تخریب

تخریب   

 

 

 

                                                                                   

مهندس جلالی، آقای مهندس ناصر جلالی، کارگران گروه تخریب را به اتاقک محافظ فرستاد و خود، نگاهی دوباره به قد و قامت کوه کرد. با آنکه چشم هایش، بدون عینکی قادر به دیدن هیچ چیز و هیچ جا نبود، با دقتی که در کار داشت، جای همه ی سوراخ ها و شکاف ها را با دقت می دانست. بی اندکی تردید، همه ی آنها را از فاصله ی دور، دوباره بررسی کرد. با اطمیان کامل، دسته ی دستگاه فیوز را فشار داد. درد در ستون مهره های پشتش تیر کشید و با زحمت قد راست کرد.

ابتدا صدائی، مانند ناله ی گاو به هنگام زایمان شنیده شد. پس از آن، تمام آهنگران با پتک ها بر سندان ها کوفتند. بی آنکه صدا توقفی کند، تمام توپ های یک لشکر، با هم شلیک کردند. شعله هائی آمیخته به خاک و دود، از درزها و شکاف های کوه زبانه کشید؛ تازه انفجار آغاز به غریدن کرد. توده ی انبوه سنگ، پاره سنگ، خرسنگ و صخره به هوا جهید. چتر قارچی، بر سر کوه سایه افکند. هنوز سنگ های پریده از سر کوه، به طرف زمین سقوط نکرده بود، که قطعاتی به بزرگی خود کوه، از سر، دامنه و بدنه ی کوه، با نعره های گاوی دیوانه به طرف دره سرازیر شد. چشم های خسته و فرتوت مهندس، از نقطه ای به نقطه ی دیگر، پرواز می کرد. با وسواس مادری که بچه اش را قنداق کند، همه چیز را تحت نظر داشت.

خورشید غروبگاهی، با تمام سرخی دلگشایش، در چشم های مهندس، مثل هزاران جرقه ی دسته کرده به پرواز درآمد. شادمانی کودکانه ای که فقط در شب های عید و آتش بازی چهارشنبه سوری، در دل و جان بچه ها شعله می کشد؛ در چشم و صورت مهندس، به وضوح دیده می شد. پاکت سیگار را از جیب پیش سینه ی لباس کارش بیرون آورد و سیگاری به رضایت چاق کرد. کارگران گروه تخریب، در اتاق کوچک فلزی محافظ، که از تابش آفتاب سرخ و برشته شده بود، با افروختن سیگارهای پی در پی، آن را به لانه شغال مانند کرده بودند. اما نگرانی آنها، از نیامدن مهندس به جان پناه که در این مورد، نسبت به کارگرانش بسیار سخت گیر است؛ تسکین نیافته و این پا و آن پا می کردند.

روزکار به پایان رسیده بود. حالا همه همراه هم، به طرف اردوی کارگاه باز می گشتند. خوشحالی و سر دماغی مهندس، که نمی توانست هم پای کارگرانش، فاصله ی چند کیلومتری اردوگاه را به پیماید، در دیگران رسوخ کرده بود. هریک برای خودشیرینی، چیزی درباره ی مهندس می گفت؛ تعریف و تمجیدی هم چاشنی آن می کرد. مهندس با آن که توجهی به این حرف ها نداشت، پاکت سیگارش را بیرون آورد و به هر یک از آنان، سیگاری تعارف کرد. پاداش خوبی به حساب می آمد.

جلو کابین ها و اتاقک های کارگری، کیف وسایل و ابزار را، که در تمام طول راه، خودش حمل کرده بود، به دست سرکارگر سپرد، تا به انبار کارگاه تحویل دهد. هنوز به طرف کابین خود به راه نیفتاده بود که کارگری دوان دوان خود را به او رساند. او خبر آورده بود که مهندسین مسئول، در دفتر صحرائی شرکت، منتظر او هستند و کار واجبی دارند. مهندس نگاهی به ساعتش انداخت و با اظهار خستگی، گفت:

” این اضافه کاری ها، فقط خر حمالی است. فردا صبح به دفترشان می روم.”

مهندس طبق برنامه ی همیشگی، صبح زود، از خواب بیدار شد. اول تختخواب را با دقت سربازی نوآموز، که سرکار استوارش بچه باز باشد، مرتب و ” آن کادره ” کرد. سطل آب را کنار توالت کابین برد و با حوله ای صابونی تن و بدن خود را شست. سرش را زیر شیر آب کابین، دو دست کامل صابون زد و به خوبی برس کشید. ریشش را دو تیغه کرد و لباس های شسته را از سر بند برداشت و پوشید. با دقت و ظرافت کدبانوئی که شوهری ایرادگیر داشته باشد، میز صبحهانه را که عبارت از یک چای قند پهلو بود، چید.  صندلی را با احتیاط کنار کشید و بر آن نشست. چای، یا صبحهانه، همراه با سیگارهای پی در پی، او را سردماغ آورد. دفتر یاداشت را از روی میز کوچک کنار پنجره برداشت. قبل از نوشتن، یا هر کار دیگری، رو میزی را صاف و مرتب کرد. چیزهائی در دفترچه یاداشت کرد و آنرا به شکل قبل، روی میز گذاشت. سیگاری بر لب از در کابین بیرون رفت. مهی غلیظ همه جا را در بر گرفته بود. از روی کوه بخار دود مانندی برمی خواست و به همراهی مه صبح گاهی، اجازه خودنمائی به خورشید کاملا بالا آمده را نمی داد. با چشم هائی مشتاق به سر، سینه و دامنه ی کوه نگاه کرد. عینکش را کمی پس و پیش کرد. دوباره همه ی مسیر را، با دقت بازرسی کرد. ته سیگارش را جلو کابین، به سطل بزرگ آشغال انداخت و به طرف پله های دفتر مهندسی قدم برداشت.

مهندس، مهندس ناصر جلالی، هیچ دل و دماغ رفتن به دفتر و سر و کله زدن با مهندسین و روسای جدید شرکت را نداشت. این هیچ ربطی به دشمنی، خصومت یا پیشداوری خاصی نسبت به زن بودن روسایش نداشت. بلکه کیفت و خاصیت کار و تخصص او، باعث خلق و خوی کناره جوی او شده بود. کار او به عنوان مهندس تخریب و انفجار، با هیچ کس، به هیچ کار و برنامه های دیگر شرکت، مربوط نمی شد. از زمانی که طرح و برنامه، نیاز به کندن و جا به جائی سنگ یا کوهی داشت، کار او به تنهائی آغاز می شد. بعد از گرفتن دستور العمل، می بایست خودش به تنهائی زوایا، طول، عرض و عمق شکاف یا سوراخ های انفجار را مشخص کرده، ابزار لازم کار را تعیین کند. مقدار مواد منفجره را تخمین بزند. بعد از همه ی این مراحل، خودش به تنهائی، همه ی کار را به پایان برساند. کارگران همکار در گروه تخریب، تنها کاری در حد باربری، حمل و نقل، باز کردن راه، یا ایجاد سوراخ و شکاف لازم، برعهده دارند. او از روزی که امضای ورقه ی مهندسیش خشک شده، تا کنون، تنها کار کرده است. حتی سه بار، تعویض شرکت مقاطعه کار راه سازی، دست به ترکیب او نزده است. هر شرکتی که جای شرکت ورشکسته ی قبلی را گرفت، مهندس را سر مهر مادرش دانست. چرا که او خبره ترین مهندس تخریب است. این یکه تازی و یکه کاری، حاصل و ثمره ی خاصی به بارآورده است، که آن، تنهائی و خلق و خوی کناره جوی مهندس است. او در این تنهائی و بی کسی، تا آنجا پیش رفت که با کارگران گروه خودش نیز، با همه رفاقت و یک کاسه بودنشان، کمتر حرف می زند.  او بیشتر اوقات را درخودش غرق است.

به در دفتر رسیده بود. می بایست با همه ی کژ خلقی ها، اگر شده، برای رعایت ادب و نزاکت، از راه رسیدن روسای جدید را خیرمقدم بگوید. کاری که در حقیقت، همان دیروز، می بایست انجام گرفته باشد. مهندسین جدید، هم همین توقع را داشتند. آنها به محض رسیدن، مانند کدبانوئی خانه دار، دفتر را آب و جارو کردند.  بسته ی کیک و دسته ی گل را روی میز قرار دادند. چای را هم دم کرده بودند. اما مهندس، برای انجام تخریب لازم، به کوه رفته بود. غروب هم، او چنان خسته و داغون بود که دل دیدن خودش را هم نداشت. از آن بدتر، مهندسین جدید بودند، جوانانی تازه سال که هیچ، هم دک و دندان او به حساب نمی آمدند. آنها اگر، کمی پیرتر از این بودند که هستند، می بایست از جوان ترین دانش جویان دانشگاهی او بوده باشند، که نبودند. دفتر، به همان نظم و ترتیبی که دیروز، دختران جوان، ترتیب داده بودند، آماده بود. مهندسین جوان، با تمام شور و هیجان سال های اولیه کار، هنوز آثار خواب در صورتشان به وضوح دیده می شد. با این همه، هر یک به نوبه ی خود، از پنجره ی کابین، مواظب هر رفت و آمدی در پهنه ی محوطه ی کارگاه بودند؛ تا استاد مهندس را، چه وقت ملاقات خواهند کرد.

دختران جوان، شهرت و آوازه ی مهندس ناصر جلالی را، که روزگاری در دانشکده ی خود آنها تدریس کرده بود، به صورت افسانه و روایتی از قهرمانی شنیده بودند. همیشه تاریخ مبارزات دانشکده ها، یکی از ابزار فخر و سربلندی دانشجویان به حساب آمده است. هیچ دانشجوئی، در هیچ دوره ای، حاضر نشده، فراموش کند، که استادی را، با سوابقی فراموش نشدنی،  کت بسته از کلاس بیرون برده بودند. سال های سال، هیچ خبری از او به دست هیچ کس نرسیده بود. آن ایام در دانشکده شایع بود، که استاد مهندس، با کارش ازدواج کرده است. به همین جهت،  به هیچ یک از زنان همکار یا دانشجویان دم بخت، روی خوش نشان نمی دهد. ولی همه هم می دانستند، کار چیزی نیست که بتوان با آن ازدواج کرد، با آن زندگی را شریک شد، دست در یک کاسه کرد و شب بغل هم خوابید. عده ای هم می گفتند: او از عشقی نافرجام دل شکسته است و دل دیدن هیچ زنی را ندارد. باز هم، همه می دانستند، کسی به خاطر یک خودکشی نافرجام، نخواهد مرد. در همان دانشکده، به وسیله ی عده ای معلوم الحال، شایع شده بود، مهندس بچه باز است و اصلا توجهی به زنان ندارد. ولی مهندس خودش گفته بود، او حتی تا دم در حجله رفته است. حالا هم منتظر است، وقتش برسد، تا داخل حجله شود. ماجرا از این قرار بوده است که: او بعد از اتمام تحصیلاتش، در فرانسه، بنا به جهاتی نمی توانسته یا نمی خواسته، به خانه برگردد. به همین جهت، به اسرائیل رفته و در آنجا مشغول به کار شده است. به محض ورود به شهر اورشلیم که برای ایرانیان در آن زمان، کار ساده ای بود، به جبهه ی الفتح پیوست و بر علیه امپرالیسم جهانی مبارزه را آغاز کرد. در حین همین مبارزات، با خانمی به نام ” لیلا خالد ” معلم مدرسه ای در شهر حیفا آشنا می شود و قرار زندگی مشترکشان را می گذارند. لیلا، در عملیات هواپیما ربائی، دستگیر و زندانی اسرائیل می شود. مهندس در تعریف هایش گفته بود: برای عروسی، خیلی هم سنگ تمام گذاشتم که به زندان بیفتم. حتی جشن عروسی را، قبل از رفتن به زندان، جشن گرفتم. یادش به خیر. یک روز،  پنج بمب، در پنج ناحیه اورشلیم، ترکاندم. بر چشم حسود لعنت، با این همه آتش بازی، عروسی ما سرنگرفت. عروس هنوز هم که هنوز است در زندان است. بد بختانه، من نه زن مرده ام که فورن، زن به من بدهند، نه زن طلاقم، که بجای زن، ان بدهند.

در دفتر از داخل باز شد. خانم مهندس فرشته ی شریف، دستش را برای دست دادن، به طرف مهندس جلالی دراز کرد. مهندس برای ادب، ولی با عجله و دست پاچگی، داخل دفتر شد. اما برای آنکه جلو خنده اش را بگیرد، فورن سیگاری آتش زد. اخم خانم مهندس ادب، که هنوز پشت میز کارش مشغول وررفتن با نقشه ها بود، مانند جارو زمین را تمیز کرد. مهندس جلالی با خیس کردن انگشت اشاره و شصت، سیگار را خاموش کرد و با دست پاچگی، معذرت خواست. مهندس ادب، برای آنکه عکس العمل شتاب زده ی خود را بپوشاند، مداد و مدادپاک کن را روی نقشه ای که با آن کار می کرد انداخت؛ از روی صندلی خود برخاست، با او دست داد. خانم مهندس خدادادی، با لیوانی قهوه که بوی آن اتاق را مست کرده بود، جلو آمد. مثل این که از همه سر و زبان دارتر باشد، گفت:

” استاد می داند، عشاق سینه چاکش، شب را تا سحر ستاره شماری کرده اند، که این قدر سحر خیز شده اند؟”

مهندس جلالی به سختی می کوشید، از نگاه کردن به خانم مهندس فرشته ی شریف خود داری کند. او با پوشیدن لباس کار آبی رنگی که به اندازه سه شماره از خودش بزرگتر بود، کلاه کاسکت زرد رنگی که تا روی دماغش پائین آمده بود و کفش های امنیتی که یک متر جلوتر از خودش حرکت می کرد؛ چارلی چاپلین ماده ای شده بود که فقط عصائی کم داشت. او که رئیس شرکت مقاطعه کار جدید است، برای پوشاندن اخم و تخم خانم مهندس ادب، تا سینه به سینه ی مهندس جلالی پیش رفت و گفت:

” استاد! البته خانم ادب خودش هم سیگار می کشد. ولی چه کند که حالا بار شیشه زده است، خدا هم نمی تواند، جلو استفراغش را بگیرد.”

دفتر شرکت، در آن هوای مه آلوده صبح گاهی، با روشن بودن مهتابی سقف، هنور تیره و دلگیر بود. حالتی مثل بیمارستان های زمان جنگ را داشت. برای چشم های پیر استاد، نور به اندازه ی لازم نبود. بنابراین، سخت تلاش می کرد، هر آن چیزی که لازم است به دقت دیده شود. عینکش را چند بار جلو وعقب کرد و دلش بیشتر گرفت.  دل دل می کرد، این سه دختر بچه، دست از سرش بردارند. او برود بیرون دفتر، روی تخته سنگی نشسته  و کوه را نگاه کند. اما ناچار بود،  دست دراز شده ی خانم مهندس ادب را رد نکند و لیوان قهوه را از او بگیرد. مهندس توانست در مقابل دست دیگر خانم ادب که بشقاب کیک را نگاه داشته بود، مقاومت کرده و خود را از خوردن، که برای او شاق ترین کار در حضور دیگران است، معاف کند. خوش بختانه، تعریف و تعارف ها به زودی سپری شد.  خانم مهندس فرشته ی شریف، رشته ی اصلی سخن را به دست گرفت: که دوره ی مهندسی چهار ساله را، سه و سال و نیمه، با نمره ی عالی تمام کرده. که پدرش از بازار، بالمضارعه، پول قرض کرده تا دختر دلبندش، اولین پروژه ی کاری را با توفیق به پایان برساند. که او و همکارانش باید موقعیت و مقام زن پیش رو را در نظر مردان کارگر، در این جا و هر جا، به ثبت و اثبات برسانند؛ و صد البته که ایشان هنوز ازدواج نکرده است. اما از همه مهم تر، این که او در کار آدمی بسیار جدی و سخت گیر است. او اجازه نمی دهد، هیچ سهل انگاری و مصامحه در کار پیش آید. بعد از این گزارش مفصل، که بیشتر معارفه و خط و نشان کشیدن بود؛ ورقه ی کاغذی را به طرف مهندس جلالی دراز کرد و گفت:

” می خواهم نظر استاد را درباره آن به صراحت بدانم!”

مهندس جلالی مثل کسی که از آسمان به زمین افتاده باشد، نفس راحتی کشید.  ورقه ی کاغذ را گرفت. بی آن که به آن نگاهی بیندازد، چهار تا کرد و در جیب پیش سینه ی لباس کارش قرار داد. می رفت از روی صندلی بلند شود، که سرکار خانم مهندس خدادادی رشته ی سخن را بدست گرفت:

” جناب استاد! آیا کار چند هفته ای ما، سه نفر از کوچکترین دانشجویان شما، به یک نگاه هم نمی ارزید؟”

او برای انکار ناپذیری گفته های خود، مانند زنی که پابزا باشد، بر شکم دو سه ماهه ی خود دست می کشید. مثل این که از پسرش درخواست کمک می کرد. باز خانم فرشته ی شریف، دست به کار شد که تندروی دوست و هم کارش را رفع و رجوع کند. اما خانم مهندس ادب، با لبخندی که لطافت و زیبائی زنانه از آن می بارید، خود را پیش انداخت:

” استاد! ما کاری گروهی را آغاز کرده ایم. راستش! پدر فرشته، بیشتر پول را از بازار قرض کرده است. اما ما هم، به سهم خود گوشواره و انگشتر و جهیزیه ی مادرمان را به ثمن بخس فروخته ایم. از آن مهم تر، نقشه ها و برنامه ها است! که کار مشترک هر سه نفر ماست. اما مهندس خدادادی با همکاری شوهر غرغرویش حسابداری شرکت را هم اضافه بر دوش می کشد.”

مهندس خدادادی با حالتی قهرگونه روی صندلی خود نشست و رویش را از دیگران برگرداند. زیر لبی چیزهائی گفت، اما دلش راضی نشد و رو به مهندس ادب گفت:

” فاطی جان. شوهر من یک حسابدار غرغرو است. درست. همان طور است که تو گفتی. اما از استاد هم باید لطف و محبت را گدائی کنیم؟ آن هم از ایشان با آن افسانه هائی که درباره شان  شنیده ایم!”

مهندس جلالی، خود را از دفتر بیرون رفته می دانست. حاضر هم شده بود نفسی به راحتی از ته دل بکشد. حرف ها ، به خصوص نحوه ی گفتار مهندس خدادادی چنان غافل گیرش کرد که نتوانست به گفته های مهندس ادب گوش بدهد. او مثل کارگری که نتوانسته، به موقع خود را از ناحیه ی انفجار دور کرده باشد؛ سراپا تکانی خورد. برای آنکه، خود را از تکانه های زمین و ریزش سنگ های کوه برهاند، چشم های خسته اش در هر طرف جستجوئی کرد. چیزی نیافت. به پنجره ی اتاق چشم دوخت. آفتاب، با هزار زحمت خود را از پس مه و ابر بیرون کشیده بود. آن چنان تند و بی رحم بر شیشه ی پنجره می تابید که آنرا به صیقل خورده ترین آینه ها، بدل کرده بود. مهندس کوشید کوه و شاهکار خود را، از میان پنجره ببیند، تا قوت قلبی بدست آورده باشد. اما آن چه در آن شیشه ی تابناک قابل رویت بود، صورت پیر و چروکیده خود او بود. بیشتر نگاه کرد. چشم هایش را تنگ کرد و با دقت بیرون را دید. کوه هنوز در مه دیرپای گردنه ها ناپدید بود. اما صورت خودش باوضوح و روشنی بیشتری به چشم می زد. جوان بیست و هشت، نه ساله ای که با موتور ” هارلی ” ترسان و پریشان کوچه پس کوچه های قدیمی و پرسنگ و لاخ اورشلیم را از طرفی به طرفی راند بود. جانش فریاد می کشید و بلندگوهای غیرقابل تحمل ” وود استاک ” نعره می کشید:” نو وومن نو کرای.” و او با خود زمزمه می کرد:” یو می سی آی ام دیریمر!” می خواست با انفجارهای پی در پی،  دادگاه اسرائیل را بترساند. می خواست زنش را، نامزدش را، همه ی امید و آرزوی جوانیش را، از چنگال مرگ برهاند. اول به محله ی ” بئر المعونه ” بعد از آن به کنار ” دیوار ندبه ” از آنجا تا ” معبر الهیاکل “، محلات یکی بعد از دیگری برخود می لرزید. ساختمان ها، مثل لرزانک در دست کودک می لغرید و به زمین می غلتید. تا شب، پنج انفجار مهیب، نه اسرائیل که دنیا را به لرزه ی خبری انداخته بود. دادگاه اسرائیل را به تعطیل کشیده بود. شب را بی سرپناه و درمانده، در باریکه ی غربی غزه، به روز رسانده بود، تا قایقی او را به بیروت برساند.  حالا پیری خسته و درمانده، فقط می تواند به گوشه ی اتاقی پناه ببرد  و تنهائی خود را با دیواره های اتاقی چوبی در میان بگذارد. مهندس با قدمی مردد و سخت خسته، به کنار میز خانم مهندس خدادادی بازگشت. کنار میز ایستاد و بر نقشه های پهن شده روی میز او دست کشید. اشک در چشمانش حلقه بسته بود و دیدن را غیرممکن می ساخت. با صدای شکسته ای گفت:

” علی عینی و علی راسی! همین الان به اتاق خودم می روم که با ذره بین، تمام نقشه را بررسی کنم.”

برای آن که پایش به پای دیگرش گیر نکند که سکندری برود، دستش را به دیواره کابین گرفت و بی خدا حافظی از در دفتر بیرون رفت. هیچ کس تا شب او را در هیچ جای اردوگاه ندید. شب هم چراغ اتاقش روشن نشد، تا کسی بداند، او هنوز در اتاقش سرگرم کاری است. هیچ یک از کارگران گروه تخریب هم، دل آن نکرد که با کژ خلقی های او در کابین را بزند. این حال و احوال گه گاه از او سرمی زد. دوستان و آشنایان هم می دانستند. در آن زمان ها، مهندس را با یک من عسل هم نمی شود تحمل کرد. کارگران گروه تخریب می گفتند: مهندس تولک رفته، اگر دستش بزنی کچل می شود.

طبق عادت و روال همیشگی، صبح کله ی سحر او را دیدند که منظم و مرتب، مثل رئیس اداره ای که در مقابل کارمندانش ظاهر شده باشد، لباس پوشیده و سیگاری بر لب، تا کناره کوه و محل کار خود رفت. وقتی جنب و جوش در محوطه ی کارگاه دوباره جان گرفت. سر و صدای کار، حال و هوای شب و خستگی را از تن اردوگاه بیرون راند. مهندس به همان قبراقی که تا دامنه کوه بالا کشیده بود، به طرف دفتر شرکت قدم زنان پیش رفت. انگشت وسط را خماند که بر در کابین ضربتی بزند، در از داخل باز شد. خانم فرشته شریف، مثل گلی تازه از زیر برف سردرآورده، در چارچوب درگاه نمایان شد.  مهندس لبخندی زد و بسیار بلند سلام کرد. صدای خانم مهندس ادب از داخل کابین شنیده شد.

” این سلام، همان یا اله ی قدیمی خودمان است. بفرمائید! ما چادر به سر توی رختخواب می خوابیم. نامحرم هم نداریم. دست و پای هیچ کس هم باز نیست.”

مهندس شریف، با لبخندی بسیار گشوده، دندان های یک دست و سفیدش را مثل غنچه ی گل یخ بیرون ریخت و با خنده گفت:

” امیدوارم، هر چه زودتر، شما هم به شوخی های فاطی جان عادت کنید!”

مهندس به داخل کابین که رسید، مانند کودکی که مدادش را سر امتحان گم کرده باشد، دنبال چیزی می گردید. مهندس خدادادی، کنار بساط چای ایستاده بود و دو لیوان را با هم پرکرد و رو به مهندس جلالی گفت:

” می دانم صبحهانه خورده اید. اما چای اول را با زن غرغروئی مثل من شروع کنید. روزتان شکوفا می شود.”

مهندس جلالی، بی آنکه به این تعارف دوستانه و لیوان چای در دست خانم خدادادی توجهی کند، صندلی را کشان کشان تا کنار میز او آورد.  مثل شاگردان مکتب خانه، دست روی زانو نشست. سرش هم چنان پائین بود و در نقشه ی روی میز به نقاطی به خصوص نگاه می کرد. روی نقشه، چند جا را با انگشت لمس کرد. بعد با مداد جای لمس انگشتش را با نقطه، علامت گذاشت. خانم مهندس هم پشت میزش نشست و لیوان چای را کنار دست مهندس گذاشت. مهندس سرش را بالا گرفت که برای چای از او تشکر کند. چهره ی سبزه ی آفتاب سوخته ی خانم مهندس مجال دهان گشودن به او نداد. هق هقی در دل و اندرون مهندس تکان خورد و می رفت گریه را در صورتش منفجر کند. با زحمت بسیار برخود مسلط شد و به نقاط روی نقشه اشاره کرد. با شک و تردید، چشم هایش را چرخی داد و به صورت خانم مهندس نگاه کرد. به همان سرعت پشیمان شد و دوباره به نقشه بازگشت.

مهندس فرشته ی شریف، جلو آمد. او نیز به تقلید مهندس جلالی، روی نقاط خاص نقشه انگشت گذاشت و آنها را لمس کرد. یکی دو جای دیگر را که مهندس علامت گذاری نکرده بود، با نک مداد علامت گذاشت. همان طور که سرش در کف دست، و آرنجش روی میز تکیه داشت، سرش را چرخاند و از کف دست به چشمان مهندس خیره شد. با لحن صدائی که یکی از آرواره ها گرفتار کف دست باشد گفت:

” این ها کار و نظر ماست.”

” خوب! چه هستند؟ چاه؟ “

” بله! درست گفتید. چاه هستند.”

” چاه در دل کوه؟ آن هم از سر یا کمر کوه؟”

” بله! کاملا درست تشخیص داده اید!”

خانم مهندس فاطمه ی ادب آمد  کنار میز، پهلو به پهلوی مهندس جلالی، چنان ایستاد که کپلش شانه ی مهندس را لمس کرد. نک انگشتش را روی نقشه گذاشت و به نقاط علامت گذاری شده اشاره کرد.  مانند سخن رانی که از رازی سر به مهر پرده برمی دارد گفت:

” در حقیقت گه کاری شیطان رجیم، بلکتن لعین است.”

مهندس فرشته ی شریف، دستش را طوری حرکت داد که می خواست مگسی را از خود براند. سرش را که هنوز بر کف دست نگاه داشته بود، بلند کرد و ادامه داد:

” استاد خوب می دانند که این شهر روی خطرناک ترین و مهلک ترین خط زلزله قرار گرفته است. هرگونه انفجار و تکان شدید، پوسته ی نازک زمین را حساس تر می کند. این خطر وجود دارد که با انفجارهای پی در پی، زلزله ای را که پیش بینی شده، به تعجیل وادار کنیم. ما سه نفر برای حفاظت محیط زیست، بعد از مباحثات و مجادلات فراوان، به این نتیجه رسیدیم: بوسیله این چاه ها، منطقه ی عملیات را از بقیه کوه و زمین های اطراف جدا کنیم. این طور می شود، البته تا حد امکان، از پیش آمدن خطر، بوسیله این جاده سازی جلوگیری کنیم.”

خانم مهندس فاطمه ی ادب فرصتی به دست آورد و با جدیت تمام گفت:

” و الجبال اوتادا ! شما میخ ها را می کشید به سر سقف چی می آد؟”

مهندس جلالی، قندی از کنار چای خانم خدادادی برداشت و لیوان چای را در یک هورت سرکشید. لیوان را روی میز گذاشت و از پاکت سیگارش، سیگاری بیرون آورد. قبل از این که سیگار را بر لب گذارد، به جلو در رفت و در را بازکرد. در پله اول کابین ایستاد. سیگار به چهارمین پک نرسیده بود که  دوباره به کابین بازآمد. به سرعت روی صندلی خود نشست. دختر خانم ها به همان حال پیشین در جای خود ایستاده بودند. آنها مانند کودکانی که منتظر ایستاده اند تا معلم، نتیجه امتحانات را اعلام کند، دل دل می زدند. مهندس انگشتش را روی یکی از نقاط علامت گزاری شده گذاشت و گفت:

” طول تقریبی این چاه، تا سطح زمین، چیزی قریب چهار تا پنج کیلومتر، یعنی چهار پنج هزار متر است. “

مهندس فاطمه ی ادب باز فرصتی یافت و با خوش خلقی شوخ و شنگش گفت:

” از چند صد متر پائین و بالایش بگذریم.”

” چنین مته هائی، تا کنون ساخته نشده است. اگر هم بشود، با نک الماس و رزوه ی خاص آن، چقدر تمام می شود؟ شما هم، کار را مرحله بندی نکرده اید، یعنی خوب می دانید که مرحله بندی نمی شود. زیرا اضافه بر چاه های طولی به چاه های عرضی هم نیاز خواهد بود. تا همین حالا هم، سه شرکت بزرگ، سر این کار ورشکسته شده است.”

مهندس خدادادی، تا کنون سکوت کرده بود. لیوان چای را، بیشتر از آن که بنوشد، برای سرگرمی به دهان می برد. لیوان را روی میز گذاشت و با مدادش روی میز ضرب گرفت. مثل این که با هر ضربه، چیزی را در ذهنش منظم می کرد. دهان گشود که چیزی بگوید؛ اما خانم فرشته ی شریف مهلتش نداد و پرسید:

” هیچ راهی ندارد؟ داشتن یک جاده یا ورشکستگی سه شرکت، به انهدام یک شهر باید بینجامد؟ به نظر شما می ارزد؟”

مهندس خدادادی، بی معطلی میان حرف دوید. لیوان را دوباره برداشت و هرتی سرکشید. با ته لیوان روی میز ضرب گرفت. مثل این که ضربه های او بر میز، نقطه گذاری جملاتش را تعیین می کرد:

” عیبش در این است: اختصاصی شدن زیادتر از حد کارها و امور، باعث دور شدن ما از هدف اصلی و علت غائی شده است. درست مثل سرداری: برای رفاه و آسایش مردم بر علیه ظلم و جور قیام کرده است؛ اما عشق به جنگ و هنرجنگیدن او را عاشق کشتار کرده است.”

مهندس ناصر جلالی، بی اختیار از روی صندلی خود برخاست و به طرف در رفت. اما پیش از آن که در را باز کند، به شیشه پنجره که دیگر آن چنان صیقل دیده نبود، نگاهی کرد. خودش را در آن ندید. برگشت و با دقت در برابر شیشه ایستاد. آفتاب، در شعاعی دلکش، باریکه ای از نور به داخل اتاق افکنده بود، که نیمی از صورت مهندس خدادادی را روشن کرده بود. مهندس ناصر جلالی، به طرف در رفت، در همان پله اول نشست و سیگارش را آتش زد. کوه با سر برف گرفته اش چقدر به خود او شبیه شده بود. آن جا ساکت و خاموش ایستاده بود. از زخمی که او دو روز پیش بر تنش زده بود، خمی هم به ابرو نیاورده بود. کوه با صلابت همیشگیش به او نگاه می کرد. مهندس خدادادی، داشتن یک شاهراه را ، ورشکسنه شدن سه شرکت بزرگ را، به قیمت ویرانی یک شهر نمی خواهد. او بچه دو سه ماهه اش را، از تمام جاده های جهان، بیشتر دوست دارد. آیا راست است؟ تخصصی شدن را می کویم؟ باز محله های اورشلیم و صدای ضجه و مویه. صدای مرگ و تخریب. فریاد مجروحان و زخمی ها در دلش زبانه کشید. پکی عمیق به سیگار زد و از همان جلو در گفت:

“باید راهی باشد. وقتی شما، سه تا نورگ، توانسته اید فکرش را بکنید، حتمن راهش را پیدا خواهید کرد. اتریش! از پیش رفته ترین کشورهای طرفدار محیط زیست، حتی به فکرشان هم نرسیده است. پس حتمن راهی هست که شما به فکرش افتاده اید. “

بی آن که سرش را برگرداند، زیر چشمی به کوه نگاهی کرد. کوه سرفراز و بلند در برابر او ایستاده بود.  او را به مبارزه می طلبید. کوه غولی بود که او می بایست، از سر چشمه سار و آبشخور مردم بردارد. کوه، مشت باز نیرومند و جوان و توانمندی بود، که بی هیچ رعایت سن و سال، چشم در چشم او دوخته بود. سیگارش تمام شده بود، آتش به انگشتش نیش زد. ته سیگار را به دور انداخت و سیگار تازه ای آتش زد. خانم مهندس خدادادی، از پشت میز خود را سنگین و با احتیاط بیرون کشید. تا کنار او آمد. دستش را روی شانه مهندس جلالی گذاشت، تا از کنار او عبور کند. یک پایش را از در بیرون گذاشت و همان جا ایستاد. او نیز به کوه نگاه کرد. به کوه نگاه کرد و دستش را با مهربانی بر شانه مهندس کشید:

” استاد! احساس نمی کنید خصمانه به کار خود چسبیده اید؟ مثل آن شعر ملک الشعرای بهار؟ بر ری بنواز ضربتی چند.؟ آیا سزای جراحات دل نازکتر از گل شما را شهر مظلوم من باید بپردازد؟”

مهندس مانند بچه ای که از ترس پشت مادرش پنهان شود، خود را به پشت در کابین کشید. با دست محکم صورت خود را فشرد. نفسش به تنگی افتاده بود. واقعن توان نفس کشیدن نداشت. هیچ کس تا کنون از او حساب پس نگرفته بود. هیچ کس او را این طور به صلابه ی سئوال نکشیده بود. صورت خود را فشرد و چشم های خود را به شدت مالید. با یکی دو نفس عمیق حالش بهتر شد و باز گشت. جلو در، دستش را دور کمر خانم خدادادی حلقه کرد، او را با خود تا کنار میز، همراه برد. دست خیس از عرقش را روی نقشه گذاشت. کمی صبر کرد تا هق هق گریه های درونیش را از صدا بیندازد. دستش را مانند پرگار، دورادور مکان های علامت گزاری شده به حرکت درآورد. بر سر هر یک از نقطه ها همین کار را کرد. سه مهندس جوان، مثل جوجه های پائیز دیده به دور خروس پیر جمع شده و رفتار او را که مانند جادوگران نشئه ای از سحر و جادو داشت به دقت نگاه می کردند:

” گفتم. حتمن راهی دارد. وقتی سه جوان با هم به کار پرداخته اند؛ راهش را پیدا می کنند. همین برنامه و طرح را، با انفجارهای کوچک و فرعی در پس و پهلو و جوانب مختلف کوه، آنقدر پراکنده انجام می دهیم؛ تا منطقه ی کار را از بدنه کوه جدا کنیم. آنوقت ضربه ی اصلی به زمین یا به رشته ی سلسله جبال منتقل نخواهد شد.”

حالا نوبت سه نورگ به غوغولی افتاده بود که چشم های شادشان از اشک شوق لبریز شود.

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *