گزارش یک قتل

گزارش يك قتل

 

 

 

 

 

 

 

 

              عمو جيم روى تخت بيمارستان ” وين زور ” دراز به دراز خوابيده بود و دكتر كشيك در گزارش روزانه خود نوشت ” جيمز سينگرسون ، متولد 1924 ، وين زور. مرگ شش بامداد ، ششم مارچ 1994 .

          اگر دادگاه و دادرس عادلی وجود داشت ، من ثابت می كردم ، جیم به طرز فجيعى به قتل رسیده است. با دو شاهد عينى. عاقل و بالغ. مومن به يكى از اعتقادهای رسمى جهان ، كه در حين ارتكاب جنايت حضور داشتند. يكى خود من ، مومن به انسانيت انسان. دوم ” كرايگ ” مومن به ديانت حقه مسيحيه ، سرپرست كتابخانه ى كليساى بزرگ شهر وين زور.

              كرايگ روى تختش دراز كشيده بود. با چندتا نازبالش به حالت نشسته درآمده بود. من پيچيده در خود ، از زور درد سرم را ميان بازوانم گرفته و وانمود مى كردم كه توجهى ندارم ، اما در حقيقت نه تنها من با كنجكاوى ابلهانه شرقى ، كه كرايگ هم با تمدن مشعشع غربى ، همه ى ماجرا را از سير تا پياز ديديم و با دقت نگاه كرديم.

هشت و پانزده دقيغه بامداد چهارم مارچ 1994. پرستار بخش پذيرش  كه مرا تا بخش جراحى همراهى كرده بود گفت:

– همين جا وايس !

                 من جلو در ايستادم . راهرو گل و گشادى بود. هشت تخت خواب در دو رديف چهارتايى در دو سوى آن. با سه تا در بين تختها كه به بخشهاى مختلف بيمارستان باز می شد. حمام و دستشويى اين اتاق بىقواره در ته راهرو ، درست مقابل در ورودى بود که مى شد همه ى دست به يقه ها را زير نظر گرفت.

          يك مشت استخوان فرسوده ، توى كيسه ى پوستى، بدن خود را پشت سنگر زانوانش پنهان كرده بود. با چشم هاى ازرقش همه چيزها را تحت نظر گرفته بود. به زمين و زمان فحش مى داد. صورت كوچك گربه مانندش را روى كاسه خشك زانوانش گذاشته بود. مثل روباهى مراقب بود تا كسى از زخم زبانش بى نصيب نماند.

         درست روبروى اين مجسمه ريز نقش فحاش ، آن طرف راهرو ، تختى خالى بود. كنار تخت خالى، كوه گوشتى خود را به كمك چندتا ناز بالش بحالت نشسته درآورده بود. انگشت سبابه ی دست چپش را ميان كتابى فرو كرده بود. با دست راستش موز بزرگ رزد رنگ پوست كنده اى را گرفته و ليس مى زد.

        هشت و سى و پنج دقيقه ، پرستار بخش جراحى كه هنوز با پرستار بخش پذيرش چانه مى زد، با انگشت تخت مرا نشان داد كه درست تخت خالى روبروى آن ماشين ترانزيستورى فحش ساز بود. كيف دستى ام را روى كمد كنار تخت پرت كردم. كفشهايم را مثل يك تازه متمدن كندم. کفش ها را بزير تحت سراندم. مى رفتم روى تخت دراز بكشم كه صداى تيزش از پس كنده ى زانوانش با سبزتاب چشم های عقابيش بلند شد:

اوى ! تو ” بلادى  ووگ ” ! لبنانى هستى ؟

             فكر كردم اگر اجازه بدهم از همين لحظه اول با من چنين رفتارى داشته باشد ، بايد تا آخرين دقيقه اقامتم ، در این بیمارستان مخروبه ، در این شهر دور افتاده ، آزار و اذیت او را تحمل كنم . گفتم :

– تو بدرد آدم ربايى كه نمى خورى ، لابد مى ترسى پولايى رو كه توى تونبون گل و گشادت قايم كردى بدزدم.

                  كوه گوشت كنار تختم ، با خنده اى تخت را به لرزه درآورد. با تكانهاى دست و سر و صورت مى رفت بمن بفهماند كه پيرمرد حالش خوب نيست. کوهی از گوشت خنديد. من خود را با كتابى كه همراه آورده بودم سرگرم نشان دادم. اما همه حواسم به آن عقاب تیز و غرغرو بود كه روبروى تختم لانه كرده بود.

                پرستار با تكه پارچه اى سفيد كه از پشت بسته مى شد و يك لوله صابون مايع آمد. كنار تختم ايستاد. پارچه ای را که در دست داشت ، روی تختم انداخت . با كوه گوشت كنار تختم حرف مى زد. و همچنان ادامه داد.

– كرايگ! چن تا نومه از كليسا برا ت رسيده، مى خواى ببينى ؟

             چرخیدن کرایگ روی تخت ، بطرف پرستار ، تمام بندهاى آهنى تخت را به غژ و غژ انداخت و گفت:

– نه حالشو ندارم.

             پرستار بطرف ديگر تخت او رفت و از كشوى كمد كنار تخت ، شيشه ى شربتى بيرون آورد وگفت :

– خدا بد نده ! چى شده ؟

– اصلا نتونستم ، صبحهونه مو بخورم. اشتها نداشتم. خوب شد كه دو سه تا موز و يك تخم مرغ و چند برگ بيكن خورده بودم.

                 پرستار قاشق را از شربت پر كرد. در حالى كه قاشق را با احترام بطرف دهن كرايگ مى برد رو بم، گفت :

– سه ى بعد از ظهر، به اتاق عمل مى رى، نباس چيزى بخورى!

                 وقتى از حمام با آن روپوش سفيد دراز و عطر صابون مايع كه بوى سدر و كافور مى داد، برمى گشتم ، صفحه سوزن خورده ذهنم، مصرع لوس و خنكى را هى مرتب تكرار مى كرد.” تابوت مرا جای بلندی بگذارید  تا باد برد بوی مرا تا وطن من ” كرايگ روى تخت دراز کشیده بود. پرده هاى دورادور تخت مقابل را كشيده بودند. روى تخت دراز كشيدم و اطراف روپوش سفيدم را مرتب كردم كه جايى از بدنم معلوم نباشد. صداى او از روى تخت مقابل كه به زمين و زمان فحش مى داد و ناسزا مى گفت ، روى صفحه ى سوزن خورده ذهنم افتاده بود و پريشانم مى كرد.انگشت دست راست کرایگ، میان كتاب مقدس بود. دست و کتاب را به میانچه بدنش، زیر سرازیری شکمش ، فشار داد که بطرف من بچرخد. صدای فنرهای تخت و هن و هون کوهی از گوشت مضطربم کرد. پریشانیم را بهم ريخت :

– خدا بد نده !

–  چيزى نيس ! فقط دوتا از مهرههاى ستون فقراتم شكسته اند. چند دفعه عمل کرده اند، اما افاقه نكرده است!

                 چشمم روى جلد زركوب انجيلى بود كه كرايگ با آن ، زیر شکمش در زير پتو مى مالید و براى آنكه آن معصوم بىنواى لاى پاهايش هوائى بخورد ، كتاب را با ملايمت اين ور و آنور مى كرد:

– حتما براى بيمه ادعانامه نوشته اى ؟ ننوشته اى ؟ حتما درخواست كرده اى كه ترا بازنشسته کنند. خوب چرا كه نه ! بايد هم نوشته باشى.

             هنوز چشمم روى كتاب و دست او بود كه ماهرانه آنرا بكارى كه مى خواست گرفته بود ، گفتم :

– اگه قرار باشه ادعانامه اى نوشته شه ، باس برعليه کسانی باشه كه مهره هاى مرا شكسته اند.

                خنده رضايت آميزى را كه از يقين خود آغاز كرده بود فرو خورد و گفت:

– پس ايرانى هسى؟ مسلمه كه ايرانى هسى ! من، اسمم كرايگ هميلتونه. مسئول كتابخونه ى بزرگترين كليساى شهر وين زورم. من تحصيلاتم را در خود رم انجام داده ام. لاتين رو… خب من… اسم تو…؟

              صفحه ى سوزن خورده ى ذهنم  تكانى خورد. روى خط افتاد. چيزى در درونم فرياد زد.

–          هر چه دلت خواست صدایم کن. فرقی نمی کند.

    پردههاى اطراف تخت مقابلم را كنار كشيدند. روى صندلى راحتى نشسته بود. دو كيسه ى سرم روى پايه اى چوب رختى، به سوزن پشت دستش وصل بود. يكى از پرستارها كه با او كلنجار مى رفت ، چارچرخه ى دارو را هل داد و از اتاق بيرون رفت. پرستار دوم هنوز مشغول مرتب كردن سر و ضع او بود. موهاى كم پشت سرش را شانه مى زد. كوچك و جمع و جور ميان چنگ و بال پرستار تاب مى خورد. گه گاه كه طاقتش تاق مى شد ، فريادش برمىخواست :

– احمق چه مى كنى ، مى خواى گوش منو تو فلان جایت فرو كنى؟

                پرستار بى توجه به او، اما با عصبانيت و دستپاچگى كارش را انجام مى داد. تا وقتى هم كه مطمئن نشد، همه ى وظايف نوشته شده در دستور روز را با دقت انجام داده است ، او را رها نكرد. پرستار بيچاره وسايل كارش را هولكى جمع كرد. با همان عجله از در بيرون مى رفت كه سينه به سينه خدمتكار بيمارستان و ماشين پر سرو صدايش كه موزائيكهاى كف را برق مى انداخت رو برو شد. هر دو بهم با ايما و اشاره چيزهايى گفتند و گذشتند. مرد خدمتكار جلو در ماشينش را خاموش كرد و رو به پيرمرد فحاش اتاق ما گفت :

امروز چطورى ، عمو جيمى ؟

– مثل تو . شل و وارفته … و اين ماشين گه پر سرو صدايت. 

-امروز چيز بخصوصى لازم دارى عمو جيمى؟

– كه توى حرامزاده و اين ماشين بى خاصيتت خفه شين.

            مرد خدمتكار از خدا خواسته بند و بساطش را جمع كرد و از تيررس عمو جيم بيرون رفت. چارچرخه ى غذا به اتاق وارد شد. پرستارى با يك ليوان آب به كنار من آمد و قرصى را روى زبانم گذاشت كه آرام بخش باشد. دخترك با حركات تند و غير معقولش سعى مى كرد، توجهی به عمو جيم نكند. می ترسید او با غرو لندش به او بند كند. كرايگ دراز كشيده ، سينى غذا را روى ميز متحرك كنار تخت ، تا روى شكم خود پيش كشيد. پرستارى به عمو جيم كه دست راستش به سرم وصل بود ، غذا مى داد. عمو جيم هم با هر قاشق ، فحش و ناسزايى بار زمين و زمان مى كرد.

– اين قاشق كثافت خيلى پر از گه شده.

– اين گوشت مثل يه تيكه گه سفته.

– شاش گاوم از اين آبميوه بهتره.

– اگه قرار باشه آدم چيزى بى الكل بنوشه ، شاش گاو بنوشه ، بهتره.

      لبهاى باريك و خشكيده اش را گشود وسقف دهنش را بنمايش گذاشت كه يعنى مى خندد.  دندانى در دهان نداشت. پوست صورتش چنان به جمجمه اش چسبیده بود که مومیائی رامسس در موزه ی لندن. كرايگ غذايش را تمام كرد. از كشو كمد بغل تخت ، دو موز بزرگ بيرون كشيد. هر دو را پوست كند. بنوبت از هر كدام يك گاز زد. بى استفاده از دندانهاى مصنوعيش موز را سقمال مى كرد و مثل راحت الحلقوم پائين مى داد. مى خواستم خودم را بگوشه اى برسانم و سيگارى قبل از عمل دود كنم. جمع و جور شده بودم كه از تخت پائين بپرم.عمو جيم روى صندلى راحتى بحالت  نشسته خوابيده بود ، يا داشت چرت مى زد. مى شد حسابى براندازش كرد. موهايش كوتاه و خاكسترى بود. صورت گربه وارش چيزى از خشونت را در چين چروكهاى خود پنهان كرده بود. گردن باريكش، مثل ميخ ميان شانه هايش كه خيلى بزرگتر از شانه هاى پسر بچه اى نبود، فرو رفته بود. جناق سینه اش با ضرب ناشیانه ای از ردیف دنده ها بیرون پریده بود. پوست سینه اش، خشک و بی آب،  مثل خاک رس زیر آفتاب چروکیده بود.

             يك و ربع بعد از ظهر ، پس قدى خپله ، با گوشت هاى آويزان پشت و شكم و سر و صورتى باد كرده كه در اطراف چشمها به كبودى مى زد ، شلوار گرمكنش را بالا كشيد ، بند زير پيراهن ركابيش را روى شانه مرتب كرد و به اتاق غلتيد. بى دقت به همه طرف نگاهی كرد. به كرايگ سرى تكان داد و بى انتظار جوابى ، صندلى كنار تخت عمو جيم را تكانى داد و نشست. هنوز ننشسته بود كه زنى با همان اندازها و شكل و شمايل وارد شد. تنها فرق اين دو تازه وارد كرستى بود كه خيكهاى سينه ى اين يكى را پشت بند ركابى زير پيراهن مردانه اش، از لغ خوردن محافظت مي كرد.همان جلو در اتاق مكثى كرد و با صداى ميتسو سوپرانوش كه از حد سن و سالش بوضوح پائين تر بود تنوره كشيد:

–  تو حرومزاده ى كثافت ، منو دم در رها كردى. من از كجا بدونم كدوم جهنم دره اى  فرورفته اى؟  

               معلوم بود كه جواب مرد برايش مهم نبود. حرفش را زده بود و گور باباى شنونده. بى هيچ نگاهى به اطراف ، بى سر تكان دادنى بكرايگ كه حريصانه به پستانهاى گنده و آبلمبوى او كه از پس و پهلوى كرستش بيرون زده بود، نگاه مى كرد؛ صندلى كنار تخت مرا روى زمين كشيد و كنار مرد نشست. خودش را روى شانه مرد كه دستش را براى پيچاندن دور كمر او كش داده بود، انداخت :

– خوابه؟

– ما منتظر مى شيم.

              سرش را تا روى سينه مرد جلو برد و بالاى پستان او را كه مثل دوزارى زير خاكى كبود بود، بوسيد. مرد دست كوتاه و پرگوشتش را كه با خالهاى كوبيده شده مثل ديوار قهوه خانه بود دور كمر زن حلقه كرد و رو به گرايگ پرسيد:

– پير مرد ما چطوه؟ 

– در بهترين حالت ممكنه.

          زن به قهقهه ، كوهى از گوشت و چربى را كه روى سينه و شكمش قلمبه شده بود تكان داد و داد زد :

– پيرى ما بهترينه ، بهترين ، مگه نه ؟

          مرد رو به عمو جيم گفت :

– چطوى بابا ؟

           زن دوبار گفت :

– او بهترينه ، بهترين. مگه نه؟

               عموجيم چشمهايش را روى هم فشرد و زير لب گفت :

– تو چى مى خواى ؟

                مرد سر زن را از روى سينه اش جدا كرد و با چشمكى به او گفت:

– اومديم شوما رو ملاقات كونيم.

            عمو جيم با همان چشمهاى بسته گفت :

و … ؟

– خب تو پيرمرد منى ، مگه نه؟

          عمو جيم يكى از چشمهايش را بزور باز كرد و گفت :

– هستم ؟ واقعا هستم ؟  

          مرد سرش را به طرف كرايگ كه وانمود مى كرد انجيلش را مى خواند و هيچ توجهى به هيچ چيز ندارد ، گرداند. بى توجه بمن كه سرم را ميان بازوانم مخفى كرده و آنها را با دقت مى پائيدم ، رو به جيم كرد وگفت :

– و … خب … چرا باس مخفى كنم ؟ تو خودت بهتر مى دونى ؟

         عمو جيم چشم دراند كه :

و … ؟

            مرد پريشان و دستپاچه دسته اى كاغد چاپى و مارك دار از جيب شلوار گرمكنش بيرون کشید و بطرف عمو جيم دراز كرد:

– تو باس اين كاغذ رو امضا كنى.

– باس امضا كنم ؟ برا چى؟

              مرد می كوشید وانمود كند كه همه چيز مرتب وعادى است. بهمين جهت با لحنى كاملا ساختگى گفت :

– كه معلوم شه من وارث حقيقى شوما هسم.

 تو قانونا هسى و هيچ احتياجى به اين كارا نداره. بخصوص كه تو همه چىيو قبلن چپو کرده ای.  چيزى باقى نمونده كه بخواى از طريق ارث بگيرى.

             مرد با اطميان گفت :

– همه چيزو كه نه.

– همه چىيو ، حتى نفس خود منو.

                 زن با عشوه ى  گربه اى كه لب ناودان در چنگ و بال گربه نر خفه تپان شده باشد گفت :

– طلاها؟ پس طلاها چى ؟ اونارو چىكار كردى ؟

              عمو جيم از كوره در رفت بود و گوشه لب بالائيش بوضوح مى پريد.

–   تو دهنتو ببند. هر گهى كه مى خوای بخورى ، بده آن مادر سگ بخوره.

           مرد با عصبانيت داد كشيد :

– خب راس مى گه. طلاها رو چه كردى؟

            جيم با لبخندی پريده رنگ كه به لبهاش نشسته بود گفت :

– اينها افسانه اس ، بابام افسانه.

– تو منو دس انداختى؟ من يقين دارم.

– پس برو ورشون دار.

               مرد كه ديگر اختيار از دستش دررفته بود با سر و صدا از روى صندلى بالا پريد و داد زد :

– خواهم گرفت. حتما مى گيرمشون. اما اول تو باس اين گه شده ها را امضا كنى.

         عمو جيم كه از عصبانيت مرد راضى بنظر مى رسيد با خنده اى ساختگى كه او را عصبانى تر كند ، گفت

– من خواندن و نوشتن نمى دانم.

– مى دانى .

          انگشتش را تا جلو بينى پيرمرد جلو برد و توى صورتش تكان داد و داد زد:

– تو بايس … مى فهمى … باس اين گه شده ها را امضا كنى.

         عمو جيم رويش را برگرداند كه بخوابد و گفت :

– من خواندن و نوشتن نمى دانم.  چيزيم ندارم كه برايش امضا بدم. تو هم از روى شناسنامه وارث من هسى.

اين حرف آخر تويه؟

         زن كه مثل مار گزيده ها روى صندلى كه تماما ميان لنبر هايش فرو رفته بود به چپ و راست مى جنبيد ، از جا پريد و دستش را دور كمر مرد حلقه كرد و با عشوه ى  لگوريهاى رو به عمو جيم گفت :

پس واسه خودت فكر جايى باش. من كه كلفت تو نيستم. هستم ؟

         درست ساعت سه ى بعد از ظهر بود. دو پرستار با تخت روان آمدند. يكيشان تخت روان را با تخت من  ميزان كرد كه روى آن بغلتم. ديگرى هم روپوش كفن مانند مرا مرتب كرد كه جائيم ديده نشود. عمو جيم دادش در آمد :

– شما دوتا حرام لقمه مرا روى این تخت بگذاريد. بايد بخوابم.

        هر دو پرستار بى هيچ شكايتى، هولكى و دستپاچه بطرف او دويدند. با هم او را روى تخت خوابانده و مرتب كردند. مرد پس قد خپله، زن پس قد خپله را با دستى كه دور كمرش حلقه كرده بود بطرف در برد و گفت :

– از اين به بعد ، تو بايد همه چيو خودت مرتب كنى. باس جائيم برا خودت دس و پا كنى.

              زن پس قد خپله، هولكى دسته ى كاغذها را كه روى تخت عمو جيم جا مانده بود، چنگ زد و دوباره خودش را بزور ميان باوزى مرد جا كرد.  دم در، رو به عمو جيم گفت :

–          مى بينمت جيمى.

         چيزى سفت و سخت مثل دستبند قپانى هر در دو مچم را مى فشرد. آبيهاى فرار و مواج در گوشه ى لبم مثل نسيمى خنك جمع مى شد. سموم صحراهای نجد مى وزيد. از جنوب مى وزيد. از صحرا ، از بيابانهائى با شتر و سوسمار. شترهائى با جهاز و شترهائى بى جهاز سوار بر كوله بار باد. بادهاى سموم ، بادهاى زار ، بادهاى باد، بادهاى نفخ، نفخ شكم ، نفخ روده كه مى وزيدند و آبيهاى فرار و مواج را از گوشه لبهايم مى روفتند. خسته بودم، مثل كسى كه كوه كنده باشد. تشنه بودم، مثل مجسمه ناهيد، فرو افتاده از پل دختر پيش از گردنه ی فنى. همه جا زرد بود ، زرد زرد. زرد مثل زرداب ، مثل عقرب زرد ، مثل زرد زهراب. تشنه بودم. پاهايم ناى تكان خوردن نداشتند. دستهايم را دستبند قپانى گرفته بود. ميخكوب شده بودم. آبى اصفهان موج مى زد. منارههاى ماهان در باد مى پيچيد و پا سفت مى كرد. اما بادها هجمه مى كردند و زهر تشنگى به همه آبها و آباديها مى پاچيدند. من تشنه ترمى شدم. آبى مى آمد و زرد هم همپايش مى رسيد. آبى در زرد رنگ مى باخت و دوباره قد راست مى کرد كه زرد را پس بزند و من سبك مى شدم ، مثل پرى كه بچه اى فوت كرده باشد، پرواز مى كردم. رزد اما سنگين و دلمه بسته مى آمد و آبى مرا ، آبى آبها را مى برد و من تشنه مى شدم.

     چشم باز كردم. دو نقطه سياه مواج ، قيرى و شب مانند در دور دست سو سو مى زدند. نگاهم مى كرد با نگاه سبزش. دو درخت بلند و قد كشيده  از پائين چشمه هاى براق چشمش پيش مى آمد. پيش مى آمد و دستهاى مرا ميان شاخ و برگ يكى از درختان سبز دستش گرفته بود و با سرو ديگر دستش دريايى كاغذى ، سفيد و آبى ، سفيد برفى ، سفيد يخ زده ، سفيد پر آب ، آبى آبها را پيش مى آورد و روى لبهاى من جارى مى كرد. مى خواستم فرياد بزنم ،مى بايست فرياد زده باشم. شايد هم فرياد زدم. جوان بحق جوانيت آب . آب برسان كه سوختم. پسرم بود. لباس آبى كارش تنش بود. با يكدست دستهاى مرا گرفته بود كه جاى عمل را چنگ نزنم. با دست ديگرش دستمال كاغذى را در ليوان خيس مى كرد و روى لبهاى عطشان من مى گذاشت. با چشمهاى سياه درشت شده اى كه ترسى گنگ و نامفهوم در آن موج مى زد مرا نگاه مى كرد. مثل رودى عتيق زمزمه مى كرد:

– بابا! مى خواسم زودتر بيايم. “سوپروايزر” مرخصى نمى داد. به بهانه اسهال تونستم فقط نيم ساعت زوتر از″ شيفت ” جيم شم. خب از ” سيدنى ” تا ” وين زور ” يه روز تابستون راس. قبل از عمل نديدمت. پش در اتاق عمل نشستم ، تا دراومدی. چقد طول كشيد. از سه تا هشت تو اتاق عمل بودى. تواتاق بى هوشيم دس از روزنومه ها برنمى دارى؟ هى ، مرتب تكرار مى كردى دو ميليون دو ميليون. بابا دو ميليون از دو طرفه. نه از طرف ما تنها. خب جنگه ، جنگ چيز بديه ! همه رو مى كشه.عراقى و ايرانى ، عرب و عجم سرش نمى شه. اما خودمونيم ، تو با كمر و سينه شكسته ات خوب منو از چنگ جنگ تا پیروزی و آدمكشی نجات دادى.

               ساعت ده صبح از خواب بيدار شدم. فورا خودم را بخواب زدم. كرايگ روى صندلى راحتى كنار عمو جيم نشسته بود و كتاب مقدس را باز زیر شکم روی پاهایش  گذاشته و با او حرف مى زد. عمو جيم هم مثل آدم نشسته بود. بى هيچ فحش و فضيحتى جواب مى گفت :

– تو ديروز روز خوبى داشتى ؟ نداشتى ؟

– من زياد نگرانش نيستم.

– اون ، پسر تويه ! تو هرچه دارى، بعد از تو به او مى رسه. اين يه قانونه. قانون طبيعته ! مگه پسر تو نيس؟  مگه اونو دوس ندارى؟

– همه چىيو قبلن چپو كرده.

خب ، بله! اما…  خب طلاها ؟ اونارو چه كردى ؟

– همه ى ابله ها ، تو اين شهر گه شده ، راجع به اون گه هاى رزد، همين حرفا رو مى زنن.اما خب…

راسى جيم ! تو اونارو تو زميناى خودت پيدا كردى؟

– من تو زميناى خودم حتى استخون خدای كاكا سياها رم پيدا نكردم . من اونارو رو زميناى خودم از دس دادم.

– پس اون طلاها از كوجا آمده بودن ؟ اون طلاها اسرار اين شهر شده ؟ اونا از كوجا آمدن؟

– بيبينم كرايگ! تو بعنوان يك  آخوند ملا كشك كه درس دخول و خروج، رساله حيض و نفاذو تو كونده ی خونه ى ” كنتربرى ” تموم كرده اى ، تو ويتنام كوجا بودى ؟

– من ؟ من ! با گروه اعزامى كليسا به افريقاى مركزى رفته بودم.

–   مي دونم! بعنوان سيب زمينى پوست كن! يا دسمال كلينگس جمع كن خودتو قايم كرده بودى. تو جنگ بزرگ كدوم جهنم دره مى دادى؟

– آشثزخانه هنگ در شهر اسكندريه.

– اما من هميشه در خط مقدم بودم. اونجايى كه سر نيزه تو شكم عرب و عجم فرو مى ره.اونجائى كه عرب آب نديده، آبشو تو دل و روده ات خالى مى كنه. اونجا كه جونت تو مشتته.  خب اونجام خبرائيه خاص خودش هس. چيزائيم بدس مى آيد . مگه نرفته بودیم خفه كنيم؟ مگه نرفته بودیم چپو كنيم ؟ خب چيزائيم بدس مى آيد ديگه . اون چيزاى زرد گهى ، زرد پيشابى ، زرد زهرابى ، زرد اسهالى ، پول خون منه. با پول خونم، تو جنگ بزرگ زمينارو خريدم. با پول خونم تو ويتنام آبادش كردم. حالام كه دو دسى تقديم اون مادر خر گوساله كردم.

     ضربه ى چارچرخه ى چاى و صبحهانه به تختم ، از جا پراندم . خنده ی كرايگ براى ترس من استريوفونيك پخش شد كه فرياد عمو جيم همه را ميخكوب كرد:

– تو پتیاره ی هزار جا خوابيده ” پاپ ” را با بيمارستان عوضى گرفته اى.

       كرايگ از حرف جيم و خجالت زن خدمتكار شرمنده شد و با عذرخواهى به زن نگاه كرد. به جيم گفت :

– جيم ! تو در يه محل عمومى مثل كليسا هستى. باس مواظب حرف زدنت باشى و زبانت…

– تو مادر قحبه كونى در كونتو  بذار و بى خود وق وق نكن ! من شصت سال پا به اون خراب مانده ی گه گرفته ى تو و دار و دسته ى كونيت نذاشتم و بقيه اين گه شده رم نمى ذارم ! من از اون چش سياى تيره پوست داخل محراب تو مى ترسم. از او متنفرم ، تا خرخره متنفرم. من از همه ى چش سياها مى ترسم ، متنفرم.

          بى آنكه به كرايگ كه سر شكسته و مغموم بطرف تختش مى رفت تا چاى  و بيسكويت و موز وديگر چيزهاى صبحهانه اش را بخورد نگاه كند، داد كشيد :

–  تو! خوبى پسرم ؟

         ضربه ی سئوال از شكستن مهرهايم زير ضربات  قنداق ام يك هم قويتر بود. ششمين عمل روى مهره هایم اگر راه نجاتی نبود، يك كلمه ، فقط اين كلمه شفاى عاجل بود. چه مدتها بود كه هيچ كس مرا پسرم صدا نكرده بود. چه خونى در اين كلمه جريان دارد. چه نيرويى زير زمينيى در اين صوت مى چرخد كه حتى كوه و خاك و آب را مى تواند به آسمان پرتاب كند. همه بخيه ها يك باره و با هم كشيده شد و سوزشى ناسور در تمام تنم دويد. دريايى گسترده  وعميق مثل آبى هاى اقيانوس آرام بتنم دويد و تكانم داد. او با من حرف مى زد. چشمهاى سبز رنگ مرده اش، روى من و صندلى خالى كنار تختم ميخكوب مانده بود. ممكن است بگويى پسرم ، فقط يك اصطلاح در محاوره استراليايى است و هيچ رابطه اى با فرهنگ پر پيچ و خم تو ندارد. با همه اينها در اين كلمه جادويى نهفته است كه مى تواند كوه را بلرزاند و سنگ را نرم كند. خودم را چرخاندم و مي رفتم كه از تخت پائين بپرم كه پرستار رسيد و مرا به سينه چرخاند و گفت :

– تو نباس تكون بخورى ! توباس بسينه دراز بكشى ! بخيه ها پاره مى شه. دكتر گفته كه…

– مىخوام توالت بروم.

– برات لگن …

– نه ! اينجا نه ! من نمى تونم …

– نگران نباش ! اين ماچه سگا فقط بلد اند زير آدم بخوابن . اينا گوزو از شقيقه…

        از تخت پائين پريدم. منتظر نشسته بود ونگاهم مى كرد. باور نمى كنيد ، تنها اميدش من بودم. شايد هم تنها اميد من او بود. خودم را بطرفش كشيدم. با درد و زور ، اما رفتم. دستهاى مرا با دستهاى خشكيده اش گرفت. محكم گرفت. باورم نمى شد كه اين اندازه توانا باشد. اما گرفت. گرم شدم و جوانه زدم. گفتم :

–  عمو، عموجان ! عمو جيم ! سياه ، چى سياهه ؟ تو فقط متنفرى، اونم خيلى ساده. اما چى سياهه ؟ واسه ى چى سياهه ؟

        مثل اينكه خواب باشد. مثل اينكه ديگر نتواند از نژاد برتر باشد. مثل اين كه واقعا پدر من باشد و اينبار با خلوص نيت مرا صدا كند ، گفت :

– پسرم ! سياه بود. مثل قير” پرشين گلف ” ، مث شب جنگلهاى ويتنام. توى كلبه اى كه همين قد سياه بود. يه چيزو مخفى مى كرد. كيسه بود. نه! كيسه دسش بود.  يه چيزو مخفى مى كرد. من داشم مى رفتم. واسه ى خودم مى رفتم. اصلن اورو نديده بودم. اى كاش كور شده بودم  و هيچ وخ اورو نديده بودم.اما ديدمش. داش يه چيزى رو قايم مى كرد. زير علفاى خشك ، زير برگا ، زير كاه و يونجه ها قایمش می کرد. بهش گفتم:

– خدا قوت. گف :  

– صاحاب ! كيسه مال تو. من نوكرتو. صاحاب ! خدا بسر شاهده.  گفتم :

– چيه كه از كيسه گرونتره ؟ گف :

– آقا ! صاحب ! نوكرتم !

خشابو تو خزينه ى ” ام يك ” گذاشتم. گفتم ، مى گى يا كارو يكسره كنم؟ گف :

– آقا ، صاحاب .

– با سر نيزه به علفا و برگا زدم. رو پام افتاد. پسرش اون زير بود. او كيسه طلاى معبدو مى داد كه پسرشو نجات بده. گفتم :

– پيرسگ واسه چى قايمش مى كردى؟ گف :

– آقا !

– كيسه رو بطرف من گرفته بود. حتى حاضر بود اول اورو بكشم. او حاضر بود خودشو اول بزنم. من اما اول پسرشو زدم . وقتى به خودش نشونه رفتم هيچى نگف ، نگام كرد درس مث اون سيا چش داخل محراب کلیسا . نه نيگا نمى كرد، يعنى اصلا مرده بود. اما چشاش تاریک و سیا مث قیر ، مث شب تموم عمر منو سیا کرد.

         مثل سگى كه بيل به كمرش زده باشند كه ماچه را رها كند ، دستهاى مرا كه ميان دستهاى خشكيده اش گرفته بود به نارضايى رها كرد. چيزى را در دستهاى من مى جست كه هرگز ممكن نبود بتواند بدست بياورد. با صدائى كه در گلويش يخ زده بود گفت :

– خيال مى كنى من خيالاتى شدم ؟ هذيان مى گم ؟ چشاش سيا بود. سيا . مث همه جا كه سيا بود.

      ديگر نمى توانستم سرپا بايستم. كمرم تير مى كشيد. همه بخيه ها با هم دست بيكى كرده بودند و ذق ذق مى زدند. سرم گيج مى رفت. دلم مى خواست چشمم را ببندم. صداى دكتر متخصص كه به اعتراض مرا به تخت مي فرستاد، توى درگاه بلند شد كه عمو جيم فرياد كرد :

– تو خر مادر سگ. توئى كه ننه ات از كون زائيده. مواظب زر زر كردنت باش.                 

         دكتربى حرف و بى صدا مرا روى تخت خواباند. سر آمپول را وصل كرد، اما هنوز فشار نداده بود كه بازعمو جيم با زارى تمام گفت :

– پسرم به دل نگير. اما ، درس مث چشاى پسر مادر قحبه ى تو بود! آخه اونم چش بود كه اون پسره داش ؟    

       دكتر سورنگ را فشارداد ، كه گفتم :

– عمو جيم چه خواهى كرد با اون انگشت سفيدى كه تا تو چشت پيش…

– توام يه ولدزناى چش سيائی بيشتر نيسى.

       هوا تاريك شده بود و چشم كار نمى كرد. چراغها خاموش بود و نمى شد چيزى ديد. آبيها نبودند و زردها همه ى آبها را خفه كرده بودند. دلم بهم مى خورد و چيزی سنيگين از ته دلم ، از روى رودهايم بالا مى آمد و تا حلقم مى رسيد. چیزی مى خواست از دهنم ، از چشمم از همه ى سوراخهاى تنم بيرون بزند. دكتر آمد و دوباره آمپولى بتم فرو كرد. خپله ى پس قد ديروزى با زن خپله ى پس قدش آمده بودند. چمدان كوچكى هم دستش بود. زن هم ساك كوچكى دستش بود. پسر كنار تخت بود و زن كنار در. پسر گفت:

– جيم ، پيری! خونه اى كه ساخته اى واسه پنج نفر بيشتر جا نداره. فكر مى كنم بهتره كه تو بفكر جاى بهترى باشى.

           داشت خوابم مى برد ، با آمپول ، با ضد درد.  شش صبح بود كه ديدم چه شده و دكتر دارد چه طورى گزارشش را تنظيم مى كند. 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *