پرده اول

 رستم و سهراب

                   به

                     روايت مرشد

 

 

 

 

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                علی جعفری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشخاص

 

 

 

 

 

 

 

سهراب

تهمينه

شاغلام

بچه مرشد

مرشد

فردوسى

گردآفريد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرده اول

 

 

 

صحنه اول

 

 

 

 

 

         (نماى دورى از ميدان فردوسى تهران. مجسمه فردوسى وسط ميدان. در گوشه راست ، چهار چهارپايه وميزى كه نشانه قهوه خانه يعنى ديزى  آبگوشت بر آن است. در گوشه راست  كمدى هم بصورت كيوسگ مطبوعاتى كه روزنامه ها و مجله های خارجی بر در و ديوار آن آويزان است) طرف چپ صحنه خالی است. تابلو چند شرکت کژ و کوله و شکسته این جا و آنجا کنار دیوار افتاده است. داربست فلزی با وسایل تعمیر و رو سازی ساختمان، جلو ساختمان های قدیمی را گرفته است.

سهراب : ( پسر بچه اى كه دسته اى روزنامه زير بغل دارد، با فرياد عنوانهاى روزنامه رااعلان می كند، دوان دوان، از در انتهای صحنه که پشت مجسمه قرار دارد، وارد شده، طرف راست را دور زده و بطرف چپ می رود.) قتل پسر بدست پدر، فوق العاده. خود كشى پدرى كه پسرش را لو داده بود، فوق العاده. فوق العاده براى فوق العاده، فوق العاده. هر روز فوق العاده ی تازه، فوق العاده.

اركستر: زن و مردى كه عينك سياه كوران به چشم دارند، از طرف چپ صحنه وارد شده؛ با دقت از میان داربست ها عبور می کنند. صدای موسیقی با ورود ایشان برخاسته و با خواندن همسرائی ایشان همراهی می کند.

 

به پالیز بلبل بنالد همی

گل از ناله ی او ببالد همی

 

         تمام میدان را دور زده و باز به دور آن با آواز بلند خود چرخ می زنند.

 

          که داند که بلبل چه گوید همی

          به زیر گل اندر چه موید همی

          شب تیره بلبل نخسبد همی

          گل از باد و باران بجنبد همی

 

           در این دور به میان صحنه رسیده اند. کمی مکث کرده و یک راست به صف اول تماشائیان رفته روی دو صندلی کنار هم در وسط می نشینند. موسیقی هنوز می نوازد و آواز می رود که ادامه داشته باشد. بچه مرشد بی آنکه سعی در نشان دادن صورت خود را داشته باشد، یا توجهی را جلب کند؛ با کوله باری که بر شانه دارد، مثل گربه ای به صحنه وارد. به کنار خوانندگان رفته بساط خود را زمین می گذارد.

 

          نگه کن سحرگاه تا بشنوی

          ز بلبل سخن گفتن پهلوی

        

          آواز خوانندگان دوره گرد تمام شده و بچه مرشد که با دقت و بی سر و صدا وسایل خود را کنار پای آنها روی زمین گذاشته است، قد راست می کند.

بچه مرشد: سلام شاغلام. سلام تهمینه خانم!( مشغول برپا کردن وسایل کارش می شود.)

تهمینه: چطور؟ تو مثل همه ی تهرانی ها مرا سرخ پوش صدا نمی زنی؟

بچه مرشد: خودت از همه ی رنگ ها بهتری.( لوله ی سفیدی را که همراه دارد با سه پایه برداشته و به وسط صحنه می رود.) تو برای من یک نفر هم خواننده ای، هم رفیق و هم ننه. ( سه پایه را علم کرده، لوله سفید را که پرده ای سینمائی است به آن می آویزد.)

شاغلام: پس ما را هم به بابانی قبول کن! بلکتن تهمینه خانم، گوشه ی چشمی هم بما نشون بده.

بچه مرشد: ( به کنار آنها باز گشته، از میان کوله بار خود، جعبه دستگاه پریژکتور را بیرون آورده روی جعبه گذاشته و میزان می کند.) این حرف ها از شما گذشته. تهمینه خانم شوهر کن نیست، وگرنه، صد تا خواطرخواه دارد.

تهمیه: مگر حرف توی کله ی خرس فرو می رود؟ صد دفعه بهش بگو! باز هم مرغش یک پا دارد.

بچه مرشد: ( پریژکتور را میزان می کند.) تقصیر او نیست تهمینه خانم. پدر عاشقی بسوزد.

شاغلام: نفست حق. راست گفتی، خوبش را هم گفتی.

تهمیه: ای آتش بگیرد عاشقی که آتشم زد. 

مرشد: ( تازه تصویر پرده خوانی، روی پرده سفید میزان شده که مرشد زمزمه کنان از طرف چپ صحنه وارد می شود.)

        طبيبى كه از عشق تب می كند

       علاجش دو عناب لب می كند

بچه مرشد:( متعجب ) مرشد؟ اين دیگر چه پرده ای است كه امروز ساز كرده اى؟

مرشد: همه تقصيرهای تو است ! تو باید بزنى تو دهنم. تو باید حاليم كنى كه پير مرد، اين چه حرفی است؟ ديگه از تو قباحت دارد. سن و سالى ازت گذشته.  سر و ريشى سفيد كرده اى( رو به بچه مرشد ) جلو اين همه آدم كه جاى  لب و لوچه و ماچ و بوسه  نيست.( قدم زنان دوری می زند.) جاى افت و خيز و مشت و مالش هم نيست.اما جان خودت دلم گرفته، از اين همه خون و خون ريزى ، از اين همه  كشت و كشتار، از اين همه تيغ و تيغ كشى، دلم گرفته و هيچ سر باز شدن ندارد. ( قدم زنان از بچه مرشد دور شده ، چرخى زده و بكنار او برمى گردد.) اين است كه امروز تصميم تازه اى گرفته ام.

بچه مرشد : خيراست.

مرشد: خير است .

بچه مرشد: خب بفرما ، ببينیم امروز گاومان چى چى زائيده.

مرشد: می خواهم امتحانت ، بكنم.

بچه مرشد: چی چی، كارم بكنى؟

مرشد: امتحانت بكنم.

بچه مرشد: باز جا شكرش بافيه که می خوای فقط امتحانم…

مرشد: خيراست.

بچه مرشد: بشرطى كه سئوال های سخت سخت نكنى كه بشم رفوزه ، يه ورى برم تو كوزه .

مرشد: اين جا سر پل خر گيرى نيست. اين جا كنكور ندارد. اين جا كه طرح گزينش اجرا نمی شود.

بچه مرشد: پس ، برو برويم.

مرشد: اولن، دلم می خواهد، برای من بگوئى؛ اين پرده، نقاشى سنتيه يا نقاشى قهوه خانه؟

بچه مرشد: نه اين است مرشد، نه آن. اين پرده ، طرح است. نقاشى مدرن!

مرشد: بارى كلا!

بچه مرشد: بارى كلا مرشد.

مرشد : مرحبا.

بچه مرشد: مرحبا مرشد.

مرشد: خوب حالا می رويم سر سئوال دويم… تو بمن بگو! اين پرده، از روى چه كتابى نقاشى شده؟

بچه مرشد: خيال كردى ما خريم!

مرشد: می خواهم ببينم تو اين سال ها، چيزى ياد گرفته اى! يا اين كله، كدوى بى باره.

بچه مرشد:اولن طراحى! نه نقاشى. دويما، يعنى كتاب كارخودمان، مادر نقالى را هم نمى شناسم؟

مرشد : خب! د ، حالا جان بكن!

بچه مرشد: معلوم است. از روی شاهنامه.

مرشد: بارى كلا. آفرين.

بچه مرشد: اصلا قابل شما را ندارد.

مرشد: نه بابا! خوشم آمد از معرفتت. صاحب عقل و كمالاتى. ديگر دست و دلم نمی لرزد از مردن. تو بعد من، جاى مرا پر می كنى. اما سئوال آخرى.

بچه مرشد: خوب بفرما مرشد.

مرشد: ميخواهم برای من بگوئى اين پرده چند پهلوان صاحب جقه دارد؟

بچه مرشد: با جقه و بى جقه، تمام تاريخ است و يک پهلوان. او هم رستم دستان. پسر زال و رودابه. پور سام و آقازاده ى نريمان است.

مرشد:( دستى بهم مي زند و چپ و راست قدمى برمی دارد.) خوب حالا ( با منتشا حرکتی کرده و بچه مرشد را نشان می گیرد.) خودت بگو! اين رستم كی است، رسم و راهش چيست؟

بچه مرشد: واله مرشد. ( کمی مکث می کند.) اگر بهت برنخورد! ( با شک و تردید به او نگاه می کند.) من درين مورد… نظر خاصى دارم.

مرشد: د! حالا ديگر … واسه خودت نظر می دهى؟

بچه مرشد: خب ما هم برای خودمان فكر داريم. البته… اگر …اساتيد اجازه بدهند!

مرشد : بفرما ببینم چی رو دلت را گرفته؟

بچه مرشد: به نظرم اين كلمه، رستم را می گویم. دو وجه دارد. يک وجهش آنی است كه شما مى گوئید:” كه رستم يلى بود در سيستان …” يا آنى كه در تاریخ ها آمده. يک وجهش هم اين است كه بنده مى گویم.

مرشد: خب بنالم ببینم.

 بچه مرشد: من فكر می كنم اين كلمه ی رستم دوتا كلمه است. رست و ميم. رست از رستن و ميم يعنى من.  پس می شود. من رُستم ، من روئيدم.

مرشد: گه هاى دسته نقاشى! پسر جان اين يک علم است. باید صرف و نحو بدانى. دستور و گرامر بخوانى.اوستا خوانده باشى. دانشگاه رفته باشى، پنج استاد مبرز عالى مقام،  زير روقه ى دكترات را امضا كرده باشند.

بچه مرشد: من نمی دانم خود حكيم، دكتراش را از كدام دانشگاه گرفته بود. يا كدام يك از اين گنده گوزها، زير ورقه ش را امضا كرده بود. اما بنظرم، برای او آن شكمى مهم بوده كه رستم را از آن زایانده، از آن  رويانده. حالا آن شكم، شكم كى بوده كه اسم رستم، پهلوان نامدار را به افتخار آن صرف كرده، اين مهم است.

مرشد : هر كس بالاخره از شكم ننه اش تلپى افتاده بيرون.

بچه مرشد: د ، نه! اينكه ديگر افتخاری ندارد.

مرشد : تو مى گوئی او را از كجا رويانده  كه اينقدر بهش افتخار می كند؟

بچه مرشد: از دل خلق، از شکم مردم. هزار دست، يک دست. هزار سر، يک سر. هزار شمشير، يک شمشير. هزار آرزو يک آرزو. این اسم باید سيمبول باشد …

مرشد :  يعنی بابا مردمزاده.

بچه مرشد: بابا مردم زاد!

مرشد: می ترسم چند بهار ديگر كه بگذرد ، از او يک كمونيست يا حداقل ، يک سوسياليست دست و پا كنى.

بچه مرشد: من چنين ادعايى نکردم.

مرشد: به زبان بى زبانى مى گوئى. خيال می كنى من نمی فهمم.اما حواست جمع باشد! اينجا ميدان فردوسی است. حكيم آن بالا ( به مجسمه اشاره می كند.) ايستاده. ممكن است مثل من ، پيچ و زورش بگيرد و رنگيت بكند.( كمر بند خود را محكم بدست گرفته است.) خب ، تا من برم پشت سفارت سری سبك بكنم ، برای مردم تو بگو! نويسنده ی اين شاهنامه كيه.( با عجله از در بيرون می رود.)

بچه مرشد: چه سئوال های سخت سخت می كند!

صداى مرشد: خب ، د ، پس بگو!

بچه مرشد: خب معلوم است. استاد حكيم ابوالقاسم فردوسى.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه دوم

 

 

 

فردوسى :  مرا صدا كرديد؟

بچه مرشد: بله، البته!( يكه خورده و با تعجب همه جا را برانداز می كند) كى، چى؟ كى بود؟

صداى مرشد: كى، چى؟ چرا اسم مباركش را با احترام به زبان نمى آورى؟

بچه مرشد:(هول شده) ابوالقاسم، اهل طابران طوس از محال خراسان، ملقب به حكيم، مكنى به فردوسى.

فردوسى : بله بفرمائيد.همان ابوالقاسمش هم از سر ما زياد است.

بچه مرشد: ( هاج و واج ) آخه ، پ ، كى…؟  چى شده ؟ اين صدا…

صداى مرشد:  تو دارى چى  بلغور می كنى؟

بچه مرشد: بابا يه دقیقه زبان به ماتحت … ببخشيد؛ به دهن بگير! يكى اينجا دارد سر بسر من می گذارد.

فردوسى: من اصلا اهل شوخى كه نيستم هيچ ، بعضی ها فكر می كنند، بسيار هم تلخم.

بچه مرشد:( گيج و گنگ همه جا را نگاه می كند.) منم اهل شوخى نيستم، اما مثل اينكه شما…

فردوسى : پسرم! تو همه جارا نگاه می كنى ، بجز جاى من.

بچه مرشد: آخه شما كى هستيد؟

فردوسى : شما چه كسى را صدا كرديد؟

بچه مرشد: من حكیم، استاد طوس را.

فردوسى: اينهايى را كه شمردى نمى شناسم. تو اسم مرا صدا كردى ، من هم جواب دادم.

بچه مرشد: من استاد، حكيم فردوسى را…

فردوسى: خيلى ها اسم مرا بكار می برند.( از سكوى مجسمه پائين آمده و تا روبروى پرده ی پريژكتور پيش مى رود.) اما تو با  چنان حالى … كه ناچار شدم … حالا اين طور بهتر است؟

بچه مرشد: ( به پرده نگاه می كند.) استاد اين كه نمی شود! شما كه مرده… اما نه ! تو براى ما. حداقل برای من و مرشد، نه تنها زنده كه وسيله رزق و روزى هم هستى… اما خب باز هم وسيله بودن…

فردوسى: خيلی خوب! از فلسفه بافى دست برداريم! تواينجا چه می كنى؟

بچه مرشد: خودتان كه بهتر می دانيد! من و استادم، مرشد، قصه هاى شاهنامه ى شما را برای مردم تعريف می كنيم.

فردوسى:( قدم زنان تا كنار بساط مرشد رفته و از بقچه بسته او لقمه نانى برداشته و از گوشت كوبيده قدرى ميان آن گذاشته و چند برگ پياز به آن اضافه می كند. به آن نمك مى پاچد و بدهان مى گذارد.) بیش از هزار سال است که آنجا یک لنگه پا ایستاده ام. سر ظهر که می شود بوی آبگوشت، جان از حلق آدم بیرون می آورد.( با دهان پر حرف می زند.) کارگران جمع می شوند و دیزی ( بقول خودشان) می زنند. بی معرفت ها، یک تعارف خشک و خالی هم نمی کنند.

فردوسى : ( لقمه ای دیگری برداشته و از همان جا می پرسد.) حالا كجاست؟

بچه مرشد: کی؟

فردوسی: مرشدت.

بچه مرشد: رفته کوچه ی پشت سفارت انگلیس، زير درختی، دیواری، جائی…، دسى به آب برساند.

    (صداى مرشد كه در گوشه ديلمان می خواند شنيده می شود)

    يكى داستان است پر آب چشم

    دل نازك از رستم آيد به خشم

    ستمكاره خوانيمش ار دادگر

    هنرمند گوئيمش ار بى هنر

 

مرشد:( در حاليكه هنوز كمر بند شلوارش را مرتب می كند، وارد می شود.) با كى داشتى حرف مى زدى؟

بچه مرشد: با حکیم…

مرشد: من دکتر نخواستم

بچه مرشد: استاد حکیم…

مرشد: بابا یک شکم روش ناقابله. این همه آدم برای چی؟

بچه مرشد: چرا تو حالیت نیست؟

مرشد: چی چی را حالیم نیست؟. کی پول حکیم و دوا دارد که برای یک دل پیچه پیش آنها برود؟

بچه مرشد: می شود یک دقیقه زبان به دهن بگیری؟

مرشد: که تو یک خرج اضافی بگذاری روی دستمان؟

بچه مرشد: توام که… گوش کن! استاد!

مرشد: اوسا دیگر کیست؟

بچه مرشد: آن جا! پهلو تهمینه خانوم. شاغلوم.

فردوسی: ( باز لقمه ای به دهان می گذارد.)

مرشد: حالا… این اوسا چکار با سفره پیچ ما دارد؟

بچه مرشد: ای خدا از دست تو! برای چی حالیت نیست؟

مرشد: چی چی باید حالیم باشد. مردکه بیابانی از را نرسیده، رفته سراغ سفره ی یک لقمه زهرماری ما.

بچه مرشد: تو می فهمی او کیه؟

مرشد: یک در و دهاتی تازه از را رسیده که سهم من و حق تو حالیش نیست.

بچه مرشد: مرشد! استاد…

مرشد: اوسا دیگر خر…

بچه مرشد: ( جلو دویده دهن مرشد را می گیرد.) استاد حکیم ابوالقاسم فردوسی.

مرشد: ( بچه مرشد را به عقب هل می دهد.) دست بردار ببینم. مردکه نرسیده…

بچه مرشد: ( سر مرشد را بطرف مجسمه وسط میدان برمی گرداند.) نگاه کن! استاد… خودم دیدیم که آمد پائین. ( به فردوسی کنار سفره اشاره می کند.) گشنه است. نگاهش کن. استاد خودمان.

مرشد: ( هاج و واج مانده است.) آخه… این … که…. نی می…( از پایه مجسمه به فردوسی و از فردوسی به پایه مجسمه نگاه می کند.) بابا… دستمان… از کجا… ( به بچه مرشد.) تو خودت، با دو چشم خودت؟

بچه مرشد: بله! با دو چشم خودم. حالا…( به مرشد که هنوز دستش به بند شلوارش است.) دستت را از آن جا بر دار!

مرشد: آدم نمی خواهد باور کند. آخر مگر می شود؟ اما… خب بله… مجسمه که آن جا نیست. این هم که واقعن مثل دهاتی های خراسان…

بچه مرشد: برو جلو با او حرف بزن.

فردوسی: (آخرین لقمه را به زور قورت می دهد.) اگر یک لیوان دوغ هم بود، هیچ کم نداشت.( رو به بچه مرشد.) دست پخت خانم است؟

بچه مرشد: ما آقا! تو هف آسمان یک پیه سوز هم نداریم. کار خانه ی مرشد است.

مرشد: ( جلو دویده با احترام هر دو دستش را برای دست دادن دراز می کند.) آقا… استاد… حکیم. ما از حرف مان ، به جان خودت، مقصد بدی نداشتیم.

فردوسی: دست پخت عیال است؟

مرشد: نخیر! دست پخت صبیه است.

فردوسی: هر چه بود، حرف نداشت. مزه ی آبگوشت هزار سال پیش را می داد. طعم غذاهای دخترم را داشت.

بچه مرشد: این که آبگوشت است. اگر کتلتش را بخوری. جان استاد روی زبان آب می شود.

مرشد: حالا یک دقیقه زبان به دهن بگیر!

فردوسی: می خواهیش؟

بچه مرشد: خواطر خواشم.

فردوسی: پس چرا با او عروسی نمی کنی؟

بچه مرشد: مگر می گذارد؟ 

فردوسی: چند ساله است؟

بچه مرشد: نوزده را تمام کرده، تو بیست است.

فردوسی: ( رو به مرشد.) تو دست و دلت از چه می لرزد؟

مرشد: دختره، هر دوی ما را کفن و دفن می کند. نه حالا که سرو چمان شده. از وقتی یک وجب قد و بالا بود. مادرش جوان مرگ شد.

بچه مرشد: سرکار، افتاد توی دیگ صابون پزخانه.

مرشد: ( با تعجب دستمالش را بيرون آورده و صورت فردوسى را پاك ميكند) اوا ، استاد ! اشگتون درآمد!

فردوسى: برادر! ما فقیر بیچاره ها، از درشتی هائی که می کنیم، هیچ مقصد بدی نداریم. روزگار ما را به این کارها وادار می کند. چون ما يك بار بوسيله عربها مورد تجاوز قرار گرفتيم و صد دفعه بوسيله ی از بيخ عربها.

مرشد: خودمانيم. ما هم كم بد نكرده ايم. خودمان هم كم بد نيستيم.عيب را گردن ديگران انداختن ساده است. مگر ما خودمان بى عيبيم؟

فردوسى : نگفتم، ما انسان کاملیم؛ اما عيب مان در كجاست؟ ما چه كارى از دستمان برآمده كه كرده باشيم؟ چه خوب ، چه بد؟

مرشد: خيلى ساده است، به كتاب خودتان نگاه كنيد!

فردوسى:عيبش در كجاست؟ لابد، كاوه شعبان بى مخ است ؟ خوب … شعبان بى مخ از این مستر بوش كه بهتراست ، نيست؟

مرشد: نه بابا آدم دلش مى گيرد. اين همه قتل. اين همه آدمكشى فقط برا…

فردوسى : فقط براى چه؟ كدام قتل؟ كدام آدم كشى؟ از چه حرف می زنى؟ من حتى مورچه هاى انباره غله را هم سم پاشى نكرده ام.

مرشد: شما را نمى گویم ، اما اين مردم …

فردوسى : اين زشت ترين حقه ايست كه می شود، سوار کرد. من ميز ابوالقاسم خان، قبل از هر چیز مردمم ، مگر نه؟ تو مرا، از مردم جدا می كنى كه با فحش به آنها، بمن فحش داده باشى. عيب مان در كجاست؟ مگر بقيه تافته جدا بافته اند؟ آنها عيب هاى خودشان را دارند؛ ماهم، آدمهاى كاملى نيستيم.

مرشد: مثلن همين رستم، مخصوصا با تحليلى كه اين بچه مرشد از اومی كند ، نشانه ی ملت ، پرچم مردم ، شمبل …

بچه مرشد: مرشد! سيم بول، كلمه فرانسه است. با شمبل قاطيش نكن.

فردوسى : می بينى مرشد، می بينى؟ حالا رستم با اين تحليل چه عيبى دارد؟

مرشد : همين مردكه ، نشانه ی مردم ، شيم بول ملت ، بچه اش را با ديوسى مثل كاووس تاخ می زند. تا آخر با كاووس می ماند ، اما سهراب را…آخر چرا ؟ برای اينكه مبادا دست خارجى، به دامن پاك و مطهر ماما ميهن برسد؟ بابا! من حالم بهم می خورد، بخدا به هم می خورد، از دامنى  كه بخاطرش؛  يک دختر، يک زنكه، حتى يک جنده سنگسار بشود.

فردوسى: تو با اين همه نفرت، با اين همه كينه، در تمام اين سالها، قصه هاى مرا تعريف كرده اى؟

مرشد : حكيم …

بچه مرشد: من شاهدم ، از جان مايه می گذارد.

مرشد : مگه تو اين كار را نكردى؟ مگر رستم آن كار را نكرده است؟ مگر كاووس ، مگر گرشاسب نايب امام و خليفه النار فى الارضين نيست. مگر تو سهراب را بدست پدرش به كشتن نداده اى؟ آخر اين جنگ برای شرف است؟ برای ناموس است؟

بچه مرشد: كدام جنگى برای اين چيزها بوده است كه تو ردیف می کنی، مرشد؟ كى گفته، جنگ برای شرف است. برای ناموس است؟

مرشد: تو درتو بگذار با اون اتحاديه ى چاپچی هات.

فردوسى : خيلى دلت گرفته است!

مرشد : پ ، چى كه دلم گرفته است. برای چى، باید  واز باشد؟ چه بهانه اى  برای خوش رقصى؟

بچه مرشد: می دانى حكيم! وقتى به سهراب كشى می رسيم؛ مردم ، تو محله هاى خودمان ، تو گود عربا، تو صابون پزخونه ، سر باغ فردوس، گوسفند قربانى می كنند ، گاو می كشند كه سهراب را نجات بدهند.

مرشد: حاليت می شود اوسا! مردم، هم آنهائى كه رستم شمبولشون است ، قربانى می كنند كه قتل اتفاق نيفتد.

فردوسى: پس توهم فكر می كنى كه سهراب به قتل رسيده؟ رستم يك قاتل است، درست مثل افراسياب كه سياووش را كشت؟

مرشد : كشتن كشتن است. تمام شواهد و قراين اين را مى گوید. حتى خودت هم حتم ندارى.

فردوسى : پاى مرا وسط نكش! هزار و چند سال است كه من به اين قصه فكر می كنم. اين قسمت، اگر چه آخرين فصل زندگى رستم است، اما… من آنرا، اول جوانى نظم کرده ام. از همان جوانى هم، مثل تو و شاگردت، به آن فكر كرده ام. می دانيد، قصه سهراب گرهگاه آدمى است. اوديپ براى  خوابيدن با مادرش، الكترا براى دفاع از عدل، سقراط براى دفاع از قانون . اما من از تو مى پرسم، مرشد! اگر تو بجاى رستم بودى چه مى كردى ؟

مرشد : نمی رفتم آقا! اين كه جبهه  نيست. گوداله ، چاله و چاهى در راه.

فردوسى: خيلى خوب نرو! پس دختر را عقدش كن! دست بدست بده با اين بچه.

بچه مرشد: چى؟ چى شد ؟ ( به فردوسى ) استاد! قربان دهنت!

مرشد: آخر بابا سرباز است! اسمش درآمده! ژاندارم ها دربدرعقبش می گردند. كار نمی تواند گير بيارود. تازه سابقه اشم همچى…آخه يک سرباز فرارى…

فردوسى: مرگ خوب است، اما براى همسايه؟ خودت برای یک ازدواج ساده که با یک طلاق ساده قابل حل است، این همه باید و نباید. این همه اگر و اما داری. من هم نمی دانم. من هم همیشه به قصه ی سهراب فکر کرده ام. اصلا آنرا با شک و تردید شروع کردم. حالا تو اگر راست ‍مى گوئى ! خودت آستين بالا بزن.  شاید بعد از این همه سال، ما جوابی برای آن پیدا کردیم.

مرشد : چطورى؟

بچه مرشد: كارى ندارد ! بشو رستم.

فردوسى: بخصوص كه قصه را هم از حفظى. هر جا هم كه دلت خواست، می توانى انگشت بگذارى ، حتى تغييرش بدهى ، يا از اينها ( تماشائيان را نشان می دهد.) بپرسى. من به نظر همه احترام می گذارم.

بچه مرشد: آره، مرشد شروع كن! شايد ما هم به جايى برسيم.

مرشد : به جايى كه تو می خواهى برسى برای من حرام است.

بچه مرشد: اين كلاه شش ترك صوفيه را از سرت بر دار.

مرشد : كه چى بشه؟

بچه مرشد : كه كلاه خود بگذارى.

مرشد : ( كلاهش را برداشته و به دور مى اندازد) بفرما…

فردوسى: ( يكى از كاسه هاى آبگوشت خورى را برداشته  بر سر مرشد مى گذارد) اين از اين. اين منتشا راهم بده دست بچه مرشد.

مرشد:( چوبدستش را بطرف بچه مرشد دراز می كند.) لابد باید گرز بدست بگيرم؟

فردوسى:( چوب كركره ى كيوسك مطبوعاتى را برداشته بطرف مرشد دراز مى كند.) گرز برای تو سنگين است. همين چوب كركره كافی است.

مرشد : می خواهيم  رستم و سهراب را بازى كنيم.

فردوسى: آن قدرها هم كم حافظه نشده ام.( مرشد را براى نقش رستم آماده می كند.) شما بفكر خودتان باشید.

مرشد : من كه از همه جهت حاضرم. حالا باید چه كار كنم؟

فردوسى : طبق قصه هائى كه براى مردم تعريف می كنى، بايد بازى كنى.

بچه مرشد: فقط يادت نرود، از بازى يک چيزى ياد بگيری!

مرشد : تو فقط بفكر عروسى باش.

فردوسى : خوب شروع كنيم.

بچه مرشد:( جلو فردوسى پريده.) نه صبر كنيد! صبر كنيد! ( يك صندلى پيدا كرده و با گچ پشت آن مى نويسد كارگردان و آنرا روبروى تماشائيان می گذارد.) اين جا ( به فردوسى ) استاد شما اين جا! جاى كارگردان.( دو تكه تخته پيدا كرده، روى آن مى نويسد، رستم وسهراب بروايت مرشد، آنرا دور صحنه مى گرداند و به همه نشان می دهد، برگشته و در برابر مرشد بهم می زند.) خب بفرمائید!

فردوسى: حالا كه اين بازيها را درآوردى، بهتراست متن شاهنامه را هم در دست داشته باشى ، بعنوان مدير صحنه، كه مبادا از خط خارج بشويم.

بچه مرشد: پس بنده ام بازييم؟( بطرف وسايلش دويده و از ميان آنها كتاب شاهنامه را مى آورد.) پس ما هم به جايى رسيديم؟

فردوسی : همه چیز حاضراست ؟

بچه مرشد: من كه حاضرم.

مرشد : منم حاضرم.

فردوسي : طبق متن،  پيش برو! هر جا كه لازم شد حك و اصلاح می كنيم.

مرشد:( مثل نقالان حركت می كند و داستان را تعريف می كند) يه روز رستم دلش تنگ بود. بر رخش سوار شد و زد به كوه و كمر. آنقدر تاخت كه رسيد به مرز توران. دشتی ديد پر از شكار، گور، گوزن، آهو. چند تائی تير انداخت. با هر تير چند تا آهو و گور و گوزن را، به زمين انداخت. چند تائی درخت را از ريشه كند و آتش روشن كرد. يكى از گور خرها را گرفت روی آتش، كباب كرد و خورد. از خستگى و پر خورى خوابش گرفت.  زين و برگ رخش را برداشت و گذاشت زير سرش. گرفت و تخت خوابيد. وقتى خواب بود، مرزبان هاى تواران رخش را توى دشت ديدند. آمدند آنرا گرفتند و بردند كه از آن تخم كشی کنند. رستم از خواب كه بيدار شد، هر چى صدا كرد، سوت كشيد، اسب نيامد. پا شد و دنبالش گشت، رد اسب را گرفت و راه افتاد. رفت و رفت، تا رسيد به شهر سمنگان، اولين شهر مرزى ايران و توران.

بچه مرشد: ( جلو دویده و تخته ها را بهم مىزند.) پايان صحنه اول.

مرشد : ( تا كنار فردوسى پيش مي رود.) چطور بود؟ استاد!

فردوسى: بنظر خودت چطور بود؟ تو داستان را تعريف كردى، اما از گزارش يك  روزنامه نگار هم بدتر بود. همين است كه قرتيهاى تله ويزيونى، بازار شما را تخته كرده اند.

مرشد 🙁 دلخور) كارى ندارد، اين گوى و اين ميدان ، گر تو بهتر مي زنى بستان بزن!

فردوسى: بيبين! من بازيگر نيسم. تو! قهوه خانه را مسحور كرده اى. پس بازيگرى.

بچه مرشد: كارى ندارد مرشد! يک كمى لفت و لعابش را بيشتر كن.

فردوسى : موضوع لفت و لعاب نيست. اين طور كه مرشد گفت ، رستم يك ديوانه است. يک مشنگ تمام عيار. مردكه دلش گرفته، می رود قدم بزند، قدم زنان، فرمانده كل سپاه ايران تا لب مرز می رود. آنجا ملگيش گل می كند ، چند تا تير مى اندازد. چند تا جاندار را بى جان می كند. چند تا درخت را از ريشه می كند كه كباب درست كند. درست همانجا لب مرز در همسایگی دشمن، از شكم پرى خوابش می برد. بابا سرهنگ هاى فرارى شاه هم چنين كاری را نمى كنند.

مرشد : خودتان اين جورى گفتيد.

بچه مرشد:اين را كه ديگر راست مى گوید ، خودتان اينجا، اين جورى نوشتيد.

فردوسی : نه بابا ! داستان را نفهميده ايد!

مرشد : من تمام هفتاد هزار بيت را از حفظم.

فردوسی :از حفظى! درست مثل آن حيوان كه راه طويله را از حفظ است.

بچه مرشد: اوا، مرشد راست مى گوید، هان !

مرشد: باز تو بد چاپچى دهن واكردى؟

بچه مرشد: خب نگاه كن ! رستم دلتنگ است.

فردوسى : بارى كلا، همين! گاهی یک کلمه معنی تمام متن را تعیین می کند. اما، چرا دلتنگ است؟

بچه مرشد:اين جا كه ( كتاب را باسرعت ورق مى زند.)چيزى … نگفته اى.

فردوسی : چرا گفته ام.

مرشد: چرا جر می كنى؟ اين بچه كتاب را از خودتم بهتر از حفظ است.

فردوسی : از حفظ…

بچه مرشد: ( بطرف مرشد دويده.) بيبين!( به فردوسى ) پيداش كردم.( به مرشد) بيبين! استاد خودش جوان بوده كه قصه را سروده، اما رستم پير بوده ، پير…

مرشد: يعنى( در خود مى شكند و دستمالش را بيرون مى آورد.) يعنى اين قصه…

بچه مرشد: اى مادرت بميره رست…م.

مرشد: بعد از مرگ سياووش . بعد از مرگ اسفنديار.

فردوسى: نه تنها مرگ سياووش! بعد از تخريب سياووشگرد، بعد از ايلغار گنگ دژ. بعد ازبى سرو سامانى بازماندگان. بعد ازاسارت فرنگيس. بعد از دربدرى پسر بى پدرش كيخسرو.

مرشد:( پرخاشگرانه) اين زندگی است كه تو برای اين بدبخت درس كردى؟ رستم را مى گویم . آن از نور چشمش سياووش كه روی زانو و سر دوش بزرگش كرد. آن از اسفنديار، سرآمد همه ى آقايان، پا شده  آمده آدم ابوالبشر را ببرد  خدمت ديوان. این هم از اين هيژده ساله پسر.

فردوسى: حالا می فهمی چرا تا سر مرز توران رفته؟

مرشد: شايدم رفته پناهنده شود!

فردوسى: فرمانده كل قوا؟ مردى همانند رستم؟ پناهندگی؟ نه! نمی شود، خیلی که عرصه برایش تنگ شود، يك شعار تند می دهد  كه زوتر تيرش بزنند و خلاصش كنند.

مرشد : پس رفته چكار كند؟

بچه مرشد: صبر كن ( هنوز لاى كتاب مى گردد.) صبر كنيد! يک حكمتى باید در كار باشد. یک حکمتی در اين مهره، كه بعد زفاف، دس زنش می دهد.

فردوسى: خوب! رستم در كار سياووش شكست خورده است. در رو به راه کردن اسفندیار شکست خورده است. گیو و گودرز را در حضور شاه به زمین زده است. از حکومت قهر کرده  و به خانه خود در سیستان پناه برده است. گوشه نشینی اختیار کرده است. بارش هر روزه ی برف پیری را بر سر و روی خود می بیند. اما هنوز نمرده است. هنوز زنده است.

بچه مرشد:استاد اين مهره چه حكمتى دارد؟ رستم كه می داند، آنقدر پير شده است كه ممكن نیست تا آمدن بچه اش زنده بماند.

فردوسى:اين مهره، نشان جهان پهلوانى است. پشت در پشت، نگهبانى اين مرز و بوم تا رسيده به دست رستم.

بچه مرشد: و او، رستم دستان، آنرا می ده به بچه اش، چه پسر باشد چه دختر. هان !… پس…( با خودش ) معلوم است. دارد می رود… چيزى را كه نتوانست به بازوى سياووش ببندد، به بازوى اسفندیار ببندد. به بازوی كسى كه در امنيت خارج زندگى مى كند، ببندد. بلكتن، بلكه يک روز، يک روز و روزگارى، او كارى بكند.( به فردوسى) برای همين است كه تا سن پيرى برایش زن نگرفته اى؟

فردوسى : اگر برايش زن مى گرفتم از درد و غمش كم می شد؟

مرشد: كم كه نمى شد هيچ ، علاوه هم مى شد.

بچه مرشد: استاد تو كه برای بيژن ته چاه ، منيژه را پيدا كردى. تو كه برای زال گيسوى رودابه را كمند كردى، تو كه حتى برای سياووس جوان مرگ ، فرنگيس را پيدا كردى ، برای چى، برای اين بد بخت مادر مرده هيچ كس را دست و پا نكرده اى؟

فردوسى: پيدا كه كردم. می شد كه بسامان هم باشد. اما نگذاشتند نگاهش دارد. او با چه روئی می توانست به خانه ی تهمینه برگردد؟

بچه مرشد: به! اين چه حرفيه استاد؟ وختى رستم نتواند زنش را نگهدارد، پس ما چه بگویم؟

فردوسى: به قول مرشد میان دعوا نرخ تعیین نکن… خوب! پس دلش تنگ است. از سر دلتنگی هر چه سر راهش می بيند، خراب می کند. می شکند. نابود می كند…

بچه مرشد: و می رود چيزى را كه نمی گذارند در داخل پابگيرد، در امنيت خارج پرورش بدهد.

فردوسى : ( به مرشد) حالا موضوع دستت آمد؟

مرشد: من يكى، تو اين بازى نيستم. من از حالا بريده ام. برای چه باید بروم،… که آخر بازى،  وقتى كنار بكشم كه تواب شوم؟ يک آدم با اين همه درد و فشار كه روی دلش تل انبار شده ، عروسى می خواهد چکار؟

فردوسى: بازى شروع شده و تا آخر هم پيش می رود. آبى كه از دريا جدا شد، چاره اى جز بازگشت به دريا ندارد.

بچه مرشد: خب اگه به شهر سمنگان نرود. اگر دختره را نبيند.

فردوسى : ( به بچه مرشد) تو ديديش؟ نديدیش ؟

بچه مرشد: تو خوابم از دستش راحت نيسم.

فردوسى : همه همين جوراند.

مرشد: من تو اين بازى نيستم؛ چون می دانم آخرش چیست.

فردوسى : تو، تو اين بازى هستى! تا آخرش هم هستی. همه ما قبل از تولدمان، دربازيى داخل شده ايم كه همه مان آخرش را خوب می دانيم. اما ناچاريم كه بازى را تا آخر ادامه بدهيم. فراموش نكن! عشق با همه درد و رنج هاش. با همه ی آه و ناله هاش. با همه ی دوری و هجرهاش، تقسيم تنهايى است. رفاقت بى كسى است. اتحاد دو پناهجوى درمانده است. عشق تنها برگ برنده ايست كه انسان بر عليه تنهائی بدست آورده و تنها خاص…( مرشد را به جلو هل مى دهد.) برو! شايد همراهى، غمگسارى، همدردى، رفيقى پيدا شود.( قدم زنان تا كنار اركستر رفته ، دست مرد نوازنده را گرفته و با خود تا كنار بازى مى آورد.) كس چه مى داند!

بچه مرشد:( مشعل بدست پیش مى دود.) رسيد، رسيد! پور دستان رسيد. رستم زال رز رسيد. رسيد. از سرزمين ایران رسيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه سوم

 

 

 

 

 

شاغلام : ( سراسيمه تلاش می كند. رو به بچه مرشد.) به جوانیت قسم همه ش منتظر بودم یکی از هآلیود برسد و بگوید شاغلوم! بیار آنچه داری ز مردی و زور. 

بچه مرشد: (از بساط خود چند تكه لباس بطرف او پرتاب می كند.) پس ، بالاخره برای تو یک نفر، یکی ظهور کرد. اون هم بعد این همه سال.

شاغلام 🙁 لباسهائى را كه بچه مرشد بطرفش پرتاب می كند از هوا مى قاپد. لباسهاى خود را با عجله بيرون مى آورد و لباسهاى تازه را مى پوشد.) شاغلوم دروازه غاری شد، شاه شاهنامه ی فردوسی. ( با یک چرخش تغییر حالت داده.) اميدوارم كه هنوز به دروازه نرسيده باشد.

بچه مرشد:( به شاه كمك می كند لباسش را عوض كند.) قربان چند قدمى بيشتر نمانده.

شاغلام: وزرا از يك طرف صف بكشند. البته وزیر دخانیات را کنترل کنید که قبلا خودش را نساخته باشد.  اگر هم ساخته دستمال یادش نرود که هی آب دماغش روی ریش و سبیلش چکه کند. وكلای مجلسین در طرف دیگر. بزرگان شهرهم… خوب جهنم! همراه من… البت آنهائی که خودشون دختر ندارند، بيايند. اعيان توی راه ما قالى پهن كنند. زنها در مسير ما گل بيريزند. گل بیریزند و خودشان گورشان را گم کنند. بروند توی خانه هاشان. اگر رستم خواست با آنها چاق سلامتی کند، انگشتشان را توی خلایشان بچپانند که صداشان بیا مرا بکن نباشد. اين دستورات را هر چه زودتر بصورت یک بخشنامه ی فوری و فوتی به تمام ادارات مخابره كنيد. مدرسه ها تعطيل. ( انگشت شستش را بالا می برد.) بیا! نه اینکه برن گل کوچک بازی کنن. باید با پرچم هاى رنگ وارنگ، توی راه ما صف بكشند. سرود بخوانند. هورا بکشن. اما فحش ندهند. فحش چیز خوبی نیست، آن هم از زبان بچه مچها. با هم شوخی نکن. الخصوص شوخی های یدوی. باعث مضحکه می شود. خواهند گفت احوال همه مان خراب است.( رو به بچه مرشد.) پس چرا همين جور ماتت برده؟ راه بيفت ديگر!

بچه مرشد: قربان شما باید اول برويد.

شاه: آهان فهميدم. خودمان خوب می دانسیم. تو برای چه فضولی می كنى؟ تو باید مواظب جان ما باشى.

بچه مرشد: خوشبختانه اصلن عصبانى نيست. زير بار زين و برگ و يراق اسبش، حتى لبخند هم مى زند.

شاغلام: صد دفعه به اين ژانداره هاى احمق گفتم، اما کی است که به حرف آدم گوز بدهد. گفتم بابا! آخه رخش چيزی است كه بشود قايمش كرد!

بچه مرشد: قربان! ما كه كار بدى  بهش نكرديم. اون از راه نرسیده، ترتيب چهل تا از ماديان هاى ما را داد.

شاغلام: جلو آن چاله ی معرفت بگير، پيش از آنكه پر صربش كنم. اين اسرار طبقه بندى شده ی نظامی است.

بچه مرشد: رسيديم، قربان همين جاست، پشت آن درخت.

شاغلام : پشت درخت چه می كند؟

بچه مرشد:خب آدم پشت درخت، يا ديوار چكار می كند ؟ اين جا كه خلای عمومی پيدا نمی شود، آدم برود خودش را خلاص بكند.

مرشد: ( باعجله به طرف فردوسى می دود.) استاد من تا بحال خدمت بزرگان نرسيده ام ، نمى دانم چه باید بگویم.

فردوسى: آن بيچاره نصف توهم نيست. تازه، بزرگان وقتى به كسى حاجت دارند، خودشان رسم و راه كار  را دستش می دهند.

مرشد : ( با عجله بطرف شاه برمى گردد.) سلام!

شاغلام 🙁 دستپاچه) سلام از بنده است! ( جيبهاى خود را وارسى می كند) پس اين گه شده را كجا گذاشتم؟( باز جيبهايش را مى گردد.) اين خطابه خير مقدم را مى گویم. اون ميرزا بنويس پفيوز، داد دست خودم. صد دفعه گفته ام و بار دگر می گویم، بابا! من هوش و حواس درست وحسابى ندارم. حواسم سر راست نيست. حالی شان كه نمی شود.( رو به رستم ) كلبه خرابه اى داريم، پيشكش قدمت. واله من چه بگویم؟ خودت که بهتر می دانى. خلاصه خوش آمدى. اما چرا پاى پياده آمدى؟

بچه مرشد:(به كنار رستم رفته و رو در روى او مى ايستد.) بگذاريد بار و بنديلتان را ما ورداريم.

مرشد:( دلتنگ به او نگاه می كند. يك دفعه بغضش تركيده و دستمالش را از جيب بيرون مى كشد. اما پيش از آنكه چشم و دماغش را پاك كند به كنار فردوسى می دود.) حكيم تورا به خدا بس كن. دست از سرما وردار.اين بازى نيست.

فردوسى : می دانم چه مى گوئى.

مرشد: حتى اين بچه مرشد هم بنظرم سياووش آمد. وقتى مى خواستم از مرز بگذرم. گمانم هر وقت كه بخواهى از مرز بگذرى، همين جور باشد. خاك رنگ غصه می گيرد. رنگ دلتنگى. سايه ها قد می كشند و هر چیز معناى تازه ای پيدا می كند. همه ی چیزها به زبانی با تو حرف می زنند که فقط صدای هق هق شنیده می شود.

فردوسى : با سياووش هم همين جا خدا حافظى كردى، آن شب؟

مرشد: درست در همين نقطه. تازه جاش چه فرق می كند؟ مهم دل كندن است كه از جان كندن سختر است. گمانم شب را هم در خونه ی همين الدنگ مهمان شديم.

فردوسى : حالا بعد اين همه سال می خواهى پيرمرد را چشم براه بگذارى؟

مرشد: نه! چشم براهى چيز خیلی بدی است!چشم براهی مثل شب اول قبر است. دلت می خواهد با آنها برگردی و آنها ترا از یاد برده اند.( رو به شاه ) اسبم را توى خواب گم كردم، ردش تا اينجاست.

شاغلام: رخش چيزى نيست كه گم بشود. شايد وسيله اى بوده كه بعد اين همه سال، تو امشب را خانه ی من، مهمان ما… باشى. يادت مى آید، آن سال هاى شوم را كه  بدرقه سياووشت آمده بودى؟

مرشد: شايد هم بوى سياووش مرا تا اين جا كشانده است!

شاغلام: خوب! مردى كه برای خودش تخم و تركه ای پس نينداخته باشد، بايدم اجاقش را با هيزم مردم گرم كند. مرد اجاق كور مثل خانه ی صاب مرده است، رو به ویرانی دارد.

مرشد: سياووش چشم و چراغ من بود. روز جوانى و شادكامى من بود. چه آرزوها كه برایش مى پختم. رو زانو و قلم دوشم بزرگش كردم.

شاغلام : كه چى بشود؟

مرشد: كه با شاهيش جهان عين عدل و داد بشود.

شاه: گذشته گذشته. امشب می توانى بد بگذرانى. صبح اول وقت ، اسبت را صحيح و سالم …

بچه مرشد: كيفور و سر دماغ…

شاغلام:( به بچه مرشد چشم غره می رود.) تحويلت می دهم ، چشمم را ضامن می گذارم.

مرشد:( پيش رفته و شاه را بغل مى گيرد.) جان خودت دلم مى گيرد به آن صحن و سرا پا بگذارم.

شاغلام: بابا دست وردار. سال ها از آن وقت گذشته است. من و توديگر پيرشده ايم. می رويم ، چند تا استكان مى اندازيم  بالا…

بچه مرشد: جان خودت نابش را هم داريم. هرچند بفهمى نفهمى يک كمى بوى كيسه پلاستيك می دهد ، اما دست ساز برادراى خاج پرست حرف ندارد.

شاغلام 🙁 به بچه مرشد چشم غره مى رود.) سازضربی هم خبر می کنیم.

بچه مرشد: همه جورش را هم داريم. از بشكن و بالا بندازهاى جلسى تا چس ناله هاى سنتى ، كاست و ويدئو و سی دى.

شاغلام 🙁 يقه ى بچه مرشد را از پشت گرفته و اورا عقب می راند.) سر شب هم مى گيريم تخت مى خوابيم.

بچه مرشد: ( با غرغر) كه صبح زود از جا بپريم ، چون سحر خيزى باعث كام روائی است.

مرشد: كه روز از نو ، روزى از نو. سنگ آسياى عصار خانه  رو شانه هاى ناتوان…

شاغلام: چقدر تلخ شدى؟ اين خاصيت سن و سال است، يا چيز ديگرى آزارت می دهد؟ ( رو به بچه مرشد.) تو! بجاى اينكه، وايستى اینجا و نمك به زخم ما دوتا پير مرد بپاچى، بدو سور و سات را جور كن.

مرشد: منم ببر و در آن اتاق محتوم بخوابان!

شاغلام: تلخى نكن! بيا برويم ( او را به بيرون از صحنه می كشد. به بچه مرشد) راه را روشن كن ! شب رسيده و چشم كار نمى كند.

بچه مرشد:( به شاغلام ) شاغلوم تو هم راستی راستی اين كاره بوده اى  و ما نمى دانستيم، ها. بابا گلی به گوشه ی جمالت. كلى  بازيگر بوده اى و ما خبر نداشتيم.( كيوسگ روزنامه فروشى را می چرخاند. از آن يك كمد اتاق خواب نشان می دهد، با درههاى آينه دار. از داخل كمد دو شمعدان بزرگ برداشته وسط صحنه مى گذارد. شمعهائى دور صحنه مى چيند و روشن می كند.)

فردوسى:( نشسته بر صندلى ) تهمينه خانم ( از جا برخاسته قدم زنان تا كنار اركستر رفته و دست زن خواننده را با احترام مى گيرد و تا كنار صحنه پيش مى آورد.) حالا نوبت شما است.

تهمينه: اوا استاد. به جان خودتان، من. من تا حالا پيش كسى با صداى بلند حرف نزده ام. من اصلن حرف نمی زنم. تا چه رسد به روی صحنه.

فردوسى: نگذاشتند حرف بزنى، نشده که حرف بزنی يا خود حرفی نداشتى كه بزنى؟

تهمينه : اى آقا…

فردوسِ: تو هر روز اين شهر را و اين ميدان را با آن صداى فواره ایت گلباران كرده اى. من در آواز های تو ایستاده ام. من همیشه در آوازهای تو طلوع می کنم. من هر شب با رفتن تو از میدان در دل تاریکی محو می شوم. آواز اگر از دل باشد، دل است. آواز اگر از زنان باشد دل است با جگری خوان آلود. تو هر روز دل و جگری از من به خون آغشته کرده ای. من هر روز در آواز تو سبز می شوم و تو سرخی لباشت را پرچمی کرده ای که صدا باشد. صدا در صدا هم آواز است. هم آوازی همیشه همراهی است.

تهمينه: آواز فرق می كند، استاد. توی خودت فرومي روى و دلى را كه از حلقت درآمده  است، در صدایت جاری می کنی. دل است که بجای آدم حرف می زند.

فردوسى: اينجا هم باید در خودت فرو بروی. بگذار دل از حلقت درآمده، حرف بزند. از تهمينه خانم سرخ پوش میدان فردوسی بیرون بیا، تا سیاه پوشان همه ی زمان ها را فریاد کنی. بيرون بيا تا تهمينه شاهنامه، فرياد زنانه ى ترا سر بدهد. او خاموشی اعماق سیاه ایام را فریاد می کند و تو فریاد خاموش زنانی را که از یاد رفته اند، یا از یاد می روند.

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

 

 

 

 

تهمينه 🙁 با عجله وارد می شود. قاب دستمالى بدست دارد ، پردههاى تور را باز می كند. بى توجه به فردوسى كه تا صحنه، بازوى او را در دست پيش آورده است.) بدويد. عجله كنيد. شمع ها و چراغ ها را روشن كنيد. كوچه را آب و جارو كنيد. بوى خاك را با سبزه درآميزيد. عود بسوزید. سرراهش گل و ريحان بكاريد. ( خود پرده اى را تكان می دهد.) پرده ها رو بتكانید. تاقچه ها را گرد گيرى كنيد.( شمعدانى را برداشته و با دستمال پاك می كند.) آهاى تند باشيد، عجله كنيد.( می رود كه با سرعت خارج شود،  سر راهش به فردوسى سلامى سرسرى مىكند.) سلام استاد ( دور می شود.) اوا! ( دوباره برمى گردد.) شما را اصلا نديدم. پس شما… چرا گريه مى كنيد؟

فردوسى:( دو دست او را در يك دست گرفته و با دست ديگر سر او را نوازش می كند.) می دانستم كه خيلى حرف هست که  باید بزنی. دخترم اشگ شوقى است كه مادران وقت روانه كردن دخترانشان به حجله مى ريزند. من مادر تهمينه را در شاهنامه نديده ام. خداى نامه هم چيزى نگفته است. اوستا هم در اين مورد سكوت كرده است.

تهمينه : پس شما فكر می كنيد…؟

فردوسى: من يقين دارم. اما تو آرام باش. دختران ما نبايد عنان بدست هيجان بسپارند. زنان ما خواسته هاى خود را از دهان مردان بيرون مى كشند . زنان ما چه خوب و چه بد، همیشه سنگ زيرين آسيا هستند.

تهمينه : اين دفعه …

فردوسى : با همه ى دفعه ها فرق می كند.

تهمينه : عشق من …

فردوسى : از همه ی عشق ها برتر است.

تهمينه : يعنى ، می خواهید بگوئيد ، همه ی دخترها همين حرف ها را می زنند؟

فردوسى: اما حرفهاى تو، با حرف، همه ی دخترها فرق می كند.

تهمينه:( چهار پايه هاى قهوه خانه را بصورت تخت خواب مرتب می كند) حالا بجاى اينكه، آنجا، بايستى و با من يك به دو كنى، سر اين تخت را بگير! مرتب كنيم.

فردوسى:( با او تخت را مرتب می كند، از كمد لحاف و تشك آورده و روى تخت مى اندازد.) خوب است! ، زنان اگر کتک بخورند. اگر گریه کنند. حتی اگر تحقیر بشوند؛ دستور دادن را هرگز فراموش نمی کنند. چیست در زنان ما که شکست را شکست می دهند. و آن را باور نمی کنند؟ چیست در زنان ما که مردان را مثل موش می کنند؟

تهمينه 🙁 از كمد ملافه اى برداشته و در هوا مى چرخاند و دور صحنه به پرواز در مى آورد.) يعنى شما مى گوئید؟

فردوسى: من قول می دهم.

تهمينه:(هنوز با ملافه دور صحنه چرخ مى زند. باز گشته و آنرا روى تخت مرتب می كند.) يعنى حالا دارند چى مى كنند؟ حرف خواستگارى را پيش كشيده است؟

فردوسى: وقتى زنان قرارباشد بارور شوند، از چوب، از درخت از جنگل. یا از آب رودخانه و یا خود باران، بارور می شوند. زن اگر لازم ببيند، خداى را از تخت آسمانيش فرو می آورد؛ كه او را باور كند. اينكه مردی است بيچاره و سربراه.( فردوسی کم کم صحنه را فراموش کرده و در اعماق تاریخ فرو می رود.) آه دخترم. من اصلن… دیگر مادرت را بیاد نمی آورم. من تنها شب عروسی تو، با علی دیلمی را به خاطر دارم. تو از یک بازاری چرتکه و مثقالی چه کاتبی دست پا کردی.

تهمينه : اوستاد… حالت خوب است؟ کجائی؟ نمایش است ها! شاید می خوای بگردی سر تپوزت بنشینی؟ ( او را در بغل می گیرد.)

فردوسی: دخترم! سرخ پوش میدان فردوسی! عشق چیزی است…. رهایش کن… رفته بودم. اگر صد سال دیگر هم قبر مرا باز کنی، همان آتش است که بود. به نمایش برگرد.

تهمینه: شما نگرانيد. هنوز اشگ توی چشمانتان موج مىزند.

فردوسى : دخترم ، نگرانى كى و كجا ، دست از سر آدم بر داشته است؟

تهمينه: پس نگرانيد؟ ستاره ها قران سعد ندارند؟ طالعم  دربرج …؟ پلك چشمتان هرشب مى پرد؟ كفش هاتان هى لنگه به لنگه مى شود؟

فردوسى : دخترم …

تهمينه : حقيقت را بگوئيد!

فردوسى: دخترى در سن و سال تو، حقيقت به چه دردش می خورد؟ اصلا حقيقت چيست؟ من كه نمی توانم ذره اى در واقعيت اثر كنم، چرا بايد حقيقتى را بزبان بياورم كه دل كوه را مى لرزاند؟

تهمينه : بالاخره که باید بگوئيد.

فردوسى : اگرمن هم بگويم، تو هزار چاره برايش فكر می كنى.

تهمينه : پس بگوئيد تا چاره كنم.

فردوسى: آره دخترم، دلم می لرزد، بجاى پلك، تمام تنم می لرزد. ستاره ات در برج…

تهمينه : فكر چاره اى. چیزی.. وان يكاد بخوانيد!هرز جواد و باطل السحر. آب قليه و سركه… بريم سر قبر آقا چطور است؟

فردوسى : آمدند، موقع خواب است. همه سر مست اند.

شاغلام : (دست در گردن مرشد مستانه پيش مى آيد.)

مرشد:(خود را كشان كشان ، تلو خوران پيش مى كشد.)

اركستر :

 

کنون خورد باید می خوش گوار

که می بوی مشک آید از کوهسار

هوا پرخروش و زمین پر ز جوش

خنک آن که دل شاد دارد بنوش

 

شاغلام: اين هم اتاق مخصوص رستم دستان( اطراف را برانداز می كند.) اتاقى كه درتمام عمرش، فقط دو مرتبه به اين تر و تميزى شده. زن ها با مرتب كردن و چيدن اتاق ، حرف دلشان را می زنند. آدم را قلقلك می دهند(مرشد را قلقلك می دهد.)  خوش به حالت، می فهمى كه…؟

مرشد: بابا نخورديم نون گندم ، ديديم كه دس مردم.

تهمينه : ( درز پرده را باز كرده و سرك می كشد.)

شاغلام : خوب، اگر می فهمی! پس چرا تا حالا عيال اختيار نكرده اى؟

مرشد: هر كس در كارى خبره است. من، در نظامىگرى. تو، در شهر دارى. زنان هم  در ساختن زندگى. شايد، هيچ زنى تا حالا، مرا لايق همسرى خودش نديده است.

تهمينه:( سراسيمه وارد می شود.) مثل اينكه خاك انداز را اينجا جا گذاشته باشم!( به همه جاى اتاق سرمى زند.) نه مثل اينكه اينجا نمانده است( در برابر رستم كرنشى محبت آميز می كند.) شب بخير بابا.

شاغلام: دستور خواب هم برای بنده صادر شد.( بطرف در می رود.) خوب ، شب شما بخير ( ناگهان باز گشته و رو در روى مرشد.) يعنى تو مى گوئى … ( پشيمان شده مى رود كه بيرون برود، با خود بگو مگو دارد، برگشته و سئوال خود را می پرسد.)  يعنى،… مقصد تو این است که … زن ها ما را انتخاب مى كنند؟

مرشد: هيچ ماده گاوى ركاب نمی دهد ، مگر اينكه فحل آمده باشد. آن وقت، حتى به يک بزغاله هم رضايت می دهد. اصلا خودش نریانی می سازد که تمام کوه و دشت را بخاطر او از زیر پا درکند.

شاغلام: اين را اصلن نمی دانستم ( از مرشد دور می شود.) خوب. اين هم از آخر و عاقبت مرد بودن( دوباره باز گشته و سينه به سينه مرشد.) پس اين همه زن هائی كه ما باهاشون…؟

مرشد: خوابتون خير و… شاه كاووس هم همين فكر را مى كرد. اما تا چشم آن ماده ببر، به سياووش افتاد، ننگ و نام و ناموس را كرد سكه ى يک پول.

شاه: همين حرف هاست كه سر خاك را برایت تنگ كرده است.( بطرف در می رود.) به آن جوان بد بخت هم همين حرف ها را ياد دادى كه خانه و كاخ پدرش، حكومت، آقائى و اربابى جهان برايش شد جهنم (ميان در) شما نسلى هستيد كه چهار چشمى باید مواظبتان بود.

مرشد: خوابتان خوش. این چیزها را به ماموران امنیتی واگذار کنید( شاه را به زور از اتاق بيرون مى كند. بطرف تخت مى رود. مى خواهد دراز بكشد. متوجه پارچ آب مى شود. پارچ را برمى دارد. مى رود كه ليوان را پركند، متوجه ی شاخه گل سرخى مى شود كه در پارچ آب است. پارچ را زمين گذاشته و شاخه گل را برمی دارد.)

شاغلام:( در را باز كرده و با كله به اتاق مى افتد.) عشق چى؟ عشق را هم زنان به ما مى بخشند؟

مرشد: يک دفعه استاد گفت، عشق تقسيم تنهائی است. اتحاد دو آدم كه  با آن ناتوانی هاى خود را كامل كنند.

شاغلام: اين استاد رافضيه! يک شيعيه شعوبى است. يک مزدكى كامل. فكر و ذكر اين ها برهم ريختن اساس زندگی است. اتفاقا ريپرتش را هم از ایر… نه! اطلاعات طبقه بندی شده….

مرشد:( شاه را بغل كرده و بطرف درمى برد.) شب شما بخير! ( او را به ميان در هل مى دهد.) كار پليس را به پليس واگذار كن.(شاه را بيرون كرده در را مى بندد.) شب خوشى… ( بطرف تخت مى رود، پارچ آب را از زمين برداشته و قدرى آب در ليوان مى ريزد. شاخه گل را از طرف گل در ليوان فرو كرده و مى نوشد. روى تخت دراز مى كشد.غلت و واغلتى زده و پارچ و ليوان را برداشته روى ميز كنار تخت مى گذارد. دستها را زير سر گذاشته و به آسمان چشم مى دوزد.)

تهمينه 🙁 سراسيمه وارد اتاق می شود. بى توجه به رستم روى تخت دست مى كشد.) پنبه هاش قلنبه نيست؟ آهار ملافه ها زبر نيستند؟( رو انداز را مرتب مى كند.) هوا لب سرد است ، ممكن است بچاد! ( پارچ آب را برمى دارد.) آهاى اين آب مانده است.( قدرى آب به ليوان مى ريزد. متوجه گل وارونه در ليوان مى شود. آنرا برداشته به سينه خود مى زند. ليوان را سرمى كشد.) از برفابه هاى هندوكش رسيده است. از جوبارهاى نپال. دندان را در دهن مى بندد.( پارچ را روى ميز مى گذارد.) اين هوا چه سنگين است؟( بطرف پرده ها مى دود.) اين پرده ها هوا را خفه كرده اند. ستاره اى پيدا نيست.( پرده ها را باز مى كند.) چرا نسيمى تن سوخته شب را خنك نمى كند؟ اين آتشفشان از كجاى زمين در تن من شعله مى كشد؟ ( مى لرزد. ) پس اين لرزه از كجا آمده است؟ سرما سرمایم مى شود. سر تا به پایم خيس از عرق است، اما تنم مى لرزد. اين سوز برف از كجاى زمين در آتشفشان تنم مى پيچد؟ چرا من هميشه مى لرزم؟ من سردم است و هميشه مى لرزم. چرا هميشه مرا در زير آبها نگاه مى دارند.( بطرف يكى از پنجرهها رفته و به بيرون خم مى شود.) اى شب.اى سياهى مهربان. با من آهسته باش! اى روز!اى سپيده موعود! در شرق تامل كن. دلدار اينجا خفته است. بگذار خوابش آرام و دلپذير باشد.( صداى مرغ شباهنگ بلند مى شود.) اى مرغ سحر! اى شباهنگ! درنگ كن! خواب را بر او آشفته نكن. من هنوز حرفى از دهان داغش نشنيده ام.

مرشد: ( دستها زير سر، با تعجب كارهاى تهمينه را نگاه مى كند.) خانم!

تهمينه 🙁 سراسيمه) خواب شما را آشفته كرده ام ؟ من به نسيم فرمان سكوت مى دهم. من مرغ شباهنگ را خاموش مى كنم. من پرده ی شب را بر سر صبح مى كشم.

مرشد: خانم!

تهمينه : اجازه بدين رامشگران را خبر كنم تا نغمه خواب بزنند.

مرشد: آخر اجازه بدهيد، من هم يک كلمه…

تهمينه : بگوئید تا جان گرو كنم.

مرشد: خانم! شما كه هستيد؟ اصلن چه می خواهيد؟ من اينجا مهمانم. حرمت صاحب خانه بر بنده واجب است.

تهمينه 🙁 بى توجه به مرشد.) خردينه اى بودم. پستان نبسته و قامت نكشيده. بر دروازه شهر ايستاده ام. توآمدى. توآمدى آن فرزند را با خود ببرى. آنرا كه پدرش نحر شده بود و مادر به بند ديوان بود.

مرشد: ( بى آنكه به تهمينه نگاه كند.) كيخسرو ، پسر سياووش را. در غربت زاده بود و بى كس بود. چشم هاى طفل از قتل پدر دريده بود. نبض هاش اضطراب زمين را شماره می كردند. رگ هایش تارهمه سازهاى عالم بود. دهل ها در زير پوستش ضرب مى زدند  كه در سراسر جهان آيا  هست کسی که درد بى کسی را چاره كند؟

تهمينه : و مادر در قلعه های ديوان بود. بر بام سراى شاه. رفتن پسر را نظاره مى نمود ( چشم در چشم مرشد فرياد می زند.) تو بچه را از آن داغ ديده جدا كردى.

مرشد: آنها، چه پدر، چه دختر. سياووش را از من، استخوان را از گوشت، گوشت را از بدن جدا كردند.

تهمينه: بگو كه برای قصاص نيامده بودى. من ديدم كه براى قصاص نيامده بودى. بر لبت لبخند و در چشمت اشگ بود كه پرده در پرده مى سرود.

مرشد: و در دلم آه بود. به سردى همه يخچالهاى جهان. چشم من به آن روزن بود. به آن زنى كه به سه ميخ عشق مصلوب بوده بود.

تهمينه: تو مرا نديدى. نديدى كه با همه خردينگی  زن شدم. شما زنان را در اسارت مى زائيد. در اسارت بزرگ مى كنيد، در اسارت بارور مى كنيد كه آزادى را بپروريد؟ 

مرشد. چنين عشقى عالم را نابود مى كند.

تهمينه : خدايرا هنوز بر دروازه ايستاده ام… و تو مى برى…

مرشد: جنازه شاگردم را ، سياووش را.

تهمينه : نه اين بار مى برى … تمام زنانگى مرا … در كوله بارت ، نطفه اى را كه قبل از بلوغ در رحمم شكل بسته بود.

مرشد: يعنى تو مرا انتخاب كرده اى؟

تهمينه : مرا به صيد تو شير داده اند. لالاى گفته اند.

مرشد: تو از همه معادن آلماس پيچيده ترى. تو از همه چاهساران بابل عميقترى. تو از همه چشمه ساران تنهاترى. كدام نى، راز ترا خواهد گفت؟ كدام زمزمه رموز ترا خواهد سرود؟ وقتى تو به اعماق نقب مى زنى.

تهمينه: سفره اى است دلم، در هفت بند پستو ها، دولابها و دولابچه ها، نوبرانه برايم چه آوردى ؟

مرشد: نطفه اى است در دلم كه خاك پرودندنش نمى داند. تخمه اى است در صلبم كه جهان پرودندنش نمى خواهد. همه كشته هاى من بر باد رفته است. همه تخمه هاى من بر آب  رفته است. چرا كه زمين شور گشته است.

تهمينه: سفره اى است دلم در اعماق همه رازهاى پنهانى. تو سبز خواهى شد. تو شكوفه خواهى كرد در دستهاى پنهانی. 

اركستر

نگر تا چه کاری همان بدروی

سخن هر چه گوئی همان بشنوی

جهان يادگارست و ما رفتنى

ز مردم نماند جز از گفتنى

                   

 

                                                                 پرده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *