تومار مبهم عشق

تومار مبهم عشق

 

 

 

 

 

خسرو، ناگهان شترش را متوقف کرد و با چستی و چالاکی که از سن و سال و وضعیت جسمی او بعید به نظر می رسید، از شتر پائین خزید. بر جای خود خشک ایستاد و مانند کسی که بخواهد مو از ماست بیرون بکشد، یا موشی را که زیر کمد پنهان شده است، غافل گیر کند؛ به اطراف چشم دوخت. عینکش را چند بار منظم کرد و با دقت و وسواس بیشتری همان مسیرها را، نگاه کرد. چیزی به چشمش نرسید. شتر را با زور و فشار بسیار خواباند. از میان کوله بار خود دوربین فیلمبرداری را بیرون کشید. قبل از آنکه سراغ سه پایه ی دوربین برود، به جائی خیره نگاه کرد و با دوربین آن جا را دوباره دید زد.

در آن هوای گرم و خفه، طاقتی برای هیچ کس باقی نمانده بود، که تحمل بازی ها و ادا و اطوارهای او را داشته باشد. حتی همین چند لحظه توقف هم می توانست، غرغر همه ی همراهان را درآورد. خورشید با زاویه ای تند، از چند متری آسمان، به زمین خیره شده بود و گرمای سوزانش را بی دریغ نثار، زمین و زمان می کرد. نسیمی حتی، در حد نفس زدن برگی، نمی وزید.  نجوای مبهم و رمزآلود شکستن و خرد شدن سنگ های کوه، از شدت تابش آفتاب، شنیده می شد. سوت سکوت، سرب مذاب کشدار و بی انقطاع خود را، بین درختان غول آسا و عظیم ( گام، اوکالیپ توس و آیون باک ) جاری کرده بود. خفگی و دم کردگی هوا تا مغز استخوان نفوذ می کرد. عرق همه جای بدن را خیس کرده بود. نفس آب جوشیده ای، به نام هوا را، به ریه ها داخل می کرد و بعد از تبخیر، چیزی بی رمق، در بازدم، از ریه های سوخته بیرون می داد.

با آنکه خسرو، یکی از بهترین فیلمبردارهای کمپانی تحقیقاتی ” اس. ایکس. آر” – موسسه ی سولیدارتی ایکس پیدیشن ریسرچ – است؛ اما هیچ علاقه ای، به این برنامه تحقیقی ی شرکت نداشت. دلش نمی خواست، چندین هزار کیلومتر فاصله را، با هواپیما و اتومبیل و شتر طی کند، تا از زنی صد و چند ساله ی سیاه پوست، در جنگل های شمال غربی استرالیا، فیلم بگیرد. او تقریبا به ریش و سبیل همه ی حکومت های لیبرال و کارگری استرالیا،  به خاطر برخورد و نحوه ی رفتار و برنامه ریزیشان، در مورد سیاهان استرالیا که ابرجینی نامیده می شوند، لبخندی تلخ  و گزنده تر از نیش  عقرب می زند. او بارها گفته است:” این کارها آب در هاون کوبیدن است.” اما خوب، از طرفی هم، به جا و ارزش و مقدار خود، در شرکت  آگاه است. به خوبی می داند، اگر بیش از این، مته به خشخاش بگذار، نک و نال و غر و لند راه بیندازد؛ حوصله ی همه را سر برده، عطایش را به لقایش خواهند بخشید.

دوربین را داخل جعبه ی دوربین گذاشت و شترش را سوار شد، تا با  گروه هم قدم شود. چیزی از وجود خسرو، در همان مکان، با نگرانی و دل واپسی هشدار دهنده ای، باقی ماند. همان طور که سواره، همراه گروه پیش می رفت، چشمش با دقت و وسواس، در اطراف جستجو می کرد. او با سابقه ی طولانی کار با دوربین مخفی، در جوامع و کشورهائی که خبرنگار و فیلمبردار، حکم بدترین دشمن حکمت را دارد؛ حس و توانی قدرتمند، در پیش گوئی و پیش بینی محافظین و مراقبین حکومت ها را یافته است. حالا تمام وجودش، در نگرانی و دل واپسی، تحت نظر بودن، فرو رفته بود. ذغ ذغ درد گنگ دندانی کندنی، ترسی ناخواسته را، در جانش جاری کرده بود. سخن گفتن از چنین حس و چنین دریافتی، برای دو استرالیائی تازه پا به سن گذاشته، و یک دختر سر به هوای تازه بالغ سیاه پوست، آن هم در شرایط و اوضاع زندگی در استرالیا، بجز آنکه، موجب خنده و آن نگاه های معنی دار شود، چیزی به بار نخواهد آورد. به خصوص کارگردان گروه، که چشم دیدن، نه خسرو به تنهائی، که هیچ کسی از مردم خاورمیانه  را در کنار و همراه خود نداشت. البته خانم نویسنده ی طرح و برنامه ی تحقیق، که دستی در عرب و عجم حکومتی و شرکتی دارد، با نظرکارگردان موفق نیست. او نه تنها، به هیچ وجه، بوئی از نژاد پرستی نبرده است، به خوبی هم متوجه شده است که این مرد خوش قیافه ی توانمند، به او بی نظر هم نیست. خانم نویسنده، با آنکه تحصیلاتش را در مطالعات شرقی به پایان رسانده است، تا کنون صد بار از اصل و نسب و نژاد فیلمبردار پرسیده است؛ ولی هنوز هم او را عراقی می نامد. هر وقت هم مورد اعتراض قرار بگیرد، جوابی خدا پسندانه، در آستین دارد که: ” خاورمیانه ای، اگر چه پاکستانی، افغانی یا ایرانی باشد، بی شک رگ اصلیش عربی و اسلامی است.” صد البته که مردان خاورمیانه در مورد زنان بی نظیر ترین مردان جهانند.

جوندرو  جووانی  جیندالا، دخترک ابرجینیائی مترجم، نه این چیزها را می داند و نه به آنها توجهی دارد. خاورمیانه و همه ی دنیا، برای او پشمش هم به حساب نمی آید. خوب! شاید، حق هم همین باشد. او دختر بچه ای شانزده، هیفده ساله است که خود را به عنوان مترجم جا زده است. تنها دلیل پذیرش او به عنوان مترجم، این است که: مادر جوان مرگش، تنها باز مانده، از کشتار قبیله شان، در سال های دهه شصت بوده است. جوندرو  جووانی  جیندالا اما، درست از وقتی که در فرودگاه شهر داروین از هواپیما پیاده شد، بی آن که بداند برای رسیدن به آن قبیله، عمر نوح و سفر قندهار در پیش است، حال و هوایش عوض شد. مثل کسی که چیزی گم کرده باشد، یا چیز از وسایل ضروریش در هواپیما جا مانده باشد، گیج و سردرگم، مانند گاوی دیوانه، به دور خود چرخ می زد.

از روی قراین و شواهدی که در نوشته های سربازی سفید، به هنگام حمله به قبیله، یاداشت شده است، می شد حدس زد، راه زیادی باقی نمانده است. امکان دارد، تا پیش از غروب، به محل زندگی قبیله – اگر چیزی از آن بجا مانده باشد. – برسند. واقعن هم همین طور بود. هنوز گرما در اوج شدت و حدت خود بود، که سواد چند کلبه، از دور نمایان شد. کلبه که چه عرض کنم؟ چند تیر و تخته از چوب های جنگلی، با سرپوشی از روقه های آهن موجدار. درون کلبه، یقینن  صد مرتبه بدتر از بیرونش. پیر زن را، به محض ورود زیارت کردند. یک مشت استخوان، با پوستی خشکیده و یک دسته از بوته جارو،  به عنوان موهای سر، که به سفیدی برف می رسید. انگشتانی بلند و باریک، اما توان مند و با مهارت. حفره ای سیاه و تاریک که شاید قرن ها پیش، دندان هایش را از دست داده بود. پیرزن در گوشه ی ایوان کلبه اش، – یعنی یک دسته شاخ و برگ خشکیده بر فرار دو چوب عمودی و دو چوب افقی – نشسته بود.

محل اقامت قبیله،  قطعه زمینی به وسعت، دو تا سه برابر یک زمین ورزش که از دست گرما خود را به دل دریا کشیده بود. کوه ها و تپه هائی که تا این جا، همیشه رعایت فاصله با آب دریا را کرده بودند، یکباره با چرخشی تند، به شکل محافظی سرپا ایستاده، ترکیب عوض کرده و از خاکی به سنگی بدل شده اند، که از محل قبیله محافظت می کنند. درختانی که در تمام طول مسیر،  تو سری خورده و پس قد بودند، از حد و اندازه ی بوته ای خود به درآمده و ستون های قد برافراشته ای که سقف آسمان را بر دوش خویش گرفته اند.

 جوندرو  جووانی  جیندالا، بی هیچ توجهی به شتر و بار و بنه خود،  تا میدان دهکده که بیش از یک پاگرد بزرگ نیست، قدم زنان پیش رفت. به نظر می رسید آن گم کردگی و نگرانی، در او به اوج خود رسیده است. به نظر می رسید، همین حالا، انگشتری گران قیمتی که نسل بعد نسل، در خانواده ی او بر انگشت زنان بسیاری حلقه بسته بوده است، از دستش به میان خاک و ماسه های این میدان افتاده است. نه تنها همه ی گوشه و کنارها را جستجوگرانه نگاه کرد، مثل این که می دانست، گم شده اش در همین جا، یا همین اطراف است. او خود را ملزم به وارسی همه چیز کرده بود. با دیدن پیرزن، پناهگاهی یافت و خود را به او رساند.

گروه تحقیق، شترها را به امان خدا رها کرده و برای بر پائی چادورهای خود، به دست و پا افتاده بودند. جوندرو  جووانی  جیندالا  کنار پیرزن نشسته بود و دهان پر از آدامسش را، با پشت کار و جدیت تمام، تکان می داد. خسرو فکر کرد، برای دختری مثل او، چادر و ایوان پیرزن تفاوتی چندانی نخواهد داشت. چادرها به سرعت در کنار هم سراپا شدند. هرکس وسایل و ابزار خود را به درون چادور خودش برد. خسرو خسته و دلگیر، با جانی به لب آمده از گرما، جعبه ها و کیف های دوربین و نورافکن های همراهش را به چادر برده بود که با عجله بیرون آمد. جوندرو  جووانی  جیندالا در یکی از حوضچه های سنگی کنار دریا، لخت و برهنه، تنش را به آب داده بود. کارگردان از داخل چادرش با اوقات تلخی گفت:

          -آقا! او فقط یک بچه است.

خسرو، سراسیمه و دل نگران به جنگل و سنگ و صخره نگاه می کرد. به گفته و هشدار کارگردان هیچ توجهی نکرد، یا اساسن آن را نشنید. خانم نویسنده که به رگ زنانگیش برخورده بود، از چادر بیرون آمد. به خسرو که ترسی ناشناس در چهره اش موج می زد، نگاه کرد. به خیمه ی او دوید و دوربین را برایش آورد. با شک و سوء ظن، اما آن قدر آرام و آهسته، که توجه کسی یا چیزی را بخود جلب نکند، پرسید:

-چیزی ترا نگران کرده است؟  

خسرو بی آنکه چیزی بگوید، یا از خانم نویسنده، برای لطفی که کرده بود؛ تشکر کند. دوربین را از خدا خواسته، قاپید و با عجله به همه ی آن مسیرهائی که نگاه کرده بود؛ از پشت دوربین چشم دوخت. چیزی مثل حضور ذهن، مثل عطر علف در ظهر گرما، مثل ادراک گوسفند، وقتی گرگ نزدیک می شود؛ در بین شاخ و برگ درختان، در درز و شکاف سنگ ها، در لابلای دل و جان صخره ها و  خاک ریز مدام تپه ها پنهان بود. چشمی قادر به دیدن آن نبود. هیچ گوشی نمی توانست صدای آن را ضبط کند. هیچ حسی قادر به ادراک وجود چنان چیزی نبود. چیزی بود که فقط با شهود آدمی، با مرکز الهام و اشراق جان، سر و کار داشت. چیزی نبود که بتوان، با انگشت به آن اشاره کرد. یا با ترسیم خطوط، حول و حوش آنرا، حتی به تخمین، به دیگران نمود. اما چیزی در آن جا وجود داشت که فقط برای حواس پر مهارت کسی که قبلن آب از سرش گذشته است، قابل فهم بود. چیزی لغرنده و فرار که تا بیائی، تعریفی شامل و کامل از آن بدست دهی، از دستت گریخته است. مثل اورانیوم که تا از معدن استخراخ شود، به ماده ی دیگری بدل شده است که با اصل خود تفاوت ماهوی دارد.

دوربین را از چشم برداشت و سرافکنده به طرف چادرش رفت. خانم نویسنده هم به طرف چادر خودش به راه افتاد. کارگردان سر از چادر بیرون کرده و با خوش طبعی مسخره ای گفت:

-این مردم، در کویرهای بی سر و بن، چیزهائی پیدا می کنند؛ که به چشم آدم متمدن قابل رویت نیست. ناچار با شمشیر آنرا اثبات می کنند.

خسرو طعنه ی گزنده ی او را بی جواب گذاشت و به چادر خود داخل شد. خانم نویسنده کمی مکث کرد؛ او نیز  می خواست برود. اما برگشت، روی در روی کارگردان که به جلو در چادر رسیده بود، ایستاد و گفت:

-تو از سن وسال او سوء استفاده می کنی. اما متوجه باش! شاید، او هم یک تروریست باشد.

شب خیلی زود بر سر کوه و جنگل فروافتاد. سیاهی در آب دریا برق مهتابی، به خود گرفت که چشم را به همان شدت تابش خورشید، پس می راند. صدای پرندگان شب، از همه طرف به جان سیاهی پنجه کشید. گروه همراهان، خیلی زودتر از آن که بشود تصور کرد، به خواب رفتند. خستگی راه و گرمای خفه کننده، رمق از تن هر چهار آنها بیرون کشیده بود. پس خواب داروی آرام بخشی بود که فردائی پرکار و پر تلاش را با خود همراه بیاورد. هنوز آرامش شب، دست به کار خود نشده بود. هنوز آن مرحم جان پرور، بر مشقت های روزی سخت اثر نکرده بود، که فریاد نعره های کارگردان بلند شد. خانم نویسنده و خسرو، با عجله و سر از پا نشناخته، با همان لباس خواب به طرف چادر او دویدند. مار، هنوز دندان هایش را از گوشت کارگردان بیرون نکشیده بود، که خسرو با چاقو سر آن جانور را قطع کرد. خانم نویسنده، به کمک خسرو،  دو پاره ریسمان را به بالا و پائین گزیدگی، محکم گره کرد. لحظه ای نگذشته بود که  ورم رو به رشد نهاد و پا به خیک کبود پر بادی، بدل شد. خسرو، با نک  چاقو، جای دندان های مار را برید و کوشید با فشار، زهر را از گوشت و رگ های پا، خارج کند. خانم نویسنده، با تلفن همراه خود، به همه ی مراکز بهداشتی و درمانی اطراف زنگ زد. هیچ جوابی در دست رس نبود.  تلفن همراه، در چنان محلی، امکان ارتباط با هیچ مرکزی را نیافت. فاصله این جا تا اولین شهری که امکانات لازم را داشته باشد، با شتر چهار روز راه است، که آنها تا عصر همین امروز، آنرا طی کرده بودند. به ناچار تا فراد باید تحمل می کرد.

جوندرو  جووانی  جیندالا مترجم، مانند بچه ای که  بی خواب شده باشد، خسته و خواب زده، خمیازه کشان و غرغرکنان، از در چادر داخل شد.  همان جلو از وحشت نفسش بند آمد. بدن سیاهش، رنگ شب دریا را به خود گرفته بود و برق می زد. لخت و برهنه در زیر تابش ماه، مانند قطعه الماسی خوش تراش، تلالوی ماه را در دریاچه ی پوستش، منعکس می کرد. خوش برش و بالا بلند، آبشار گیسوان پر پیچ و خمش را به یک طرف شانه افکند، با دست جلو دهانش را گرفت. هق هق گریه، لیموی سینه های کوچکش  را به بالا و پائین می پراند. قیری مذاب، در چشمانش به هر سو نهر می کشید. دو دو آن گوی های شبچراغ، می خواست دریابد،  چه پیش آمده است. از دیدن مارمرده و خون جاری از پای کارگردان، حالش بهم خورد، به استفراغ دوچار شد. با فریادی از اشک و زاری، از چادر بیرون دوید. در سیاهی شب، فقط صدای ناله و افغان او، بانگ شباهنگ را همراهی کرد. نویسنده و فیلمبردار، دو نفری به دور کارگردان، که از شدت درد به خود می پیچید، ایستاده بودند. هیچ کدام، جرات نشستن بر روی زمین را در خود سراغ نداشت. اما بالاخره خستگی و به پایان رسیدن توان تن، بر همه ی انسان دوستی ها فایق آمد؛ پس خمیازه های خواب، از این دهان به آن دهان سرایت کرد. قرار به برآمدن روز نهادند و به چادرهای خود بازگشتند. کار دیگری هم، از دست هیچ یک از آن دو ساخته نبود.

تعجب آن که صبح زود، کارگردان از خواب بیدار شده و خود را سالم دیده بود. با صدای بلند نویسنده و فیلمبردار را، به چادر خود خواند. آن دو سراسیمه و دوان خود را به او رساندند. از تف های خون آلود بر زمین چادر، معلوم بود که سرحال آمدن کارگردان مربوط به خروج کامل زهر از بدن او بوده است. به خصوص که مکیدن، تا آخرین قطره زهر، با تلاش و جدیت صورت گرفته بود. مکنده ی زهر، به مکیدن رضایت نداده و دور زخم را، با دندان به سختی گاز بود. از آن مهتر، مرحمی گیاهی، که با دقت نرم شده و روی زخم گذاشته شده بود. برای نیفتادن مرحم از روی زخم، پای زخمی را با چوبی مهار کرده بود. مشک پوستی، پر شده از آب تازه و سهیل خورده نیز، در کنار رختخواب به دیرک چادر آویخته بود. کارگردان عذرخواهانه به خسرو گفت:

-باید از تو تشکر کنم، مرا به من بازپس دادی. من زندگی خود را مدیون تو هستم.

-نه رفیق! من فقط پای ترا جراحی کردم.  مداوا و درمان آن، کار کس دیگری است.

خانم نویسند با حالتی پرسان و جستجوگر، چشم در چشم خسرو دوخت . بعد از آن، نشانه های پا را، روی خاک چادر پی گرفت. جفتی پای بدون کفش، بزرگ و بی قواره از برهنگی مدام، در کف چادر دیده می شد که تا کنار یکی از حوضچه های دریائی ادامه داشت.  بعد از آن، آب و سنگ، هیچ نشانی را در خود نگاه داری نکرده بود. خانم نویسنده، بعد از تحقیقات لازم، به چادر بازگشت. او با همان نگاه پرسان، که به تعجب نیز آمیخته بود، به خسرو چشم دوخت. خانم حالا یقین کرده بود، خسرو از همان ابتدا، حضور کسی را که تا کنون با چشم ندیده اند، دیده و حس کرده بود؛ اما چیز از او نپرسید. خانم نویسنده می دانست، اگر خسرو می توانست، حس گنگ و نامعلوم خود را بر زبان بیاورد، فورن به اطلاع همه رسانده بود.

پای کارگردان خوب شده بود. می توانست لنگان و دردمند راه برود. اما حال و زورش سر جا نیامده بود. کار به سختی و کندی، پیش می رفت. آنها برنامه ی تحقیق را بسیار کوتاه و سریع حدس زده بودند. اما حالا سه روز، از ورودشان به محل قبیله می گذشت. اما حتی یک عکس هم نگرفته بودند، تا چه رسد به فیلم و مصاحبه با پیرزن صد و چند ساله. کارگردان هر روز، آنها را به چادر خود می خواند. برنامه ای، برای دیدزدن و آماده سازی صحنه ها می داد، و خود در چادر با مشک پر آب و دود کردن سیگار، دردش را تحمل می کرد.

جوندرو  جووانی  جیندالا که در آن جا معلوم شد، از زبان این قبیله فقط چند لغت و یکی دو جمله، که مادرش بنا به مناسبت های گوناگون به او گفته بوده، چیزی نمی داند؛ هیچ کمکی از دستش برنمی آمد. او تمام روز را، برهنه، به شنا و قدم زدن، در کناره ی دریا و حوضچه های منشعب آن سپری می کرد. گاهی نیز به کناره های جنگل سرک می کشید و چند میوه ی بد طعم جنگلی با خود می آورد که خودش بیشتر از دیگران از طعم و بوی آن نفرت می کرد. چیزی در دل دختر آشوب می کرد و آرام و قرارش را  سلب کرده بود. چیزی، او را به کناره دریا می کشاند؛  هنوز نرسیده به آب، دلزده  و سرافکنده بازش می گرداند. وهم و گمانی از دل تو در توی جنگل، از افق های دور آب، از ابرهای متغیری که هر لحظه به شکلی جلوه می کردند؛ او را به سوی خود می خواند. اما، بی آن که جرقه ی امیدی، دلش را به یافتن آنچه سردرگمش کرده بود، گرم کند، رهایش می کرد. صدا می توانست، چیزی مثل سکوتی که برگ ها در ذل گرما با شاخ و برگ، زیر لب زمزه می کنند، مانند سکوتی که دریا را پیش از توفان خفه کش نگاه می دارد، یا همچون ماهی که آب را در دور دست می بیند و شلتاق هایش بر خاک هیچ نرمای جان بخش آبی در شش های سوخته اش جاری نمی کند، باشد.

حضور او، برای پیرزن صد و چند ساله، غنیمتی شده بود. اگر چه او با زحمت بسیار، کمتر چیزی از گفته های پیرزن می فهمید، اما روز او را سرشار از هم دمی و هم صحبتی خود می کرد. دوستی آن دو، چنان محکم بهم پیچیده بود، که بیشتر کارهای خانگی پیرزن، از قبیل پخت و پز و شست و شو را، او به سرانجام می رساند. در نگاه اول، همیشه این فریب به چشم می آمد، که تنها  پیرزن، حضور دختر جوان را موهبتی به شمار می آرد. اما وقتی سر دختر، بر زانوی خشکیده ی پیرزن آرایشی دلفریب می گرفت. یا وقتی جیوه ی لغزان دست های پیرزن، در طیف آهن ربای زنده دلی، بر ململ تیر و تار صورت دختر، چین های آینده را ترسیم می کرد؛ به راحتی لذت رخوت آوری که  در جویبار رگ های دختر، نشئه حیات را جاری می ساخت، قابل رویت بود.  

ذخیره ی غذائی گروه، که فقط برای چند روز تامین شده بود، به سرعت رو به کاهش داشت.  به زودی آنها نیز، باید بود، مثل بقیه اهالی و افراد قبیله، در صورت دیر کردن مامورین خوار و بار به غذاهای بدوی و جنگلی، یا شکار حیوانات دل خوش کنند. جوندرو  جووانی  جیندالا آرزوی یک همبرگر، یا یک تکه استیک را علنن به زبان آورد. او با تندخوئی از کارگردان، که او را به این سفر کشیده بود، در حضور دیگران، شکایت کرد. به وضوح پیدا بود که او، علاقه ی چندانی به فیلم و تحقیق و تاریخ ندارد.  از آن مهمتر، معنائی از فرهنگ و میراث تاریخی نمی فهمید. کار و خواست کارگردان، کوشش و جدیت نویسنده و وهم زدگی و پریشان خوئی فیلمبردار را، به تمسخر گرفت و گفت:

-یک مک دونالد بزرگ و یک شیشه ی آبجو به همه ی قبایل ابرجینیائی می ارزد.

خنده زیر جلکی خسرو، به تفکر و نظر دختر، دل دردمند کارگردان را، آن هم در برابر خسرو که همیشه عقاید و نظریات خود را با صدای بلند اعلام می کرد، سخت به درد آورد. روترش به چادرش رفت. درمانده و ناچار، با پاکت به پایان رسیده ی سیگار، باز گشت. خسرو برای دلجوئی او ، سیگاری آتش زد و به لبش گذاشت. سیگار می رفت از دستش روی زمین بیفتد. نتوانست هیچ جمله ای، برای بدست آوردن دل کارگردان، بر زبان بیاورد. با عجله و سر از پا نشناخته به چادرش دوید و دوربین را با خودش آورد. با دقت و ریزه کاری، همه ی گوش و کنارهای اطراف را جستجو کرد. حالا دیگر یقین داشت، کسی یا چیزی، با دو چشم براق و نیرومند که بر دوربین آخرین مدل او برتری می جوید، از گوشه ای، از نهان گاهی، به او و همراهانش دوخته شده است و همه ی حرکات آنها را زیر نظر دارد. این که او چه کسی است و چرا آنها را زیر نظر دارد، اصلا مهم نبود. با قوانین اجتماعی استرالیا، آنها مشغول کار خود بودند و از آن مهمتر، قوانین این جا، برای هیچ کاری از این دست، تره هم خرد نمی کند. پس هیچ نگرانی، از این که کسی مراقب باشد، وجود نداشت. اما چرا چنین کسی، خود را پنهان کرده است؟ چرا پیش نمی آید؟ ای بسا، در ساختن فیلم، کاری یا کمکی از او برآید. یا پیش آمدن او باعث و بانی دوستی تازه ای گردد. آیا می توانست، این چشم های مراقب، از آن حکیمی باشد که یک شبه، کارگردان را مداوا کرده بود؟

شب قرار شد، شام را دور هم و با اشتراک غذا، صرف کنند. چند روز، غذای یک جور، بی هیچ تنوع و مزه ای، اشتهای همه را کور کرده بود. هیچ کدام میلی به کنسروهای باد کرده خود نداشتند. خسرو و جوندرو  جووانی  جیندالا، بر لب دریا بسیار کوشیدند،  اگر شده یک ماهی صید کنند. شاید باعث تغییر ذائقه ای شود. خانم نویسنده که صد در صد مخالف کشتن پرندگان است، چند دام و تله، برای گنجشک های کوچک بی مصرف گذاشت. جوندرو  جووانی  جیندالا، از خانه ی یکی از اهالی، چند تخم مرغ دزدید، بی آنکه توجه داشته باشد، مرغی که روی تخم خوابیده است، بی جهت به دست کسی نک نمی زند. همه ی تخم مرغ های دزدیده، حامل جوجه های نرسیده ای بودند، که زیر مرغ گذاشته شده بود.

صبح خسرو با بوی عتیقه ی بازار شهرشان، پیچیده در رایحه ی کباب کوبیده، از خواب بیدار شد. روی تخت، سرش را آن قدر بالا آورد که بیرون را دید. سر و صدا و بحث و گفتگو همراه با بوی لذت بخش کباب، از آن جا می آمد. درست همان جا نویسنده و کارگردان را دید، که بوسیله ی اهالی محاصره شده بودند. جوندرو  جووانی  جیندالا، کارد بزرگی در دست، تکه های گوشت را از تن آهوی کباب شده ی چرخان، بر تیری که از درخت اوکالیپتوس قطع شده بود، می برید وبدست هر کس می داد. خسرو اشتهایش به شدت تحریک شده و آب به دهانش آمده بود. اما قبل از هر چیز، دوربین را که هنوز بر سه پایه استوار بود، روشن کرد. آنرا از سه پایه باز کرد و با خود، به محوطه جلو خانه ی روستائیان سیاه پوستان برد. همه از خود ودیگران، راجع به این کباب، که از کجا رسیده است، چه کسی شکار کرده، چه کسی کباب کرده، می پرسیدند؛ اما فراموش هم  نمی کردند، لقمه های پی در پی را هر چه زودتر فرو دهند، تا نوبت به لقمه ی بعدی برسد. روی هم رفته، صبح شادی بخش و فرح انگیزی بود. هر چند گرما، از همین ساعات اولیه روز، همه را کلافه کرده بود. اما کباب، آن هم بعد از شکایت و دل خوری شب پیش، جائی برای گله از خورشید تافته باقی نمی گذاشت.

طرف های عصر، گروه فیلمبرداری، در ایوان پیرزن کنار هم نشسته، شور و مشورت  کردند. با حال و روزی که کارگردان داشت، با گرمائی که توان برای کسی باقی نمی گذاشت؛ ادامه ی کار، به هیچ رو امکان پذیر نبود. گروه با همدلی و هم فکری، کوشید جوابی قانع کننده، برای شرکت دست و پا کند. ولی همه پذیرفته بودند که باید دست خالی به شهر بازگردند. تنها جوندرو  جووانی  جیندالا، با اطمیان و قاطعیت کامل، مخالف بازگشت بود. ولی چون، سه نفر دیگر را، بر تصمیم خود متفق دید، گفت که او همراه آنها نخواهد رفت. تازه قوم و قبیله ی خود را یافته، حاضر نیست به این زودی، آن هم با  دست خالی، از آن جا بازگردد. ابتدا، عقیده و تصمیم او، مبنی بر ماندن در آن جهنم سوزان، همه را تکانی داد. اما کار خاصی هم از همه ی آنان، در برابر رای انسانی آزاد برنمی آمد. با فرارسیدن غروب و حمله ی سیاهی بر سر جنگل، دریا، درختان و دهکده ی کوچک سیاه پوستان، تک گرما اندکی فروکش کرد. هر کس به طرف چادر خود به راه افتاد. تنها خسرو پیش از این که به چادر خود برود، برگشت و نگاهی ناباور به جوندرو  جووانی  جیندالا انداخت. او کنار ایوان مات و مبهوت، ایستاده و در تاریکی زود رس بین درختان در جستجوی چیز بود که با چشم قابل رویت نبود. خسرو فکر کرد، شاید همان چیز که از ابتدای ورود خود را از چشم او پنهان کرده بود، فکر و ذهن دختر را نیز به خود مشغول کرده است. اطمیان و بردباری دختر، در کنجکاوی و زیر و رو کردن اطراف، باعث شک دیگری در او شد. نکند دختر از همان ابتدا، با حس و شامه ی قوی و بدوی خود، آن مجهول گنگ وسوسه انگیز را دیده و شناخته است. در ذهن خود به مرور و بررسی حالات جوندرو  جووانی  جیندالا از شهر داروین تا اقامتگاه قبیله پرداخت. می رفت در ظن خود به قاطعیتی دست یابد که دختر از نگاه خیره و پرسان خود، به دل تاریکی ها دست کشید و در کنار پیرزن لب ایوان او نشست.

پیر زن، از کلبه کوچک و بی حفاظ خود بیرون آمد.  پشت سر جوندرو  جووانی  جیندالا ایستاد. با شانه ی چوبی دست ساز خود، گیسوان خیس او را که تازه از شنا در حوضچه های دریائی باز گشته بود، شانه زد. دوباره پاکشان به کلبه باز گشت و قوطی کوچکی را همراه خود آورد. چیزی، با انگشت از داخل قوطی بیرون کشید و بدن دختر را با آن چرب کرد. حالا پوست براق او مانند چوب ماهونی می درخشید. دوباره از او دور شد و به کلبه رفت. مدتی به درازا کشید، تا دوباره در ایوان پدیدار شد. قیچی کوچکی در دست، موهای زائد تن دختر را با دقت چید. چند گل وحشی، از باغچه ی طبیعی کوچک جلو خانه چید. گل ها را به دقت در میان گیسوان دختر، فرو کرد. پس از براندازی دقیق در سراپای دختر، چند برگ از بوته های مختلف گیاهانی که در اطراف خانه او به صورت انبوهی رسته بود، چید. برگ های زخیم گیاهان را در کف دستان نیرومند و ماهر خود خرد کرد. آن قدر به مالیدن و آسیا کردن آن ادامه داد که برگ ها به صورت معجونی آب انداخته درآمد. تهیگاه دختر را با معجون دست ساز خود مالش داد. وقتی کار خود را تمام شده می دانست، چند قدم از او دور شد و خیره به او نگاه کرد. دوباره با شتابی که از سن و سال او، بسیار بعید به نظر می رسید، به داخل کلبه دوید. شیشه ای عسل، در دست باز آمد و انگشت به داخل بطری کرد. انگشت عسلی خود را، دور تا دور دهان دختر کشید و باز از او فاصله گرفت. با دقت مشاطه گری که عروس را آرایش کرده باشد، به شاهکار دست پروده ی خود با تحسین خیره شد.

پیش از این که پیرزن، روی تشک همیشه گسترده ی خود، در گوشه ایوان دراز بکشد؛ آوائی گنگ و مبهم، از همسرائی هزارها دهان، در تمامی جنگل پیچیدن گرفت. برگ ها به نسیمی خیالی به جنبش درآمدند. پرندگان برای رفع خستگی، بال های خود را، نشسته بر شاخه های درخت، گشودند و بستند.  نهنگی تاسطح آب بالا کشید.  برای نفس کشیدن، مانند دونده ای که دو هزار متر را با سرعت صد متر دویده باشد، آب را به هوا پاچید. فاخته ای که دیر به لانه باز گشته بود، چرخ زنان به شاخه ای نزدیک شد و آخرین وداعش را در کوکوئی کشدار، با روز در میان نهاد. پیرزن و دختر، نشسته در کنار هم، به روی تشک، سر بر شانه ی هم گذاشتند. صورت هر دو، از آخرین شعاع خون گرفته ی خورشید به سرخی زد و سیاهی به سرعت جای آن را گرفت. 

خسرو با صدای اعتراض آمیز خانم نویسنده، از خواب پرید. آفتاب بیرون، کاملا بالا آمده بود و به چشمان خواب آلوده ی او اجازه نمی داد، زن را به درستی در میانه در چادر ببیند. خیالش راحت بود، چون شب گذاشته، بار و بنه ی خود را بسته بود. فقط چادر و کیسه خواب مانده بود. آن دو هم با لوله شدن، آماده ی بستن به پشت شتر می شد. خانم نویسنده، با صدائی درشت شده از اعتراض و قهر، به او اطلاع داد که کارگردان نتوانسته، شترها را پیدا کند. از آن بدتر، جوندرو  جووانی جیندالا از شب گذشته گم شده است و هیچ خبری از او در دست نیست.

 با شنیدن خبر گم شدن دختر، خسرو بی هیچ ملاحظه که در کیسه ی خواب برهنه خوابیده است، بیرون پرید. در چشم برهم زدنی، لباس پوشیده و دوربین بدست، معلوم کرد، امروز حرکت غیرممکن است. با هم تا کنار ایوان پیرزن رفتند. آنها دل به این امید بسته بودند، که از پیرزن چیزی در خصوص ماجرا، که اگر نگوئیم خود او در آن دست داشته است، بی شک از آن با خبر است، بدست بیاورند. پیرزن هم، آنها را ناامید نکرد. با این تفاوت که هیچ چیز از همه گفته ها و من من های دهان بی دندان او، قابل فهم آنها نبود.

کارگردان صبح زود، به دنبال شترها،  تا حوالی بوته درختان پایه کوتاه پیش رفته بود. گرما زده و ناامید، دست از پا درازتر باز گشته بود. کلافگی از همه وجودش فریاد می کشید. اما زیادهم، از گم شدن دختر، نگران به نظر نمی رسید. او فقط، به فکر جواب، به شرکت و پیدا کردن مستمسکی بود که خود را تبرئه کند. چون از هر دو خواسته خود – شترها و جواب شرکت – مایوس و ناامید شده بود، نگرانی دست و پا کردن غذائی  برای نهار، گردی از ملال به چشم های آبی صافش دوانده بود. او از این که می دید، خسرو بی هیچ نگرانی و دل واپسی، مشغول فیلم گرفتن و ضبط چیزهائی است که از همان ابتدا، هیچ ربطی به کار آنها نداشت، خون خونش را می خورد و دلش می خواست، چیز دندان شکنی به او حواله کند. اما چه کند، که هم خودش را مدیون او می دید و هم هشدار نویسنده را به یاد داشت، که ممکن است این پیرمرد خاورمیانه ای، یکی از تروریست ها باشد.

خسرو دوباره دوربین را روی پیرزن میزان کرد. سئوال پیشین در خصوص دختر را دوباره از او پرسید.  پیرزن، همان صداهای تک آوائی و کلمات هجائی و نیم هجائی را، به آسمان خفه و دم کرده که از آن بوی بارانی سیل آسا، به تمام حواس زورآور شده بود، پاچید. خسرو سرش را از پشت دوربین بالا آورد و از خانم نویسنده پرسید، که در کتاب لغت نامه و محاورات روزمره ی ابرجینیائی خود، هیچ معنائی، برای گفته های پیرزن پیدا نمی کند؟ نویسنده خود نیز، به همان نتیجه رسیده بود و سرش را لای کتاب فرو برده بود. پس از او خواست، سئوالش را دوباره تکرار کند. پیرزن گوئی  گفتار خود را از حفظ کرده و بنا به سفارشی، بی ذره ای کم و کاست تکرار کرد. خانم نویسنده، از آن همه صداها و آواها، فقط این قدر دست گیرش شد، که پیرزن جای دختر را می داند. اگر او را با خود همراه ببریم، دختر را به ما نشان خواهد داد.

پیشنهاد پیرزن برای همراهی و کمک به ما، فریاد خفه مانده ی کارگردان را درآورد. او براستی می خواست بر سر همراهان خود و چند روستائی سیاه که به دور آنها حلقه زده بودند، فریاد بکشد. اما وقتی دید، خسرو از دو پاره چوب و زیلوی کف ایوان پیرزن، تخت روانی فراهم کرده  و خانم نویسنده به پیرزن کمک می کند که روی آن بنشیند؛ صدایش را فرو خورد. اما بطور جدی  می خواست بداند چه کسانی باید، تخت روان را حمل کنند. این پرسش هم به خودی خود، جواب داده شد. چون دید، خسرو با آنکه در حد پدر او پیر است، دسته ی عقب تخت روان را چسبیده است و دسته ی جلو آن برای او گذاشته شده است.

خانم نویسنده خود را به کنار خسرو رساند. از او خواست بگذارد، دسته ی عقب تخت روان را او حمل کند. معلوم بود، خسرو به هیچ وجه به این امر رضایت نخواهد داد. اما خانم نویسنده به او فهماند، او از ابتدا، متوجه امور ناهمخوان و رازگونه ی این سفر شده است.  بسیاری از صحنه ها را از پیش فیلمبرداری کرده است. پس بهتر است، به کار خودش برسد.  در ضمن  پیرزن وزن چندانی ندارد که باعث آزار او شود.  به هر شکل،  تخت روان به حرکت درآمد و تحت فرمان پیرزن به چپ و راست در راهی پر پیچ و خم از میان جنگل گذاشت. به دامنه سنگی کوه و پس از آن، سرازیری همان بلندی، که به کناره دریا ختم می شد.

راه در انتهای خود، به دالانی از درختان سرو و سنوبری که سر در گریبان هم کرده بودند رسید. در باغچه های کوچکی  که به دور قطر هر درخت، از آب ریز باران ایجاد شده بود، انواع گوناگونی از اتلسی ها و شمعدانی های  تر و تازه و خوشابی که با نسیمی از نجوای برگ درختان سیب و امرود و گیلاس جنگی می وزید، به اهتزاز درآمده بودند. در انتهای رواهر، پاگرد کوچکی، در حدود سه در چهار متر، با انواع مختلف رزها – مخملی، کشمیری، سرخ جگری و صورتی پر رنگ – راه را نشان می داد. حوضچه ای در دل سنگ مرمر سبز، از چکاچک قطرات آب شیرین که از ریشه ی درختان روئیده بر دامنه ی سنگی کوه می چکید، بوجود آمده و پر آب صافی با لب پرهای ملایم خود، پله های حوضچه را صیقلی می کرد. در کنار حوضچه، آن قدر گل و گیاه روئید بود، که شناخت انواع آن، نیاز به دایره المعارف گیاهان داشت. دو آهو بره ی جوان، کمی دورتر از آب به سبزه ها پوزه می کشیدند. سگ کوچک پشم آلوئی، به هر طرف جست و خیز می کرد و بیشتر از آن که به ورود غریبه ها توجه کند، سرگرم بازی خود با زنبورهای عسل بود. پرنده ها در دسته های ده تائی و صد تائی، اگر گرد بر گرد گنبد درختی جایگاه اصلی – که در حدود یک زمین فوتبال به نظر می رسید – در پرواز نبودند، از زمین دانه می چیدند. چند تاووس نر و ماده،  در اطراف، بی هیچ توجه به هر کسی، سرگرم دنیای زیبا پرستانه ی خود بودند.

وقتی کارگردان خم شد، تا دسته ی جلوئی تخت روان را به زمین نزدیک کند، چهار شتر را دید که در میان درختان آلو و بوته های تمشگ، سرگرم چرا هستند. خانم نویسنده نیز شترها را دید، اما زیبائی این بهشت مجسم، عقل و هوشش را مختل کرده بود؛ هنوز ایستاده، دسته ی تخت روان را در دست داشت. اما پس رفتن برگ های تاک، با خوشه هائی همانند پستان های بار برگرفته ی زنی، چهار پنچ ماهه، که جوندرو از پس آن نمایان شد، حواسش را باز یافت. دختر حوله ی حمام را از دور خود باز کرد و به آب حوضچه داخل شد. دست های تخت روان را از دست خانم نویسنده لغزید و پیرزن را با ماتحت بر زمین کوبید. سراسیمه به کنار حوضچه دوید. اما پیش از رسیدن به آن سرعت خود را کاست و با ملایمت، روی کناره ی سنگی آن نشست. ابتدا به عزم عتاب و خطاب خود را به دختر رسانده بود. اما جلال و شکوه صحن وسرای این باغ بهشتی و رفتار سنگین و باوقار جوندرو او را به رعایت ادب مجبور کرد. خسرو، اگر چه خود، محو این همه زیبائی و عظمت این همه لطافت شده بود، اما چشم ریز بینش را در ثبت و ضبط آن، که کمتر کسی شاید، در بیداری آن را به چشم ببیند، وقف فیلمبرداری کرده بود.

جووانی، بی هیچ پرسشی که در میان آمده باشد، جواب را به زبان آورد. او شوهر کرد بود. قبیله به زنی زایا نیاز دارد، تا روح طایفه ی برباد رفته را زنده کند. شوهرش روح سرگردان قبیله، راهنما و محافظ همگان خواهد بود. شترهای ما  آن جا، سیر و پر آماده ی سفر ایستاده اند.       

در راه باز گشت به محل چادرها، خسرو دهانه شترش را کشید و با کارگردان، بی هیچ ملاحظه ای بحث کرد. اما مشکل کار، به دست خانم نویسنده باز شد. او پیشنهاد خسرو را پذیرفت. قرار بر این گذاشت، شب را صرف نوشتن متن فیلم نامه ای بر اساس فیلم هائی که خسرو گرفته بود کند. به این ترتیب، آنها دست خالی از این سفر دور و دراز بازنمی گشتند. او باز هم پذیرفت، در ابتدای فیلم نامه، این گفته ی خسرو را به طریقی جا بدهد که: در خواندن نوشته های روی گور، آن قدر نباید دقیق شد، که رویش معجزه آسای سبزه، که سنگ لحد را شکسته است، نادیده گرفته شود.

 

‏2009‏/12‏/01

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *