کومه ای در انتهای جهان

کومه ای در انتهای جهان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی داد

 

سرخ اند کشتگان عشق

از زخمه های بی ترحم بی داد

زردند مردگان حق

ار رعشه های کشدار اعتیاد

راستی چه رنگ خواهد بود کشته ای

که سرش را بریده اند

با پنبه های انقیاد

 

 

 

 

 

 

سازمان عفو جهانی

 

 

 

 

 

 

نه

این قافله را

منزلی در خیال نمی گنجد

این چنین که پای در رکاب راه

کرده است.

 

راهی که در سراب

همسگ اب می رود

تا که پاهای خسته را

بر سنگ فرش بی امان

به اندرون کارخانه

رهبری کند.

 

دیگر مسیح را با محمد

سر جنگ دوباره نیست

کاکنونن به یک خیال

خون خاک را

بر میز کنفرانس

در شیشه کرده اند.

 

آه آدمی

این گول بی زبان

چندین هزار غول فریب را

بر دوش برده است

چندین هزار دفعه در رویا

باغ آرزو – 

مغروق بیابان های گریز گشته است.

 

باز هم می توان

آری باز هم می توان

با وهم سر پناه گرم

نان تازه

جویبار آب

در قعر تئاترهای رم

در دسته های چندین هزار سر

بر فرق صلابه کشید ایشان را.

 

باز هم می توان

در معرکه برادر کشی و جنگ

چندین هزار را

نه با شیر و گاو یوز

بلکه با شرافت انسان

بسوی مسلخ برد.

 

آری باز هم می توان

اما چه خواهی کرد

چو بامداد با خویش می شوی و آینه

پنهان نمی کند حقیقت را.

 

 

سازمان عفو جهانی 2

 

 

 

 

 

 

کار خوب است

کارخانه خوبتر.

تولید رستن است

از لابلای چرخ ها و دنده ها.

 

سوت کارخانه توپ افطار است

بعد از هزار سال جوع و گرسنگی

در ظهر تب زده دیدگان خواهش و دستان بی ثمر

 

هر روزه در پگاه

میدان های فروش کار

چوب حراج می زنند

بر استخوان های خسته

چشمان منتظر

تا ضرب نرخ

در بورس های امنیت

-کریدرهای یونایتد نیشن –

بر سکه می خورد

با چشمان بسته ی حقوق

بر عدالت سنگی.

 

سفینه های نجات

در آب راه آزادی

با محموله های درد

همیشه در پرواز

تا خیل بردگان

کنسرو صندوق های ” رفیوجی”

با مهر و نشان انسانی

پیشکش شوند

به غول های رقابت و آزادی.

 

از خرابه های رم

تا کنگره های سپید ” پنتاگون”

مسافتی به پرواز یک مگس

بیشتر نیست

هر چند جت های فوق صوت

در این مسیر پروازی نمی کنند

که دامان مسیح مخمل پوش

لمیده بر مخده های زراندود دود و خون

و نعلین شیوخ بیابانی

نشسته بر نُک دکل های نفت و گاز

هم رنگ طاول

 

                      تجارت

                              انسان

                                    نمی شود.

 

آری

ظلمت در کار دمیدن است هم چنان

نای رفیع ” تراست ” ها

بر طاق آبی خالی آسمان

هدیه می کند

دود اثیر آمال خستگان

با در کار دمیدن است هم چنان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی خیالش

 

 

 

 

آخر چگونه می شود آسان گرفت کار

بی هیچ دغدغه بر طبل بی خیال

وقتی که پتک حادثه

بی صبر و بی قرار

بر کدوی بی حاصل

کله می زند.

 

آخر چگونه می شود

بوسید و بر فرق سر گذاشت

دستی که این چنین

بی تشویش و ذره ای درنگ

بر رشته ی حیات

تبر کینه می زند.

 

من جهد می کنم

من سعی می کنم

که مشکل آهسته تر رود

لیک بی شک و بایقین

خندان در آینه

بر ریش و سبیل خویش

خنده می زند.

 

 

عسرت

 

 

 

 

 

 

اگر چه زمان

               دایره ای است

                               بی مدار و

زمین غبار

            بی مقدار

به چرک در نشسته دهانی است

زخم این حقیقت غدار

که گرد سنگ آسیای عصّاری

نه لاشه خری شکسته و خسته

که توسن عرصه های نبرد

در پی نواله می گردد

با دو دیده ی دریده ی خونبار.

 

دیگر گذشت و چوبک شاخص

رو در طلای مغرب نهاده در رفتار

دیگر گذشته و خورشید تفته را

در قاب قاف جای خوشتر نشسته است

کز التهاب نفس های سوزناک

دامان آسمان گردیده داغدار.

 

هر چی سخت و راست

به هیات دیگر درآمده است

آن سان که آینه

لکاته ای عجوزه را

بر عرشه سفلیس قرن ها

عذرا نموده در دیدار.

 

یا در حواشی بازارهای کار

سکوی بردگان

گردیده پر نقش و پرنگار.

 

آوار شب هنوز

جاری نکرده است

سرمای گزنده را

اما نشانه ای ز توفان نوح را

می توان شناخت

در بهت چهره های گرفته ی تبدار.

 

پیچیده در لفاف آزادی و حقوق

اسپارتاکوس های دلاور

در عرصه ی لاسیوم های قسط و قرض

اسباب جنگ می دهند

در ازای یک نخ سیگار.

 

دیگر گذشت و درین زمان کسی

غلامان خویش را

با زنجیر پاره ای نمی بندد

زآن رو که دخمه ها

در انعکاس آواز بردگان

رویای کهف را می کند بیدار.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تازه روز

                برای آزادی رفیق نعمت

 

 

 

 

 

 

دفعه باغ

از گرده های زرافشان

بار برگرفته است؟

 

چند دفعه پستان سفت انار

رگ کرده است

در انتظار مکنده ای؟

 

چند دفعه شاخه های نورس نارون را

برای دو شاخه شکسته ای

تا سنگ و سار را

به میزبانی قهقهه فرا خوانی

نمی دانم

هیچ نمی دانم.

 

این فاصله های پر از وحشت

تا غرقاب سکون

زمان را ساقط نموده است

حتی گریز

نوعی در جای ماندن است

و رفتن

در چرخه پر تلاطم گردش

نوعی به دور خویش گشتن است.

 

یقین دارم

چینه های خشتی باغ

با مینای تاجشان

سدّی زکاغذاند

بین خواهش دست و سینه ی انار.

 

اگر آتش شوند سگ های پاسبان

بیش از حریم خود را نمی سوزند

بگذار عوعو مصروع شومشان

از هر مخرجی که می خواهند

در بوق های گنده گوز

آواز برکشند

عاقبت بطون آبی افلاک یائسه

از گلدسته های فریادها خسته

باردار می شوند.

 

یک روز

روز نو

آخر این زمان

مانند فنری پوسیده

از ساعت شماطه دار پیر

و احتلام خواب های قیلوله

در یکی از بعد از ظهرهای گرم و طولانی

از قاب مفرغ اساطیری

بیرون خواهد پرید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه

 

 

 

 

 

 

باری

خانه را اگر معنا

سر پناهی باشد و بس

در خلای جباران نیز

این دمی چند

ریسه خواهد شد.

 

پیوند خاک نه چونان است

که در توبره ای توانی ریخت

تا بر شانه های بی خیالیش بنشانی و رها شوی

بر دروازه های بی مروت دنیا

که دق الباب را بایسته حجتی باشد

بر پیشخان ترازو و چرتکه و مثقال.

 

شایسته قطره ای است

در حلق احتضار

که در کوزه ای اگر گنجد

هفت دریا جرعه ای است

از قطره های آن.

 

سربی است سوزنده و مذاب

که در مکیدن پستان مادران

با خون نشسته است

تا قله های تنهائی

آتشفشان غربت را

زآن هیمه کوره ی گرمی به پا کند.

 

با چشمه های خواب

چه بیگانه است و سخت

رگ های تشنه ای

کاندر سراب فریبناک خاک

له له جاودانه می زند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غریب

 

 

 

 

 

 

طعم دودی که آتشش

در میان هیمه پنهان است

رخصت نمی دهد

                     که شعله برآری

                                       و نعره بر زنی.

سهم تو اندکی است

که قسام پیمانه می کند

با کیل شوکران.

 

سهم تو نیست

به جز نشستنن در غبار آه

و فرو شدن

در عمق بیکران

تا حسرتت برآورد

دستی به سوی پیشانی

شاید ملال غربت را

از درهم خطوطه ی خاطر پراکنی.

 

گه گاه از یاد می بری

که چه رفته است بر کشته های تو

در غلغل قرابه های خوش نوشی

دستی به جام حلقه و دستی در انتظار

بی سرکشی به رقص بلند دار

تنها است قحبه ای

در انتظار سکه ی فراموشی.

 

سکنین و سر گران

بی چشم چراغی

به پیش پا

بی رعب و هراسی

زبیم راه

آن سان رها ز دغدغه ی زشت روزگار

گویا که شکسته است دیوار زندگی.

 

با دو چشم بادام های تلخ

دوخته بر ابرهای دور

در طرحی از خانه ها و گور

تو فکر می کنی

تو فکر می کنی که مرگ

گاهی عروسی است

به هنگامه های تنهائی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتا ز کجائی تو

 

 

 

 

 

 

 

پرسید: ایرانئی؟

 

گفتم: که بوده ام.

 

پرسید: یعنی نیستی دیگر؟

 

ترحم و نفرت

آتشفشان خشمی بود

در موجقهر چشمانش.

 

گفتم:

حقی است که از من ربوده اند

ور نه

ایرانی این جا چه می کند؟

ایرانی میان ایران است

چوماهیان در آب

چو سهرگان بر شاخ.

 

آوای انفجار

در خطوط مبهم سبزش

خاطر به گل کشید و سرخی تندی پراکنید

بر رشته مروارید دهان خرد

ز ابر چشم

بارید گلنم و چیز دگر نگفت.

 

من سرفکنده به دنیای تلخ خویش

در کهکشان شیری بلخ قونیه

دروازه های خلافت را

رنگ از صلای ملحدانه حلاج می زدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کومه ای در انتهای جهان

                                 برای ” جان میلز ” افسر پناهندگی استرالیا در مالزی

 

 

 

دریا

 

 

 

 

دریا که موج می زند

صدفی

ماهی خردی

تخته پاره ای

چیزی

که شایسته سقف کومه ای باشد.

 

دریا که موج می زند

دل ماهیگیر

به تورهای خویش می پیچد

دل دریا نشستگان

سیر و سرکه می جوشد.

 

دریا که موج می زند

همیشه نمک نیست

همیشه صدف نیست

و نبوده همیشه گنج باد آورد.

 

دریا که موج می زند

صندوق های برده می آید

با مهر و نشان ” رفیوجی “

با انشت نشان ” امنستی”.

 

صنودق های سرخ

صندوق های سبز

صندوق های زرد

صندوق سیاه

صندوق ها سپید

با محموله هائی همه یک دست.

 

یک دست آه سرد

یک دست اشک گرم

یک دست به زانو درنیامدن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قرنطینه

 

 

 

 

 

 

قدت به سرو ماند؟

بازو به ران گاو؟

کمرت پشت پیل را به خاک تواند زد؟

از کدام چشمه می نوشی

با عینکت چه رنگ می بینی؟

دندان هایت ردیف و بی کرم است؟

 

آه! خدایت نگهدارد ای جوان!

چون به چشم پناه جوی من نگاه می کردی

تبار اقیانوسی چشمت

هوای باران داشت

اگر چه دریا

توان شستن اشک را

بخود ندیده ست هرگز.

 

چشمت برادرانه بود و عاشق بود.

 

کدام ضربه

کدام دست

کدام شلاقی

ما را ز هم جدا کرده است؟

 

وقتی زنجیرهای ” بوکینکهام “

در مزارع سبز مالاریا

به نی زار مرده ات می برد

کدام گرگ

کدامین برادری

مرا به ثمن بخس بازار برده بود؟

 

خدایت نگهدارد ای جوان!

تو

بی هیچ اشارتی

نه مهره بازو

نه خال گردنی

تنها به اشاره دریائی چشمت

تخته پاره را به ساحل کشیده ای.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساحل

 

 

 

 

 

کفش ها را بکن

خاک را سجده کن

این جا ست وادی ایمن

این جا ست کوه تور.

 

نه مفصل خاک است و آسمان

که خدایش بنا کند

آن سان که شهر قم.

 

نه بند ناف توحش است

که گرگش بنا کند

آن سان که شهر رم.

 

تنها ارتباط انسان است با زمین

و تمامت رنجی که برده است.

هر خانه نغمه ای

هر کوچه قطعه ای

هر محله مقامی

شهر در آشوب شور می خواند

نت های آجر و سیمان را

که زنجیر بردگان

در خط حامل سروده است.

 

این خاک

هم سرائی آوازی است

که داغ تنگ را

از پیشانی فقر و نداری زدوده است.

 

چه تفاوت که ” جیمز کوک” یا ” فیلیپ “

رهبری کند

میتسو سوپرانو فریاد می زند

نه، ن، ن، ن، نه

به نام می شناسمش

از سال های پیش

“جرج بانیستر” شانزده ساله است

” جیمز گریس″ تازه یازده را تمام کرده است

” بهرنگ” می رود چهارده را شروع کند.

 

رها کن

هر که می خواهد رهبری کند

او برای کفی نان

آرد یا پنیر

یک جفت کفش سرخ

آن زن برای یک لحظه زندگی

من برای آزادی

تو برای راحتی

همه در خط آواز صف کشیده ایم.

 

آری

در انتهای جهان هست کومه ای

پناه امن آوازی

که گرداب های هول هایل را

به خواب سرخوشان خاک

سرزیر می کند.

 

در انتهای جهان هست کومه ای

و پیر خسته ای

با چوب دست شکسته ای

که هنگامه های شور دریا را

نسیم شفا بخش می داند

برای کنعانی

یا خد دمیده جوانی

ایستاده بر سر سنگی

که سبزی چشمش

خشم توفان را

معبر برادران تازه می بیند.

 

بچه بدو در صف

بچه ها همه یک صف

جیمز گریس، یعقوب کنعانی

کمال آناتولی، بهرنگ جعفری

همه در صف

صف به صف آواز

صف به صف فریاد

در انتهای جهان

باید باشد کومه ای.  

 

 

 

شکسته

 

 

 

 

 

 

سنگ پرتاب دشنامی

بلور پرواز را شکسته است

مرغ دل هنوز

در کمین سنگ و پرواز است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کشتی شکستگی 92

 

 

 

 

 

 

نه رضا شاهم

که مشتی خاک باشد

درمان غربتم.

 

نه خمینی ام

که انفصال غسلاله

حلال مشکلم.

 

نه از شهیدانم

نه از بزرگانم

نه در تولدم بر خاک

ستاره غلتید

نه بدر کامل ماهی

دو نیمه ای گردید.

 

تنها مادرم ز درد ظالمانه ای

به خود پیچید

تا ز قامت خردش

جوانه ای روئید

خیره ترکه ای که گل نداده بار آورد

نا ترش چشیده غوره ی سبزی

اندرون خم

به نعره جوش آورد

دریغ اره هرس کاران

ز خاک تشنه ام

به تیغ کینه شان برید.

 

چه بی رحم و بود و سخت

با شاخه های نورس افرا

با بوته های چینی لب رف

با خاطرات سرخ بگذشته

با آمال سبز آینده

سموم زردی که می وزید.

 

آواز مرگ بود

در مایه های مویه و بیداد

با زوزه های رعشه و تخریب

بی اندکی تردید.

 

وقتی که آینه

بی رفاف تلنگری

در قاب تاقچه

بر خود شکست و ریخت

از دهشت روزهای شوم

مادر از خواب قلیلوله ی بهشت

بر سر سجده اش پرید.

 

چیزی بر باد رفته بود

چیزی بر باد رفته است

چیزی بر باد می رود.

 

چیزی که با کارد قسمت نمی شود

چیزی که با ترازو توزین نمی شود

یا نمی توان شعر سرود و گفت

با ما چه رفته است.

 

چیزی که بی شک اگر خدا

با هکاری ملائکش

از سر نو آنرا بنا کند

خرمهره ای است

درخور پیشانی الاغ

یا یک قناری شیدا

در حسرت گلبانگ یک صدا

بر پیش بخاری خانه

که جوانه های نورس را

تکرار می کند

با اندرون پر کاه بی امید.

 

درست مثل وقتی که بچه ی یتیمی را

با بچه های خود به تفریح می بری

یا سگ مجروحی را

با کف کفش ناز می کنی

-مبادا که پاک دستانت

آلوده نجاستی گردد-

در احتراز آغشتن پلید.

 

چیزی شکسته است

که استاد بند زن

با هیچ فوت و فن

قادر نمی شود

سر هم بندشان کند.

 

احساس خانه خرابی است

در ذهن و در دلم

گویا که ریخته خاک مرده

بر بام و بر درم.

 

در خواب حرف می زنم

راه می روم

گریه و کمتر خنده می کنم

خورد و خوراک من خواب است

چرا که بیداری

رویای موحشی است که در برابرش

ناز مرگ را به جان می توان خرید.

 

من گمان کرده ام که مولانا

اگر میانه بازار فریاد می زند

برای تعذیر است.

من خیال کرده ام که شمس تبریزی

همجنس بازی دو رو و تزویر است

من یقین دارم

کتاب های مردمان زندانی

بنام بچه ی سینا ثبت و تکثیر است

حتی جاودانه های آسمانی حافظ

ترجمان بی رنگی از اورق کهنه تنزیل است.

 

وقتی چنین خوبان این جهان

ای وای جاکشان

ای وای قحبگان.

 

در من همه چیزهای خوب

هر چیز با شکوه

چو شعله لرزان یک چراغ

خاموش گشته است

نابود گشته است.

 

من پرسه می زنم

در کوچه پس کوچه های شهر

سر تا به پا سلاح

جانی لبالب از شراب

پیگرد حلقه ی مفقوده حیات

بر در هر خانه تاملی

بر سر هر کوی و برزن تحسری

شاید یکی چراغ امیدی برآورد

یا سری ز روزنی

پرده را درید.

 

نه

یقین باید کرد

دیگر گذشته است

گذشته است و با نوحه و فریاد

راهی به جائی نمی توان برید.

 

گوش ها آگنده است و دل

قلبکی سیاه

که پشیزش نمی توان خرید.

 

شاید کشتی نشستگان حافظیم

شاید کشتی شکستگان تاگوریم

شاید ز نسلیم منقرض

که عزت سلاحش را

دلاله های شهر

به قرص جوینی نمی خرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سیمرغ پر

              مرثیه ی رفیق نعمت علی خانی

 

 

 

 

 

 

هنوزت پری بود

که سیمرغ را به یاد آری

با هزار حیله و دستان.

 

هنوزت از شرف آن قدر

مانده بود به جا

که بیرق وجودت را

بر تاق خانه ات بیاویزی

در ضرب آجر و سیمان.

 

معمار بلند عشق

ای سپاه آبی مرا سردار

استوار پایگاه اقیانوس

از پستان زندگی چه نوشیدی

که قهوه قجری

سپید شیری شد

در سر زمین دروغ و دود و اذان.

 

اگر که کور دلی

بوف کور خانه می خواندت

چراغ هدایتی که پرلاشز از تلالوت تابان.

 

تو که تجوید داغ را بر مخرج درفش

چونان به سر بردی

که کوه از تحملت نالید

پس چه چیز

آخر چه چیز بارید

در کویر مبهم چشمت

که عطر کوچه باغ های اناری را

شب های آبیاری را

ظهر کوره های خشت مالی را

سپردی به کیسه نسیان.

 

از دریا برآمدی

سراپای خیس عشق

گفتی متاع عدل را حبیب خدا

نکول می کند

باروت و سرب بادا

بر جهازشان باران.

 

سخن از ماندن بود

سخن از کاری با خاک

سخن از خشت هائی که هره می کردیم

سخن راهی….

 

در کنار باغچه پر از اطلس

و سرخ در اهتزاز شمعدانی

نیمه بود

بطری دست ساز مخفی ما

که نسیم خرد خردادی

تک هوا را برد

گفتی: نگاه کن

زمین اگر چه نروک

اما همیشه خواهنده است

هنوز حرف خواستگاری نیست

که می دهد در باغ سبز نشان.

 

تو که ابرها را به خواب می دیدی

تو که از گذر ابرها غبطه می خوردی

تو که ابر را به میهمانی خاک

فرا می خواندی

پس چه چیز…

آخر چه چیز….

 

جویای ناب ترین بودی

همزاد خونی خودت

نه بر خاک ماندی

نه بر دریا رفتی

که کار خس و خاشاک است

به اعماق پیوستی

آن جا که شیره حیات

از ریشه تا غنچه

جویباری است همیشه در جریان.

 

من از همین حالا

روی در روی نامه ای

که در حکم قبر توست

احساس می کنم

نبض حضورت را

که در تمامی سرچشمه می شود کوبان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دریغ

 

 

 

 

 

 

 

نه قطره نوری

کابوس لمپا را آشفته می کند

نه هرزه پنجه بادی

شعله لرزان شمع را

تنها هجوم ارواح بی خودی است

و اندام بیدار خواب پرده ی اوهام.

 

شطی نیست

نه رودخانه ای

نه کرم تاب زمزمه ی جوئی

خشک رود است و سون و کور کویر

و داغ های نمک

بسته بر حواشی لب

اگر چه ره روان عاشق خطه

بی سر و دستار

بر لاخ های بی فریاد

پوزار پوده می سایند

تاشیارهای آیش را

با پنجه های گُر گرفته خواهش

در شکوفه بنشانند

دریغ

خاک یائسه حتی

تخم دریغ را نمی روید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مجال

 

 

 

 

 

 

 

گاری فرسوده زمان را

با چرخ های آفتاب و مهتابش

در سنگلاخ بی ترحم

حمل می کنیم.

 

بی آن که مجال واکنشی باشد.

 

مگس های واقعه

با خر سماجت سیراب سبزشان

بر غثیان دریده گوشت

نیش می زنند.

 

بی آن که مجال جنبشی باشد.

 

شکسته خری بد راه

با ژنده پاره حیض لکاته ای بر چشم

دیر سنگ آسیای عصاری را

محور افلاک

یا دست کم غبار غریق خاک

فرض می کنیم.

 

بی آن که مجال چندشی باشد.

 

فقط گه گاه

با لاشه های داغون انتظار

رها بر استقامت دیوار یک خلا

در طرح های دودی ابرهای دور

کشتزار بر باد رفته را

دیدار می کنیم.

 

بی آن که مجال پرسشی باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جامه دران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها دکمه ی گریبانت را گشودی

که پرده ی چشمانم ز نظم خارج شد

و ساز اندامم

ابریشم رگ های خویش را دریدند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تناسب

 

 

 

 

 

 

آب

گندمزار تشنه را

 

فطیر نان

تنور برشته را

 

دستان تو

بهره های سفره را

 

تا زمین معنی اعتدال را دریابد.

 

 

 

 

دوخت و دوز

 

 

کارد

     چاقو

          قیچی

کارشان بریدن است

قطع کردن است.

 

تیغه نگاه تو اما

می برد

         و می دوزد

تا ذره های وجود من

بر قامت وصال تو

منجوق دوز شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاموشی

 

 

 

 

 

 

خاموشی چلچراغی است

با هزاران زبانه روشن

که اسرار مرا

و اسرار ترا

فاش می کند.

 

سکوت تو

دانه بستن است

در غنچه سیاه چشمانت.

 

سکوت من اما

سفال پاره ای است پر عطش

در دام چاله تقدیر.

 

 

 

 

 

 

 

 

ناگزیر

 

 

 

 

 

 

آن سان که کودک را از پستان مادر

                                           گزیر نیست

آن سان که عسل کاران را از غنچه دهانت

                                                   گزیر نیست

خیال مرا از خام پختن وصالت

                                     گزیر نیست.

 

رفتن از تاتی کردن آغاز می شود

سخن از یک حرف و دو حرف بر زبان.

 

شعر را از نام تو گزیر نیست

که ساده است و آسان است

آن چنان که آوازهای نخستین آدمی.

 

 

 

 

 

 

 

لکه

 

 

 

 

 

 

پیراهن تنهائی ام

بی لکه ی خیال

بر بند رخت

آسمان را آبی کرد.

 

بادهای سرد پائیزی

آب های رقصان را

تا بی نهایت زمان هی کرد.

 

دریغ

زاغ کهن سالی

اندرون خویش را خالی کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عروج

 

 

 

 

 

 

غم های ما اندک نیست

شادی های ما اندک نیست

حتی زندگی ما اندک نیست.

 

تنها چشم های ما

تنگ است

دیوار را به جای افق می بیند.

 

اگر چون درختان فرا رویم

هوای تازه بر بام های فروتنی

اندام خاک گرفته را شست و شو خواهد کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتخاب

 

 

 

 

 

 

عصائی است رستگاری را

که در رفت و آمدی آهسته

جان پناهی است

از شاخ های گزنده گربه.

 

انتخاب اما برهنه می گردد

دست در دست چاقوئی رها شده از ضامن

که حتی دسته ی خود را

گوشت می بیند و سپیدی دنبه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نیاز

 

 

 

 

 

 

 

نرمه بادی است طوفان

که با دریا نجوای راز می کند.

 

جرقه ی خردی است آتش فشان

که از جگر زمین پرواز می کند.

 

حضور تو فریادی است

که بند بند من آواز می کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معراج

 

 

 

 

 

 

 

این همه خط

              این همه مرز

                             این همه ره دار

این همه گل

             این همه خشت

                    این همه دیوار

 

اگر چه کلاه از سر می افتد

به دیدار آسمان خراس از سر

چه ارتفاع حقیری است

این همه سنگ

                این همه رنگ

                                این همه….

وقتی که در غروب

پیر لک لک لنگ

به سوی نور پرواز می کند.

 

 

 

 

سکوت

 

 

 

 

 

حرف می زنی

جواب می دهم.

 

قهر می کنی

اخم می کنم.

 

لج می کنی

پشت می کنم.

 

چون که خاموش می شوی

همه چیز از نگاه تو آغاز می شود.

 

عشق نیازمند سخن نیست

تا سکوت همه ی خام ها پخته کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خط سوم

 

 

 

 

 

 

 

آموختن هر زبان

عمری طول می کشد.

 

دو زبان

دو عمر.

 

زبان سوم

حیات را به کابین خویش می خواهد.

 

تنها سکوت

با لالای مادرانه اش زمان نمی خواهد.

 

 

 

 

 

 

 

پیچش

 

 

 

 

 

 

باد در شاخسار می پیچد

تا ساقه کهن

حلول بهار را بشنود.

 

تو در من پیچیده می شوی

تا نشستن شتر را

بر در خانه نشنوم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جراغ برق

 

 

 

 

 

 

 

صدای اذان در باد

زرت و زورت ” اشکودا” ی تک سلیندر را

بی رمق می کرد.

 

از تق و توق ” پیستون “

سگ خان

ده را روی سر گرفته بود.

 

اما به هر طریق

در برابر همه این ها

شب ده ستاره باران شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قناری تولک

                 برای معصومه خانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی

دمی و باز دمی.

 

رویت

دیدن و ندیدنی.

 

شنیدن

سکوت و ضربه ای.

 

هر شهر جمله ای

هر محله واژه ای

هر حرف خانه ای

که روزمرگی را بنا کند.

 

سکوت اما تمدنی است عتیق

در ضرب سکه ای

که تو از تبار خویش صرف می کنی.

 

در میان دو حرف

لُجّه ای است

که با نگاه تو موج می زند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چاره

 

 

 

 

 

 

 

از تنهائی زهدان برآمدی

با بی کسی خاک خواهی رفت.

 

درّه ای است این مغاک

در میان دو تنهائی.

 

اگر نه پلی از رفاقت ها

ای کاش هم دمی

                   هم نفسی

                             هم راهی

که داد خود ازین خراب بستانی.

 

 

 

 

 

 

 

 

حاصل

 

 

 

 

 

 

 

باران درخت را می شوید

مهتاب ترا

و عطش مرا.

 

روز نطفه رسته است

تو رشک ماهی

و من سفال پاره ای در کوره زمان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گناه

 

 

 

 

 

 

 

عافیت

ترشینه ای است

بر زمستان کشیده شاخ سار

                                خم اندر خم

                                             بُنی.

 

گناه اما خورشیدی است

تپنده و سوزان

در غلیان غل غل

                    خُمی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واکنش

 

 

 

 

 

 

 

بیهوده نیست

برای مکنده ای

از هم دریده

پستان سفت انار.

 

وقتی که دست های انتار

دست های بی ترس اختیار

پیچیده در کپپکی کشدار

میوه های ممنوعه

سر زیر می شوند

از چینه های خشتی دیوار.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آشتی

                برای سروژ آراکلیان

 

 

 

 

 

 

پیوند گسستن

آینه شکستن

در را بستن

که کس به خانه نیست

ساده و آسان است

-آن سان که باد بر باد می گذرد.-

 

بر خنگزار گذشتن

بر سنگ لاخ نوشتن

پنبه های دوباره را رشتن

نه ساده است

نه آسان است

-آن سان که آب

از خم اندر خم راه می گذرد.-

 

به پاکی آب های رونده باور کن

تا در هلال ابروی سبزت

سال را تازه کنیم.

 

 

آشنائی

          برای شاعر خوب طبقه کارگر استرالیا ” دنیس کاون”

 

 

 

 

 

 

 

کلید باغ های شکوفه است

لبخندی اگر چه تلخ

که طرح آشنائی را

بر لبی نقش می زند.

 

دستی که با سلام

بر لبه کلاه جلوه می کند

بی آن که داس را بوسه زند

خرمنی از یاسمن ها را

بر گریبانی

رشته می کند.

 

تو چه می دانی قدر نگاهی را

                                    سلامی را

                                               تکان دستی را

که هرگز ندیده ای

                     آب را

                           و تشنگی خاکی را

 

بر رنگین کمان مهربانی نشسته ای

وقتی نگاه می کنی

بی آن که خصومتی باشد

جواب می دهی

بی آن که حق صحبتی باشد.

 

“ووگ” های جاده ساز

در “جرج استریت”

جای پای ترا

با گل شعرهایت آسفالت می کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلتنگی

 

 

 

 

 

 

 

چه بسیار کشته ها

که بر باد رفته اند

چه بسیار قطره ها

که با آب رفته اند

در سماجت بی ترحم طوفان

 

*    *     *

 

ساق های خسته و تبدار

طرح رهائی غزالان داشت

بر خاک تشنه ای که در کوله بار باد

تا اوج نعره ها تنور می کشید.

 

 

 

 

 

 

 

چهار فصل

                 برای دیمیتریا تزاکیس

 

 

 

 

 

 

 

فرودین

نوباوه ای است

تاتی کنان و آب بر دهان.

 

تیر

قد کشیده جوانی

سبلت دمیده با قامتی چمان.

 

مهر

عاقله مردی

نیم تلخ نیم نگران

 

اسفند

پابزا و مادرانه در راه است

از پس لفاف سرد خزان.

 

 

 

کاسبی

 

 

کتاب های آسمانی را

به ضرب و شام و ناهار حقنه می کنند هر روز

بی آن که صفحه ای گشوده شود.

 

مجله ی قبایح را

با تیراژ های نا معلوم و نرخ های نا پیدا

تا تی تمت.

 

دیگر کسی برای آتش جهنم تره خرد نمی کند

و با حوریان برهنه استمناعی نمی کنند

تا چه رسد با غلمان که جای سکسشان بوی گند می دهد.

 

نهار بازار آسمان شام تیره ای است

بیچاره پیغمبران امروز

باید به فکر کاسبی دیگری باشند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نسبت

 

 

بعضی چیزها به نسبت

از صاحبانشان بزرگ تراند

مانند علم به نسبت عالم.

 

بعضی چیزها به نسبت

از صاحبانشان کوچکتراند

مانند جهل به نسبت جاهل.

 

بعضی چیزها به نسبت

مناسب تمام عیار صاحبشان هستند

مانند گوز گرد و قلنبه جهان به نسبت ریش خدا.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *