كاملا معلوم است.(به شطرنج اشاره مى كند.) خانم ناپلئونى بازى مى كند. مثل ویت کنگ ها از پس و پيش حمله مى كند. يعنى جنگ وگريز بلد است. تازه، يک گروهم ذخيره اين كنار نگه داشته. ( رو به سهراب ) پسر جان اين گروه چه جور جنگ مى كنند؟

سهراب : جنگ و گريز.

مرشد: كاملا روشن است.

سهراب : سنتى كه از اشكانيان بجا مانده.

مرشد: از هر پدر سوخته اى كه بجا مانده ، بد سنتيه. امان نمی دهد.  دين بين فو با آن همه تانگ و توپ و نفر بر و هلي كوپتر و بمب افكن هم نتوانست، جلوش بايستد. مش اصغر قزوینیم ویتکونگ است ، هر شب از پس و پیش حمله می کند. آخر (درهم شکسته ، با فرياد به سهراب.) كره خر به فكر پدر پيرت باش. اگر بخودت رحم نمى كنى ، حد اقل بفكر اين ننه خوشگل و جوانت باش.

تهمينه : آقا اين بچه…

مرشد: خانم بذاريد گهم را بخورم. برای خودش مى گویم ، برای همه مان مى گویم ، اين بچه حاليش نيست.

تهمينه : بله! كاملا مى فهمم.

مرشد: (سهراب را بغل كرده و بلند مى كند.) پسرم اين مهرها را بهم بزن كه كس نبيند.( سهراب را با عجله زمين مى گذارد.) مثل اينكه دارم از نمايش خارج مى شوم. دست خودم نبود. الانه است كه داد حيكم بلند شود. مثل اينكه ما برويم، بهتر است.( روبه تهمينه ) مگر نه ( بطرف در می رود) زد زياد.

سهراب: مادر! ( جلو دويده و پاهاى مادرش را بغل مى گيرد.) من قهوه خانه را ديدم. عين ياقوت گردنبند شما می درخشيد. در دل شب هم روشن بود. كس زيادى رفت و آمد نمى كرد. کاغذ ديواری هاش  ريخته بود. مثل جائى كه آدم هاش را گردن زده باشند. گاوهاش را نحر كرده باشند. نهرها را خراب و باغ ها را سوخته باشند. اما قهوه خانه هنوز گرم بود. مثل شمع تو گردن بند شما. يک نگاه كردم، فقط يک نگاه. يک پير مردی آن جا بود با اين آقاى بد خلق عصبانى.

تهمينه: اين هم مرد خوبى است.

سهراب : آره مادر، خيلی هم خوب بود. هى می خواست مرا خوشحال كند. اما دل خودش گرفته بود. تمام راه، مرا قلم دوش گرفته بود. اما مادر، هى دستش را مى كشيد اينجای من ( روى شكم و زير دندهايش را نشان مى دهد.) هی هم آه مى كشيد. گمان کنم می خواست اينجای مرا( جاى دستش را ) ببوسد. اما روش نشد.

تهمينه : خوب سير و گشت هات را زدى. حالا موقع خواب است.

سهراب : نه مادر! خواب بس است.

تهمينه : فردا باید بروى سر كلاس. نمره ی حسابت هم خيلى خوب نشده است.

سهراب : باشد مادر! سعى خودم را مى كنم. اما قصه، افسانه، آن پيرمرد چه گفت … اوستونه.

تهمينه: ( روى صندلى مى نشيند.) آخ مادر…

سهراب: ( سرش را روى زانوى مادر مى گذارد.) آخ مادر.

تهمينه: يكى بود كه همه بدبختی های عالم سرش خراب می شد. هی جنگ. هی دعوا. مرتب مى فرستادنش به جنگ، جنگ ديو، جنگ پلنگ، اما شب كه مى شد؛ او دست خالى، شرمنده خانه و زندگيش، بود. يک روز گفت شاهزاده را تعليم مى دهم كه وقتى شاه شد، جهان بى جنگ باشد. در صلح و صفا زندگى كند. شاهزاده هم الحق كوتاهى نكرد، راه و روش استادش را پيش گرفت.اما…

 

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

 

 

 

بچه مرشد: ( خشمگين و شرمنده وارد مى شود. ) سلام!

تهمينه : پريشانى مادر.

بچه مرشد : شرمنده ام.

تهمينه : كسى با تو پنجه رويى كرده؟

بچه مرشد: پنجه رويى نمى كنند كه جوابش چنگ و دندان باشد.

تهمينه : پس نگاه مى كنند.

بچه مرشد: با سكوت.

تهمينه : يعنى …

بچه مرشد: در سكوت نگاهشان سئوالى نيشخند مى زند.

تهمينه : سئوالى را كه زبانى نمى كنند؟ نگاه شان چه مى گوید؟

بچه مرشد: ووگ! كله سيا، تيره پوست، برگرد برو به خانه ات، اگر داری!

تهمينه : تو پسر منى. فرزند اين خاك. با غمهاش آه كشيده ام، با شاديهاش رقصيده ام.

بچه مرشد : آنها از تو نمى گویند.

تهمينه : پس از چى…

بچه مرشد : بخدا شرمنده ام مادر…

تهمينه : سهراب! تو حالت…؟ تو مست كرده اى.

بچه مرشد: عرق دست ساز اين جوری است دیگر. آدم را زير رو مى كند. هنسى اسكاتلندى كه نيست. چشم هاى آدم را مى درد. قلب را پاره  مى كند.

تهمينه : چرا به چنين چيزهايى لب مى زنى؟

بچه مرشد : تو مرا با اين چيزها آشنا كردى. افسانه ها، قصه ها، لالاييها، آن پير تنگ خلق را مى شناسى؟ آن پيرى كه قصه مى گوید؟ سر قبرستان نشسته بود. چنگ مى زد، كه خرج خوراك خود و رفيقش را درآرود. از بقچه بسته اش، چند تا استكان برايم ريخت، گفت: عرق پر سياووشان است. دس ساز خودش.

تهمينه : نه! سهراب، نه! اينطور نباید رفت. تو تند می روی. حالا او كجاست؟

بچه مرشد: ما مست كرده بوديم. بر و بچه ها، برای زنهاى تازه و ارزان، دق الباب هر خانه ای را مى زدند. من هم زدم. ننه اين جورى نگاهم نكن. ما اينجورى مرد می شویم…آخ …

تهمينه: خب… چه… شد؟ ( بطرف او مى دود.) مادر…

بچه مرشد:(خود را از تهمينه عقب می كشد.) نه!… بگذاز حرفم را بزنم.

تهمينه . كى در را به روی تو بازكرد؟

بچه مرشد: زنى! زنى در را به رو من  واكرد. نگاهش كردم. چشم، چشم های آن پير تلخ. نگاه، نگاه پير قصه گو. چشم هائی که يكيش اشگ و دیگریش خون بود.

تهمينه: ( از جا جهيده بطرف ميز كنار تخت مى رود.) مادر تو مست كرده اى.( از كمد شيشه آبليمويى بيرون مى آورد.) معلوم نيست چی به خورد تو داده اند. آلانه شربت آبليمو ( كمى آبليمو داخل ليوان ريخته و از پارچ آبى كه هنوز شاخه گل سرخ در آن است، آب به لیوان مى ريزد.) با نمك برایت درس مى كنم. 

بچه مرشد: مادر! مستى مرا تمام سركه هاى دنيا هم چاره نمى كند. من به جادههاى ممنوعه رفته ام. من به كارهاى ممنوعه عادت كرده ام. چشم هاى من جور ديگرى می بیند. حتى وقتى به سنت جوان ها، در خانه ى زنى را مى زنم، زن ها هم، با من به رمز و راز حرف مى زنند.

تهمينه : مگر به تو چه گفت؟

بچه مرشد : در را كه بازكرد، اول نگاهم كرد. با چشم هاى آن پير. با آن دو چشمى كه يكيش اشك بود و دیگریش غرق خون. از ترس، هولكى گفتم: ببخشيد خانم! عوضى آمده ام. گفت ” نخير برعكس! تنها تو درست آمده اى. اما مرديت را با فواحش آزمايش نكن ، اون طور كه شمشيری  را بجان سگ. مى خواهى بدانى اسمش چه بود؟

تهمينه: نه نمى خواهم.( بچه مرشد را بغل كرده به تخت نزديك مى كند.) روى تخت دراز بكش. من كفشایت را مى كنم.

سهراب:( سرش را از روى صندلى بلند كرده و يكباره مادرش را كه روى تخت خم شده است از پشت بغل مى گيرد.) مادر من مى ترسم.

تهمينه:( بى آنكه به سهراب توجهی كند، رو انداز  را روى بچه مرشد مرتب مى كند.) ريشت از بند نافت هم گذشته است. نه می شود پستان بدهنت گذاشت و نه مى شود برایت لالايى گفت.

سهراب : اما من مىترسم. دارد شلوارم خيس می شود.

تهمينه : ( با يك دست تختخواب بچه مرشد را مرتب مى كند و با دست ديگر سهراب را كه به پشت پايش چسبيده بغل مى كند.) مردها رشد مى كنند. قد مى كشند. بزرگ مى شوند. اما باز هم همان بچه هاى ريش و سبيلدارى هستند كه باید، پشت مادرشان پنهان شوند. اما زنها، از روزى كه به خشت خام مى افتند، بى هيچ تفاوتى، كه زن باشند، يا مادر، حتى خواهر؛ سفره اى هستند پهن شده  كه حداقل بى هنر پيچ پيچ را باید سير كنند.

بچه مرشد: (از روى تخت به ميان اتاق مى جهد، اما هنوز تلوتلو مى خورد.) حالا كه حرف به اين جا كشيد ، پس بگذار زبانيش كنم.

تهمينه 🙁 سهراب را از پشت پاهاى خود باز كرده و روى تخت مى خواباند.) پس بزبان هم آورده اند؟

بچه مرشد: (اندكى جا خورده) پس تو مى دانى از چه حرف مى زنم؟

تهمينه: زبان نگاه را تنها كوران نمى شنوند و دل كبودها به كر گوشى مى زنند. آنها چه مى گویند؟

بچه مرشد: تو كه زبان نگاه آنها را شنيده اى؟

تهمينه : برای زن بودن خودم نياز دارم كه تو وقاحت نگاه آنها را زبانى كنى.

بچه مرشد: كه درشتى مرا تخمين بزنى؟

تهمينه : مى خواهم بدانم تو تا كجا رفته اى؟

بچه مرشد: از من مى پرسند، كه من كييم.

تهمينه: تو سهرابى، پور تهمينه.

بچه مرشد: سهرابى كه از پاى بته عمل آمده است؟

تهمينه: ( روى صندلى مى نشيند.) پس كار تا اين جا خراب شده است؟

بچه مرشد: مسلمن، خشت و خاك سياوشگرد، خرابه هاى گنگ دژ، قصه ی مردان خورشيد كار شب شكن، افسانه هاى پيران ويسه، اوستونه هاى فردوسى  تورو آبستن نكرده.

تهمينه: مسلمن هر خار و خسيم نكرده است.

بچه مرشد: آن پريزاد كيست كه تو از گفتن نامش شرم مى كنى؟

تهمينه: من شرم مى كنم؟

بچه مرشد: نكند توهم به حمام مردانه رفته اى؟

تهمينه: شرم نمى كنى؟

بچه مرشد: اينجا كيست كه باید شرم كند؟

تهمينه : تو چه مى خواهى؟

بچه مرشد: هويتم را. من كييم؟ رومم؟ زنگم؟ تركم؟ من سهرابم! سهراب كى؟ حتى اگر يكى از نره گاوهاى قبيله ى پدرت هم باش، مهم نيس. بالاخره اسم يك چوپان پشت سر اسم من قرار می گیرد. سهراب گاوسر. سهراب ترك. سهراب روم. سهراب چى مى دانم… سهراب كوفت.

تهمينه : (بچه مرشد را از پشت بغل مى گيرد.) مادر صد بارگفته ام كه از دست غريبه ها چيزى نگير! ( او را روى صندلى مى نشاند.) آبليمو و نمك ، حالت را خوش مى كند. آرام باش.

بچه مرشد: در جاده هاى ممنوعه قدم نزن! ( قدم زنان از تهمينه دور مى شود.) با اين سرخهای لا مصب حرف نزن! به دور برت نگاه نكن!(كنار بازى شطرنج آرامتر و حساب شده تر.) مادر…! وقتى من نيستم كى اين بازى را ادامه مى دهد؟

تهمينه: سهراب تو دل مرا شكستى ، تو بمن تهمت مى زنى.

بچه مرشد: تو باید بود فكر كرده باشى.

تهمينه : يعنى پيش از تولدت ، از تو اجازه گرفته باشم؟

بچه مرشد: نه! كه من بعد از تولدم ، به كسى پشت سرم نیاز دارم.

تهمينه : سهراب من ايستاده ام! قسم مى خورم تا پاى جان، تا سفتى خاك ایستاده ام. تا روانى آب در جوی، من ايستاده ام. سهراب! من آن چنان سينه ام جلو مى دهم كه هيچ جوشن وزره ای به محكمى آن نباشد. پایم را چنان روى زمين سفت مى كنم كه چشم دنيا به ايستادنم روشن شود.

بچه مرشد: اگر از ايستادنت حتی ديوار چين را بنا كنى، هنوز مردى لازم است كه شوهر تو و پدر من باشد.

تهمينه : آه از مردها! واى از مردها! بارور مى شويم، بى آنكه کسی خبردار شود. از خون رگ هامان، بچه را پرورش مى دهيم. او را مى زائيم. از شيره جانمان به حلقش مى ريزيم. با جان خود بزرگش مى كنيم. همين كه بزرگ شدند و قامتشان قاب در را پر كرد، مردان از راه مى رسند، عمارت از ما مى گيرند. قد قامت ما را مى برند. مى برند كه ازاو مرد يا تشك یا لحاف برای خوابيدن فراهم کنند. وسيله اى برای كشتن يا بچه پس انداختن. ابزارى برای حمالى يا بغل خوابى.  واى به مردها! كه نمى دانند در بدترين لحظه ها، در آخرین دقایق هم باید اگر نه با نام ما، باید با نفس ما زندگی کنند. ( رو به تماشائيان ) به شما نشان خواهم داد.

بچه مرشد:(مهربانتر) مادر! اين نگهبان پير؟ چوپان پدرت؟ نوكر خانه تان؟ يا قصاب سر گذر. بجان خودت قسم، هر كه باشد دوستش خواهم داشت. همان طور كه برای تو عزیز بوده است. او را روی  چشم مى نشانم و گلباران مى كنم. برایش زنگ مى زنم و صلوات مى گيرم.

تهمينه : سهرابم، سهرابك خردم! آخر پدر سگ ترک، اين قدر تركتازى نكن!

بچه مرشد: مادر! تو مرا خوار كرده اى !

تهمينه : من… تو را…  خوار…

بچه مرشد: (از جا جهيده و تهمينه را در آغوش پنهان مى كند.) مادر! با من حرف بزن! چیزی بمن بگوی.

تهمينه: گفتم!  تو گوشهایت را وانمى كنى. آخر تو هم دارى مرد مى شوى. گفتم: با زبان آن نگهبان پير. با بيان آن پير چنگى كه آتش را او در خان و مان ما، در دل و جان همه مان روشن كرد. او براه خودش مى رود. من مى خواستم راه خودم را پيدا كنم. حداقل يک امشب را مستانه آرام باش! برای روزهاى آينده آرام باش.

بچه مرشد: مى خواهى از لب چشمه، تشنه برم گردانى؟

تهمينه: اگر بگویم…

بچه مرشد: در برابر تو و او تعظيم مى كنم، هر كه باشد.

تهمينه : تو رستم مى شناسى؟

بچه مرشد: مادر!

تهمينه: مرا در همين اتاق با اجازه پدرم به هباله نكاح خود درآورد.( يكباره متوقف مى شود) نه خدايا دروغ است.

بچه مرشد: دروغ مى گوئى؟

تهمينه: در همين اتاق او را لايق  همسرى خودم ديدم. و بى حضور دلاله هاى شهر، از او خواستگارى كردم. او قدر مرا شناخت. ترا در دامن من گذاشت. اصلن آمده بود كه تو را در دل و جان من پنهان كند. هيچ جايى را مطمئن تر از تن و روح من پيدا نكرده بود. اما خوب ، فردوسى آنطوری گفته است كه اول گفتم.

بچه مرشد: نحوه اش اصلن مهم نيس! توچرا اين را از من پنهان كرده اى؟ من پور رستم دستانم و تو از گفتنش شرم می کنی؟

تهمينه: شرم! شرم من از رستم نيست. شرم من از چيزی است كه همه بناهاى مرا و رستم را خراب  مى كند.

بچه مرشد: تا من در كنار توام چه كسى جرات  درشتى دارد؟

تهمينه : خود تو! اين تويى كه با جوان سریت بناهاى مرا خراب مى كنى.

بچه مرشد : كه خواستم اصل و نسب خود را بدانم.

تهمينه: نه! آن حق تو است. اما ديدى؟ همين كه به مراد خود رسيدى؛ مرا، نحوه ی كار و زندگى مرا از یاد بردی؟

بچه مرشد: مادر! تو امشب، چقدر نازك دل شده اى؟

تهمينه : سهراب! من نازك دل نشده ام. تو دارى سخت دل می شوى. من تا لايق انتخاب مردى چون رستم به همسرى خودم شوم، خار خورده و بار برده ام. تو بجز خيالات خودت به چیزی نگاه هم نمى كنى.

بچه مرشد: من از سبك سرى خودم  معذرت مى خواهم.

تهمينه : غدر خواستن مهم نيست، آموختن بهتر است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه پنجم

 

 

 

 

 

شاغلام : ( با عجله و تند قدم بر مى دارد و با خود حرف مى زند.)

فردوسى:( مى كوشد همپاى شاه خود را برساند، اما عقب افتاده است. او نيز با خود حرف مى زند.) چه لازم  من هم خدمت خانم برسم؟

شاغلام : مى خواهم خودشان ببينند، برایشان چه فرستاده، فردا ادعاى غبن نكنند. ننشیند و بگویند كه ما ناخنك زده بوده ایم.

فردوسى: من از اين جوان وحشت مى كنم.( از شاه جلو افتاده و سر زده به اتاق وارد مى شود. بى توجه به ديگران يكسر به كنار ميز شطرنج مى رود.) باز كسى اين مهرها را طوری که دلش می خواسته چیده است. همه چيز را از پيش آماده كرده است.  بازى طبق قوانين خود پيش مى رود، نه بر اساس خواهشها و تمناهای دل. ميمنه بايد در طرف راست باشد و ميسره در چپ و استحكامات در قلب بازى…

بچه مرشد: دست وردار! حالا وقت بازى نيست.

تهمينه:( بى توجه به حضور شاغلام و فردوسى ، رو به بچه مرشد) من بازى نمى كنم، تو مراقب رفتار خودت باش.

بچه مرشد: توعدالت دنيا را از من پنهان كرده اى و برایم از جوی هاى شير و عسل قصه گفتى.

تهمينه: در يك بازى دو حرکت هرگز مجاز نیست. برای شهر شير و عسل، باید گاو بود، بار برد، شخم زد،  شير داد و  علف خورد. برای عسل، باید نيش زهراگين زنبورها را بجان خريد.

بچه مرشد: زهرى كه جان را به كام دشمن تلخ كند.

تهمينه : زهرى كه دشمن را دوست كند، يا حداقل مرگى آرام بخش هديه كند. تو همه اش به دشمن فکر می کنی پس جای دوست کجاست؟

فردوسى: ديريست كه اين كاروان زنگ بر قامت جاده ها بسته است. ديريست كه مادران لالايی را از شهر شير و عسل به جان بالنده ى كودكان خويش ريخته اند.  جاده هاى ممنوعه ، قصرهايى با كنگرههاى آواز آدمى. كتابهايى كه هر برگش شعله هاى آتش حق خواهى است. و زنان، اين مستان هميشه عاشق، قصه را، بناى آينده را از پستان خويِش به جان بچه هاى خود سرزير كرده اند. نه اين قافله را سر باز ايستادن نيست.( با مهره اى بازى مى كند.) شايد هم زندگى، بخودى خود يك بازى است. يك بازى بزرگ و درهم و برهم.

بچه مرشد: پس ما هم با آن بازى مى كنيم.

فردوسی : جهان پير است و بى بنياد…

بچه مرشد : ما قانونش را بهم مى زنيم.

فردوسی: اين عروس، سيه پستان و هزار داماد است.                

سهراب:(از روى تخت پائين پريده و خواب آلود.) مادر! شهر شير و عسل برای همه جا دارد؟

تهمينه : برای همه جا دارد.

سهراب : اما آن پسر پا برهنه راه مى رود.

تهمينه : عوضش تو دو جفت کفش دارى.

سهراب : كفشاى  قرمزم را به او بدهم؟

تهمينه : حتما بده به او.

سهراب:(كفشهايش را بيرون آورده و بطرف تماشائيان دراز مى كند. خواب آلود بطرف تخت مى رود، روى آن دراز نشده.) مادر محبت خوب است؟

تهمينه : حتما خوب است.

سهراب: (از جا جهيده) همكلاسی من زهرا دلش برای يک بستنی غنج مى زند.( جلو صحنه رسيده است.) و دختر رحمان از يك تب دو ساعته پشت در بيمارستان مى ميرد.

تهمينه:( سهراب را بغل گرفته و به تختخواب مى برد.) روزى او بستنى خودش را دارد  و دختر رحمان در شفاخانه، بيمارستان تخت خودش را دارد. روزى ( سعى مى كند او را بخواباند.) همه چيزهاى خوب تقسيم خواهد شد ( خود به روياى گفته هاى خود فرو رفته و به پرواز درمى آيد.) و من روى چار چرخه يک طواف ، دور ميدان های شهر مى گردم و چرخ مى زنم ، ” چرخ چرخ عباسى. خدا منو نندازى … و فرياد مى زنم ” آى هندونه ، سرخ و پرآبه هندونه.”

سهراب 🙁 خوابالوده) مادر همين جور پبسى را ، فيلم هاى پايان خوش را؟

تهمينه : ( دست سهراب را از روى تخت گرفته و او را از جا مى كند، در چرخى بدور صحنه دست بچه مرشد را در كنار بساط شطرنج گرفته و با خود دور صحنه مى چرخاند.) چرخ چرخ عباسی. خدا منو ندازی. اگر می خوای بندازی بجا درست بندازی.

فردوسى: زنان عشق را مىزايند. از جان خويش، با جان خويش و بر جان خويش. زنان عشق را پروده مى كنند، از جان خویش با جان خویش. زنان عشق را شير مى دهند از اُس و اساس خویش.

شاغلام:( به فردوسى نزديك شده و با عصبانيت.) خودش باید خوب بداند كه نگهدارى يک جوان در اين سن و سال از خرجش گذشته، كار سختی است.

تهمينه 🙁 سراسيمه ) اوا، بابا شما اين جا …؟

شاغلام: ديدم مجلس خيلى خودمانى شده، گفتم بهتر است ساكت باشم، تا شما حرف دلتان را بزنيد. اما اين پير قصه گو حرفائى مى زند، خبرهائى براتان آورده است.

فردوسى: قربان! حرف ها به بنده ربطى ندارد. من قاصدم ، يك مامور.

شاغلام : المامور هم كه هميشه المعذور.

فردوسى: خودتون كه بهتر واقفيد.

شاغلام: حالا بعد اين همه سال چى فرستاده؟

فردوسى : والله ، من چه بگويم ، امانت بود. ماذون نبودم نگاهش كنم.

شاغلام: يعنى، مى خواهى بگوئى، چيزى را بدست قاصدى داده اند و او بى ناخنك به صاحبش رسانده؟ حالا بسته را كى آورده؟ لابد يک پيله ور، يا يک فروشنده دوره گرد!

بچه مرشد:( به تهمينه) اين دو تا پير مرد، چرا پاشان از خانه ی ما قطع نمی شود؟ اين می رود، آن مى آید، برای چه هر روز به يک بهانه سرو كله شان اينجا پيدا می شود؟ چى از جان ما مى خواهند؟

تهمينه : مادر مهمانند! در خانه را مى زنند. نمى شود ردشان كرد.

بچه مرشد: لابد باز آمده سور و ساتشان را جور كنيم. يک چيزى بهش بده ردش كن برود!

تهمينه : بگذار از گرد راه برسد.

شاغلام : اين پير قصه گو پيغامى برای شما آورده است.

بچه مرشد: ( جلو دويده ) از كى؟ پدرجان از كى؟ برای كى؟

تهمينه : زعفرونه؟ قند؟ عسله؟ يا زرشگ خوب؟

سهراب 🙁 روى تخت ) آلو خشگه يا لواشك؟ پشمكم بود بهتر بود.

فردوسى: مثل اينكه خودتان بهتر از من مى دانيد، كى فرستاده. شايد هم، اصلن مى دانيد چى فرستاده ( بسته را بدست تهمينه مى دهد.) شايد پيغام را هم از حفظيد!

بچه مرشد: تو كه نمى دانى چى فرستاده!

فردوسى: دلم مى خواست، اما امانت بود، ماذون نبودم.

شاغلام : خوب حالا، امشب مى فهميم. نمى خواهى كه همين الان راه بيفتى؟

فردوسى: خيلى دلم مى خواست يك شب، بعد از آن همه نگهبانى و يك لنگه پا ايستادن، دركنار يك خانواده، زن و بچه اى باشم. اما نوبت كشيك با من است. پسرم اين چيست كه به بازویت بستى؟

بچه مرشد: مهره سرخ! پدر جان! نام و نشان و اصل و نسب من.

فردوسى : من جاى تو بودم، آستين بلند مى پوشيدم كه كسى آنرا نبيند.

بچه مرشد: نام و نشان من، هيچ لكه اى از ننگ و بدكارى ندارد كه آنرا مخفى كنم.

فردوسى: اما به دانشگاه راهت نمی دهند. كارهم گير نمىآورى. حتى يك صيغه نا قابل هم نمى توانى اختيار كنى، تا چه رسد به عقد و ازدواج ( جلو رفته و آستين او را پائين مى كشد كه روى مهره را ببند.) مى دانى كه در و ديوار تا بحال گوش داشتند، حالا چشم هم دارند.

بچه مرشد: پدر جان! مهرت به دلم است، اگه بدخلقى مى كنم دست خودم نيست.

فردوسى: حالا كه خلقت بازشده، يك روز بيا، يكى از آن دست سازهاى اعلا رسيده است. خانمى كه تو يك روز در خانه اش را به سهو زده بودى؛ فرستاده است. باهم شور و حالى مى كنيم.

بچه مرشد:( از جيب بغل، كيف خود را بيرون آورده و مى خواهد پول بيرون بياورد.) آن كه سرجاى خودش اما حالا…

فردوسى:( دست روى دست بچه مرشد مى گذارد.) تصدق سرت، سور و سات ما رو براه است. حداقل در شاهنامه اين طور نوشته ام. 

بچه مرشد:( تا جلو در او را بدرقه مى كند و باز مى خواهد پولى به او بدهد.) اما، خوب باید خوار وبار كه تهيه كنى.

فردوسى: هنوز پيش مردم اينقدر اعتبار برايم باقى مانده كه پول چاى و حق قدم قبول نكنم.

شاغلام:( به وسط صحنه مى آيد.) مثل اينكه رفت.( بطرف تهمينه مى رود.) بالاخره آن پيرمرد هم دسش به دهنش رسيد و توانست چيزى برای زن و بچه اش راهى كند.  

بچه مرشد: شايدم اسناد و ورقه هاى لازم شناسائی من است؟

شاغلام:( به تهمينه ) خوب حالا بازش كن!

تهمينه:( به بچه مرشد خيره شده، بسته را محكم بغل مى گيرد.) نه! جلو نيائيد!

شاغلام: هديه رستم تنها برای تو نيست!

بچه مرشد: اجازه بدين اول ايشان نگاه كنند. ببينند چه را ما مى توانيم ببينيم، چى را نباید ببینیم. چى بدرد ايشان مى خورد. چى را مى توانند بندازند جلو ما.

تهمينه:( بسته را همچنان در آغوش گرفته با زارى جيغ مى زند.) نه! نه! شايد خرج سفراست! شايد توشه راه است! شايد هم گفته كه او باید راهى بشود!

بچه مرشد: ( سكوت مى كند.)

شاغلام : (سكوت مى كند.)

تهمينه 🙁 زار مى زند.)

شاغلام: دخترم ! راجع به اين باید فكر كنيم.

تهمينه : راجع بمن ، شما و او …؟

بچه مرشد: خوب اين كه عزا ندارد. چه از اين بهتر؟

شاغلام: تو دارى از چى حرف  مى زنى؟ مگر تو منگى؟ ما تو را تا اين همه سال مخفى كرده ايم تا راه  و چاهى پيدا بشود.

تهمينه: اين که، این چيزها سرش نمی شود. كله كله خودش است. حرف حرف خودش.

بچه مرشد: بابا بزرگ!

شاغلام: چه عجب ما را لايق دانستى و بابا صدا كردى؟ چطور شد، پيرى و از اين جور چيزا نگفتى؟

بچه مرشد: حالا وقت گله گزارى و درد دل نيست. از شما مى پرسم، برای چی، من نباید پش به پشت رستم بدهم؟

شاغلام : پشت به پشت رستم بدى؟

 تهمينه : پشت به پشت رستم بدى؟

بچه مرشد: مادر؟

تهمينه: پشت به پشت رستم بدى كه چه کنی؟ تو می خواهی، مرا هم مثل فرنگيس خاكستر نشين کنی؟ مادر! ميوه نرسيده ترش و تلخ است، اين درخت حالا حالاها تلخ…

اركستر

 

درختى كه تلخ است وى را سرشت

گرش برنشانى به باغ بهشت

ور ازجوى خلدش به هنگام آب

به بيخ انگبين ريزى و مشگ ناب

سرانجام گوهر بكار آورد

همان ميوه تلخ بار آورد

 

بچه مرشد: مادر! پس آن همه قصه هاى خوب، آن همه افسانه ، آن جاده هاى ممنوعه ، آن شهر شير و عسل ، آن نگهبان هاى پير، همه باد بود؟ تو آن قدر از آنها تعريف كرده اى كه من صداى آنها را در هر كنج و سه كنج خانه، قبل از صداى خودم مى شنوم. صداى من، اصلن شده است نفس كشيدن آنها.

شاغلام : بگذاريد مطالب را خوب روشن كنيم. تو مى خواى چكار بكنى؟

بچه مرشد: من مى خواهم پشت به پشت رستم، آنچه را كه او خيال مى كرده، آنچه را كه او مى خواسته، آنچه را كه او حق مى دانسته و مى خواسته بدست سياوش انجام بدهد، به كرسى بنشانم. آن طرح و تئورى خيلى معركه است، اما نه از آن راهى كه او رفته است.

شاغلام : يعنى راسته حسينى که مام بفهمیم ، مى خواهى…

بچه مرشد: مگر او با پروردن و تعليم سياوش چه مى خواسته. مى خواسته كه حق و عدالت را حاكم كند. ( به تهمينه ) مادر، مگر آن شبهاى زمستان كه افسانه هاى تو زار مى زدند. صداى تو، صداى شوهرت، شرشر خون سياوش نبود كه توى ناودان هاى شهر، قصه ی پيروزى مى خواند؟ مگر رستم، تمام جوانى خودش و زندگى سياوش را سر اين كار نگذاشته ؟ خوب!… اما راهش اشتباه…

تهمينه: ( آرامتر) سهرابم ، سهرابكم ! من نمى گویم آن قصه ها دروغ بودند. من نمى گویم ( زار مى زند.) تو نباید، چه مى دانم… حداقل آن قدر صبر كنيم كه دوباره كارى نكنيم.

شاغلام: اجازه بديد ببينم اينجا چه خبر است؟ شما داريد از چه چیز حرف مى زنيد؟ ( به سهراب ) پسر جان تو مى خواهى بروى لای دست بابات، خوب اين كه، اين همه نقل و منقل ندارد. البته اين حقت است. اما اين حرفهای، پشت و جلو، بغل و اين جور چيزها چه معنى دارد؟

بچه مرشد: من مى خواهم با پشتيبانی رستم، کی كاووس را از تخت بردارم. من مى خوام با کمک او و ارتش جوانی که فراهم کرده ام، افراسياب را از تخت بردارم. من مى خواهم نقشه ی رستم و سياوش را پياده بكنم. حکومت عدل جهانی.اما با دس خودم و از راه خودم.

شاغلام: البت! شوما خيالات بزرگ، تو این كله ی کوچیک، جمع کرده اید. اما فكركن. کی كاووس هم برگ چغندر نيست. مردكه پسر خودش را، پاره ى تن خودش را، برای خاطر يه لكاته بى آبروى هرجايى ، انداخت توی آتش. آن وقت، یک چنین کسی، برای  تاج و تختش چه خواهد كرد؟ فقط خدا عالم است. افراسياب همان مرد را سیاووش را، داماد خودش را، بغل خواب دخترش را، سر يک بازى چوگان، گوش تا گوش سر بريد. حالا اين دو نفر، با این صفات شیطانی و تائیدات الهی، مى گذارند، تو يک علف بچه، با آن پيرمردی كه دسش دیگر دارد از دنيا كوتاه می شود، قد علم كنيد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه ششم

 

 

 

 

 

 

 

         ( از طرف راست صحنه ردا پوشى كه كلاهش تا پبشانی پائين آمده است و از صورتش، تنها عينك سياهى كه بچشم زده، ديده مى شود، با قلم و كاغذى در دست جلو مى آيد. از طرف چپ  صحنه همزاد بى تفاوت او ، با قلم و كاغذ جلو مى آيد. نور از صحنه رفته و دو نقطه نور آندو را نشان مى دهد.)

شاغلام : ( با عجله مى كوشد رداى بلندى همانند لباس دو مرد كنار صحنه را بتن كند، به صحنه سکندری می رود.) اوهوى ! اتاق فرمان! آقاى كارگردان! بنده حاضر نيستم! حداقل تا پوشيدن لباس افراسياب، به بنده فرصت بديد. خوب تا چراغ نباشد، من خودم را چطوری جای افراسیاب غالب كنم ( نقطه اى نور روى او روشن مى شود كه ردايش را پوشيده و كلآهش را بر سر مى كشد.) من حاضرم! برو برويم ( قدم زنان جلو مى آيد.) من به عنوان افراسياب پادشاه… دشمن شماره يك همه ، با اين طرح كاملا موافقم. اما تحت شرايط و ضوابط خاص خودمان ، ما باید منافع خودمان را در اين نقطه از جهان در نظر داشته باشيم. ما توی اين گوشه كنار ها منافع مهم غير قابل چشم پوشى داريم كه باید تحت نظر ما، با دقت و وسواس محافظت بشود.

         ( دو نفر كنار صحنه ، قلم و كاغذ بدست ، تند و باسرعت ياداشت مى كنند.)

شاغلام : پس اين صورت جلسه كجا ست؟

        ( دونفر كنار صحنه، با سرعت، هر يك ورقه اى بدست او مى دهند.)

شاه : باید مواظب باشيم. برنامه باید طبق نقشه پيش برود. نقشه بايد، نظريات ما را مرحله به مرحله برآورده كند. پسر و پدر نباید هم ديگر را بشناسند. آشنائی اصلن چیز گهی است. پس باید كاملن از هم مخفى بمانند. هر كسی هم كه آنها را مى شناسند، باید سر به نیست شوند. ما فقط باید از آشنائى آنها با یکدیگر جلوگيرى كنيم. اگر پيرمرده بدست جوانه كشته شود، ديگر رستمى در كار نيست كه حافظ منافع دشمن ما باشد. كلك اين بچه مزلف هم مثل آب خوردن است. اما، اگر اين كله خر، بدست  پيرمرده كشته شود… وقتى رستم بفهمد كه بدست خودش، هيژده ساله پسرش را، شيره جانش را كشته است، ديگر كمر راست نمى كند. آن وقت ما، مى توانيم با یک حمله ی حساب شده و دقيق، مثل حمله ى ، مك دونالد و فراى چيكن، مثل حمله ى چيپس و پيتزا ، اصلن مثل خود كت و شلوار جين. كلك  همه شان را بكنيم. آن وقت جا برای نظم نوين جهانى ما باز می شود.

          اما اين پيرمرد. بابا بزرگ. شاه شهر سمنگان، باباى گور بگورى تهمينه ( با سرعت كلاه را از سر برمى دارد.) خود بنده را مى فرمايم( كلاه را با سرعت به سر مى كشد.) برود در كونش را بگذارد. از خود ما است. اين آدم هاى خرده پا، فقط بلداند غر بزنند. نان و آبشان برسد، برای  دموكراسى غر مى زنند، نرسد برای نان و سبزى. مى شوند طرفدار حق و آزادى. غر هم نه درى را واز مى كند، نه آنرا مى بندد. بقول معروف ” تو اون طرف جوب ، ما اين ور جوب ، فحش بده ، فحش بستون.”( رو به مرد راست صحنه.) تو باید با اين بچه برى! همه جا هم مواظبش باشى! او نباید بفهمد باباش كی است. تو گزارشات، ديدم که فردوسى به اين بچه گفته: روى آن مهره ى سرخ را بپوشاند. هر چند كه آن پيرسگ، با آن کتاب گهیش، دشمن خونى ماست؛ اما، ما از نظرش استقبال مى كنيم. اين كار را، باید خيلى بادقت پيش ببرى. نكند، تو را شناسائی بکند. مخصوصن با اين ريخت و قيافه كوكولكس كلان ای كه برای خودت درست كرده اى.( رو به مرد سمت چپ.) تو هم باید پشت جبهه كار كنى. تهيه و تدارك ببينى. جنگ سرد راه بیندازى. از پيشرفت ها و موفقيت های اين بچه، اسمش چى بود…؟ آهان… سهراب. قصه بسازى. توی روزنامه چاپ بزنى. اما براى نفرات. هر چند خودش، هفت هشت تا جولق مثل خودش را دور خودش جمع کرده است؛ تو باید راه  بيفتى توی در و دهات، هر گله گاوچرانى را پيدا كردى، يک دست كتونى ” ریباک”  با يه اوركت امریکائی بهش بدى. اسلحه كه فراون داريم. آب و نانشان را هم از راه مصادره بدست بياروند. فهميديد؟ د ، حالا برويد گم شويد.( دو نفر كنار صحنه با عجله بطرف در مى روند.) اما نه! يعنى يادم رفت! ( دو نفر كنار صحنه با همان عجله به جاهاى پيشين خود برمى گردند.) يادم رفت! اين بقچه بسته را هم، كه خلعت شاهنشاهى است، برداريد برایش ببريد! شاد می شود. خوب بچه اسدت دیگر، می خواهی سرش را گرم کنی؛ باید بهش اسباب بازی بدهی. اين هم، فرمان ( كاغذى از آستين خود بيرون مى آورد.) سپهسالاريی است. ببريد كه بداند، از حالا فرمانده ی كل قواست. یعنی ما در نظر داریم برایش تره خورد کنیم. روز، روزگار اوست.

تهمينه : (جلو صحنه روى زانو نشسته است.)

اركستر:

 

کسی را که اندیشه ناخوش بود

بدان ناخوشی رای او گش بود

همی خویشتن را چلیپا کند

به پیش خردمند رسوا کند

 

         ( دو نفر سفيد پوش كلآه برسر، لباس رزم را به تن سهراب مى كنند.)

سهراب : فرمان را از دست يكى از سفيد پوشان گرفته و در آستين خود فرو مى كند.

                                                      

                                                           

 

 

                                                              پرده

 

 

 

 

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *