برنج صدری

 

برنج صدری

 

ساعت چهارو نیم بعد از ظهر بود. افسر پلیس، وارد زندان موقت دادگاه ” بلک توان ” شد و با صدای بلند اعلام کرد:

-حالا وقتشه!

زندانیان هفت نفر بودند. بی هیچ اعتراضی از صندلی های خود به پا خاستند؛ پشت سرهم صف کشیدند. با ریتم و آهنگی خاص جلو رفتند. هر یک، ورقه ای را که در دست داشت، به افسر نگهبان می داد و از اتاق خارج می شد. بیرون، در محوطه ی زندان موقت، دو صف سه نفره پلیس، راهروئی تشکیل داده بودند که زندانیان را تا اتوبوس زره پوش زندان، راهنمائی می کرد. صف، یکی یکی جلو می رفت، تا نوبت به آقای صدری رسید.

با آنکه او سومین نفری بود که محاکمه اش به پایان رسیده، بعد از صدور حکم، وارد اتاق انتظار برای انتقال به زندان اصلی شده بود. اما ادب حکم می کرد، او به حرمت پیش کسوتی و استرالیائی الاصل بودن دیگران، در انتهای صف قرار بگیرد. اما هر چه فکر کرد، از چیزی که زندانیان دیگر، بدست افسر نگهبان می دادند؛ سر درنیاورد. سابقه ی هشت ساله ی زندان سیاسی، به او خوب فهمانده بود، که نباید دهن به دهن، نگهبان، مسئول بند و بازجو گذاشت. اینان، همه الماموران، همیشه المعذوراند. مامورانی که برای تسریع در کار و وقت و ماموریت و راحتی خود، از هیچ کاری فروگذار نمی کنند. این بود که جلو رفت، دستهایش را به صورت ضربدر پشت سر گرفت.  رو به دیوار، در برابر افسر نگهبان ایستاد.

افسر زندان ابتدا به تصور این که کاری خصوصی دارد و به محض تمام شدن براه خواهد افتاد، توجهی نکرد. اما چون مدت انتظارش طولانی شد، با لحن بسیار مودبانه ای گفت:

-برو! بنشین روی صندلی.

آقای صدری بی اندک تاخیری، بطرف صندلی که قبلا روی آن نشسته بود، دوید. فکر کرد نسبت به آن صندلی حق آب و گلی بدست آورده است. با آرامش تمام روی آن نشست. افسر نگهبان، حیرت زده او را نگاه کرد و با آرامشی ساختگی پرسید:

– شما با ما نمی آئید؟

– سگ کی باشم که از حرف شما سرپیچی کنم؟

در حال ادای این کلمات، دوباره بطرف افسر زندان رفت. در حالت قبلی، رو به دیوار ایستاد. تکان از دیوار به چشم می خورد که از آقای صدر نفس هم درنمی آمد. افسر کلافه شده، خود را کنترل کرد. با لحن فرمان مانندی، که هنوز ادب در آن وجه غالب را داشت؛ گفت:

-خواهش می کنم، برو! روی صندلی بنشین.

هنوز نون بنشین، از زبان افسر خارج نشده بود، که او بطرف صندلی آباء و اجدای خود پرید. با ادب تمام، چساباندن پاها برهم، قرار دادن دستان روی زانو و نواختن ضربه هائی، با آهنگ طبل بزرگ زیر پای چپ، رضا و فروتنی خود را به نمایش گذاشت. معلوم بود، افسر نگهبان بیش از این، قادر به رعایت ادب نبود. با قدم های محکم بطرف او رفت، مانند مجسمه ای خشک و انعطاف ناپذیر، با تسلط کامل بر او، بالای سرش ایستاد و پرسید:

– شما به رای دادگاه اعتراض دارید؟ شاید اعتصاب کرده اید؟ یا فرمان مرا قبول ندارید؟

– سگ کی باشم، تا اینها که شما فرمودید، در نظر داشته باشم؟ من در اختیار شما هستم. هر امری بفرمائید، بر دیده ی منت می گذارم.

– پس چرا با ما نمی آئید؟ دیگران در اتوبوس منتظر شما هستند.

– من که خدمت رسیدم!…ولی شما…مثل این که… یادتان رفته که…

– که چکار کنم؟

– من نمی دانم. ولی شما گفتید: روی صندلی بنشینم. خوب من هم نشستم.

– من روی صندلی زره پوش زندان را گفتم.

– خوب باشد. من هم آمدم، بروم روی صندلی زره پوش زندان بنشینم. ولی شما مرا حاضر به رفتن نکردید.

– چطور باید شما را حاضر به رفتن می کردم؟

– آخر دست بندی. چشم بندی…

افسر پلیس، ابتدا مات و متحیر نگاه کرد. مکثی طولانی حکم فرما شد. بعد مثل بشکه ای پر باروت، شلیک خنده اش ترکید. هیکل بزرگ و تنومندش را که در اثر ورزش، عضلانی و غول آسا به نظر می رسید، تکان داد. خنده به دو صف سه نفره ی پلیس در محوطه ی زندان هم رسید. از آنجا، با خبرگزاری راننده ی زره پوش، به داخل آن اتاق آهنین هم سرایت کرد. آهن پاره ی گنده ی بی قواره، با خنده ی شش زندانی دیگر، تکان های هیجانی وقیحی خورد. با قرار گرفتن دست پلیس زیبائی کار، روی شانه آقای صدری همه چیز به آرامش رسید.

با آنکه آقای صدری نه مسلمان بود، و نه افغان. پایش هم هرگز، به افغانستان نرسیده بود. تمام شواهد و قراین حکم می کرد، او در قاچاق سی کیلو هروئین ناب و خالص، از افغانستان به مغازه حلال فروشی برادران حقیقت جوی مطلق، در خیابان راه آهن ” گران ویل ” دست اول را بازی کرده است.

اسنادی که پلیس و دادگاه ارائه دادند، مشابهت اسمی، سفر آقای صدری به هنگام فرار از مسیر بلوچستان، به پاکستان، اقامت دو روزه، در ایالت نیمروز افغانستان به هنگام فرار از دست پلیس پاکستان بود. اضافه براین مدارک . شواهد، اسم ایشان، یعنی کلمه ” صدری ” با چاپ بسیار ابتدائی و خطی در حد کلاس آکابر، بر روی گونی محتوی هروئین هم نوشته شده است. از همه مهمتر، این که قاچاقچی پاکستانی که گذرنامه ای غیر قابل تردید، برای آقای صدری دست و پاکرده بود، سیستانی ، اما تبعه ی افغانستان بود.

جلسه ی دادگاه و محاکمه بسیار سریع و سرهم بندی شده، تمام شد. حتی حکم قاضی هم بی هیئت مشاور و بی هیچ لیت و لعل صادر شد. آقای صدری هم بی هیچ شکایت و اظهار گله و درد دل روانه ی زندان شد. آن روزها افشاگری های تند و تیزی بر علیه کمک های امریکا، به مسلمان افغان، در جنگ بر علیه شوری؛ در رادیو و تله ویزیون جریان داشت. همه ی جهان خبر شدند، این جنگ، نه جنگ افغان و روس، که جنگ سرمایه داری و سوسیالیسم است. در این جنگ، سرمایه داری جهانی، از زشت ترین سلاح ها، استفاده کرده بود. آنها به عنوان یاری به مسلمانان، دفاع از آزادی ایمان و باورهای قلبی و صد البته برای محافظت و نگهداری از نوامیس تر و تازه و دست نخورده ی خواهران افغانی، در برابر معامله ی سنت نشده ی روس های کافر، سیل اسحله های مدرن را به روستاها و کوه نشینان افغان سرازیر کرده بودند. اما پول آنرا از طریق فروش هروئین و مواد مخدر از افغانان پس می گرفتند. مواد مخدر از نقل و نبات هم فراون تر شده بود. قیمتش که روزی با خون پدر مقایسه می شد، به حد یک پاکت سیگار، در بازار کشورهای خاورمیانه، رسیده بود.

آقای صدری یکی از ضد امریکائی های دو آتشه ی دبش بود. او و رفقایش او حاضر بودند، برای دشمنی  امریکا، با شیطان و عزرائیل متحد شوند. او بزرگترین بدبختی منطقه را دخالت و دست اندازی شیطان بزرگ می دانست. اما همسایه ی شمالی را، مدافع بلامنازع همه خلق های جهان بشمار می آورد.

همین اعتقاد او را دو بار به مدت هشت سال، روانه ی زندان کرده بود. زندان دوم، گر چه بیش از سه سال طول نکشیده بود، او را علیل و شکسته و درمانده کرده بود. آنها به همین هم رضایت نداند.  بعد از به پایان مدت محکومیت، او را به مدت پنج سال، روانه تبعید با اعمال شاقه، به بندری دور افتاده کرده بودند. زن و فرزندانش- یک دختر و یک پسر – با فروش خانه و وسایل زندگی، به ترکیه گریختند. اما تا زمانی که بتوانند، بوسیله سازمان پناهندگان و عفو بین المللی سازمان ملل به استرالیا برسند، یک سال و چند ماهی در ترکیه سفیر سرگردان بودند.

هر چند خبرهای این سرگردانی، آن سرمای ترکیه، آن غربت با نقدینگی اندک، آقای صدری را در تبعیدگاه تا حد مرگ شکنجه می کرد و عمل شاقه مضاعفی برای او بود؛ برای همسرش شانس تازه ای به حساب آمد. در ترکیه ، طبق ارشادات مجامع مختلف، در طول مدت یک سال و چند ماه، علم و آگاهی خانم از قوانین و تعلیمات قانونی و حقوق انسانی فزونی گرفت. متوجه شد، زندگی یک زن مسلمان با مردی خارج از  دین، اصلا مجاز نیست. با یک دهری که گناه بزرگی هم به حساب می آید. البته مقدمات این آگاهی را، دادگاه ها قبلن به او داده بودند. اما قباحت عمل و سرشناسی شوهر او را از این کار باز داشته بود. تا این که در استانبول، جوان زیبا روی دورگه ی ترکی – آلمانی که هوس زندگی در استرالیا را در سرمی پخت، بر سر راه خانم، مثل پرچم آزادی سبز شد. مدت طولانی عزوبت و استفاده از دست و وسایل غیر بهداشتی سبزیجات، عرصه را برای ورود جوان شاخ شمشاد آماده کرده بود.

تکلیف بچه ی طلاق؛ که از جانب غیب، سرنوشت، بخت و پیشانی، معلوم و مشخص شده است. استرالیا هم که این زمینه امکان را تا حد و حدود آزادی و رهائی حیوانی و جنگلی فراهم آورده است. پسر هنوز به سن قانونی نرسیده، مدرسه را رها کرد.  از طریق خناسی و کناسی معادن و گنجینه های ” پیتزا، مک دونالد و کنتاکی فرای چیکن” مالیاژ لازم، برای هرزگی های خود دریافت می کرد. به این طریق خود را از دیدار شوهر مادر خلاص کرد. دختر، نیز کمتر از برادرش نبود. هنوز به سن چهارده سالگی نرسیده، دوبار سقط جنین بر ذمه داشت و در خانه ای که مردش، فقط چند سال از برادرش بزرگتر بود، کمتر آفتابی می شد.

بعد از مهاجرت خانم، آقای صدری در تبعیدگاه، از نامه و تلفن و هر خبری بی بهره ماند. اولن مسافت راه، دومن انکار هر نوع تعهدی، نسبت به بچه ها، که حالا خودشان، برای خود، کله ای به حساب می آمدند. سومن قطع هرگونه ارتباط خانم، با خانواده ی شوهر؛ او را در دریائی از پریشانی و نگرانی غرق کرد. اما زیبا روی ترکی – آلمان. همین که جوهر روادید اقامت دائمش، خشک شد؛ بی هیچ دعوا و درکی، خانه را ترک کرد و هرگز بازنگشت. سکینه خانم با آنکه کمی وزنش بالا رفته بود و بعضی از رگ های پا در اثر سرپا ایستادن بسیار در مغازه دونر کباب واریس گرفته بود. یا چین بزرگ و عمیق وسط پیشانی، کوفته ی نخودچی را به کوفته برنج بدل کرد. یا دو چین ملیح کنار دهن، دو لپ شل و آویزان را، مثل لپ سگ های بولداگ  ورقلنبانده بود. هنوز زنی زیبا و دلخواه به حساب می آمد. هنوز می توانست، نظر مردان زن مرده یا ده بار طلاق را، بخود جلب کند. این بود که با مردی پا به سن گذاشته از اهالی سوئد ازدواج کرد. ازدواج بسیار موفقی بود. داشتن یک مرد سوئدی با خلق و خوی فمینیستی در کنار خود، تشخص و ابهتی به همراه دارد؛ که هر کس نمی تواند، آسان بدست بیاورد.  یا راحت از آن چشم پوشی کند. این ازدواج با تمام محسناتش، بیش از سه ماه دوام نیاورد. همه ی حسن ها و خوبی های ازدواج با سوئدی را عرض کردم باید یک عیب. البته هیچ کس حق ندارد، آنرا عیب به حساب بیاورد. زندگی خصوصی افراد، مربوط بخودشان است. اما در مورد مردی که با زنی عرب زائیده و ترک گزیده زندگی می کند، موضوع کمی فرق می کند. مردک بیچاره که سن و سالی هم از او گذشته بود، از عهده نیازهای زن و شوهری سکینه خانم برنمی آمد که هیچ، در آن زمینه بسیار فقیر و از اموال خصوصی بسیار تنک مایه بود.

اما سکینه خانم هم دیگر کسی نبود که دست روی دست بگذارد و در انتظار بخت و اقبال بنشیند. این بود که دست بکار شد. با باز کردن یک رستورانت، چند آشپز و کارگر زیر دست و بال خود فراهم آورد. روزگار به شادی و شادکامی می گذشت، تا خبر بیماری ایدز، گوش جهان را کر کرد. اولین آزمایش چیزی نشان نداد. اما معلوم شد که قسمتهای درونی و زنانگی ایشان، درد سر ساز شده است و باید روی تخت بیمارستان بخوابد.

دنیا برای سکینه خانم زیر رو شد. زنی زیبا و لوند، تبدیل به یک صوفی خلوت نشین، با تسبیح و سجاده و دلق و طیلسان شد. انواع اوراد و اذکار، یا حق و یا هو و چیزهائی از این قبیل ورد دائمی زبان ایشان شد. می رفت در این زمینه برای خود صاحب نامی شود، که کشیشی او را به جانب روحانیت لباده پوش کشید. سفری به مصر و اسکندریه باعث آشنائی با اسقف های ارتدکس گردید. آنقدر رنگ و رو عوض کرد و به خرقه و لباده درآمد که دیگر خودش هم قادر به شناخت خود نبود.

در بدری و بی سر و سامانی سکینه خانم، رهائی و بی بند و باری فرزندان، اگربه هیچ کس آسیبی نمی رساند؛ درد و بلای مهلکی بود که مثل جزام روح و جان آقای صدری را در آن تبعیدگاه، بدور از همه چیز، می خورد و می تراشید. به هر کار و امکانی درآویخت تا خود را از تنهائی، پریشانی و دلتنگی برهاند. به هر چنگکی  چنگ زد تا از افکار آزار دهنده ی گیچ کننده رهائی یابد. کلاس سواد آموزی بزرگ سالانش، گروه کثیری روزنامه خوان فراهم کرد. نقل های سرهم بندی شده اش، از شاهنامه و کتب دیگر. اشعاری از نیما و شاملو که به موقع لزوم در درز و دورز مطالب فرو می کرد، قهوه خانه های بندری را به شور و هیجان آورد. اما برای دل تیره و تار او آرامشی فراهم نکرد.

این وضع هم چنان ادامه یافت، تا راه کار از طریق قاچاق فراهم شد. یکی از برادران افاغنه، از کسی در کراچی، حرفی به میان آورد، که اسکناس صد دلاری را چنان چاپ می زند، که مانهاتان بانک هم آنرا خرد می کند. معلوم است، چنین آدمی دندانش باید خیلی گرد باشد. افغان های دیگر، پا در میانی کردند. دو هزار دولار، کفاف گذرنامه ای تمام عیار، برای دیدار از استرالیا فراهم کرد. گذرنامه ای که مهر و امضای سفارت استرالیا در اسلام آباد را بر خود داشت. گذرنامه هیچ ارتباطی، به کراچی بندر بلبشوی پاکستانی نداشت، که جائی برای کوچک ترین شک بوجود آورد.

درست وقتی، آقای صدری، نفس زنان و عرق ریزان، در هوای گرم و شرجی بندر کراچی، همراه صدها حمال دیگر، اندرون سیری ناپذیر سفینه ی ” خروس دریائی ” را از برنج های باسماتی، صدری، دم سیاه و استخوانی پر می کرد. ناخدای پرتقالی که در قاچاق همه چیز، از زمان های پیش از تدوین تاریخ، مهارت خود را به اثبات رسانده بود؛ کار، وظایف، خورد و خوراک و جایگاه خواب آقای صدری را، به او نشان داد. ناخدای باخدا، با جدیت یک فارس که بخواهد به ترکی حالی کند، سعدی اصلا ترکی هم بلد نبوده است و هیچ نسبتی هم با آتاتورک نداشته است، این ها را برای آقای صدری شرح داد. صدری هم نگذاشت و نه برداشت، این شعر ” همر ” از حماسه ادیسه را به زبان انگلیسی برایش خواند:

” دریاها اگر همیشه در و گهر نباریده اند

دست کم راهی بوده اند برای برون رفت از تنهائی

یا راه کوره ای به سرپناهی گرم.

اگر چه کشتی مالامال از ادویه و اغذیه قاچاق هندی – که ورود هر گونه از آن مواد به استرالیا ممنوع است.- و برنج های هندی و پاکستانی و تایلندی بنام برنج اصل و اعلای ایرانی، که معروفیت جهانی دارد، بود. اما روادید سه ماهه و پاسپورت توپ، به آقای صدری، چنان قوت قلبی داده بود که او، مانند مسافران درجه یک هواپیما، پا به داخل استرالیا گذاشت. معلوم است آدمی زندان کشیده. دوری زن و فرزند تحمل کرده، سه سال و نیم در بندری دور و کور و فراموش شده،  تبعید را بسر برده ، پیش از همه به کجا می رود. بعد از کارهای ضروی، ساختن و پرداختن خود، فکر جا و سرپناهی برای شب و خوردن غذائی دلچسب، او را بطرف هتل ها کشید. از هتل صرف نظر کرد و به مسافرخانه و مهمانخانه پناه برد. عاقبت به شام مختصری در یک دکان ” هر چه دلت می خواهد بخور” چینی رضایت داد. تمام شب را هم گوشه ی پارکی ساکش را زیر سر گذاشت.

صبح وقتی از خواب بیدار شد که آفتاب همه جا را گرفته بود.  پارک خوابان، همه سر کار و کاسبی خود – گدائی – رفته بودند. جای پولش را نگاه کرد. با خود سازی ها و تزریقات رگی که کرده بود، باید بود، از موجودی خود خوب محافظت کرده باشد. بله! پول وسط خشتک چسبیده به مال و اموال، سرجایش بود. اما ساکش زیر و رو شده بود. چیز چشم گیری، از یک دست لباس اضافیش، برجای نمانده بود. کفش هایش هم از پایش ربوره شده بود. حتی کتش را از تنش بیرون آورده و برده بودند. اما ذخیره ی مادی و معنویش، دست نخورده، سرجایش باقی مانده بود. دست و رویش را در دریاچه مصنوعی وسط پارک، سر و صفائی داد. بی آنکه بفکر نوشیدن چای یا صبحانه ای باشد، بسراغ دفتر تلفن در کیوسک جلو پارک رفت.

دفترها دو رنگ بودند. سفید برای آدرس و تلفن افراد و اشخاص. رزد برای مشاغل و حرفه ها. چند نام و نام خانوادگی که ایرانی بودنشان حتمی بود، انتخاب کرد. همه به نوعی جواب رد دادند. این بار اسم هائی را که ایرانی و عربی بودند انتخاب کرد. آنها نیز بهتر از گروه اول نبودند. اصلن دادن اطلاعات، به این طریق، امکان ناپذیر و اساسا نادرست است. کسی حاضر نیست، در جواب یک تلفن ناشناس، کسی را، اگر هم می شناسد، لو بدهد. تا چه رسد، به کسی که با او سر و کاری ندارد. یا اگر او را دیده است؛ چندان رابطه ای با او نداشته است. تنها خانمی که کمی بیش از دیگران حوصله به خرج داد، نام موسساتی را برد که می توانستند به او کمک کنند. موسسه ایرانیان مقیم استرالیا. هیئت متوسلین به حضرت عباس تراکمه. محبان حسین فارس ها. کتابخانه ی ایرانیان. جمعیت نسوان ایرانی رادیکال.

مرحله دوم با کتاب تلفن زرد شروع شد. بلکه از طریق کارها و مشاغل بتواند، همسر و فرزندانش را گیر بیاورد. ردیف مغازه های ایرانی فروشی، فروشندههای ایرانی و آخر سر حلال فروش ها. کسانی که فقط اجناس حلال می فروشند، یعنی اسلامی فروش ها یا فروشنده های مسلمان. سه ماه دوندگی. گردن پیش هر کس و ناکس کژ کردن. پیدا کردن زن و بچه، از طریق نشانی های ظاهری، به همان اندازه مسخره است که در کوهی از آهن به جستجوی سوزنی رفته باشی. ولی سوزن گم کرده، مگر چاره ای جز آن دارد؟ بخصوص از این به بعد زندگی او بسته به یافتن همسرش شده بود. همسری که با زندانی بودن او امکان پناهندگی یافته بود. حالا به سر و سامانی رسیده و می تواند دست او را بگیرد.  همسری که حالا می توانست، برای او پشت و پناهی باشد. سر و سامانی باشد. خانه و سرپناهی باشد.

روی پله های مسجد ” اوبرن ” پاهایش را دراز کرد. حالا دیگر راهش را یافته بود. می رفت در توالت مسجد حمام می کرد. از مغازه های دست دومی کلیسا، لباسی نیمدار با قیمتی کمتر از یک پاکت سیگار خرید و  نو و نوار از مستراح بیرون آمد. می آمد و جلو مسجد روی پله های مرمر، خستگی درمی کرد. از قهوه چی، کنار در مسجد، چند چای بدمزه عربی می نوشید و به راه خود می رفت. می رفت سراغ زن گم شده ی خود را از صادق هدایت بگیرد. می رفت لوطی مرده اش را از صادق چوبک پس بگیرد. روی پله ها نشست، آرنجش را چند پله بالاتر، ستون کله کرد. پشت سرش را، به دیواره پاگرد تکیه داد. پاهایش را روی پله ها دراز کرد. دید که زیپ شلوارش باز است. باز است که باز است. به تو چه ربطی دارد. او کیست که مواظب ظاهر و باطن خود باشد. چرا اصلا باید در قید چیزی باشد؟ مگر او کیست؟ قهوه چی، چای اول را داده بود و می رفت استکان خالی را بردارد. سفارش چای دوم و خنده قهوه چی به زیپ شلوار، با هم همزمان شدند. بلند گوی مسجد آیه ی ” تعز من تشاء و تضل من تشاء ” را فریاد زد. زیپش شلوارش را بالا کشید. چای را خورده و نخورده راه افتاد. همین طور، بی آنکه بداند به کدام سمت و سو قدم برمی دارد، پیش می رفت. سمت و سو هم برایش مهم نبود. سمت و سوی معینی از پیش نداشت که به آن طرف برود. سرآمدن مدت اقامت غیر قانونی سه ماهه اش، امیدش را بکلی از بین برده بود. بهر کس و بهر جائی سر زده بود. اسم و نشانی زن و فرزندش را به روزنامه ها داده بود. از هر کس که نشانی داده بودند، سراغ گرفته بود. هیچ کس، نشانی از آنان نداشت؛ یا به او نداده بود.

نا امیدش وقتی بیشتر شد که بعضی در جواب های سربالائی که میدادند، نوعی دلسوزی و غمی مبهم به چشم و چارشان می دوید. او نمی توانست، این احساس همدردی را درست بفهمد. نمی توانست چگونگی و کیفیت آنرا درست محک بزند. کسی زن و بچه اش را گم کرده است. آنهم نه به طریقی که کسی چیز را گم می کند. سه سال پیش آنها از کشور خارج شده اند، نام و نشانی از آنها در دست نیست، که یک راست به سراغ آنها برود. این چندان هم اسفبار و دلتنگی آور نیست. البته وضع اقای صدری، همین جورش هم، غیر قابل تحمل است؛ تا چه رسد کسی بخواهد، با اظهار هر گونه تاسف و تالمی آنرا چند برابر کند.

با خود اندیشید: این مردم چیزی می دانند که به او نمی گویند. حتمن چیزی هست که این چنین، اسف و اندوه به چشم و چهره شان هجوم آور می شود. حتی اگر آنها، با مرگ مفاجا و ناگهانی از بین رفته باشند، از بی خبری و گمگشتگی به مراتب بهتر است. آیا این مردم چیزی را از او پنهان می کنند؟ چه چیز می تواند وجود داشته باشد که نیاز به پنهان کردن داشته باشد؟ آیا داشتن زن و فرزندانی که سه سال و نیم پیش، آنها را از دست داده است، نعمت چندان بزرگی است که او از دست داده است. آیا او به راستی، شایسته داشتن چنین نعمتی نبوده است که وضع و شرایط موجود، آنها را از دست او گرفته است.

در این افکار بود که به جلو مغازه ی حلال فروشی برادران حقیقت جوی مطلق رسید. سر زده داخل شد و سالم و علیکی کرد. صاحب مغازه، برادری افغانی بود، که به خیال مشتری تازه وارد، سنگ تمام گذاشت. چای تازه دمی جلو او گذاشت و حال و احوالی کرد. چای آنقدر خوشگوار و خوش عطر بود که آقای صدری بکلی فراموش کرد، داستانی را که در مدت این سه ماه، آنقدر تکرار کرده بود که مثل نوار ضبط صوت، خود بخود پیش می رفت را، شروع کند. آن چنان به استکان خالی چشم دوخته بود و دل نمی کند که فروشنده بی آنکه سئوال کند، چای دیگری برایش ریخت. با پر شدن استکان بود که آقای صدری از غم و گرفتاری خود با فروشنده ی مغازه حرف زد. آقای حقیقت جوی مطلق، بی آنکه کلمه ای به زبان بیاورد؛ از جا برخواست و از پستوی مغازه، دیزی آبگوشتی که بوی ادویه اش خاورمیانه را با هم جوش داده بود، درون سینی بزرگی به مغازه آورد و گفت:

-اون علامت را بچرخان. در را هم پیش کن! تا یک دیزی با هم زده باشیم. غم کارت را می خوریم. شاید فرجی باشد.

آقای صدری با صبر و حوصله، در را بست. علامت باز است را چرخاند که تعطیل است. در کنار سینی غذا که دنبه اش با دو گوجه فرنگی خوب کوبیده شده بود و به روی آبگوشت برمی گشت، تا دیزی را چرب تر کند، نشست. تا او نان را ترید کند، صاحب مغازه نخود را خوب کوبیده بود. با هم غذا خوردند.  آقای حقیقت جو با دهان پر حرف می زد. او را نصیحت می کرد که چیز گم شده، گم شده است و دیگر پیدا نخواهد شد. مثل پدر آدم که می میمرد و برگشت نخواهد داشت. باید قیدش را زد. زندگی را هر روز باید از سر نو آغاز کرد. دنیا محل گذر است و دیار باقی آن جهان است.

بعد از نهار، آقای حقیقت جوی مطلق سنگ تمام گذاشت و آقائی را به حد کمال رساند.  پیش نهاد کرد: همانجا پیش او بماند.  شب ها هم در مغازه بخوابد. از سرگردانی که بهتر است. پائیز تمام شده است و سرمای هوا، شب ها را غیر قابل تحمل می کند. اقای صدری چاره ای جز قبول این همه کرامت و مهربانی را نداشت. از همان روز در آن جا مشغول به کار شد. شب را در مغازه ای که از بیرون قفل شده بود به سر می برد. با همه این احوال، اولین خواب راحتی بود که بعد از ماه سرگردانی به او وعده داده شده بود. نهار مفصلی که خورده بود هیچ نیازی به عصرانه یا شام نداشت. با این همه، آقای حقیقت جو با بزرگواری گفت: اگر دلش ضعف رفت، خیلی چیزها در مغازه هست که رگ اشتهاء را بشکند. صبح با باز شدن در، جلو مغازه را آب و جارو کرد. به توالت عمومی شتافت و بعد از انجام امور مربوطه به مغازه بازگشت. صاحب مغازه برای قضای حاجت او را در مغازه تنها گذاشت.

به گمانم صاحب مغازه هنوز به توالت عمومی نرسیده بود که اولین مشتری وارد شد. یک افسر پلیس که لباس فرمش را با ولنگاری پوشیده بوده. معلوم بود، باید همسایه ای، چیزی باشد. برای یک خرید سر دستی از خانه خارج شده است. یکی دو نان لبنانی برداشت و چند چیز دیگر سفارش داد. آقای صدری مشغول پیدا کردن و فراهم آوردن سفارشات او شد. مرد در مغازه قدم می زد، اشیا و کالاها را با دقت کسی که ممکن است، بعدن به آنها نیاز داشته باشد؛ بررسی می کرد. دستش را درون گونی برنج سربازی که گوشه مغازه بود فرو کرد. مشتی پر از آن برداشت. چند دانه برنج به دهان انداخت و زیر دندان له کرد. برنج را بوئید و به کیسه بازگرداند. اجازه داد، برنج مانند دانه های ماسه از میان انگشتانش فرو ریزد. از این کار لذتی کودکانه در او سر برداشت. دوباره مشت پری از آن برداشت و دوباره بازی را از سر گرفت. دفعه سوم مشت بزرگی از برنج برداشت. تقریبا تمام دستش را،  در گونی برنج فرو کرد، تا مشت خود را پر کند. در میان برنج ها، دستش به چیزی خورد. پرسید:

– در داخل برنج چه می گذارند؟

– درست نمی دانم. معمولا در خانه به برنج نمک می زنند که شپشه نزند.

افسر پلیس با بی دقتی، فقط برای آن که بداند چه چیز در برنج ممکن است باشد؛ دستش را در گونی فرو کرد. اما وقتی با تلاش بیشتری آنرا بیرون کشید، یک بسته بزرگ پنج شش کیلوئی آرد سفید در آن بود. با عجله پرسید:

– این چه می تواند باشد؟

– من نمی دانم. من همین الان این جا…

سفیدی زیادتر از حد آرد و پیدا شدنش در گونی برنج، شک افسر پلیس و ترس آقای صدری را برانگیخت. بوضوح دست و پایش را گم کرده بود. مرتب من و من کنان توضیح می داد که او از همین امروز در این جا مشغول به کار شده است. صاحب مغازه الان برمی گردد. او در این جا هیچ کاره است. افسر پلیس با دقت سوراخ کوچکی در گوشه ی بسته ی پلاستیک ایجاد کرد.  بعد از مزه و بو کردن، تلفنش را از سر شانه اش گرفت و در چشم برهم زدنی چندین خودرو پلیس را به آن جا کشید. گونی برنج صدری و آقای صدری را کت بسته به مرکز پلیس بردند.

پرونده در اسرع وقت تنظیم شد. دادگاه بی هیچ تاخیر و تاخری، آقای صدری را به زندان محکوم کرد. هنوز زره پوش زندان، زندانیان را تحویل زندان نداده بود که نیروی پلیس برای مهر و موم کردن مغازه رفته بودند. دو خیابان پائین تر به انبار مغازه که در حقیقت خانه و منزل آقای حقیقت جوی مطلق بود، آگاه شدند. به آنجا رفتند که خودش را دستگیر کنند. صد البته که در خانه تشریف نداشت. اما با گونی برنج صدری دیگری، محتوی یک بسته پانزده کیلوئی هروئین رو برو شدند. به این طریق از یک مغازه کوچک حلال فروشی، چهل و پنج کیلو هروئین خالص دست اول کشف و ضبط شد.

این ضبط و دست گیری جدید، پرونده آقای صدری را، دوباره به دادگاه عدل دموکراسی باز گرداند. و قرار بر این شد که او را به زندان موقت پشت دادگاه بازگردانند.

در زندان موقت آقای حقیقت جوی مطلق، با تمام وسایل و ابزار لازم زندگی، روی تختش نشسته بود. حتی قلیانش چاق بود و دود تنباکوی کاشان اتاق را از مرگ امیر کبیر انباشته بود. دیدن او برای آقای صدری یک ضربه روحی و روانی بود. فکر کرده بود، پیش آمد جریانات از دیشب تا بعد از ظهر امروز، یک صحنه سازی بوده است و طبق برنامه ای مشخص پیش رفته است. مگر می شود یک کاسب غدایش را در راه رضای خدا با کسی شریک شود. او را که هیچ سرپناهی سراغش نمی رود. شب ها را هم فقط، به مبارکی و میمنت هوای خوش، روی نیمکت های پارک به روز رسانده است؛ در مغازه نگاه دارد. صبح قبل از صبحهانه، پلیسی بعنوان خرید مایحتاج زندگی وارد مغازه شود و دربدری سرگردان را بجای صاحب مغازه دستگیر کند. حالا هم که می رود قضایا روشن شود، خود او با تمام امکانات رفاهی، در زندان موقت انتظار او را بکشد. اگر این یک بازی و یک نمایش ساده ی روحوضی نیست، چه نام خواهد داشت؟    

آقای حقیقت جوی مطلق که استراحت زندان موقت را غنیمت شمرده بود، با قلیانی که در نهایت آرامش دود می کرد، به کار مهم و پر اهمیت خود سازی نیز مشغول شده بود. بادام و پسته و فندق را مشت مشت به دهن می ریخت. بعد از هر پکی که به تنباکوی تلخ کاشان می زد. انگشت کوچکش را در ظرف عسل مرغوب سبلان،  فرو می برد و به دهان می گذاشت که مذاقش را شیرین کند. او در مقابل همه ی اوقات تلخی ها، اعتراضات و حدس و گمانهای آقای صدری، بعد از شیرین کردن مذاقشان تنها فرمودند.

” گر نگهدار من آن است که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نگهمیدارم.”

صد البته دوری از تنقلات، پک محکمی به قلیان و شیرین کردن مذاقی لازم بود، تا آقای حقیقت جو به ادامه مطلب خود باز گردد. آقای صدری نه این که کفری شده باشد. بیشتر محزون و گرفته و اندوه بار بود. اما دلش هم نمی خواست، این انسان بی خیال باری بهر جهت را، بی جواب گذاشته باشد. رفت که دهن باز کرده و کلفتی بار او کند. اما حقیقت جو که مذاقش شیرین شده بود، مجال حرف زدن به او نداد.

– من شما را در همان نگاه اول شناختم. یعنی بعد از سه ماه سرگردانی و دربدری، کسی نیست که از قصه ی پر غصه ی شما بی خبر باشد.

– از کجا به این معلومات رسیده اند؟ گیرم من از چند نفر و یکی دو گروه سئوال کرده و پرس و جو کرده باشم.

– نه! از طریق شما با خبر نشده ام. ولی ماشاءاله، خانمتان چنان سنگ تمامی گذاشته است، که همه قبل از رسیدن شما، از وجود و حضور شما، از پرونده و گرفتاری شما، از حال و روز شما، با خبر بودند و به حال شما دل می سوختند.

– چه دل سوختنی؟ مگر زن من سنگ به خانه خدا انداخته است؟ گیرم غیابی طلاقش را گرفته و شوهر کرده است. گیرم چند بار شوهر کرده است. گیرم کارهای معمول زنان دردری را کرده. این چه ربطی به من دارد که دل دردناک بعضی ها را سوزانده باشد؟

– شما خیلی چیزها را آسان فرض می کنید. بله! ما در یک کشور متمدن زندگی می کنیم. اما همان آدم ها هستیم. همان خلق و خوی خودمان را داریم.

– منظور شما این است که خر عیسی گر به مکه رود/ چونکه باز آید هنوز خر باشد.

– آفرین مقصدم را خوب فهمیدی.

– اگر هستند بسیاری که به خریت خود می بالند. من اساسا خر نیستم.

آقای صدری فکر می کرد، بلند شود و گردن این آدم را که در استرالیا به پخش مواد مخدر اقدام کرده خرد کند. اما اول باید، فکری بحال خودش که نا خواسته با او همراه و همقدم شده است، بکند. این را هم خوب می داند، هر نوع درگیری در زندان، به ضرر او تمام خواهد شد. باید تا فردا صبر کرد، تا دادگاه حق این بخوبر بی پدر و مادر را کف دستش بگذارد. این بود که سکوت را به هر جوابی برتر دید. اما مذاق آقای حقیقت جو دوباره شیرین شده بود و چانه اش را نعل کرده بود.

-تو خودت خوب می دانی که کاسب حبیب اله است. خدا خودش از رفیق و دوستش مراقبت می کند. یک کاسبی پیدا شده، جنسی را که به کار مسلمین می خورده به ما داده. پولش را هم نقد نخواسته، گفته کاسبی کنید و پولش را پس بدهید. این کار به نظر تو عیبی دارد؟ جنس او در راه خدا بکار رفته و ما باید پول حالال و حله اش را تمام و کمال پس بدهیم. ما، هیچ کس را مجبور نکردیم بیاید از ما جنس بخرد. خودشان می آیند و با هزار منت می خرند. این کار، این کاسبی کجاش معیوب است؟

صبح روز بعد، دوباره دادگاه تشکیل شد. اما آقای حقیقت جوی مطلق که در میان محکومین نشسته بود، به هیچ وجه به جایگاه دعوت نشد. فقط دادگاه با شناسائی گذرنامه و یزای تقلبی آقای صدری، او را کت بدسته بدست پلیس داد، تا به فرودگاه برده و به کشور مبدا عودت داده شود.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *