سلاخ

سلاخ ها

 

 

 

 

 

 

 

          در کارخانه ای که اسیوطی، نعیم ابن طاهر اسیوطی کار می کند، هیچ کس سر سوزنی به او اعتماد ندارد و حاضر نیست کلمه ای راجع به پدرش بشنود. او تا کنون چهل بار پدرش را کشته، یا بهتر است بگویم، آن بیچاره را میرانده و به خاک سپرده است. درست به همین منظور، چهل بار، چهل نفری را که در این کارخانه کار می کنند؛ تیغ زده و سرکیسه کرده است. هیچ کس راجع به مادر اسیوطی، چیزی نمی داند. اصلا معلوم نیست که مادری داشته یا از پای بته به عمل آمده است. ولی تا کنون از چهل پدر با صفت ها و خلق و خوهای متفاوت و گوناگون نام برده است. آن بیچاره در اسیوط، آن شهر دور افتاده مصری، دار فانی را وداع گفته و چیزی برای مراسم تدفین و غسل و کفن و کافور ندارد.

خوب شما خودتان باشید؛ پدر رفیق نه، اصلا صد پشت غریبه، اما همکارتان، در نهایت عسرت و تنگ دستی در بیابان برهوتی مثل جنوب مصر فوت کرده باشد، و رفیقاتان فقط بیست سی دولار، یا حد اکثر پنجاه دلار احتیاج داشته باشد، تا با فوریت بدست ورثه ی تنگ دست برساند که مرده را از زمین بردارند؛ و شما خست کرده، یا نک و نال کنید. آنوقت نام خودتان را چه خواهید گذاشت؟ بله! خواهید گفت: اولین بار این کلک کار می کند و شما فریب می خورید. اما… نه خیر! می گویم. او چهل بار، چهل کارگر این کارخانه را فریب داده است. یعنی حتی سر خودش نیز که جزء چهل کارگر این کارخانه است، کلاه گذاشته است.

فکر نکنید اسیوطی، نعیم ابن طاهر اسیوطی؛ الکاپون، راکی مانانف، یا کسانی از این قبیل است. نخیر! ایشان مردی پس قد. کمی فربه، نمی شود چاق به معنای چاق به او گفت. اما شکمش در حد لمبرهای پت و پهنش بزرگ است. موهائی فرفری داشته است که سن و سال آنها را جو گندمی، و بفمی نفهمی، کمی کم پشت کرده است. البته اگر حوصله شانه زدن به آنها را داشته باشد، هنوز به او طاس نمی توان گفت. صورت گرد و قلنبه ای دارد که نان تافتون را بیاد می آورد. روی هم رفته چیزی زشت و غیر قابل تحمل در چهره او وجود ندارد. تنها و اگر بشود گفت، تنها عیب او، خندیدن و باز کردن دهانش است. دندان هایش بزرگ، کژ و معوج و سیاه و زردی گرفته است. وقتی می خندد، مثل این است که به آدم فحش می دهد. این عیب وقتی رکیک تر می شود که او همیشه با دهان پر، حرف می زند. یا به قهقهه می خندد. همیشه ی خدا هم چیزی بین دندان هایش گیر کرده است،  که صد البته،  باید با ناخن سبابه آنرا بیرون بکشد. اگر بتوان تمام این عیوب را بر او بخشید، زشت ترین کاری که دل و روده ی آدم را بهم می ریزد و استفراغ را تا پشت زبان کوچک می رساند؛ نمی توان نادیده گرفت. هر وقت فرصتی دست بدهد، انگشت سبابه یا شصتش را تا بند دوم و سوم به سوراخ دماغش فرو کرده؛ کند و کاوی ژرف و سترگ را در لایه های اولیه ی اجداش شروع می کند. محتویات آنرا بیرون کشیده، قد و اندازه اش را برانداز می کند. اما کار را تا همین جا هم تمام نمی کند. مثل این که با قورخانه ی دولتی قرارداد محضری امضاء کرده باشد، به گلوله کردن آن آغاز می کند. در این کار چنان به مهارت رسیده است که روی دست کارخانه ی شیفتن بلند شده است. بعد از گلوله سازی، نوبت نشانه گیری و به هدف رساندن آن ماده غیر منفجره است که مارشال ” رومل” هم نتوانست به آن سرعت و هدف گیری، شمال آفریقا را تصرف کند.

ما چهل نفریم که در کارخانه ی ” رویال میت فکتوری ” که همان سلاخ خانه شاهنشاهی یا چاله گاوکشی سلطنتی باشد؛ همه با هم و همراه هم، در یک سالن کار می کنیم. گاوها در یک ردیف با صفی منظم، بی آنکه نوبت را رعایت نکنند، یا از هم جلو بزنند، روی تسمه ی نقاله ای در میان پرچینی که از دو لوله ی آهنی بوجود آمده است، جلو می آیند. ماشین اول با آب و صابون فراوان، آنها را شست و شو می کند، فرچه می کشد و موهایشان را قشو می کشد. ماشین دوم ماده ای زده عفونی را با سرعت و فشاری بسیار به آنها می پاچد، و بعد آب می کشد. ماشین سوم با ضربه ای برقی به فرق گاو او را بی هوش و تقریب کشته است. ماشین چهارم گیویلتین است. که آقای تقی فراهانی مسئول آن است. گاو بی هوش، یا بهتر بگویم گشته، هنوز سراپا ایستاده و با پیش آمدن تسمه نقاله، پیش می آید. در برابر آقای فراهانی که همه او را ” فانی” به معنی مسخره، خنده دار، و گاهی خوش مزه، معنی می دهد؛ قرار می گیرد. قطعه آهنی ای به پهنای بیست سی سانتیمتر از پائین بالا آمده و تیغه گیویلتین از بالا خود را می رساند و گردن گاو قطع می شود. خون در همان ضربه ی اول، در رگ های گاو لخته شده است، هر چه باشد بیست سی کیلو به وزن گوشت اضافه می کند. اما در قطع گردن، هنور خونی فوران دارد. این خون در جلو ماشین به نهرک سرپوش داری وارد می شود که آب در آن جریان دارد. اما فوران خون مسیر سرش نمی شود و به هرجا و هر طرف شتک می زند.

گاو بعد از قطع گردن، چرخی زده به دستگاه های پوست کنی داخل می شود. آن قسمت ماشین های متعدی کار می کند و روند پیچیده ای دارد. اما گاو بعد از لخت شدن دوباره چرخی زده کنار دست آقای فراهانی، ماشینی شکمش را باز می کند. ” احمیت  رفیع طلعت” که هنوز جوهر ویزایش خشک نشده، تازه از ” دیار بکر”  رسیده است.  بخاطر قصاب بودنش در ” نصیبن”  و همراه داشتن ورقه کسب شهرداری آن شهر، که ترجمه شده و به مهر و امضای سفارت هم رسیده است، فورا به کارخانه راه یافت؛ پشت آن دستگاه کار می کند. طلعت محتویات درون شکم را بیرون کشیده با ضربه ای پاره می کند. ماشین دیگری آنرا زیر فشار آب گرفته و تمیر می کند. اما آن چیزها هم به اطراف پخش و پلا می شود

اسیوطی، با شلنگ آب و فرچه ای دسته بلند، در کنار این دو ماشین ایستاده است که خون و کثافات شتک زده را از زمین سیمانی کارحانه پاک کرده و به جریان آب نهرک سرازیر کند. این کار از جهت کارگر ماشین گیویلتین حیاتی و ضروری است. با چکمه های بلند لاستیکی که مسئول ماشین به پا دارد، احتمال لغزیدن و زمین خوردن، نود و هشت در صد است. از نظر کارخانه، نظافت و نگهداری مواد غذائی، از نان شب هم واجب تر است. هر آن و هر ساعت، امکان سررسیدن المامور المعذور بهداشت، که حتی قدرت بستن کارخانه را داردند، لرزه بر اندام مدیران و مسئولین و حتی صاحب کارخانه می اندازد.

طبق معمول که مار از پونه خوشش می آید، همیشه باید در سوراخش سبز  شود. دُم، فراهانی به حکم تقدیر به دُم آقای اسیوطی، نعیم ابن طاهر اسیوطی گره خورده است. آنها کارگر، همکار و هم دست هم، شده اند. مسلم است که تقی فراهانی اولین مسلمانی بوده باشد که واجب کفائی خود را عمل کرده باشد. او در دفن میت و همراهی در غم و مصیبت دیگران پای اول است. اصلا دربدری و سرگردانی دیار غربتش، به همین جرم بوده است. اما دفن آن ابوی گرام، وقتی به دفعات مکرره ی سی و هفت وهشت رسید، فراهانی بی آنکه مورد مرگ و میر و کفن و دفن پدر را، خاطر نشان کند؛ با لحن دوستانه ای به اسیوطی حالی کرد که خر خودش است. دیگر حنایش پیش او رنگی ندارد. اما حاضر است، روزی یک دلار مجانی به او بدهد. بشرطها و شروطها: اولا آنکه نخندد. ثانیا با دهان پر حرف نزند. ثالثا حاضر است، یک دولار به آن اضافه کرده و حتی به سه دولار هم ترفیع بدهد، اگر انگشتش را به دماغش فرو نکند. می دانید ماهی شصت هفتاد دولار برای اسیوطی پولی کمی نیست که بتواند به آسانی از آن چشم بپوشد. بیچاره سعی هم کرد. چه بسیار هم کوشید. چه بارها که خودش را لعنت کرد. اما از آنجا که ترک عادت موجب مرض است، قرار را از یاد برد و اخم های فراهانی را درهم کرد. او برای آنکه خشم و نفرت خود را نشان دهد، با اخم و تخم گفت:

– این طور نمی شود. هر وقت این عمل زشت از تو سر بزد، باید یک دلار بدهی! آخر آقا تو معنای توالت و کارخانه را نمی فهمی؟ لابد اتاق خواب را هم با خیابان عوضی می گیری؟

اسیوطی برای آنکه شوج طبعی کرده باشد. یا به طریقی عمل خود را طبعی جلوه دهد. یا آن که خشم و درشت گوئی فراهانی را جواب گفته باشد، پرسید:

– تقی! این که می گویند شیعیان قرآن را عوض کرده اند، درست است؟

– من راجع به این چیزها، چیزی نمی دانم. اصلا بمن هیچ ربطی ندارد. اما شنیده ام در جلسه جمع آوری قرآن، که به ریاست عثمان تشکیل شده بود، علی شمشیرش را کشیده که اگر کلمه ای پس و پیش شود؛ حکم با شمشیر است.

طلعت که با کاردش، سیراب شیردانی را دریده بود تا محتویاتش در جوی آب زیر دستش خالی شود، با قهقهه ی خنده ای بلند گفت:

– پس به همین خاطر هر دو را با شمشیر سر بریدند! چون هر دو در آن کتاب دستکاری های لازم را کرده بودند.

اسیوطی حرف طلعت را جدی نگرفت، چون هر از گاهی او را در مسجد ” لکمبا” در بعضی مراسم دیده بود. طلعت از همان روز ورود، دم و دود همه را دیده بود. با آن که فقط ” یس″ و ” نو” ئی از انگلیسی می داند، با بلغوری از ترکی و انگلیسی که ته مزه ای هم از عربی قرائت قرآن داشت، مقصدش را به همه حالی می کرد و اموراتش را پیش می برد. مثلا همان روز اول. درست روز اول، یکی از گاوها دل و قلوه که – خودش دو سه کیلو گوشت است- نداشت. اما نگهبان جلو در کارخانه، آن شب کباب مفصلی خورد.

 اسیوطی هم تا این جا، با تمام کارها و کلاشی هایش کار چندان ناهمواری نکرده بود. چیزهائی عادی و معمولی بودند. کسی به خاطر نیازهای غیر معقول خود، دست به فریب و نیرنگ می زند. کلاه این و آن را برمی دارد. دروغ می گوید. خود را خوار و خفیف می کند. حد اکثرش آدم پیش خودش می گوید، هر چه بوده، یا هر چه شده، سگ خور شده و قضیه باطل است. اما کار به همین جا ختم نمی شود.

روزی  طلعت سرش را از روی  ماشین دل و اندرون گاو بلند کرد. با زحمت فراوان  نیمه ترکی و نیمه انگلیسی، اعتراض کرد” در قرن هیجدهم هم، انسان حق و حقوقی داشته. حتی در استان ” حکاری” که مردم از گرسنگی گوشت مرده می خورند؛ آدم آدم است. این جا که مهد تمدن است، چرا باید ما را قنترات بکار ببرند؟ این کارخانه هر روز کشتار می کند. بازار هر روز پر از گوشت است. صادرات گوشت یک لحظه هم متوقف نمی شود. چرا ما باید، منتظر تلفن آجانس کاریابی باشیم. پس حق بیمه و بازنشستگی ما چه می شود؟ بیمه صوانح کار ما چه می شود؟

آقای فراهانی می خواست حرفی بزند، اما اسیوطی که دهانش پر از فندق بود و می کوشید فندق لب بسته ای را با دندان بکشد، در نهایت ادب از او پرسید:” این گویلتین قدرت شکستن فندق را دارد؟ فراهانی با آنکه عصبانی شده بود، به او محل نگذاشت. اما با شرح و بسط فراوان شرح داد: ” وقتی که سلاخی شاهنشاهی باشد. وقتی بجای چهل نفر، چهار صد کارگر منتظر کار، در صف این پا و آن پا کنند. چرا باید ترا طبق قانون اجتماعی کار، استخدام کنند. وقتی ما زبان نداریم. کس نداریم. یا اگر داریم، زبانش را بریده اند. یا اگر از سر سبزش نمی ترسد و زبان سرخش را بکار می گیرد، ما به حرفش گوش نمی کنیم. چرا نباید بقول تو ” قنترات” بکارمان بگیرند؟  حتی کنترات هم قوانین خودش را دارد.

کارخانه قاعده و قانون خاص خودش را دارد. مو لای درزش نمی رود. اگر شاه باشی شاخت را می شکند. مثلا کارگر را بصورت کنترات بکار می گیرد. مزدوران باید از طریق آژانسی کنترات شوند که یک سوم حقوق سه ماهه اول را بعنوان کارمزد، برای خود برمی دارد. باید همه ی اوامر و دستورات، بی چون و چرا اطاعت شود. چون و چرا در هیچ فرمانی وجود ندارد. مثلا: در وقت کار، خوردن و آشامیدن ممنوع است. سیگار کشیدن که جا خود دارد. نباید به زمین تف کرد. حتی برای خاراندن بینی هم، نباید آنرا لمس کرد، تا چه رسد که در آن به کند و کاو اجداد و نیاکان خود بپردازی. اما نمی دانم اسیوطی چطور و به چه جهت، از این قاعده مستثنی شده است. شاید شانس و اقبال، همیشه رعایت او را می کند. جیب هایش از بادام و پسته و قندق، لبالب است. طبق طب سلامی، این تنقلات بهترین قرص کمر برای شب جمعه است. از موز و نارگیل و عسل هم بهتر عمل می کند. یا هر وقت هوس کند، نصفه سیگارش را، سر چوب سیگاربلندش زده و دود و دم لازم را بر پا می کند.

اسیوطی اساسا برای خودش آدم خاصی است. هیچ کس او را نمی شناسد. هیچ کس نمی داند چه می کند. حقوق و پول هائی را که از راه اخاذی بدست می آورد، به چه کاری می زند. سی و چند سال است که در استرالیا زندگی می کند؛ و لی در حد یک تازه وارد مغولی هم انگلیسی نمی داند. در ” رویال میت فکتوری” ” بلک توان” شهرک صنعتی غرب سیدنی، کار می کند. عضو ” آر. اس. ال کلاب” باشگاه از جنگ بازگشتگان شاهنشاهی انگلیس در ” اوبرن” است. با آنکه شهرک اوبرن ” مسجدی بسیار بزرگ به سبک مسجد الاقصی دارد، او برای فرایض دینی به مسجد شهر ” لوکمبا ” می رود. یکی دیگر، از شاهکارهای جانانه ی او این است؛ که خانه ی او کجا ست؟ در کدام یک از شهرک های صد و چندگانه سیدنی زندگی می کند، کسی هیچ اطلاعی ندارد. بوئی هم از آن نبرده است. خیلی ها حدس می زنند ، او هم کار می کند و هم حقوق تامینات اجتماعی می گیرد. این چند اسمی بودن اعراب هم درد سر بزرگی برای استرالیا شده است. ظن این گروه، وقتی قوی تر می شود که هیچ شماره ملی، تا کنون در هیچ یک از پرونده های او دیده نشده است. پنجاه و هفت هشت سال از عمرش می گذرد. زن و بچه، خانه و خانواده اش کجا و چطور زندگی می کنند؟ باز هم کسی نمی داند. اصلا زن دارد یا هنوز عزب است؟ بچه دارد یا آنرا سر راه گذاشته است؟

طلعت یک بار تعریف کرد. در محله ی از ما بهتران ” اوبرن” زنی بنام صبحیه مال خوبی است. از دل و جان، حال می دهد. به همین مناسبت او مشتری دائم آن زن شده است. در تعریف های دروغ راست داخل اتاق با آن زن، حرفی از کارخانه پیش آمده است. بطور کاملا اتفاقی، نامی از اسیوطی، نعیم ابن طاهر اسیوطی برده شده. من نمی دانم زن این نام را برده است ، یا طلعت از همشهری بودن او با اسیوطی حرف زده است؟ اما طلعت دروغگو نیست. اصلا نیازی به دروغ گفتن ندارد. کسی که با زن و پنج فرزند، به فاحشه خانه می رود، چه لزوم که حرف را برگرداند. او می گفت: زن قسم خورده، اسیوطی شوهر اولش بوده است.

صبحیه گفته بود. از اهالی یکی از روستاهای اطراف ” حلوان ” است که در زیبائی زنان شهره ی جهان عرب است. او قول و قسم های اسیوطی را ” که خانه و باغ و مغازه و مستقلات دارد. که کارش سکه است. تا کنون دستش به دست هیچ زنی نخورده است. می خواهد او برایش بچه ها قد و نیم قد بیاورد.” را باور کرده و در شانزده سالگی با ویزای نامزدی به استرالیا آمده است. بعد از بلوغ که در این جا هیجده سالگی است، ازدواجشان ثبت شده. او نیز کم کم زبان انگلیس یاد گرفته و دریافته است که همه باغ ها و مستقلات و مغازه ها و خانه ها، بهشت لای پای او است؛ که باید در آن از مهمانان محترمی که اسیوطی به خانه می آورد، پذیرائی کند. چیز جالبی که صبحیه برای طلعت گفته بود و فردای آن روز همه در کارخانه از آن حرف می زدند و قهقهه ی خنده شان صدای ماشین های سلاخی را ساکت می کرد، این بود. مامور مهاجرت بعد از ثبت ازدواج های مکرر، به اسیوطی گفته بود. ” نه! دیگر! این ازدواج برای تو غیر ممکن است. چون هر مسلمان حق دارد، فقط چهار همسر داشته باشد.”

روابط طلعت و صبحیه کم کم بالا گرفت و از حد جنده و جنده باز به درجه ی صاحب ومالک درآمد. رگ غیرت آقای احمیت رفیع طلعت از نام صبحیه نی قلیان می شد. به همین دلیل بیشتر به پر و پای اسیوطی می پیچید و برایش مضمون کوک می کرد. حتی از این که کثافات شکمبه را بیشتر پخش و پلا کند که اسیوطی را با چنان چیزهائی سرگرم نگهدارد، خوداری نمی کرد. گاهی اگر پر کاهی، یا دانه ی جوی نجویده از شکمبه گاو روی زمین یا دم پا و دستگاه او بود، با پرخاش اسیوطی را صدا می کرد و به او تذکر می داد که اگر در وظایف خود کوتاهی کند به مقامات گزارش خواهد داد.  

رفتار تازه ی طلعت بجای آن که اسیوطی را از کوره در کند، خود او را تند خوتر و پرخاشجو تر می کرد. اسیوطی مثل کسی که باید به سرش داد بزنند، به او دشنام بدهند، تحقیرش کنند و دست آخر با فرمانی شداد و غلاظ  روانه ی کار دیگری کنند، رفتار می کرد. او با همه ی متلک ها، گوشه و کنایه ها و دشنام ها، به راحتی کنار می آمد و نوعی عمل می کرد که هیچ اتفاقی نیفتاده است. یا این حرف ها همه سخنانی دوستانه ای است که بین دو همکار رد و بدل می شود. اما طلعت برعکس، با هر حرف و هر کلام که بر زبان می آورد، عصبانی تر، تند خو تر و انتقام جو تر می شد. تا آنکه کاسه ی صبرش لبریز شد و به صدا درآمد:

– اسیوطی! برای زن پنجمت کسی را پیدا کردی، یا مفتی مسجد لوکمبا زحمت عقد دائم را کشید؟ دست مزد شبانه ی خانم را تو یا مفتی جمع می کند؟

– هر مسلمان می داند: طبق شریعت حقه الهیه، فقط مجاز به چهار همسر است.

– این را مامور مهاجرت می فرماید؟ یا فتوای مفتی شهر است؟

– سخن حق از هر زبان که شنیده شود، حق است.

– حتی اگر از رایو اسرائیل باشد؟

تا همین جا هم آقای فراهانی دندان روی جگر گذاشته بود و در مسئله دخالت نکرده بود. اگر به خود او، یا به صلاح زمان و مکان بود، برای همان همسر اول هم باید بود، پاچه هایش را بالا بکشد و حق کثافتکاری های خنده ای، خلال دندانی و بینی گردی اسیوطی را کف دستش گذاشته باشد. اگر چه گاهی، یک سکوت، یا یک عقب نشینی، از حمله ای نادرست، حتی با تمام قدرت باثمرتر است. اما تحمل هم حدی دارد. آدم هم آدم است. از سنگ و کلوخ ساخته نشده است. عصاب آدم مانند اعصاب همه ی حیوانات از رشته های نازکی ساخته و پرداخته شده است. این بود که صدای آقای فراهانی مثل مشتی که سخنران بر میز خطابه بکوبد بلند شد.

– این ها آمدند که عدل و مساوات. برادری و برابری را در جهان بوجود بیاورند. اما هنوز آب غسل رهبرشان خشک نشده بود، سر تقسیم خری که دزدیده بودند، شمشیر در هم گذاشتند و سر یکدیگر را بریدند. تو با این ها از رفتار با یک زن یا زنانی حرف می زنی که شکمشان از گرسنگی در ماتحتشان خلاصه شده است؟     

این ها حرف هائی بود که شامه ی اسیوطی را تحریک می کرد. هر چند از همان روز اول کنار هم قرار گرفتن، خصومت و دشمنی نهفته در درون و اندرون، در دل و جان هر دو زبانه کشیده بود. آن تضادی که بین گرگ و گوسفند نا خودآگاه وجود دارد. آن درد دریدن و دریده شدن که بین گزلیک و لخمی گوشت ذاتی است، بین آنها احساس شده بود. اما در پس ظاهری موقتی، موقتی بودن زمان، موقتی بودن موقعیت، پنهان مانده بود. اسیوطی نک تیز حمله را درست تشخیص داده بود، مانند شطرنج بازی ماهر، نیروی حریفش را تخمین زده و بی توجه به پیاده ها و مهره های دم دست، یا درگیری بر سر فاحشه یا زنانی که او به فحشا کشیده بود، تمام قوایش را برای به زمین زدن حریف بکار گرفت. او در این مرحله، با دقت ماری که در کمین کبوتری یا سهره ای نشسته باشد، دندان هایش را تیز می کرد. با قدم هائی شمرده از دم دست فراهانی خود را کنار می کشید و در کنار طلعت به این خیال که هم دین و هم مذهب او است قرار می گرفت. او گفت:

– تو خیال می کنی، مردم خراند. تو خیال می کنی، مردم کوراند. تو فکر می کنی، سر همه ی مردم، مثل سر خودت زیر برف است. اما مردم مسلمانند. مردم دین و دیانت دارند. مردم به خدا و پیامبرش اعتقاد دارند. هیچ کس در این جا حاضر نیست دنبال تو راه بیفتد و پرچم سرخ داس و چکش بلند کند. خیال می کنی ما نمی فهمیم، اطلاعیه های حزب کمونیست را کی روی تابلو اعلانات می چسباند. تو کمونیست هستی. تو کافری و هیچ کس به حرفت گوش نمی کند.

راست است در استرالیا همه ی احزاب آزاد اند. تو می توانی با خیال راحت، هر چه دلت می خواهد، بگوئی یا بکنی. اما این آزادی حد و حدودی دارد. مثلا همسایه تو می تواند دزد باشد. فاحشه باشد. مواد مخدر فروش باشد. آزاد است هر طور دلش می خواهد زندگی کند، اما به حدود و حریم تو داخل نشود. دختر ترا توی کار نکشد. به پسر تو مواد نفروشد. از مال و اموال تو چیزی نبرد. فراهانی هم آزاد است هر عقیده ای که می خواهد داشته باشد، اما هیچ آژانسی حاضر نیست سر و زبان داری را که دم از حق و حقوق می زند، در حول و حوش خود نگاه دارد. یعنی سری را که درد نمی کند، دستمال نمی بندد. فراهانی این را خوب می دانست و با تمام احتیاط هائی که کرده بود، جائی و به طریقی بند را آب داده بود. ممکن نبود او را بخاطر عقیده اش از کار بیرون کنند، اما قرارداد بعدیش را کمی به تعویق می انداختند. با خود اندیشید، وقتی خوش خواب و خیالی مثل اسیوطی ماجرا را می داند، پس خیلی ها پیش از او فهمیده اند. حالا که کار به این جا کشیده است، باید آخرین تیر ترکش را به هدف رها کرد. این بود که گفت:

– نه نظم نوین جهانی. نه بازار بین المللی. نه تجارت آزاد. نه عدل و قسط و برادری. هیچ و هیچ کدام شفای درد انسان متمدن و با خبر امروزی نیست. تنها عدالت اجتماعی می تواند انسان را بر روی کره زمین نجات بدهد.

درست از فردای آن روز، اسیوطی که هفته ای یک بار حمام می کرد و ریشش را با ماشین نمره دو کوتاه می کرد، دیگر ریشش را نتراشید. برعکس سبیلش را با نمره صفر، چیزی در حد تیغ تراش کوتاه کرد. بیچاره گل بود، به سبزه نیز آراسته شد. او برای تکمیل شکل و شمایل خود، یک رادیو ترانزیستوری هم در جیب لباس کارش گذاشت که ایستگاه رادیو قرآن آن از صبح تا شب یک سره آیاتی از کلام الله مجید را با رضا و رغبت به سمع طالبان بهشت می رساند. به همان شدت که اسیوطی می کوشید، صدای فراهانی را درآورد، صدای فراهانی فرو و فروتر رفت. اما روزنامه ی ” گاردین ” ارگان حزب کمونیست استرالیا، هر روز با پاره شدن های مکرر بر تابلو اعلانات خودنمائی کرد. اسیوطی نیز با بلندتر شدن ریشش کمی فروکش کرد. کم کم کوشید از راه دوستی، نظر فراهانی را بخود جلب کند. بنظر می رسد، ریش با عقل نسبت عکس دارد. یعنی هر چه ریش بلندتر می شود، عقل کمتر و کمتر می شود. روزی اسیوطی در وقت نهار به فراهانی نزدیک شد و گفت:

– تقی جان! این را برای خودت می گویم. تو مرد زن و بچه داری هستی. باید مواظب خودت باشی. وجود بچه هایت به تو وابسته است.

– من چه کرده ام.

– تو نه! مقصودم تو نیستی. اما حرف هائی که می زنی این جا خریدار که ندارد هیچ،  دشمن هم دارد. آن هم دشمنان خونی.

– این جا کشوری آزاد است. من بجر عقیده و بیان عقیده کاری نکرده ام.

– درست است! دکتر ” سلیمان رافت سلیمان ” هم همین کار را می کرد. از مصر آمده بود. روزنامه ای داشت و عقاید خود را می نوشت. یکی دو بار به او تذکر دادند. حرف به کله اش فرو نرفت. یک روز صبح زود، سه کلوله در قلبش فرو رفت. من نمی دانم چه کسی این کار را کرده بود؛ ولی می دانم همه مردم ما مسلمانند. اگر کسی به مقدساتشان توهین کند، حکم خدا را درباره ی او اجراء می کنند.

بعد از این گفتگوی دوستانه، اسیوطی اضافه بر صدای بلند رادیوش، نماز ظهرش را با رها کردن کار سر وقت، بجا می آورد. با هر پسته و بادام و فندقی هم که به دهن می انداخت، آیه ای شکرآمیز دنبالش روان می کرد. به دنبال هر عطسه، آیه ی صبر و شکر را می خواند. برای رفتن از ماشین گویلتین به ماشین شکم پاره کن، با پای چپ حرکت می کرد و اورادی زیر لب زمزمه می کرد. همه و همه ی این ها نتوانست فراهانی را از کوره به در کند. اما هشداری که در خصوص دکتر سلیمان رافت سلیمان داده شده بود، می توانست حکایت از گفتگوهائی در محافلی دیگر باشد. می توانست تهدیدی مستقیم باشد. فراهانی بفهمی نفهمی ترسیده بود و بیش از اندازه مواظب دور و بر خود بود. این محافظه کاری تا آنجا پیش رفت که گه گاه از هفته نامه ” گاردین ” بر روی تابلو اعلانات خبری نمی شد. تا آنکه روزی طلعت با طعنه ای تند و گزنده  گفت:

– این را می گویند انقلابی در حد امکان. اگر تو مورد تهدید قرار گرفته ای و ترس یقه ات را گرفته است. دیگران که نمرده اند.

با آنکه فراهانی خیلی دلش می خواست، وظیفه اش را به عهده طلعت بگذارد، اما کسر شانش شد که از یک غیر حزبی چنین خواهشی کند. درست وقتی می خواست، ورقه های روزنامه  را روی تابلو نصب کند، طلعت که در کمین او نشسته بود، خود را رساند و روزنامه را برای نصب روی تابلو، از دست او گرفت و گفت:

– بی احتیاطی شرط عقل نیست. من حزبی نیستم، آدم که هستم. حرف حق را هم قبول دارم. از دهن هر کس باشد.

علی رقم سکوت و احتیاط فراهانی، صدای رادیو اسیوطی بلند و بلندتر شد. اورادی و اذکاری را که می بایست زیر لب تکرار کند، با صدای بلند، آن چنان ادا می کرد که همه آنرا بشنود. برای نمازش اذان و اقامه می گفت. این اعمال که برای فراهانی و طلعت اموری عادی و ظاهری بنظر می رسید، برای کارگران دیگر، اسباب خنده و شوخی و تمسخر شده بود. بخصوص مزه هائی که طلعت وقت و بی وقت، بمناسبت کارهائی که اسیوطی قبلا مرتکب شده بود، نمک مضحکه را بیشتر می کرد. فراهانی می کوشید، چنان به همه کارهای او نگاه کند که اصلا وجود ندارد. یا ارزش و بهای توجه را ندارد. تا آنکه روز ( نهم سبتمبر 2001) وقت نهار، اسیوطی که در گوشه ای نهارش را خورده و با تسبیح شاه مقصودش ذکر می گفت،  فراهانی را به کنار خود خواند. فراهانی برای آن که توجه دیگران را جلب کند، دود سیگارش را به صورت یکی از کارگران فوت کرد که باعث سرفه های پی در پی او شد. نصفه ی باقی مانده ی سیگار را نیز به طلعت داد. با بی خیالی به طرف اسیوطی که از دیگران جدا ایستاده بود، روان شد. اسیوطی بی آنکه چیزی بگوید، روزنامه ای کهنه را در جیب لباس کار فراهانی فرو کرد. نصف سیگارش را سر چوب سیگارش محکم کرد و با وقت گذرانی کبریت کشید. دود فراوانی از دهن و بینیش بیرون داد و گفت:

– نگاه کن! یک صدم حرف هائی را که تو می زنی، به زبان نمی آورده است. این روزنامه را که مجانی پخش می شد، زیر یکی از مبل های من از آن روزگار باقی مانده بود.  گفتم بیاورم تا حساب کار دستت بیاید.

         فراهانی دستش را روی روزنامه ی کهنه ی تا شده ای که در جیب داشت، گذاشت و بطرف سالن کار به راه افتاد. آژیر پایان وقت نهار، به صدا درآمده بود. در انتهای کار روز، به قصد هم قدمی و همراهی طلعت از در کارخانه بیرون رفت. ماجرای روزنامه و خبر ترور دکتر سلیمان رافت سلیمان را برای او تعریف کرد. فراهانی روزنامه را که به زبان عربی بود، به کمک همان کوره سواد قرآنی که در مدرسه و مکتبخانه و بلندگوهای مساجد آموخته بود،خواند. چیز تازه ای در آن نبود. از جنایاتی که مردم عامی مصر، به تحریک حکومت و مفتی های مصری در حق اقلیت های مذهبی مثل مسیحی ها و یهودی ها انجام داده بودند، سخن می گفت. مقاله ای هم بر ضد اسلام نوشته بود با عنوان” لماذا نومن به!” که پیامبر اسیوطی را زیر سئوال برده بود. طلعت با سیگارهائی که از محبت بی دریغ فراهانی دود می شد، به حرف های او با بی دقتی و از سر بی خیالی گوش کرد. شانه ای هم تکان داد که مثلا چی؟ چه گهی از دست این پشمالو بر می آید؟ با گفتن اصطلاح استرالیائی ( تیکت ایزی) بیخیالش! از او جدا شد.

در رختکن کارخانه، هنگام پوشیدن لباس کار، طلعت بیخ گوش فراهانی چیزی گفت که صورت او سرخ شد و با چشمان دریده او را نگاه کرد. چیزی نگفت و سرش را به زیر انداخت. حتی می خواست از او دور شود که طلعت شانه اش را گرفت و به همان آهستگی دنباله حرفش را گرفت. تا آنکه فراهانی برافروخته و با صدائی که کمی برای درگوشی حرف زدن بلند بود گفت:

– من به فاحشه خانه بروم؟

طلعت انگشتش را روی لبش گذاشت و دوشاخه محبش را برای گرفتن سیگار، به او نشانش داد. آخرین دود، قبل از ورود به سالن کار. محبتی که همه در مورد طلعت رعایت می کنند. چون گاه می شود که گاو، یا گاوهائی اصلا دل و جگر و قلوه ندارند. و چون امعاء و احشاء حیوانات فقط برای تولید خوراک سگ و گربه بکار می رود، چندان به حساب نمی آید؛ اما یک وعده کباب خوش مزه برای خانواده های شرقی تولید می کند. بعد از روشن شدن سیگار اهدائی فراهانی، طلعت باز به همان آرامش و آهستگی گفت:

– به زور نمی خواهد با تو کاری بکند. یک زن است و می خواهد ترا ببیند و حرفی دارد.

– من زن و بچه دارم. تا حالا هم به این جور جاها نرفته ام

– من هم زن و بچه دارم و هفته یکی دو بار برای انجام فرایض به آن جور جاها می روم.

– من به تو کاری ندارم. اما برای من…

– قبیح است! ما کار بد می کنیم. تو نکن. صبحیه فقط می خواهد ترا ببیند. من راجع به اسیوطی و روزنامه اش با او حرف زدم. لابد کار بدی کردم؟ حالا چه بد کرده ام چه خوش کرده ام . او چیزهائی می داند. می خواهد با تو در این باره حرف بزند.

یازدهم سبتمبر شد و انفجاری که در امریکا رخ داده بود، جهان را به لرزه درآورد. این لرزش شامل خیابان ” روسن ” شهرک ” اوبرن ” و کار خانه ی صبحیه نیز می شد. چون پخش خبر در بعضی نقاط شهر با شادی و شادمانی همراه بود. حتی بعضی، در خیابان های شهرک های مسلمان نشین به رقص و پای کوبی پرداخته و بین مردم شرینی پخش کرده بودند. خبر بزرگ و تکانده بود. فراهانی از طرفی خوش حال بود که چنان ضربه ی مهلکی در قلب متجاوزترین نیروی های جهان فرود آمده. اما از طرفی هم نگران بود که این حرکت را به گردن چه کسانی خواهند انداخت؟  کجا؟ چه کسانی؟ یا چه سرزمین هائی را مورد تجاوز قرار خواهند داد.

اسیوطی که خبر را به زبان عربی از ایستگاه قرآن کریم شنیده بود، به صدای بلند یکی از تصنیف های ام کلثموم را خواند و رقصید. او هنوز در سالن کار که برای چند دقیقه ماشین هایش از کار افتاد، هنوز می رقصید که ایستگاه دست راستی رادیو ملی استرالیا، اعمال بعضی از مردم را که باعث سرشکستی ملی و تائید حرکات تروریستی است مورد اعتراض قرار داد.

اسیوطی هنوز شادمان بالا و پائین می پرید که سرپرست کارخانه، به او فرمان داد به کارش برسد، زیرا ماشین ها به حرکت درآمده اند. مدیر سالن به هر زبانی بود، خبر ایستگاه رادیو ملی را به او حالی کرد. عضلات اسیوطی بی لحظه ای درنگ شل شد و رنگ از صورت سیه چرده اش پرید. در جای خود میخکوب ایستاد و تا مدتی نمی توانست بفهمد که چه کار باید بکند. آیا راست است که او آواز خوانده و رقصیده است؟ آن هم در برابر چهل جفت چشم این کار را کرده است؟ چرا فراهانی که ضدیتش با امریکا و سرمایه داری چنان آشتی ناپذیر است، دست به چنان حرکاتی نزد. فردا چه خواهند گفت؟ آژیر پایان کار روزانه به صدا درآمد. بعد از دوش و حمام و تعویض لباس، طلعت جلو در منتظر فراهانی مانده بود.

– ببین طلعت! تو بمن خیلی لطف کرده ای. من برای برادریت از تو بسیار ممنونم. اما بجای دیدار صبحیه برای من کار دیگری بکن.

– مرد نا حسابی ترسو! صبحیه آدم را بخواهد و او از دیدنش شانه خالی کند؟

– من در موقعیت نیستم که بتوانم به چنان جائی بیایم.

– چیزی در تمام این عالم برابر دیدن صبحیه نیست.

– وقتی به تو گفتم که چه می خواهم، خواهی دید که هست.

– خب! پس بنال ببینم چه می خواهی!

– به تو خواهم گفت.

– کی؟

– بعدا! اول باید فکرش را بکنم.

– می خواهی از زیرش دربروی.

–  تو هم که همه چیز را با آن جایت مضنه می زنی.

– آخر چیست که تو به خاطرش حاضری صبحیه را نبینی؟

– موضوع صبحیه نیست. نمی خواهم موضوع کش پیدا کند. اول باید ببینم پسرهایم حاضر به چنین کاری هستند.

– نکند می خواهی اسیوطی را سر به نیست کنی؟

– اینش بماند برای بعد.  

فردای آن روز پنج شنبه بود و فقط یک روز به آخر هفته مانده بود. در مدت این دو روز طلعت چشم و چار فرهانی را درآورد. چشم از او برنمی داشت. هر حرکت و تکانی را معنائی می کرد. اگر فراهانی، حتی برای خواراندن گردن دستش را بالا می برد، او خیز برمی داشت که جلو برود و از ته و توی قضیه سردرآورد. دو روز تمام گذشت و هیچ خبر و علامتی از فراهانی نرسید. بخصوص دیده می شد که از نگاههای طلعت می گریزد. اسیوطی با همه خوشحالی که در خنده های روده نمایش وجود داشت، ترسی مبهم و تاریک زوایای ذهنش را تمامن فرا گرفته بود. دو روز گذشت. شنبه و یکشبه هم تعطیل آخر هفته است و هیچ خبری نخواهد شد. فراهانی با زیرکی از روبرو شدن با طلعت طرفه رفته بود. آخرین امید او یعنی خدا حافظی قبل از تعطیل را هم از دستش گرفت.

دو روز پایان هفته نیز گذشت. اما دستگاه های خبری جهان چنان هنگامه ای به پا کردند که گوش همه را کر کرد. هر دستگاه نقل صوت و تصویری به همراهی همه روزنامه ها و مجلات، با حدس ها و پیش بینی های خود، جهان را در آشوبی هماند روزهای پیش از جنگ جهانی فرو بردند. در امریکا و انگلیس به همه ی کله سیاه ها فحش می دادند. حتی به سیک های هندی، به جهت ریش و عمامه شان حمله کردند. آش آنقدر داغ شد که در استرالیا که از همه ی دنیا و مسائل آن دور است و اگر همه را آب ببرد اینان را خواب می برد، برخورد بی سابقه ای بوجود آمد. بین جوانان بر سر این که کله مشکی ها حق دارند، در سواحل محلاتی که ساکنان آن بیشتر سفیداند شنا کنند یا نه، بحث و درگیری پیش آمد. سفیدی یکی از کله مشکی ها را زد. کله مشکی ها با یک یا حق یا هو جمع شدند و به آن محله حمله کردند. سفید ها با اخطار پلیس در خانه های خود مخفی شدند. کله مشکی ها هم زدند و شیشه ی در پنجره و اتومبیل هائی را که در خیابان پارک شده بودند شکستند. کار به آتش زدن لاستیک و ایجاد راه بندان کشید. فریاد جنگ جنگ تا پیروزی انگلوسکسون ها از همه جهان برخاست.

روز دو شنبه، همه ی کارگران سلاخ با نظم و ترتیب سر کار حاضر شدند.  ماشین های می رفت که روشن شود؛ اما اسیوطی هنوز نیامده بود. دستگاه ها کار خود را شروع کرده بودند که او دوان دوان خود را به سالن رساند. سی و نه نفر کارکنان سالن بی کمی ترین توجهی به دستگاه خود، خیره به او نگاه می کردند که ریشش را دو تیغه از ته تراشیده بود. حالا نوبت فراهانی بود که چشم و چار طلعت را درآورد.

موقع نهار، فراهانی بخصوص کناری نشست و با سر طلعت را به کنار خود خواند. دو نفری روبروی هم نشستند. به وضوح روشن بود که طلعت از راز سر به مهر فراهانی دلخور بود و خیال می کرد، دست به سرش کرده است. فراهانی با صدائی نجوائی به طلعت گفت:

– حالا می توانی آن محبت را در حق من انجام بدهی؟

– فکر کردم جا زدی. همین که ریشش را تراشیده ترا راضی کرده است.

– باید قول بدهی، هیچ کس غیر از من و تو از موضوع با خبر نشود. حتی صبحیه!

– تو صبحیه را نمی شناسی. پس راجع به او قضاوت نکن. او خیلی بیشتر از آن چه تو فکر کرده ای در نظر دارد.

– با تمام این ها این رازی است بین من و تو.

– خب بنال!

– می خواهم از دربان کارخانه اجازه بگیری پسران من با اتومبیلشان به داخل کارخانه بیایند و سه نفر را صدا کنند.

– چرا سه نفر؟

– بازی باید خیلی عادی بنظر برسد.

– بچه هات چاقوکشی بلدند، یا مثل خودت دست و پا چلفتی اند؟

– اینش بماند برای بعد.

روز سه شنبه نزدیکی های ساعت یازده بود که بلند گوی کارخانه، احمیت رفیع طلعت را صدا زد. طلعت به سرعت از سالن بیرون رفت. این چیزی عادی است. گاهی می شود که دفتر کارخانه، کسی را بر سر مسئله ای صدا کند. طرف می رود و پس از یکی دو دقیقه باز می گردد. اما همه کارکنان با چشم و ابرو از اهمیت موضوع پرسش می کنند. طرف هم بنا به اهمیت موضوع قیافه می گیرد، تا در وقت نهار برای همه توضیح دهد. طلعت بعد از ربع ساعتی که برای صدا کردن های زمان کار، بسیار طولانی به نظر می رسید بازگشت. ریخت و قیافه اش چنان بود که همه فکر کردند، خبر فوت یکی از نزدیکانش را شنیده است. اسیوطی که داشت زیر پا و کنار ماشین او را پاک می کرد، با دلهره پرسید:

– خبری شده است؟

– پلیس بود.

– پلیس…؟

– از آی  سی یو آمده اند.

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که بلندگوی کارخانه آقای فراهانی را صدا زد. فراهانی دستپاچه به سرپرست سالن نگاه کرد. سرپرست فورا خود را به او رساند و گفت:

– من خودم بجای تو می مانم. پلیس امنیتی آمده است و در خصوص چیزهائی تحقیق می کند.

– مرا برای چه صدا کرده اند؟

– چه می دانم؟ بدو!

فراهانی خود را ترسیده و دستپاچه نشان داد. با آه های طویل و سر تکان دادن ها، نشان می داد که از چنین صدا کردن ها و پرس و جوها چندان دل خوشی و خاطره ی خوبی ندارد. تا از در سالن بیرون برود، چنان لنگان و پاکشان پیش می رفت که هر کس بتواند، نگرانی او را حدس بزند. اسیوطی شانه کوچکی از جیب پیراهنش بیرون آورد و سرش را شانه رد، تا خود را بی توجه نشان برهد. ترس رنگ لب های کبودش را سیاه کرده بود. زردی دندان هایش بیشتر شده و سیاهی دودآلود آنها به وضوح به چشم می زد. آرام که کسی نتواند صدایش را بشنود از طلعت پرسید:

– چه می خواستند؟

– چیز درستی دستگیرم نشد. هر یکی چیزی می پرسید. آنقدر تند حرف می زدند که بیشتر حرف هاشان را نفهمیدم.

– مگر چند نفر بودند؟

– دو نفر. هر کدام قد یک چنار. هیکل مثل دیو. اگر با دست توی گوش کسی بزنند، فکش را خرد می کنند. عکس هم می گیرند. یک اتومبیل آخرین سیستم دارند که از آن با مرکز تماس می گیرند.

– آخر چه می پرسیدند؟

– مثل این که دنبال کسی هستند که با یک دسته کارهائی کرده اند. شاید هم دنبال قاچاق…

– قاچاق چی؟

– چه می دانم؟ جنس، ارز، زن. واقعا نفهمیدم.

فراهانی مثل مرده ای از در سالن داخل شد. بی آنکه به کسی اشاره ای یا شکلکی دربیاورد، یک سره به کنار ماشین خود رفت. او حتی جواب سرپرست سالن را که تا بازگشت او کنار ماشینش کار کرده بود، با تکان سری بعنوان تشکر داد. اما سئوالات او درباره چه بودن بازجوئی را نداد و بکارش مشغول شد. سرپرست سالن با دل خوری از او دور می شد که باز صدای بلندگو بلند شد. این بار آقای نعیم ابن طاهر اسیوطی را خواست. محمد مرده خود را به در سالن رساند. از در که بیرون می رفت، برگشته و به همه نگاهی کرد. در نگاهش چیزی بود که آدم را به یاد تشیع جنازه می انداخت. مثل این که می خواست، با همکارانش خدا حافظی کند. بر عکس طلعت و فراهانی خیلی زود، چیزی حدود پنج یا شش دقیقه بیشتر بیرون از سالن نبود. وقتی دستش دستگیره در سالن را برای بستن گرفته بود، بنظر می رسید دستگیره به دستش چسبیده است. نمی توانست آنرا رها کند. به هر جان کندنی بود خود را رها کرد و قدمی بطرف جایگاه کار خود برداشت. می رفت که قدم دوم را بردارد که چرخی زد و نقش زمین شد.

معلوم بود که همه ی سلاخ ها برای فهمیدن اوضاع و شرایط او دستگاه ها را رها کرده و دور او جمع شده بودند. سرپرست سالن ماشین ها را خاموش کرد. او نیز بطرف آمبولانسی که آژیرکشان وارد سالن می شد، پیش دوید. تا او خود را بر روی سیمان تر کف سالن و جمعیت جمع شده، به اسیوطی برساند، دکتر آمبولانس که دستور حمل او را به کارکنان آمبولانس می داد رو به سرپرست سالن گفت:

– گمانم تمام کرده است.    

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *