پرده برداری

پرده بردارى

 

 

 

 

 

 

 

           با آنكه منطقه ” هُمبوش ” شهرک المپیک سیدنی را اصلا بلد نبودم و هیچ وقت آن طرف ها مسافر نبرده بودم، همین که صدای راديو تاکسی بلند شد: ” كار كاور”  . مثل برق ، شصتى قبول کار را تا ته فرو كردم و به “اسكيرين” نگاه كردم.  نوشته بود، گوشه پارك ، سرو اول ، روبروى زبان گنجشگ دوم ، دهكده المپيك. هر چند، با چنان آدرسى، دنبال مسافر رفتن، حكم پيدا كردن سوزن در مغازه ی سمسارى است. مثل تير شهاب خودم را به پارك رساندم. می ترسیدم برادران شوفر، مسافر را تو رگ زده ، باعث دمغى شوند. اما هر چه، چشم و چره كردم، از مسافر خبرى نبود كه نبود. بجزچند تا كله مشكى كه دور تخته سنگى جمع شده و هروله مى كردند و كف مى زدند. چند تا بچه تغس هم كه فريادهاى بازيشان ، صداى سخنران را در وز وزى مركب از ( ها و شين ) محو می کرد، در اطراف همان تخته سنگ می پلکیدند. بجز صداهائی که باد با خود می آورد ، چيز ديگرى قابل شنیدن نبود.

             دور زدم. همه جا را با دقت سكو زدم. نا اميد شده و دستم تا شصتی “ام تيرى” یا پیدا نشدن مسافر بالا رفت.  اما كله ى زردى ، ميان زردی، زردنبو و زردآب، از پشت درختهاى كنار تخته سنگ، خودى نشان داد و به فوریت تمام ناپديد شد. از آن طرف درخت زهرابه ى زردى، كند و بى حال، با قطع و وصالهاى بی ىشمار، مطمئنم كرد كه طرف مربوطه، آنسوى درخت در حال تلاش و تقلا برای استخلاص از بول یا غايط یبس است.

             كارش كه تمام شد، كيف سامسونت به دست ، كت و شلوار بر تن ، پاپيون بر گردن ، در حالى كه زيپ شلوارش را بالا مى كشيد، بطرف من آمد. سنگين و سبكش كردم.  با چنين هيئت و هيبتى كه مى نمود ، اهل فرار ، ندارم ، چك شخصى مى دهم ، به ايست اينجا، بروم پول بياورم نبود كه هيچ ، بفهمى نفهمى اميد انعامى هم مى رفت. تازه سگ كى باشد، با آن هيكل ريغونه، از دست شوفر تاكسى چو من فرار کند؟

               در تاكسى را باز كرد. به نرمى پر قويى روى صندلى نشست. كيف چرميش را روى زانو مرتب كرد. عينك پنسى دوره طلايىش را بالا و پائينى كرد. مثل كسى كه چيزى گم كرده یا جا گذاشته باشد، به مسيرى كه آمده بود چشم دوخت . نگاه كرد و من هم نگاه كردم. مسافرم را برداشته و متر پولساز را زده بودم. حالا مى توانستم به حساب او نگاه كنم.

             بچه های ناآرام بازیگوش را بهر ترتيبى بود، در يك صف، روبروی تخته سنگ ردیف کرده بودند. مرد درشت اندام سخنران، تركه اى را كه بدست گرفته بود، براى رهبرى بالا و پائين برد. خانم ميان سالى كه تمام پستانهاش آب شده و در شكمش فرو رفته بود، جلو دوید. به زحمت لمبرهاى بزرگ و پرچربش را از لرزشهاى مكش مرگ ما، دور نگاه مى داشت.  معلوم بود که ” تيچر اين چارج ” تخم نا بسم لله هاى مردم است. بازوی دست راستش را که از ران من هم گنده تر بود، بالا برد و اشاره کرد. هر وله ى  بچه ها و حضار همه با هم بالا گرفت. هش و فش باد در پرده ی برزنت زرد رنگى كه سر تخته سنگ كرده بودند، مرا پشت غربيله ی فرمان ميخكوب كرد، كه صداى مسافرم بلند شد:

– شيدنی ، او پرا هاوش!

            معلوم بود، مستر از همان اشغريهای خودمان است. دود و دمه ی مخدرات، مخارج صوتيش را درهم ريخته است . درست مثل تریاکیهای خودمان بجاى سين ، شين و بجاى زا ، ژا بكار مى برد. بى آنكه نگاهش كنم، مى خواستم  بپرسم از كدام راه ، كه ادامه داد…

 -اين عرب مربا، تو، اون، شحراى کبیر خودشون ، يه وژب ژا گیر نمىآرن؟ واشه شی اين ابول هولو این جا علم كردن؟

              رگى كه در گردنم شق شده و مثل منار مسجد شاه ايستاده بود، خون به صورتم پاچيد.  سرفه ی قبل از سخنرانى، يك من اخلاط از گلو و سينه ام بيرون کشید كه:

– اولن اونا عرب مرب نيستن، بلکه از نژاد شريف هند و اروپايى هستن. همون نژادی كه خود جنابعاليم از تخم و ترکه اش هستين. دوما اون تخته سنگ ، ابوالهول نيس. بلکه يكی از مفاخر فرهنگ ” انسانى – آريايى” س ، كه متعلق بكل جهان است. البته استعمار و استثمار و استحمار، از شناخت راس و حسينى آن بزرگان جلوگيرى كرده است. اما حالا بشكر خدا، در سايه ى دموکراسی غربی، ما همه دربدر شده ها در سايه ى زندگی در اين سرزمين چن فرهنگى، اونارو به مقام اصلى خودش خواهيم رسوند.

          از چانه دك و دراز من خود را جمع و جور كرد و گفت:

اشلا ، قشد توهين نداشتم. حالا اين حژرت كى هشتن؟

            با لبخند عالمانه اى كه بوضوح برترى علم بر ثروت و دانائى بر جهالت را نشان مىداد ، گفتم:

– بر پا كننده ى اولين امپراطوری جهان و صادر کننده ی اولین اعلامیه ی حقوق بشر. کوروش کبیر که شما اونو سایروس تلفظ می کنید.

             هولكى برگشت و پشت سر را نگاه كرد. نمی خواست بيش از اين ، چيزى  به اين گندگی را از دست داده باشد. اما كاميونهايى كه ” پاراماتا رود” را از دود گازوئيل سياه كرده  بودند، حاليش كرد كه خيلى از طرف مربوطه دور شده ايم. چشمهاى حيض سبزش را مثل ازرق شامى، دور حدقه كون خروسيش چرخاند و عينكش را بالا و پائينى كرد. با نگاه چوبدارى كه گوسفندی را مظنه بزند، مرا سنگين و سبك كرد وگفت:

آخه ! بیبین ! پسر جان!

– اولا: اعلامیه ای که ضامن اجرائی نداشته باشه ، ورقه اییه که باس گذاشت در کوزه و آبشو خورد.

دوما…

         رفتم میان حرفش بدوم. می خواستم تکش را با پاتکی درست و حسابی جواب داده باشم. اما محل سگ هم بمن نگذاشت و به حرفش ادامه داد.

دوما…

 حقوق بشری که چوپونا و چودارا و چارودارا صادر کنن، حد اکثرش یه رساله اس درباره ی استبراء و استنجاء یا تییمم بدل الغسل و بدل الوضوء؛ نه! یا می تونه، درباره ی بزرگترین کشف تاریخی حضرات، درباره شستن ماتحت باشه.

هر چند راست می گفت. یعنی خود ما از شما چه پنهان ، از همان وقتی که بند نافمان را بریده اند در شک دو و سه گرفتاریم. اما بد جور، تو ذکمان زده بود. باید بود یک شیش و بش می آوردم و نطقش را می چیدم. دلش پر درد بود و تا حرفش را نمی زد، نمی گذاشت، لام از کام باز کنم. همین طور ادامه داد: 

 حالا كه بزرگترين قدرتهاى ژهان ، كشورى كه آفتاب تو شرژمينش غروب نمى كنه، براى پيدا كردن يه ژانشين ناقابل، واشه ى پادشاهى بهر در مى ژنه و كشى رو كه به قاچاق و رشوه و كلاهبردارى و قوادى و پاانداژى، حداقل شهره خاش و عام نباشه ، پيدا نمى كنه. حالام که حژرات راژى شدن، طرفو با همه ى اين خشايش و شفتهاى عاليه، به جانشينى انتخاب كنن ؛ تاژه  طرف حاژر نيس آژادى خودشو در برابر شاهنشاهى كشورى كه همه ى نژاداى عالم مجبور به نوكريش هشتن ، عوژ كنه. اونوخ شوما، اون مرتيكه رو كه معلوم نيس ، كفش بپا داشته يا چاروق ؛ دندونشو مشواك مى كرده، يا بوى دهنش، مثل بوى لاپاش آدمو خفه مى كرده ، به رخ ما مى كشين؟ آخه پدر من ، اگه امپراطور شوما از ترس كونش شوراخ موش اژاره كرده ؛ مال ما، تا چك و پوز همه رو نبنده ، حاضر نيس ريق رحمتوشربكشه. آخه ، مگه تو شرژمين شوما آدم پيدا نمى شه كه چنين يلدان گشنى رو وشط این شهرعلم كردين ؟

             اضافه بر رگ گردن كه از همان اول شق شده و حاضر نبود با هيچ ماليدنى بخوابد ، چند تا رگ و پى و غضروف ديگر، نمى دانم از كجاى تنم پيدا شده بودند و در پشتم مثل نى قليان سيخ شده بودند.  از فشار این رگ ها دستم دور فرمان ماشين حلقه شده بود. موتور جوش آورده ” هولدن ” به عطسه و بعد هم به سكسه افتاده بود. چشمهاى خسته ام  كه از زور بى خوابى، دو كاسه خون شده بود، بهيكل ريقونه اش هجمه كرد. دیدم مواد مخدر پيش از من دست بكار شده و عزرائيل دنبال شريك جرم مى گردد.  من بايد حسابم را از آن يكى جدا كنم. دندان به جگر خسته بستم و با دل خورى گفتم :

– داريم ، خوبشم داريم. دست اولشم داريم. زيادم داريم. اونقد داريم كه اگه شهردارسيدنى بذاره ، واسه تموم سوراخ سنبه هاى اين شهر، چيزائى داريم به این گندگى…

      ناباورى از نگاهش مى باريد. عينكش را بالا و پائين كرد. با نك دو انگشت سبابه و شصت مثل انبر کنار منقل ، بينى آبچكانش را پاك كرد. مشت گره كرده اش را توى هوا تكان داد كه:

– ژياد دارين ؟ به اين گندگيم دارين ؟

            دو شيطان سبز در كاسه هاى غى گرفته ی چشمانش با چنان تمسخرى نگاهم  کرد كه هيچ حاجت نبود،  فكر كنم،  دستم انداخته است. اما صداى جدى قاطعش متقاعدم كرد و ادامه داد:

 -اين ديگه غير ممكنه! شيدنی شهر بژرگيه.

           بعد از سرفه سخنرانی و مزه كردن محتويات شورگلويم كه طعم دنبلان لاى دندان مانده را مى داد گفتم :

– تقصير شوما نيس! نمى دونين ! نمى ذارن که بدونين ! شيطوناى بزرگ، خودشونو اينطور زورچپون مى كنن. ابر قدرتها، با نادونى مردم آقايى مى كنن. ما كه چراغدار علم و دانش جهان بوده ايم ، حالا كه بخواس خدا دربدر و بىسرو سامون شده ايم ، وظيفه دينى و دنيايى خودمون می دونيم كه مردمو آگا كنيم. اين وظيفه رم تا آخر جهان و تا آخرين نفس انجام مى ديم ، تا چش همه رو كور كنيم.      

          هواى سخنرانى و وعظ و خطابه و روضه و نوحه ، بد جورى يقه ام را گرفته بود. اصلا متوجه عوض شدن مسيرم نشدم.  بجاى ” اليزابت استريت ” به ” ونت ورث ” پيچيدم. و قتى بخودم آمدم كه بين ” آكسفورد” و ويليام ” يعنى بين محله ى پسراى اونجورى و زناى اينجورى سيدنى بودم. به روی خودم نياوردم. بخودم اجازه دادم، چند دولارى بيشتر كاسب شده باشم. او هم بروى خودش نياورد.  اجازه داد انشاء دبيرستانيم را كه از روى ترانه هاى پر سوز و گذاز ” حال كنيد حال” آقاى شجاع الدين شفا حفظ كرده بودم، برايش تا ته قرائت كنم. با دقت تمام گوش كرد. فقط در انتهاى سخنرانی قراء من دستمال كاغذى مچاله شده اى را از جيبش درآورد. فين محكمى كرد. بى هيچ عجله اى آنرا گشود. بعد از معاينه دقيق محتويات آن ، با ظرافت تمام تا زد و در جا سيگارى ماشينم جا داد.  با لحنى كه از بس جدى بود، مرا غافلگير كرد ، گفت :

واشه اين ژا ، يعنى كينگ كراشم كش دارين؟

          آنقدر ناگهانی در مخمصه ام گذاشته بود كه بى اراده، آبی را كه از ديدن خواهران خیابانی در دهنم جمع شده بود، قورت دادم. اول خواستم راجع به ” شبان بى مخ و اصغر قاتل ” حرف بزنم ، اما فكر كردم اين اطفال معصوم، با همه ى نشمه ها و مترس ها و نشانده ها و آب كشيده هاى  توبه اى و صيغه اى و عقدى حتى به پاى شاهزاده ی لندنی خودمان که مالک تمام ایالت  ویلز جدید است نمى رسند. چه طور ممکن است اين بابا ، آنها را بعنوان چهره بين المللى قبول كند. اما حاضر نبودم جا بزنم. باید بود كسى را براى ساختن مجسمه اش بر در دروازه ى قزوين ، نه ببخشيد ” كينگ كراس ” یا معبر شاهی پیدا می کردم. اين بود كه از يافته ى تاريخى خود با شادمانى فرياد زدم:

ا لبته كه داريم ! تو خسرو پرويزو مى شناسى؟ 

          بى آنكه چك و چانه اش را تكانی بدهد ، يا فينى بكند ، يا حتى عينكش را پس و پيشى بكند، راست و هیز چشم در چشم من با لحنى كه مثل فرمانهاى كامپيوترى خشك و ترد و بى حيا بود ، گفت :

 – مگه مى شه ؟ مردى را كه دواژده هژار ژن داشته و بخاطر يه ژن شوور دار، خاك ارمنشتانو به توبره كشيده ؛ نشناخ؟

          خوشحال از اين كه دخالت چشم آبيهاى فضول، در اين يك مورد بى اثر بوده و اين مستر شخصيتهاى مهم تاريخ ميهنم را مى شناسد ، گفتم:

  – البته تصديق مى فرمائيد كه دوازده هزار، يه كمى مبالغه اس. خطاى نساخان بى پدر و مادر یا اجابت مزاج مگسان ناكس…

            با سرعت شطرنج بازى كه حريف را خر گير آورده باشد، گفت:

با نشفش چطوئى؟

         دست لرزان و ملتهبش را روى شانه من زد وگفت:

– ژون خودت اژ يه چارم پائين تر نیمى آم. شه هزارتا. من بميرم و تو بميرى هم ورنمى داره. نشاخای پدر سوخته و مگشای كون دريده ام هر كارى كرده باشن باژ… نه اشلن بژار به تو كه پشر خوبى هشتى، يه شيزى رو گفته باشم. من با شيشد و ششد و پنژشم موافقم. هر چن كه شاها تو ممالك شرق ، شاحب همه چيژ بودن. اما به اژ اين كمتر دیگه نمىشه رژايت داد. پش هر زن بايشت، يه سال شبر كنه ، تا نوبتش برشه ، تاژه اگه حژرت اشرف اژ شب پيش حالى واشش باقى مونده باشه.

      من هم با همان سرعت كه ناشى در شطرنج مات مى شود ، بى آنكه دندان روى حرف بگذارم ، يا به اندازه بال مگس فكر كرده باشم ، گفتم:

– پس اونهمه، خدم و حشم ، وزير و وكيلو مى خواسته رو خودش بكشه؟ اونام ، خب باس خدمتى می كردن … در رتق و فتق امور…

         نگاه خسته و رنگ باخته اش را كه حكايت از نرود ميخ آهنين در سنگ  داشت بمن دوخت و گفت :

 – حتم دارم ، نمىخواى بگى حژرت اجل خودشون ژيتون… ژيتون بدشت مشترى مى دادن. یا اژ تو اتاقا دشمال كينينكش جم مى كردن!

        گيج و سرگردان از حرفى كه زده بودم ، و از جايى كه در اين شطرنج كور رانده شده بودم ، به چراغ چهار راه ” مك كواری ” چشم دوخته بودم كه قرمز شد. خنده بى نمكی از نارضايى در حاضر جوابى من كرد. رويش را بطرف اتومبيل موريس سى و دوئى كه تمام رنگ شده و سپر و گلگیرش را عوض کرده بودند که برای حمل عروس مناسب باشد، برگرداند. اتومبیل از پارکینگ ” هاید پارک ” بیرون کشید و بوق زنان از ما جلو زد. می رفت که با آن سر و صدای مسرت بخش، برای ملتی تازه به دوران رسیده تاریخ و افتخارات تاریخی دست و پا کند. یک دفعه برگشت و رو در روی من، آب چشم و دماغ  و دهنش را با پشت دست پاك كرد. آنوقت مثل كسى كه دزد به دستمال آورده باشد ، گفت:

دشتمال كاغژى دارى ؟

     بى آنكه منتظر جواب شود، با انگشت در دور دست ، لب دريا ، جايى را نشان داد و گفت :

 – اون ژا بيمارشتان چشمه! تو بعنوان راننده تاكشى ، باش اونژا رو خوب بشناشى ! اگه بتو اژاژه بدن… كه مجشمه اى از مشاهير شرژمينت برا اون ژا بتراشى ، چه كشى رو پيشنهاد مى كنى؟

         راستش هر چه زور زدم ؛ چشم پزشگ قابلى كه بتوان بعنوان مفاخر جهان جا زد، در تاريخ  سه هزار ساله ی کهن مان پيدا نكردم.  يادم آمد كه فيلسوف و رياضيدان و پزشگ برجسته ، آشيخ محمد ذكرياى رازى ، خودش ، در تمام عمر از درد چشم كه شايد يك تراخم ساده بوده ، رنج برده  بود. اما چشمهاى آبى و خمار مسافرم، از پشت عينك پنسيش بى اختيار دهنم را باز كرد و گفتم :

دلم مى خواست از مردى حرف بزنم كه چشم اهالى يه شهر رو از كاسه درآورد.

        ميان حرفم دويد.

كه اولين بانك ژهانى چشمو تو دنياى اون روژگار ايژاد كنه؟

           بى آنكه محل سگش بگذارم و جواب نيش زبانش را داده باشم ، ادامه دادم.

 – اما از مردى حرف مىزنم كه آنقدر به چشم علاقه داشت كه هر روز صبح ، اضافه بر بناگوش و پاچه ، دوتام چش نوش جون مي كرده. اگرم احيانا ، بهر مناسبتى ، كله پزى تعطيل بوده ، با دست خودش چشم يكی  از پسراى  جوون خودشو بيرون می كشيد، تازه لقب كبير و فاتح و ناجى هم می گرفته.

         نمى دانم موادش دير شده بود يا اتفاق بدى در دل و رودهاش افتاده بود ؟ چون دست چپش كه از همان بدو ورود به تاكسى، كنار دسته دنده گذاشته بود، با تكانهاى شديدى مى جهيد. از چهارراه گذشته بوديم كه خانمى مى خواست ” فور ويل درايو” بزرگى را، در جاى پاركى كه براى يك دوچرخه هم كم بود، پارك كند. بناچار ترمز كردم. با عصبانيت فحش آبدارى بهوا فرستادم. او هم، با همان لحن فحاش من، با تكانهاى عصبى دستش ، ساختمان بزرگ دادگسترى را نشان داد و گفت:

 – نه ديگه ، واشه اين ژا شوما كشى رو با شابقه شرق اشتبداى شراغ ندارين!

            هر چند ششدانگ حواسم به زنيكه اى بود كه در بيابان هم نمىتوانست پارك كند و مى کوشید فيلی را در فنجان بچپاند. بى آنكه به وزارت دادگسترى نگاهى كرده باشم، گفتم :

 – اين كه اصلش از خود مااس.

            حتي رفتم كه شعر ” ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما ” را برايش ترجمه كنم ، كه از جا دررفت و با صدايى كه از ته چاه بگوش مى رسيد سرم داد زد.

 – آقا ژان! انشان شرقي در ژلم و شتم ، در كشت و كشتار، در شكنجه و غذاب ، در حد و تعذير ، در شلاق و سنگسار ، در دست بند قپانی و آپولو، نه تنها دشت وحوش و شباعواژ پشت بشته، بلكه در اين كار اژ حشراتم گوى شبقتو برده.

        من كه خودم يك پا تاريخ تعيین كن و توى دهن تاريخ بزن هستم. من كه با مطالعه ناسخ التواريخ و شهنشاه نامه ناصرى، خودم را یک پا، همردیف و هم جلقه ی ” ویل دورانت ” امریکائی و ” گلد زیهر ” آلمانی ، تاریخ نویس و تاریخدان و مفسر و محلل فلسفه ی تاریخ می دانم ، با ژست و فيگور ماموريت براى وطنم، سرش داد زدم. اما پيش از آنكه هارت و پورت من كارگر افتاده باشد آرامش انگليسى خود را باز يافت و گفت:

نه واقعا چه كشيو اژ تمام ملل شرق برا اين ژا نامژد مى كنى ؟

              من كه هنوز در صيغه سئوال اما با تحكم حرف مىزدم ، گفتم:

نه ، تو اصلن انوشيروانو مىشناسى ؟

           سيگارى درآورد و بي تعارف ؛ يا آنكه محل سگى بمن گذاشته باشد؛ كه مى تواند در تاكسى سيگار بكشد، يا نه ؛ آتش زد و گفت:

 – خيلى كهنه تراژ اونه كه داشتان بيشت هژار ايرانى و باغ انشانى رو تعريف كنم.

             من هم بى كمترين توجهی به حرفش ادامه دادم:

– حتى آيه هم درباره او صادر شده.

        پريد تو حرفم ، كه :

– من ژبون عربى نمىدونم. بژبون آدما حرف بژن !

            نمى دانم طبق معمول دستم را تا بناگوشم بردم يا نه. اما حتم دارم كه دهنم را كژ و راست كردم كه حروف حلق را از مخارج صحيح ادا كنم. با صوت زيباى حجاز، چيزى در دستگاه شور يا شهناز. مايه اى ميان زيرافكن يا روانداز ، به سبك موسيقى سنتى به رهبرى آقاسى يا مهوش ، زدم زير آواز؛ كه ” انا ولدت فى زمن ملك العادل ” در ميان حلقه هاى دودى كه به بطرفم فوت مى كرد، نگاهى ميان نگاه نعلبند به خر يا عاقل اندر سفيه رو بمن كرد و گفت:

 – عربى حاليم نيش ، اما انوشيروانو…

 – بله! هم ايشون كه معرف حضورتون هستن. ایشون برا از بين بردن بوركراسى و كاغذ بازى، برا اين كه مردم بتونن به عدل و داد دست پيدا كنن ، زنجيرى از كاخ اختصاصى خودشون به ميدون شهر وصل كرده بودن كه هر كس شكايتى، عرض حالى داره بتونه ، مستقيما…

           جوابي را كه در صيغه سئوال در آب نمك خيسانده بود، مثل پوزه بند بطرفم پرتاب كرد كه:

كشيم به اون ژنژير نژديك شد ؟

          قصه اى را كه طوطی وار از كودكى حفظ كرده بودم ، لاپاته وار از دهن بيرون ريختم. ديدم به تاريخ گوش نمى كند. داشت خودش را جمع و جور مي كرد. به “اوپراهاوس ” رسيده بوديم.  گفت :

 – اين قشمت يكطرفه اش. تو ناچارى، همين ژور ژلو برى، تا شر اژ ” راكش” درآرى. شر نبش، يه شاختمون شفيده. وقتى. به اونژا رشيدى ، فكر كن چه كشيو برا اون ژا، تو آشتين دارى كه مژشمه شو بژارى.

         يك دفعه لحن كلامش عوض شد و با ضرب چار چار، به راست راست، به چپ چپ و طبل بزرگ زير پاى راست،گفت :

 – همين ژا نيگهدار ! تا اژ اون بانك واشت پول بيگيرم.

              خوب منم كه عادت كرده بودم فرامين را ، خود بخودى و ماشينى – سورچى عليشا ، چارودار ازين طرف ، سگ مرده صاحاب از اون طرف! – انجام بدهم.  بى اختيار ترمز كردم.  وسط خيابان متوقف شدم. رو بسوى او كه دور مى شد ، با صدائى كاملا رسا كه بشنود ، گفتم :

قربونتم زوتر ، معطلم نكن ! زير توقف ممنوع ايستادم.

       خمى به ابرو نياورد.  با انكّشت ماشين پليس را كه بوق زنان و آژيركشان به من نزديك مى شد ، نشان داد و ميان جمعيت ناپديد شد. البته من با چه التماس و چند تا دستمال بزرگ يزدى خودم را از چنگ پليس رها كردم بماند. براى تلافى با پدر سوختگى بد انگليسى او هم كه شده بود ، با دقت به ساختمان سر سوك نگاه كردم كه شخصيت برجسته اى از تاريخ گهربارمان برايِش پيدا كنم. ساختمانى بود سفيد و سنگى، كه با خط زيباى رومن، چيزى ميان نستعليق و  كوفى، روى در ورودى  آن نوشته شده بود ” آبريزگاه عمومى “

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *