تروریست

 

 

تروریست   

 

 

 

 

 

 

 

 از در خانه اش در نورنبرگ، تا جلو فرودگاه بین المللی آلمان درفرانکفورت، یعنی چهار صد کیلومتر راه را غر زده بود و سفارش کرده بود. سفارش کرده بود و غر زده بود. دست آخر هم دلالت های خیر. پروازم را از دست داده بودم. پروازی که او با هزار زحمت و مخارج بسیار متحمل شده بود؛ تا من از استرالیا به آلمان آمده و از آنجا به سوریه بروم. مرا به سوریه می فرستاد که بعد از پانزده سال دربدری و غربت، دیداری، یا شاید آخرین دیدار را با پدر و مادرمان که دوری و دلتنگی زمین گیرشان کرده بود، داشته باشم.

پریروز پروازم را از دست داده بودم. دلیلش را کامل و روشن شرح داده بودم. اما او سه روز پیش، چهار صد کیلومتر راه را آمده و برگشته بود. حالا باز هم، همراه من می آمد و می بایست برگردد که بموقع سرکارش حاضر باشد. خون خونش را می خورد. انگشتان ضمخت زحمت کشیده اش، روی فرمان اتومبیل با عصبیت ضرب گرفته بود. می دانست که پدر و مادر علیل و پیرمان با هزار قرض و قوله ، با هزار من بمیرم و تو بمیری، خود را در صف زوار حضرت زینب جا زده اند و در زینبیه دمشق، میان کباب و مگس. در انبوه زاری و دخیل. در کنار کمپ آوارگان فلسطینی، چشم براه من نشسته اند و من پروازم را از دست داده بودم.

جلو در فرودگاه، دستش را روی دستم، که دسته ی چهار چرخه ی چمدانها را گرفته بود؛ گذاشت. با نا امیدی تکرار کرد که: بخاطر رفقات و برادریمان، تا رسیدن به دمشق، لب به هیچ نوشیدنی نزنم. دست به دفترچه یاداشتم نبرم. هیچ شعری را با خود تکرار نکنم، تا حواسم کاملن بر جا باشد و درست و بموقع عمل کنم. وقت خدا حافظی، صورتش را بصورتم چسباند. در گوشم با صدائی که مثل آبشار در درونش شره می کرد، زمزمه کرد که: من حداقل ترجمه ی یک شعر، به محمود درویش، آدونیس یا حتی به نزار قبانی بدهکارم. باید هر طورشده خود را به دمشق برسانم.

در چند قدمی در فرودگاه، زن و مردی جوان، باریک و بلند ، در پالتوهائی خوش دوخت که تا زیر زانو می رسید، مثل مو و داربست ، مانند پیچک و چنار، در هم پیچیده بودند. سر و صورت یکدیگر را غرق بوسه می کردند. خرمن طلائی گسیوانشان، در هم گوریده بود و دیدن صورتشان غیر ممکن بود. آنقدر که از پوست گردن و دستهایشان پیدا بود، گوئی هم اکنون، از معدن نقره استخراج گشته اند. سپیدیشان با برف قله ها برابری می کرد. کنار پای هر یک، کیف سامسونتی روی زمین بود. تنها از کیف زنانه ای که بر شانه یکی از آندو بود؛ زن و مرد بودنشان را حدس زدم.

– آیا لیلای این هم شبها برهنه می خوابد؟ اما سر او را از ته نتراشیده اند، تا رفیقش، با قاشق و چنگال، بر پشت بادیه ضرب بگیرد:” بهاران خجسته باد.”

– آیا او آوازهای بند را شنیده است. شبهای دلتنگی، الهه ی ناز را صدا در صدای هم بندان، بیاد عزیز جانش خوانده است؟

– آیا او هم در کنار میله های بند ” مرا بوس ” را شنیده است؟

چند قدم دورتر، سگی ” ژرمن شپرد ” غول پیکر، خود را از میان پای افسری که زنجیرش را به دست داشت بیرون کشید.  با چشمانی که هنوز آوای وحش از آن بیرون می ریخت، مرا بخود آورد. سه افسر جوان آلمانی، درشت هیکل، زیبا و تنومند، در لباس های آبی شان، به تمیزی نور ماه، کنار هم ایستاده و گرم صحبت بودند. یکی از آنها افسار سگ را بدست داشت و با بی خیالی می گذاشت که سگ در دور و بر و اطراف او پرسه بزند. سگ هیکل درشت و توانمند خود را از میان پای افسر بیرون کشید.  با نگاهی که ناباوری از آن می بارید، مرا و چهارچرخه ای را که هل می دادم؛ نگاهی کرد. با تمام سینه اش هوا را بلعید، حتی قدمی بسوی من برداشت. ناامیدانه نگاهی کرد و ناباورانه غری زد. بطرف افسر نگهبانش بازگشت. ترسیدم، اگر از آنها دور شوم، شک و تردیدشان را تحریک کنم. به همین جهت در همان مسیر براه خود ادامه دادم. افسران بی اندک توجهی بمن، گرم صحبت بودند.

– جلاد ننگت باد!

– پلیس! سگ پاسبان امپریالسم.

– آجان به این بی غیرتی هرگز ندیده هیچ کسی.

    شعر باید شعر باشد. وقتی شعر شد، اگر آنرا در کوره پزخانه های تهران سروده باشی ، می توان در فرودگاه فرانکفورت، باز خوانی کرد. همان طور که دزد و فاحشه و آدمکشان جهان یگانه اند، پلیس نگهبان آنان هم یگانه است. گیرم که اینان، با دو تومن سبیلشان چرب نمی شود. گیرم یونیفرم هایشان تر و تمیزتر است. ماهییتشان همان است که هست. سگ بدور پای افسرش چرخی زد و زنجیر را به دور پای او محکم کرد. هنوز مرا زیر نظر داشت. سنیگینی نگاهش را بر پشت و گردنم احساس می کردم. سگ دوباره چرخی زد. زنجیر را از پای افسر نگهبانش باز کرد و به دنبال من، لُکه به راه افتاد. هوا را با صدای بلند به درون ریه اش کشید و ناباورانه بیرون داد. نمی خواست دل بکند. دو قدمی بیشتر، از ایشان دور نشده بودم. طول زنجیر به وی اجازه داد، خود را تا کنار من برساند. با شک و تردید، چهارچرخه را بوئید. نمی خواست از آن دل بکند. افسر نگهبانش با خنده رو بمن گفت:

– سگهای ما، چیزهائی را که از میدل ایست می آید، بسیار دوست دارند.

بی آنکه توجه خاصی بمن کرده باشد، رو به همکارانش ادامه صحبت داد. دل توی دلم نمانده بود. مگر من چه چیز داشتم که بتواند شامه سگ پلیس را تحریک کند. سگ، کتاب و اسلحه و لباس را بو نمی کشد. من تا کنون، حتی یک نفس افیون هم نگرفته ام. من تا بحال، پای بساط منقل و بافور هم ننشسته ام. در چهارچرخه من، بجر دو کیسه پر از لباسهای نیمدار که زنم جمع کرده بود، با چند بسته شیرینی که از مغازههای خیریه با قیمت ارزان خریده است. چیزی نیست.

– مردم من به لباس و غذا نیاز ندارند. آنها یک ماه تمام روزه می گیرند. آنها با یک لنگ ستر عورت می کنند. آنها سر به دنیا و غبی فرو نمی آرند.

او در جواب خندیده بود. از آنها خنده هائی که فقط خاص زنان است. هم نیش دار و گزنده است، هم راه فرار دار؛ که خود نوعی محبت کردن است.

– پس آن شعار ” نان، کار، آزادی ” چه بود؟

– مردم من هوا می خواهند. یک هوای تازه. اگر می توانی چند کبسول از همین هوای دم کرده و خفه ی اینجا را برایشان بفرست. آنها در آزادی، نان خود را بکف می آورند و منت از حاتم طائی نمی برند.

پس چه چیز در چمدان من است؟ چه چیز، شامه این سگ را، چنین تحریک کرده است؟ سگ بدنبال اسلحه و کتاب و دفتر نیست. من سلاحی، جز یک خودکار بیک و یک دفترچه، از مغازه ی ارزان فروش های چینی، بیشتر ندارم. با آنکه افسر پلیس، زنجیر سگش را کشیده و او را در کنار خود مهار کرده بود؛ سگ اما، چشم از من برنمی داشت. با نفسهائی خرناسه مانند، نارضائی خود را، از حضور من در آنجا اعلان می کرد. برای آنکه بیش از این تحریکش نکرده باشم و او بتواند مرا زیر نظر داشته باشد، تا خیالش راحت باشد؛ روی اولین نیمکت خالی، روبری تابلو اعلان پروازها، به انتظار پرواز هفت صد و بیست چهار با پاهائی دراز کرده ، سری فرو افتاده ، شل و ول نشستم.

همین که پرواز شماره ی هفت صد و بیست و چهار، بر روی تابلو به مقصد استانبول، دمشق، تل آویو، قاهره  ظاهر شد ؛ زن و مرد جوان، کیفهای خود را از زمین برداشتند. دست در گردن و کمر یکدیگر پیچیده به حرکت درآمدند. زن سفید رو با گیسوان طلائی که کمی به سفیدی می زد. عینک ظریف پنسی ، منشی کارکشته ای بود که هم اکنون از سوئد وارد کرده باشند. باریک و بلند، بی اندک چربی اضافه. دماغش را اما از نفرتتی، ملکه مصر به ارث برده بود. مرد یک ” دویچ ” به تمام معنا. با تمام باریکی و بلندیش، لخت و سنگین، مثل کسی که حوصله ندارد راه برود؛ یا به ماموریتی اجباری می رود، قدم برمی داشت.

دست مرد بر شانه زن بود. سر زن کمی بطرف شانه ی او خم شده بود. دست زن طوری، بدور کمر مرد حلقه بود، که گوئی او را کمک می کرد که پیش بیآید. یک راست بطرف افسران پلیس آمدند. زن کمی خم شد و موهای گردن سگ را، که باز کله اش را مثل شیر از لای پای افسرش بیرون آورد، بود نوازش کرد،  حتی دستی به پوزه ی آن کشید.

– ای سروهای حبرون آیا قامت یار مرا دیده اید که چنین راست برآمده بر آسمان فخر می کنید؟

 زن هنوز به سگ نگاه می کرد و به مرد کمک می کرد پیش بیاید. بی آنکه نگاهش را از سگ بردارد ، پای مرا لگد کرد. می رفت که روی من فرو افتد. کیفش را رها کرد و دست چپش را به پشتی نیمکت من تکیه داد. دست دیگرش بسرعت برق از کمر مرد باز شد و کنار شانه ی من، روی نیمکت قرار گرفت. صورتش در فاصله ی نفس کش صورتم بود. تنش گرم و داغ بود. در نسوخ پوستش، آنجا که مو از پوست بیرون می زند، سبزه ی تندی بود که بوی نمک می داد. در نفسش حرارتی بود که ریگهای روان را جاری می کرد. در چشمش دو دوی بود ، مثل سگی که در نمک زار، نمک شود. دهانش چرخش تند کرد، مثل گردبادی در صحرا. مثل سیلان ریگ در بیابان و چیزی گفت:

– ایکس کیوز می.

– عفون عمی.

– ایکس کیوز می.

– عفون عمی.

– ایکس کیوز…

– می.

– عفون

– عمی

دهانش در تلفظ عین در عمی و عفون، گرداب ریگ های بادیه بود. شتر را با بار، قافله را با ساربان، در دل دردناک و عمیق خود فرود می برد. چشمش لحظه ای نه چندان دیر ساکت شد. پلک هایش درآویز   خیمه گاهی بود که مردش تا دل دشت تاخته است. مثل این که از من حلالیت درخواست می کرد. در اجزاء صورتش فریادی بود که تنها در شب باران احساس می کنی، وقتی هوا دم کرده و دلگیر است. به من سرکوفت می زند، تو خصومت سگ را احساس می کنی، رفاقت من را چه؟ هیچ شده است، سنگ قبری در قبرستان، شکسته درختی در باغ، یا حتی خروسی خانگی وقتی باید شاخدار پلو شود، با شما حرف زده است؟

 سگ خرناسه ای کشید. زن به کمک مرد جوان خود را جمع و جورکرد. سگ با گامهای کوتاه و سنگین بطرف من قدم برداشت.

– آخه زن! زیره به کرمان ببرم.  ننه ی من نون برنجی خشخاشی برا چیشه؟

– می خوام نشونش بدم، اینجا از شیر مرغ و جون آدمی زاد، بهتر و ارزون تر از اونجا، پیدا می شه.

– واسه این کار، حد اقل یه کیلو به بار من، علاوه می کنی.

          کار خودش را کرد. نان برنچی را پخت، از چند بوته ی خود روی پشت خانه مان، خشخاش گرفت.  روی آن پاچید. برای آنکه حسابی مرا کفری کرده باشد، با قلم ماژیک روی جعبه شرینی نوشت. نان برنجی اعلا. قنادی نوشین. عمل سیده سادات نازی خانم. بازار بین الخراباتین. شهرک سیاه. السیدنی. جعبه را روی همه ی شیرینی هائی که از بنگاه خیره خریده بود، گذاشت.  بر نخ قیطان هم چند گره ی کور زد.

در جعبه ی نان برنجی را با فشار پاره کردم. بوی خشخاش بیرون نزده بود که سگ با قوتی تمام بطرف من خیز برداشت. افسرش را به دنبال خود کشید. افسران هاج و واج و ترسیده، با نگرانی هفت تیرهای خود را بیرون کشیده و بطرف من دویدند. تنها یک چشم بهم زدن طول کشید، تا هیکل ناتوان مرا، از روی نیمکت بلند کردند. دستهایم به سرعت برق، در پشت سر، درهم گره شدند. یکی از آنها دستهای گره شده مرا از پشت سر گرفت و دیگری چهارچرخه را، همراه مان هل داد. سگ پیروزمند و خوشنود پا بپای من و افسر فرمانده اش پیش می آمد.

در پاسگاه پلیس، چمدان و کیسه های مرا زیر و رو کردند. به همه ی سوراخ سنبه ها و درز و بیرنه های بدنم دست کشیدند. سگ در کنار وسایل من خرناسه می کشید. با نارضائی ریه اش را از هوا پر و خالی می کرد. بی سیم یکی از افسران، بزبان آلمانی چیزهائی گفت، که افسران یخ زده برجای خود خشکیدند. من چیزی از پیامهای آلمانی نفهمیدم؛ اما کلمات استانبول، دمشق، تل آویو، قاهره؛  می گفت که پیام مربوط به هواپیمائی است که من باید بود با آن پرواز کرده باشم. فکر کردم، شاید، نام مرا چند بار صدا کرده و بناچار، بی من پرواز کرده اند. اما وقتی افسر نگهبان سگ که هنوز خرناسه هائی از ناخشنودی می کشید، با ضربه ای محکمی به سر سگ زد تا ساکتش کند، از او پرسیدم چه شده است. افسر نگهبان سگ که به اندازه ی سگ، از حضور من در آنجا ناراحت بود، با انگلیسی زمختی بمن حالی کرد که: پرواز هفت صد و بیست و چهار به مقصد نامعلومی ربوده شده است. هواپیما ربایان تقاضای آزادی رفقای خود از زندان اورشلیم را دارند.                                                      

                                             5 / 5 / 2004

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *