سردرد

           سردرد

 

 

 

 

 

 

 

             همه ی آتش ها از گور این کارت بیمه ی خدمات درمانی بلند شد. درست از لحظه ای که پست چی آنرا چسبیده به نامه ای درون یک پاکت دولتی بدستم داد، همه چیز زیر رو شد.

            اول ، یعنی پیش از همه ، زنم شروع کرد. غر زد و غر زد. نصیحت کرد و پند مادرانه داد. راهنمائی کرد و دلالت خیر کرد. من دنده پهنی کردم و لام تا کام جوابی ندادم. آخر سر از کوره در رفت و مثل همه ی آکله های روزگار، چاک دهنش را کشید و آنچه از آب و آتش عمل آمده بود، بارم کرد. درست و حسابی تلافی آن سالهائی که بقول خودش تحت تسلط مرد سالارانه من سپری کرده بود، از سرم درآورد.

نه خیال کنید آنقدر بیغیرت شده ام که نخواسته باشم جوابش را بدهم ؛ یا آنقدر متمدن شده ام که نتوانم حقش را کف دستش بگذارم. نه خیر. اما ، سه باری که مرا پای میز محاکمه کشیده بود ، دستم را بسته بود. در دادگاه ضمانت داده بودم که اگر نگاه چپ به او بکنم ، سنگ قلابم کرده و اجازه نزدیک شدن تا پانصد متری او را نداشته باشم. در همان دادگاه بود که با خواهش و التماس ، با یکی دو قطره اشگ در چشم و هزار چوچول بازی، دل قاضی را به رحم آوردم که اجازه دهد در گاراژ خانه ام، برای نزدیکی به بچه هایم و برای فرار از دست غول تنهائی و غربت زندگی کنم.

در پناه موقعیت خاص حقوقی و امنیتی که یافته بود ، هر چه توانست اصرار کرد:

“حالا دیگر دکتر مجانی و دوا و دارو به قیمت بسیار نازل در دسترس است. باید با جدیت و پشتکار خود را معالجه کرده و صحت و سلامت خود را بدست آوری.

آنقدر درباره بیماری من غلو کرد و اغراق کرد که خوش هم باور کرد که من اساسا عقیم شده ام و دیگر آبی از من گرم نمی شود. اما من طبق دستور بزرگان که فرموده اند ” با زنان مشورت نکنید و اگر مجبور شدید بکنید ، صد در صد مخالف رای آنها عمل کنید.” همه ی گفته هایش را باد هوا فرض کرده، از این گوش گرفته از آن گوش درکردم. او هم تا آنجا که توانست، پشت سر من با هر غریبه و آشنائی که بدست آورد و هر آنچه در چنته داشت بدگوئی کرد. نسبتهائی بمن داد که از آن پس، هر کس و ناکس مرا بچشم علیل نگاه می کرد.

اوضاع آنقدر خراب و خراب تر شد، تا عاقبت مرا دستگیر و روانه بیمارستان  کردند. مسئولین و مامورین با دستگیری و مقید کردن من، با تهدید و محدود کردن من، از هر چیز و هر گونه ارتباط با دنیای خارج و جهان درون ، کوشیدند از من چیزی بسازند لایق ریش و سبیل خودشان. آنها مرا حتی از داشتن قلم و کاغذ که برای من از نان شب هم لازمتر است محروم کردند. آنها می خواستند ، به خیال خودشان ، مرا از گذشته ای که بیمار و رنجورم کرده است ، جدا کرده ، آینده ام را طرح ریزی کنند.

از آنجا که پناه بی پناهان و امن بی امانان همیشه و همه وقت با چشم و گوش باز مراقب احوال درماندگان است ، حلال مشکلات از غیب رسید. روز دوم یا سومی بود که در آن دیوانه خانه بودم. شیفت شب ، زنی از اهالی جزایر اقیانوسیه بود. همانهائی که ” ایلندر ” نامیده می شوند. زنی دو برابر قد من ، حدود دومتر و چند سانت. با بازوانی که از رانهای من بی مهابا بزرگتر است. رانهائی که بفمی نفمی دو برابر کمر من است. شکمی که تا روی پیشخان زایمان پائین افتاده است. و کپلی که چند برابر شکمش بود از در اتاق داخل شد. خود را معرفی کرد. نه اینکه اسمش را فراموش کرده باشم یا اصلا بخاطر نسپرده باشم ، نه خیر! اما اسمش یک جوری است که مرا مثل ” پست مدرنیست ها ” بیاد چیز های بی ربط می اندازد. ” فاطا آره  د  والپا” یک چنین اسمی برای من فاطمه اره ی دوالپا تداعی کرد. حالا تصور کنید، فاطمه اره ی خودمان دوالپا هم بشود. همین عفیه ی لطیفه ، وقتی دست مرا به تخت بسته دید ، فورا پرونده ام را برداشت و شرح احوال و روزگارم را در آن خواند. نمی دانم در پرونده ام چه بود که با خواندن آن ، آن نره غول ماچه ، فکر کرد که من از نظر جنسی حشری و پرخاشگرم. برقی از شادمانی در چشمان درشتش پریدن گرفت. من آن وقت معنای آن آذرخش را نفهمیدم. در نیمه های دل شب بود که متوجه شدم ، دست بازم ، بوسیله دستانی که بی شک و شبهه از کتف و شانه من بزرگتر است به طرف دیگر تخت بسته شد. با خود فکر کردم ، این هم لابد از قوانین تازه است ؛ یا مرض من عود کرده است. اما بعد از بسته شدن دست ، دیدم که تنبانم را از تنم بیرون کشید. با بیرون آمدن تنبان از تن فهمیدم قضیه بد جور کونه کرده است. پائین کشیده شدن تنبان همان و شروع عمل منافی عفت همان. اول از اینکه مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بودم، بشدت خشمگین شدم. اما معلوم بود، زن بیچاره با آن هئیت و هیبتی که دارد، سالهای سال عزوبت کشیده بود. حالا که وسیله ای مفت و مجانی در اختیار داشت هر شب شبکاری ، استخوانی سبک می کرد.

بعد از یکی دوبار قبح قضیه برای من هم ریخت. اما شب دیگری که مهمان شبکاری بود ، هر چه تلاش و تقلا کرد چیزی به بار نیآمد. متوجهش کردم که بی مایه فطیر است و این عمل خیر تاوانی دارد. از او کاغذ و قلم خواستم که با ترس و پرشانی بر و بساطش را جمع کرد که برود. حاضرش کردم بجای قلم و کاغذ که تا این حد برای من ممنوع و محدود شده است ، خودش مطالبی را که می گویم در خانه بنویسد ، شب بعد بیآورد تا حک و اصلاح شود. به این طریق صلح کرد و همان شب فصلی اتفاق بیاض افتاد. از این طریق توی خواننده به وصال رویت این مرقومه ی مکتوبه رسیده ای. در این جا اشاره ای بصورت اعتراف لازم بنظر می رسد. میدانم توی خواننده زیرک و دانا، خوب متوجه شده ای که من این گزارش را به زبان انگلیسی که زبان دوم است برای آن لطیفه ی غیر عفیفه تعریف کرده ام. او هم آنرا با انگلیسی که زبان دست دومش است شنیده و به زبان اصلی خود که یکی از زبانهای اولیه است و از همه ی لطایف فکری خالی است، برگردانده تا متوجه شود من چه گفته ام؛ تا دوباره آنرا به انگلیسی شکسته بسته ای ترجمه کند. من هم با انگلیسی درب و داغونی که بلغور می کنم ، آنرا اصلاح می کردم. این بود ، که حاصل کار این تقریر و تحریر، زبان آب نکشیده ای همردیف نثر آخوندی دوره قجر از آب درآمد.

بعد از زنم ، نوبت به دوستان ، آشنایان و رفقای هم فکرم رسید. یقین داشتم که زنم نمی تواند، با این همه آدمهای جورواجور و ریز و درشت ارتباطی داشته  و سر و سری بهم زده باشد. اما حرفها ، گفته ها ، نحوه ی استدلال و طریقه بیان ، حتی طعنه ها و سرزنشها، چنان طابق النعل بالنعل بود که این شک و شبهه در دل من برخاست. یقین کردم شخص واحدی باید همه ی آن مطالب را دیکته کرده باشد. در آن میان – یعنی در بین دوستان و آشنایان و رفقا – رفقای هم فکرم که پیش از اینها به جهت پریشانی و سرگشتگی از جریان فکریمان بریده بودند و من حسابی حسابشان را کف دستشان گذاشته بودم ، فرصتی یافتند که حقم را نقدا پرداخت کنند. من هم چشم در چشمشان و رو در رویشان ایستادم و به قیمت قطع موقت یا دائم رابطه ، حسابشان را تصفیه کردم.

بعد از برخورد اصولی بر اساس اصل انکار ناپذیر چشم در برابر چشم با رفقا ، نمی دانم چطور و از چه طریق موضوع به سر کارم – یعنی آشغالدانی غرب سیدنی – درزکرد. صد البته که بر همه واضح و مبرهن است که آدمیزاد، بیشترین بخش روز و زندگیش را در سر کار و با همکارانش ، جهت آماده سازی رزق مقسوم و روزی معلوم می گذراند؛ ومسلم است که همکاران از اناث و ذکور بزرگترین تاثیر و تاثر را روی حیات و ممات آدم دارند.

 قبل از همه ” پامی جان ” بعنوان سرکارگر قسمت بسته بندی آشغال که کاری جز نشستن بر صندلی سلطنتی ای که از میان آشغالها پیدا کرده است و آفتاب دادن بعضی از قسمتهای تحتانی بدن خود ندارد، شروع کرد. او که کارش نظارت بر محتوی بسته ها و کار کارگران این بخش است ، تمام وقتش صرف پیچیدن سیگارهای دست پیچ و دوکردن آن می شود. در این کار براستی خبرویتی بهم زده است. جداکردن سیگار توتون از سیگار حشیش در قوطی سیگار او کار حضرت فیل است. ” پامی جان ” که طبق معمول روی صندلی سلطنتیش نشسته بود مرا پیش کشید و خیلی پدرانه از سر خیرخواهی و زیر دست نوازی، از من خواست هرچه زودتر خود را به دکتری نشان بدهم. مرض در من کهنه و مزمن شده است و هیچ صلاح نیست یکی از شهروندان از بیماری ناشناسی رنج ببرد. امکان سرایت آن هم به دیگران اصلا معلوم نیست. حالا که کارت بیمه ی خدمات درمانی برایم صادر شده است، می توانم از دکتر مجانی استفاده کرده و از دوا و داروهای ارزان سود ببرم. پس بهتر است که هرچه زودتر دست بکار شده، شر آن مزاحم را از سر خود کوتاه کنم.

صد البته ” پامی جان ” که یک انگلیسی تمام عیار است، رجحان و برتری خود را از طریق همان انگلیسی بودن بدست آورده است و حرفش ردخور ندارد. اما یک چیز دست و دل مرا، از اطاعت اوامر انگلیس مآبانه آن حضرت می لرزاند. او که بخاطر عشق یک دختر استرالیائی، از استادی زبانهای عتیق دانشگاه ” ادیمبورگ ” دست کشیده و راهی دنیا جدید شده است، بعد از سه بار آبستن کردن دختر، روزی او را با فاسقش در رختخواب دیده و غم یار و دیار از دست رفته، چنان دلتنگش کرده که هر روز، چند نخ سیگار حشیشی که لای سیگارهای دست پیچش جاسازی می کند، دردش را سبک نکرده ، در سر هر ساعت و نیم ساعت و ربع ساعتی ، باید یک مشت قرص و کپسول و گرد و داروی اعصاب بالا بیندازد تا در مقام سرکارگری آشغالدانی غرب سیدنی، به وظیفه خطیر نظارت بر بسته بندی آشغال و کار کارگران آشغال بند، اهتمام ورزد. انگلیسی بودنش و مطابعت اوامرش سر جای خودش، اما قبول سخن چنان شخصی، با آن همه دوا و داروی اعصاب و حشیش، یک کمی بفهمی نفهمی سخت است. چشمی گفتم و از او دور شدم.

” مک کالک او شی ” ایرلندی خوش قد و قامتی است که سالها عضو ارتش آزادیبخش ایرلند بوده است. بنا به ادعای خودش، دو قتل و چند فقره انفجار را بر ذمه ی او سنگینی می کند. چند روزی را هم با ” بابی ساند ” در اعتصاب غذا شرکت داشته است. کار آقای ” مک کالک او شی ” راه رفتن در میان آشغالهائی است که کامیونهای شهرداری به آشغالدانی آورده اند. او با عصائی که در سر آن میخی کوبیده است، ورقه های کاغذ و پلاستیکی را که مردم  بجای ظرف ” ری سای کل ” در سطل آشغال انداخته اند، را جمع آوری کرده رو کاغذ ها و پلاستیک های جدا شده می اندازد؛ تا من با دستگاه ” پرس ” آنها را بسته بندی کنم. او همیشه کارش را پیش از من شروع می کند. وقتی مرا دید که از پیش ” پامی جان ” می آیم با لبخندی دوستانه عصازنان بطرفم آمد. با من دست داد و کاملا غیر مترقبانه، دست مرا چندبار تکان داد و آنرا میان دستهای بزرگ و نیرومندش نگاه داشت. می خواست چیزی بگوید. یعنی چیزی روی ذهنش بازی می کرد که بگوید. اما از آنجا که اصولا آدم کم حرف و ساکت و آرامی است، مثل کسی که دندان روی حرفش بگذارد و آنرا مزمزه کند، با نک و نال و من من بسیار شروع کرد. هنوز چیز چشمگیری نگفته بود که از حرفش، یا دخالتی که در کار و زندگی من کرده بود، پشیمان شد و خواست حرفش را درز بگیرد. اما با سرعتی باورنکردنی دست در جیب بغل کرد و بطری بغلی، میراث ایام مبارزه برای آزادی را بیرون کشید. با همان سرعت جرعه ای نوشید. می خواست بطری را  در جیب بغل بگذارد ، اما مثل کسی که تا کنون مشروب ننوشیده و تازه مزه و خواص آنرا فهمیده باشد، دوباره سر شیشه را باز کرد و این بار سه جرعه پشت سرهم بالا کشید. سر بطری را بست و به جیب بغل گذاشت و سیگارش را آتش زد. در میان دودی که از دو سه پک جانانه به هوا فرستاد بود، مانند پیامبرانی بنظر می رسید که در هاله ای از نور غرق شده باشند. کاری که پیش از شروع به سخن بی هیچ شک و شبهه، چند بار انجام داده بود، تا خود را برای سخنرانی آماده کند. کاری که در طول سخنرانی دو تا سه جمله ایش بارها تکرار شد. در حین حرف زدن عصای نک میخدارش را، در کاغذ پارهها و پلاستیکهائی که در دست باد این طرف و آنطرف سرگردان بودند، می کرد که بیکار نایستاده باشد. همه ی زورش را زد که بمن بفهماند ، اغلب مردم ، مثل من دوچار ناراحتی هائی بوده اند که با پیگیری اطباء حاذق و مراقبت پرستاران ماهر، خوب و سر راست شده اند.

اما این بهبود یافتگان، بعد از بهبودی ، آهسته آهسته و قدم به قدم بجائی می رسند که چشم دیدن هیچ بیماری را در هیچ جای جهان ندارند. آنان بعد ازیافتن سلامتی، دست در کار اصلاح جهان می شوند و می خواهند تخم و ترکه ی درد و ناراحتی را ریشه کن کنند. از این جهت هر کسی که سیگارش را ترک می کند، بخود اجازه می دهد، سیگار را از دهان طرف گرفته و پاره پاره کند. می رفت حرفش در من اثر کند، حتی قطره اشکی هم، بچشم من آورد که باز با همان سرعت پیشین، بطری بغلی را بیرون کشید و طبق همان برنامه ی از پیش تعیین شده، سر کشید و آنرا با دود سیگار مزین کرد.

از روده درازی و پرچانگی دو سه جمله ائیش خسته و آزرده بنظر می رسید و می ترسید ” پامی جان ” از روی صندلی سلطنتیش، به او امر کند که بکارش برسد و دست از پند و اندرز بردارد. عصا زنان هیکل درشت و نیرومندش را که کمی اضافه وزن آنرا سنگین کرده است، در میان آشغالهای تازه رسیده پیش برد.

برای اینکه ” مک کالک او شی ” مسئول جمع آوری پلاستیک و کاغذ از میان زباله ها است و باید برگ برگ کاغذ و پلاستیک را با عصای سر میخدارش جمع کرده کنار من برای فشرده شدن بیآورد. باز برای آنکه من روی ماشین ” پرس ” که کارش فشردن کاغذها و پلاستکها برای فرستادن به کارخانه های ” ری سای کلینگ ” است ، کار می کنم ؛ او _ یعنی آقای او شی ایرلندی ” کارگر زیر دست من بحساب می آید. من نه بخاطر عرقخوری و الکلی بودنش از قبول حرفهایش طرفه می روم. نه خیر ، این چیزها مربوط بخودش است. می تواند هرطور دلش می خواهد، ریق رحمت را سربکشد. یا چون سابقه مبارزات ملی داشته و حالا  بدرجه آشغال جمع کن در این شهر رسیده است. نه خیر ، کار کار است. باز هم نه بخاطر آنکه به همه چیز پشت پا زده است و هردمبیل زندگی می کند. نه خیر ، هیچ کدام اینها مرا از پذیرفتن گفته های او باز نمی دارد. اما هر چه نگاه می کنم، در من چیزی وجود دارد که بخاطرش، حتی با درد سری که می برم به هیچ چیز دیگر راضی نیستم.

همان طور که کار ” او شی ” وابسته بکار من است ، کار من هم، وابسته به کار اوست. او باید کوهی از کاغذ پاره و پلاستیک جمع کند، تا من آنها را در ماشین پرس فشرده کنم. در اوقاتی که کاغذ و پلاستیک به اندازه ی گنجایش ماشین فراهم نشده است، من فرصتی پیدا می کنم، خستگی درکرده، یا نگاهی به کتابی که برای چنین مواقع با خود همراه دارم، بیندازم. یا چیزی روی روقه ای کاغذ بنویسم که مبنای شعری ، قصه ای یا مقاله ای شود. او همیشه به این کارهای من، با تحقیر نگاه کرده است و بی آنکه چیزی بگوید، همه ی آنرا بی فایده می داند. او مرا که روی ماشین پرس کار می کنم ” مرد فشار ” نامیده است. اسمی که باعث شوخی و تمسخر دیگران شده است. او به من، مانند بچه ای که چیزی را گم کرده است و یقین دارد، من آن را برداشته ام، نگاه می کند.

پامی جان، اما اینقدر بد برخورد نبوده و این کارهای مرا تحقیر نمی کند. برعکس با دقت و پشتکار، وقتی از دست دوا و داروهای اعصاب فرصتی می یابد، نوشته هایم را تصحیح می کند و با تسلطی که بر زبانهای مرده ی عهد عتیق دارد ، استعارات و کنایه هائی را که مستقیما از زبان خود ترجمه تحت اللفظی کرده ام ، حدث زده و مابه ازای انگلیسی آنرا پیشنهاد می کند. اما هر وقت، مطلبی برای تصحیح بدستش داده ام از دردم پرسیده و خواسته بداند، چاره ای برای آن یافته ام یا هنوز از آن درد کهنه رنج می برم. من بی توجه به همه ی دلسوزیها و مراقبتهایش، از او فقط می خواهم، نوشته هایم را بخواند و اصلاح کند. او هم، با همان دلسوزی که به جسمم توجه می کند ، نوشته هایم را می خواند و غس و ثمین آنرا جدا کرده و توضیحات لازم را گوشزد می کند. در انتهای همه ی دلسوریها، نگاهی به سراپای من می انداخت و برای لحظه ای مرا برانداز می کرد. بی آنکه در نگاهش تحقیر و توهینی باشد ، مثل کسی که به حیوانی عجیب و غریب از دوران سوم زمین شناسی نگاه کند ، نگاهم می کرد. گاه می شد جمله ای را گرفته و با وسواس آدمی که یقین ندارد، طرف خودش این کار را کرده است، یا از روی عمد و قصد کرده است، یا چیزی از جائی به جانش رسیده است و نوشته است بررسی می کرد. جمله را چند بار می خواند و می پرسید: چه منظوری از آن داشته ام. چون جواب را از پیش حدس زده بود، با اطمیان کسی که دزد را به دستمال آورده باشد، نگاه عاقل اندر سفیهی بمن می کرد و سری به علامت تائید نظر خود، تکان می داد.

آنروز پس از دو مجلس روضه ای که این کفار حربی برایم خوانده بودند، فرصتی پیش آمد، شعر کوتاهی بنویسم. شعر را بدستش دادم. سیگار نصفه اش را خاموش کرد و کنار صندلیش، در نهرک جا سیگاری قرار داد. چند قوطی محتوی دوا و داروهای فراوانش را، از جیب بیرون آورد و از هر کدام قرص و کپسولی و حتی از یک جعبه، بسته ای گرد روی زبانش ریخت و لیوان آب را سرکشید. قوطی سیگار نقره اش را از جیب بغل درآورد و با دقت کسی که می خواهد موش را از دمش بگیرد ، سیگار سر و ته بسته ای، از آن برداشت و آتش زد. چند پک محکم به آن زد و دود را برای مدتی در سینه حبس نگاه داشت. وقتی دیگر نفسش به تنگی افتاد ، دود را با دقت به بینیش فوت کرد، تا ذره ای از آن دود بی رمق را هدر نکرده باشد. تمام این کارها را، با سرعت ماشین و بی هیچ لذت و ظرافتی انجام داد. پس از پایان همه ی ریزه کاریها، هنوز نمی خواست مثل همیشه ورقه ی مچاله شده را از دست من بگیرد. پس از پایان سیگار سر و ته بسته، همه ی جعبه ها و قوطیهای دوا و دارویش را جمع کرد. با نگاهی که عدم رضایت از آن می بارید، حالی کرد ، که اینجا سر کار است و کار ما جمع و جور کردن آشغال است. در نگاهش ملایمت و مهربانی همیشگی نبود. تحکم و صدور فرمان از تمام وجناتش می بارید. نصف سیگار پیشین را از نهرک زیر سیگاری برداشت و آتش زد. نهیبی بمن زد و مثل کسی که نخواهد با آدم نابابی دیده شود، خود را سرگرم کاری نشان داد که اصلا وجود خارجی نداشت.

کاغذ را تا کرده و در جیب پیراهنم جا دادم، می رفتم از او دور شوم که طبق شخصیت و رفتار ملایم همیشگیش متوقفم کرد. با زبانی روشن و واضح شرح داد که اداره آشغالدنی شهرداری مجاز نیست، اشخاص بیمار را در دستگاه خود نگاه دارد. این وظیفه ی بیمارستان و سازمانهای دیگر است. طبق امریه ای، من باید گزارش مفصلی از وضعیت جسمانی و روانی خود، با نظر متخصص و اطباء مورد قبول آن سازمان تهیه کرده و در اسرع وقت، تحویل مقامات مربوطه بدهم.

چند روزی پشت گوش انداختم و اصلا به روی خود نیآوردم. هر روز از نگاههای پرس و جوگر او بطریقی می گریختم. حتی وقتی به مناسبتی صدایم می کرد، به بهانه ی کار، از نزدیک شدن به او، خوداری می کردم. روز جمعه بعد از پایان سرویس اداری، می خواستم هر چه زودتر جیم شده و خود را از نگاههای او در امان نگاهدارم. در پارکینک آشغالدانی غرب سیدنی، بسقو کرده بود و پشت یکی از ماشینها انتظارم را می کشید. ورقه ی پرسش نامه ای را که نیمی از آن می بایست بوسیله من و نیمه دیگرش بوسیله دکتری که اسم و آدرسش روی ورقه بود ، بطرف من دراز کرد. من به ” مک کالک او شی ” که ذخیره ی الکلش تمام شده و از زور خماری گوز پیچ  بود، قول داده بودم، او را تا اولین شعبه ی پخش الکل برسانم. با او که دود سیگارش اصلا سر بازایستادن ندارد، پیش می رفتم که از پشت ماشینی بیرون آمد و ورقه را بطرف من دراز کرد. ورقه به روشنی توضیح می داد که سنبه پر زور است و نمی شود لائی زد و استخوان لای زخم گذاشت. من با پر روئی تمام سه چهار روزی را زیر سبیلی درکردم و به روی خود نیآوردم. او هم چیزی نگفت و تا پایان هفته صبر کرد. عصر جمعه با همه ی زرنگی که بخرج دادم وقت سوار شدن در ماشین، نمی دانم از کجا مثل جن بوداده سر رسید. بی هیچ اخم و تخمی حالی کرد که هفته ی آینده بی ورقه سرکار نیآیم.

” مک کالک او شی ” طبق معمول ، مثل دست شکسته وبال گردنم بود و می بایست او را تا اولین شعبه پخش الکل برسانم. در یک چشم بهم زدن تمام حقوق هفته اش را به پای بطری هائی داد که می بایست یک هفته او را در میان آشغال ها سرپا نگهدارد. با همه ی مشروبی که خریده بود راضی نشد و می خواست اول در پاپ خوش را بسازد. فکر کردم با این همه بطری هائی که او در دست دارد و آن مقدار که در پاپ خواهد نوشید ، کدام راننده تاکسی او را سوار خواهد کرد. این بود که رضا دادم، اگر در پاپ زیاد معطل نکند، او را تا در خانه اش برسانم. از خوشحالی پر درآورد و بطری هایش را در صندوق عقب جا داد ، اما در پناه در صندوق عقب یکی از بطری ها را تا نیمه سرکشید و سیگارش را روشن کرد. الحق که در پاپ زیاد معطل نکرد. یکی دو لیوان آبجو را روی الکلی که فرو داده بود، سرازیر کرد که درست و حسابی گرمش کند و بیرون آمد.

جلو در خانه اش که یک اتاق فکسنی در حیاط عقب یک خانه بدتر از آشغالدانی غرب سیدنی ، خواستم از او خداحافظی کنم، ولی تعارف کرد که یک چای با هم بنوشیم. من هم برای ارضای کنجکاوی خودم ، دلم می خواست زندگی این قهرمان آزادی بخش را از نزدیک ببینم. اتاقش در نداشت ، یک پتوی سربازی، بجای آن به درگاه آویخته بود. پرده را پس نزده بوی شاش و الکل پیچیده در بوی سیگار، خفه کش از اتاق بیرون زد. کف اتاق فرشی نداشت و همان سیمان کف اتاق فرش به حساب می آمد. روی تخت تشک پاره ای که همه فنرهای آن بیرون زده بودد با پتوئی که گله بگله ی آن با آتش سیگار سوخته بود و دو جای آن به اندازه کف دست سوراخ سیاه بد شکلی ایجاد کرده بود. در و دیوار با گرد و غبار چرب و سیاهی اندود بود. نه میز و نه حتی یک صندلی. بناچار روی چمدان لباسهایش که در گوشه ای افتاده بود، نشستم. بی آنکه به چیزی تعارف کند، روی تخت نشست و از بطری نیمه پرش طبق معمول، اول یک جرعه و بعد سه جرعه ی دیگر نوشید و سیگار پشت بندش را آتش زد.

چند عکس با بی حوصلگی تمام، با یک پونز به دیوار حلق آویز شده بودند. از روی چمدان برخاسته بطرف عکس ها رفتم. یکی از عکسها شاید بجهت سفیدی موهای مردی که در آن بود، بیشتر از همه چیز چرب و غباراندود بنظر می رسید. بطری بدست، خروپفش با نفس های مقطعش هم نوا شد و قفسه ی سینه اش را چنان بالا و پائین می برد که ترسیدم هر آن منفجر شود. خواستم بی خدا حافظی، از این نمایشگاه بو و کثافت و وحشت از حمله ی قلبی او بیرون بزنم. اشکش را پاک کرد و با سر به عکس اشاره کرد. او پیشترها ، خیلی پیشترها گفته بود که پدری بخود ندیده و رهبر عملیات زیر زمینی شان را بجای پدر دوست داشته است. گفته بود آن پیر مرد از جنگ جهانی دوم به بعد، هیچ گاه سلاحش را زمین نگذاشته است. به عکس اشاره ای کرد و با سرفه ای کشدار بطری خالی را روی زمین سیمانی زمین گذاشت.

حال و هوای آنرا نداشتم که از عملیات زیر زمینی شان بپرسم. هیچ علاقه ای هم به کشت و کشتار، به قتل و انفجار ندارم. هیچ وقت هم باور نکرده ام از خرابی هیچ چیز، آبادی ما سر برآورد. اگر جنگ راه حل مشکل بود ، دشمن آنرا بما تحمیل نمی کرد. این بار به راستی خوابش برده بود و من می توانستم به راحتی از آن دخمه بیرون بروم.

صبح دو شنبه، با یقین این که اگر دیر بجنبم، کارم را از دست داده ام، غرق نگرانی و کم خوابی از رختخواب بیرون پریدم. اوضاع جدید، کارگران را گروه گروه بیکار کرده است و صف بیکاران لشکری شده است، جلو اداره تامینات اجتماعی. سر و صورتی صفا داده و کت و شلوار پوشیده و کراوات زدم. از خانه بیرون نرفته رادیو اتومبیل آهنگ ” دیریمر بیتل ” ها را پخش می کرد. بیاد ” لنگستون هیوز ” و شعر ” دیرم ” او با ترجمه ی احمد شاملو افتادم.

 

رویات را از دست نده

چرا که زندگی بی رویا

مثل پرنده ای با بال شکسته است

که دیگر نمی تواند پرواز کند

 

رویاهات را از دست نده

چرا که اگر رویاها نابود شوند

زندگی صحرائی یخ زده است.

 

شعر مثل صفحه سوزن خورده روی ذهنم تکرار و تکرار می شد. ذله ام کرده بود. من با این شعر مشکل بزرگی دارم. همیشه فکر کرده ام ، شعر بجای ” دیریم ” می بایست ” دیزایر ” باشد. چرا که رویا همه ی پایه ها و اساس خود را از خیال می گیرد و با واقعیت کمتر اخوتی دارد. ولی آرزو از برخورد انسان با واقعیت دست نایافتنی ایجاد می شود. اما شعر ، ” لنگستون هیوز ” و احمد شاملو با آن صدای زیبای پر درد و آرزو ، دست از سرم برنمی داشت.

بیمارستان جای بسیار بزرگ و درندشتی بود. مثل دهکده ای با شصت هفتاد خانوار. مردم از پیر و جوان ، زن و مرد ، از هر نژاد و ملیتی درهم می لولیدند و همه جا ولو بودند. خانه های چوبی بر سر چند پایه آجری بالاتر از زمین. هر خانه فقط یک در دارد و چند پنجره. هر پنجره در محاصره ی محافظی فولادی. بعضی از پنجرهها هم تخته کوب شده اند. چیزی از درون خانه ها دیده نمی شود. تنها یکی از پنجره ها پرده اش کمی کنار رفته است. خانه سالن درازی است با دو ردیف تخت در دو طرف. مردانی ساکت و آرام روی تخت ها نشسته اند. در ساختمان دیگری فقط زنان بودند. در ساختمان دیگری، همه به تختهای خود با دست بند یا فقل و زنجیر بسته شده بودند. ساختمان اصلی بیمارستان، عمارتی سنگی است با قدمتی صد و چند ساله. از در که وارد شدم ” مک کالک او شی ” با بسته های دارو که در کیسه ی پلاستکی گذاشته و آنرا پشت سرش پنهان کرده بود ، بی هیچ سلام و علیکی ، حتی سر تکان دادنی از در بیرون زد.

ساختمان کهنه و نمدار بیمارستان، مثل غولی شکست ناپذیر سرجای خود ایستاده بود. با طرحی عجیب و غریب ، گوئی از نخست برای بیماران روانی ساخته شده است. یا معماران فراماسیونر بر اساس الهیات پیچیده خود آنرا طراحی کرده اند. بجا و نابجا ، هر جا رسیده است ستونی قد برافراشته. زاویه ها تند و دلگیر، این وحشت را برمی انگیزد که در پس هر گوشه، خطری در کمینت نشسته است. راهروها تو در تو و پیچ در پیچ است ، گوئی این لابیرنت ها هرگز پایانی ندارد و مینیاتوری با شاخهای خونآشام سر در پی کسی دارد. اتاقها گرد و مدور با سقفهای بسیار بلند مثل قلعه سوء و دهک ، چاه واژگونه ایست که نور جرات گذار در آنرا ندارد. در اتاقها آنقدر کشیده و بلنداند که بی اختیار، یاد تخته و تابوت را در ذهن زنده می کند. پنجرهها بی استثناء دایره اند با تقسیمات شعاع و محور و وتر که بد رنگ ترین شیشه های رنگی را در خود گرفته اند.

در قسمت پذیرش وقتی نام و نام فامیلم را گفتم ، زن پشت پیشخان مثل این که منتظر من باشد و من هم دیر کرده باشم ، با نگاه پر منت و افاده پرونده ام را که از پیش آماده بود از قفسه بیرون کشید. نخ قیطان دور پوشه ی مقوائی نشان می داد که دیر کرده ام و پرونده مدتها در قفسه خاک خورده است.

بدنبال زن پذیرنده از چند راهرو و پاگرد و زاویه و پله گذاشتم، تا در انتهای راهروی، در یک گوشه به برجی که مثل کبوترخانه بود رسیدم. در اتاق چهارتاق باز بود. در نزده داخل شدیم.

در دورترین گوشه ی اتاق میز چوبی کهنه ای با روپوش ماهوت سبز قرار داشت. در گوشه دیگر یک صندلی بزرگ و زمخت از چوب خام. و یک تخت در دورترین نقطه ای که می توان تصور کرد. زن صندلی را نشانم داد و خود مشغول مرتب کردن تختخواب شد.

زن تا آمدن دکتر که نمی دانم ، کی و از کجا ، یکباره در اتاق سبز شد و مثل دیرک در برابرم ایستاد در اتاق بود. با اشاره دکتر زن بیرون رفت و مرا روی تخت دراز کرد. اما بزودی پشیمان شد و مرا تا کنار میز کارش آورد و همانطور سراپا نگاه داشت. دسته ای کاغذ مارک دار با فرم ” س ” برای سئوال ، ” ج ” برای جواب بدستم داد. سئوالات با مهارت و استادی تمام طرح شده بود. هنوز به سئوال هفتم یا هشتم نرسیده ترا بجائی می کشید که منظور و هدف ایشان بود و تو می بایست مثل یک مسیحی با ایمان در جعبه اعترافات بنشینی و به گناهان خود اعتراف کنی. کوشیدم، روی دست طراح سئوالات بلند شده ، زرنگی بخرج بدهم. تمام سئوالات را تا آنجا که می شد با بله و خیر جواب دادم و هرجا که ناچار شدم یک یا دو کلمه ی بی ربط به نافش بستم.

دکتر نگاهی سرسری به ورقه ها کرد و مثل بازجوئی که متهم ناتو سرکشی را بازجوئی کند ، دست مرا گرفت و تقریبا کشان کشان تا کنار تخت برد. بی آنکه هلم داده باشد ، به نحوی که من نتوانم حرکتی اضافی داشته باشم روی تخت خواباند. از من خواست که به چشمانش نگاه کنم و جوابهایش را بی معطلی و فکر کردن بدهم. اما از تمام حرکات و سکناتش پیدا بود که به این روشها اعتمادی ندارد و همانطور که اول مرا روی تخت خوابانده بود ، باید کار را یکسره کند. وقتی به چشمش نگاه می کردم حافظه ی دغلکارم حقه دیگری زد. شاملو با همه هیبت و هیئت مردانه اش ، دفتر و دستک بدست از در داخل شد و مثل کسی که از خبر دهشتناکی باخبر است ، شعری را با صدای بلند خواند.

 

در قفل در کلیدی چرخید

            لرزید بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشید.

بیرون رنگ خوش سپیده دم

بر سوراخ های نی

می گشت پرسه پرسه زنان دنبال خانه اش

 

در قفل در کلیدی چرخید

 

شعر با شور و حالی وصف ناپذیر در درون من زمزمه می شد و به اجزاء و فضا و تصاویر شعر جان می داد. جانم را هیجان و خلجانی دور از شرح و بیان فراگرفته بود. طوفانی از شور و سرمستی در همه ی وجودم شره می کرد. مثل پری سبک شده بودم. وزن خود را از دست داده بودم و می دیدم اگر دستم را تکان بدهم، همه چیز را خرد و داغون می کنم.

می دانستم که می خواهد با چشمهایش مرا هیپنوتیزم کند. می دانست این هم راه کار نیست و من دستش را خوانده ام. بخصوص وقتی طوفان شعر در من زبانه کشید وحشت کرد و قدمی واپس نهاد. دوباره ، با دستپاچگی نگاهی کرد و بسرعت بسوی میز کار خود دوید. دسته کلیدی از جیب بیرون آورد و قفل کشوی میزش را باز کرد. سورنگی را که پر از مایه ای سفت و لزج بود از لفاف پلاستیک و کاغذیش جدا کرد. هوای سورنگ را بیرون کرد و با همان سرعت بسوی من آمد.

دست دکتر به وضوح می لرزید. جند بار سوزن سورنگ را در میانچه ی آرنج من فرو کرد و بیرون آورد. نمی توانست رگم را پیدا کند. دست آخر سوزن را در گوشت و پوست فرو کرد و به چپ و راست چرخاند تا بلکه به رگی گیردهد. نمی توانست متوجه شود، حرارت و التهابی که در من زبانه می کشد از تب و عفونت نیست. آن همه سوز و ساز از خورشیدی بود که در شعر شاملو پرسه پرسه زنان روی سوراخهای نی دنبال خانه اش می گشت و از طریق سوراخهائی که سوزن سورنگ او در من ایجاد کرده بود به خونم نفوذ می کند. بیچاره دکتر از دستپاچگی ضربان نبض مرا از تیک و تاک دندههای کلید در قفلی که باز شدنش خنده ای همانند رقص آب بر سقف را بر دهان می نشاند، تشخیص نمی داد.

بالاخره با کوشش فراوان موفق شد مایه درون سورنگ را در رگ من جاری کند. مایع بسرعت برق بسوی سر و مغزم روان شد. چیزی مثل سفیده ی تخم مرغ، در پشت سرم ، جائی که درد همیشه از همان جا آغاز می کند ، نشت کرد. درست مثل خود درد کم کم در تمام سطح مغز پخش شد. وقتی درست همه ی مغز را در خود گرفت ، آمد و در جلو سر ، جائی بین پیشانی و رستنگاه مو که درد همیشه می آید و جا خوش می کند، ایستاد. وقتی درد درست، در جای خود جاگیر می شود، با ضربات پی در پی و بی امانش، امان مرا می برد. در اثر شدت درد، چشمهای درشت گاویم، به اندازه چشم گربه کوچک و براق و درخشان می شود و قطره آبی سرد و سوزان در بینیم جریان می یابد. وزن و جسمیت خود را از دست داده و مانند سیلان آب در درزها و شکافها، مثل جریان هوا در سوراخها و سنبه ها، سبک و جاری می شوم. همه وجودم انرژی فراری می شود که اگر مهار نشود، زمین و زمان را بهم می ریزد. مایع درون سورنگ در پیشانیم یخ زد و مانند تخم مرغی نیمرو شده در ماهیتابه ذهنم بست.

هنوز بسته شدن سفیده ی تخم مرغی که از سوزن سورنگ در بدنم دویده بود، کامل نشده بود که صدای شکستن ستون فقرات درد را که نجیبانه فرو می ریخت و با ریزش دردناکش، رخوت و بی خویشی کند و زمختی در سر تا سر تنم می دوید.

تا آن روز هیچ ماده مخدر و الکلی را نشناخته بودم و بی خویشی مصنوعی را احساس نکرده بودم. نمی توانستم بفهمم چرا و چگونه، گروهی با تزریغ یا نوشیدن موادی خود را لخت و کرخت در گوشه ای جمع می کنند. حالا برایم مسلم شده است که همه مواد و داروها و دواها و قرصها و کپسولها چیزهائی هستند که مرا تغییر می دهند. منی را که هیچ کاره است. منی که کاری از او ساخته نیست و در برابر واقعیت درشت و خشن روزگار، کاری از دستش برنمی آید. مرا تغییر می دهد تا ناتوانی خود را و خشونت واقعیت را نبینم. نبینم تا شاید چند لحظه ای را، در بی خیالی و بی خبری خوش یا آرام باشم.

مایع تزریق شده کار خودش را کرد. مرا از هر آنچه تا لحظه ای پیش جدائی و انفکاک از آن ممکن نبود، جدا کرد. من دیگر نه من بودم و نه می توانستم باشم. چیزی اگر چه دردناک، در من شکسته بود. چیزی اگر چه رخوتناک در من رشد می کرد و ریشه می دواند. هر چه در آینه بخود نگاه می کردم ، خود را نمی شناختم. هرگز چنین بی درد و بی خیال و آسوده نبوده ام. حالا مثل سنگ سنگینی در گوشه ای بی حس و حرکت افتاده ام. می روم ، می آیم ، کارم را با دقت یک ماشین انجام می دهم. با همه مهربان شده ام. به همه احترام می گذارم ، حتی گاهی برای بعضیها تا کمر خم می شوم.

حالت جدید و وضع تازه تا روزهای آخر هفته با کمی سستی و بی حسی ، اما شادمانه ادامه داشت. جمعه عصر وقتی دست از کار کشیده و آماده رفتن بودم ” پامی جان ” با لبخند دوستانه بدرقه ام کرد. ” مک کالک او شی ” هم نخواست او را به اولین شعبه پخش مشروبات الکلی برسانم. جلو در خانه ام با غریب ترین منظره روبرو شدم. تعداد زیادی اتومبیل و یک آمبولانس بیمارستان روانی، در اطراف خانه پارک شده بود. بعضیها به راهرو خانه قناعت نکرده و اتومبیلشان را روی چمن حیاط جلو پارک کرده بودند. هنوز از تعجب این همه اتومبیل بیرون نیآمده بودم که ” پامی جان ” را دیدم دست در دست ” مک کالک او شی ” به پاگرد پله های خانه پیچیده و در را زدند. در دست هر کدام دسته گلی همراه میوه و شرینی و کیسه ی پلاستیکی محتوی نوشیدنی های الکلی و غیر الکلی. زنم در را به رویشان باز کرد. مثل دوستان چندین و چند ساله با هم سلام و علیک و دیده بوسی کردند. سراسیمه خود را به خانه رساندم. از در بزرگ حیاط عقب وارد شدم. صف طویلی از همه دوستان ، آشنایان ، فامیل ، رفقا و همکارانم با دسته های گل در دست، دو طرف راهرو پشت خانه ، کنار دیوار صف کشیده و انتظار ورود مرا داشتند. روی میز پینگ پنگ بچه هایم، انبوهی از میوه و شرینی بود. گوسفند درسته ای بر سر فر گازسوز چرخانی کباب می شد. سطل بزرگ آشغال خانه مان، لبالب از یخ قوطی های آبجو را تگری می کرد و میز پایه کوتاه کنار تله ویزیون، همه ی بطریها ی الکل را بر دوش گرفته بود. زنم انواع غذاهای ملی را پخته بود و با یک من سرخاب و سفیداب و لباس شبی که جلو و عقبش تا نهانگاه باز بود، از همه دل می برد و از همه بیشتر سوز و بریز می کرد.

با ورود من، همه ی حاضران هورا کشیدند و کف زدند. بعضی از رفقا هم، شاخه گلی بسویم پرتاب کردند. بیش از همه ” پامی جان ” خودکشی می کرد تا ثابت کند ، من آدم عاقلی هستم و مسلم بود که اجازه نمی دهم با یک مرض کوچک و بی اهمیت از پا درآیم ، بخصوص با امکاناتی که در این جامعه پیشرفته و مترقی حاضر و آماده است. دکتر و پرستار بخش پذیرش هم آمده بودند. دکتر گفته بود که نگران است تا روز دوشنبه، اثر دارو کم شده و من به حالت پیشین خود بازگشت کنم ، به همین جهت آمده بود که در مهمانی تولد تازه من شرکت کرده در همین مجلس، آمپول هفته ی آینده را تزریغ کند.

نمی دانم چه شد. شاید هرهر و کرکر زنم با ” پامی جان ” که شوخیهای رکیک جنسی را لابلای حرفهایش بار همه می کرد. یا مهربانی و وظیفه شناسی بیش از حد دکتر که در کیف دکتریش به دنبال آمپول می گشت. یا نگاه گیج و سر درگم ” مک کالک او شی ” که بطری را سرکشیده بود. یا خندههای زیر سبیلی رفقایم؛ باعث شد که احساس کنم اثر دارو تمام شده است و درد مثل بچه ای که از مادرش قهر کرده و پشت در ایستاده است تا با اندک اشاره ای خود را به بغل مادر بیندازد ، آمده و در پشت سرم کمین کرده است.

سردردم بازگشته بود و خیلی هم جدی آمده بود. اثر دارو تمام شده بود و سردرد در تمام پهنه سرم جولان می داد. با آنکه سرم از درد به دوار افتاده بود و چیزی در درونم بهم می آمیخت ، پیشانیم هنوز بی حس و بی حرکت مانده بود تا آنکه بطری از دست” مک کالک او شی ” که تلوخوران به زمین درغلتیده بود رها شد. درد تنوره کشان به پیشانیم دوید و چشمهایم آنقدر تنگ شد که تنها برق تند و خیره کننده ی آن قابل رویت بود. هنوز قطره آب سرد و سوزان سر درد به بینیم جاری نشده بود که آنچه خوردنی و نوشیدنی ، همراه گلها و شرینی ها روی میز بود به هوا پرتاب شد. ‏2013‏/08‏/26

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *