آتش و كتاب

        آتش و كتاب

                                    براى فرامرز نجدى و عموى خوبش

                                     ع. ج   ساوی

           با آنكه فرامرز خیلی دلش مى خواست در كوچه بماند و با بچه هاى محل، در خرابه ی روبری خانه شان، که آشغالدانی همگانی به حساب می آمد بازى كند؛ وقتى مادرش او را لاى در نگاه داشت  و گفت:

– به اين زودى خسته شدى !

       از تعجب شاخ درآورد. اولين باربود كه بعد از مدرسه تا آن وقت روز، با بچه هاى ديگر، ميان خاك و خل، جولان داده بود. هوا داشت تاريك مى شد كه بطرف خانه راه افتاد. اگر پدرش سرمى رسيد و او را ميان خاكروبه هاى تل انبار شده ى محل در خرابه مى ديد، چه مى كرد! چند بار در زد و منتظر ايستاد. مادرش خيلى دير، دیرتر از معمول، در را باز كرد. او را ميان درنگهداشت و اين پا و آن پا كرد. با دلسوزى وقت هايى كه از مجلس ختم برمى گردد به او گفت :

– اگه بخواى ، بازم مى تونى با بچا بازى كنى.

       فرامرز با نگرانى پرسید:

– مگه سفره حضرت رقيه اس كه نا محرم نباس داخل شه؟

        مادر از اين كه دليلى براى بيرون نگه داشتن پسرش يافته بود، با خوشحالى، سر فرامرز را به سينه چسباند و گفت:

– تو كه همه چيو خوب مى فهمى ، پس منو معطل نكن.

        بچه ها در خرابه ، محل را روى سر گذاشته بودند. چندتايى ” كوش ملقى” بازى مى كردند و بزرگترها ” تنور و آللا داد”.  دل فرامرز براى بودن با آنها غنج مى زد، اما چيزى نگرانش كرده بود و اجازه نمی داد، از لاى در جاكن شود. از اين كه مى ديد، مادرش با بى خيالى و به این راحتی، اجازه می دهد تا آن وقت روز، از خانه بيرون بماند و سرش به كتاب و درس نباشد ، شك برش داشته بود. سر وصداى بازى بچه ها كه گه گاه او را بچه ننه می خواندند ، با پافشارى مادر، كه حالا گناه بى توجهى به درس و مشق بگردن او افتاده بود، از جا تكانش داد كه برود، اما ديدن عمه اش، نرگس خانم ، با دسته اى كتاب که مثل خشت، تا زير چانه بغل گرفته و به مطبخ مى برد، دلش را لرزاند. بى احتياط مادرش را كنار زد و بطرف عمه دويد وگفت:

– عمه! كتاباى بابا رو كجا می برى؟

         عمه نرگس با چشمهاى ميشى روشنش به او نگاهى كرد و مثل گاوى كه يونجه زار همسايه را چريده باشد، ماغ كشيد. از اين كه غافلگير شده بود، گريه را سرداد. سينه هاى درشتش با هق هق گريه، بالا و پائين مى پريد. بالا كشيدن دماغش صداى ماچه گاوى بود كه ورزاش را اخته كرده باشند. مادر با زحمت خود را از كنار در، تا پيش آنها رساند، باید بود كار خراب شده را، هر طور شده سر و سامان بدهد. كتاب هايى را كه مى رفت از دست نرگس روى زمين پخش و پلا شود، از دستش بيرون کشید. با لحنى كه مى كوشيد، بفهماند هيچ اتفاق بدى نيفتاده است گفت:

– بابا پيغوم فرستاده ، كتابا بدس اينا نيفته.

          فرامرز معناى اين حرف را خوب می دانست. طوقى دم چترى، از لب هزاره پر كشيد و در تاريك روشن غروب، روى حياط چرخى زد. چرخى زد و كنار بيد مجنون جلو توالت، بر  قرنيس سيمانى نشست. دو ماه پيش، وقتى پدر حسين عابدينى، در كارخانه دستگير شده بود، همان نصف شب به خانه شان ريخته و همه چيز را برده بودند. حسين كه وحشت زده از خواب پريده بود، با چشم خود ديده بود، كتاب ها را مثل خشت، توى صندوق عقب پيكان شيرى رنگ پرتاب می کنند. آنها به مادرش گفته بودند ” اينا سند كفرن” . چندتا از جوانان کوچه، بچه دبیرستانی های محل، می بایست سر به نیست شوند، تا فرامرز و حسین عابدینی معنای این جمله را دریابند؟

         تنور مطبخ روشن بود. آتش زبانه مى كشيد. خمير توى ” سونه ” ترش كرده و بالا آمده بود. گربه چشم تا برتاى همسايه، دور خمير مى گشت و هره مى كشيد. برگهاى كتاب كه با سوختن از قيد شيرازه  و دوخت، خلاص شده بودند، بهر طرف پرمى كشيدند. بهر طرف پر می کشیدند و از راه سوراخ نورگير، به جانب آسمان پرواز مى كردند. مادر با ديدن اشكهاى حلقه شده در چشمان فرامرز فهميد، پسرش همه چيز را مى داند. پس با خيالى راحتر، بطرف مطبخ رفت. فرامرز، جلو عمه نرگس، كه دسته ى ديگرى از كتابها را، تا زير چانه بغل گرفته بود، ایستاد و به اعتراض گفت:

– حالا چرا آتش مى زنين؟

      مادر، همراه ماه ، پريده رنگ و باريك ، به اندازه يك پشت ناخن، از ميان سرخی هاى غروب، بر نک شاخه های بيد مجنون طلوع كرد.  سر پله هاى مطبخ ايستاد و گفت:

– اين همه كتابو چه كنيم ، كجا قايم كنيم؟

       موج دودى كه يكباره تنوره كشيده بود، به سرفه اش انداخت و روترش گفت:

– نرگس جون! گفتم، اول پارشون كن ! كاغذ باطله كه نيس ، كتابه، كتاب.

          طوقى دم چترى، دم خود را باز كرده و بغبغو كنان ، شاهپرش را به لبه ى بام كشيد. گربه ی چشم تا ورتاى همسايه، با ريش و سبيلى سپيد شده از خمير ترش، بى اعتنا از پله هاى مطبخ پائين پريد. بی آن که به کسی نگاه کند،  از تنه ی بيد مجنون، خود را به سر ديوار رساند. طوقى را زير چشم نگاهی کرد وناپديد شد. كفترها از سعله بيرون زده  و لب هزاره پشتبام قور قور قورباغه هاى مردابی خشكيده را سرداده بودند.

         فرامرز حيرت زده و ترسان از پله هاى اتاق بالا رفت. در مقابل تاقچه ى خالى از كتابهاى پدر، ايستاد. از دو تاقچه ى پُر، بجز دو سه كتاب كهنه  و كوچك چيزى باقى نمانده بود. عكس مردى كه موى ريش و سبيل و سرش، مانند گيسوان عمه نرگس، بلند و پر پشت بود، از قاب عکس بیرون پریده بود.  پدرش آن مرد را كله شيری مى ناميد، برایش از اسفهان قاب خاتم خریده بود. حالا او از قاب بيرون پريده بود و مردی عرب كه خشمگنانه شمشيری را در دست مى فشرد؛ به قابش، جا خوش کرده بود

        پدرش در لباس عروسى، با سبيلهاى تابيده، مثل گلهاى دست مادرش، در قاب خاتم ديگرى ، كف تاقچه، با حسرتى پر وحشت، به عكس عرب خشم آلود، خيره مانده بود. قاب خاتم عروسى را برداشت و با لمبرش پاك كرد. روى تاقچه گذاشت. حالا پدر بود. با همان ابروهاى درهم و سبيلهاى پر پشت و صداى خفه اى كه گوئى از ته چاه بگوش مى رسيد.

– فرامرز! درس! مشقت! ما باس بدونيم! ما باس بفهميم! درسا و مشقات.

          آنجا نبود. هيچ كس نمى دانست كجا گذاشته است. آنوقت كه مادرش، او را بدنبال نخود سياه فرستاده بود، كيف مدرسه را، حتمن يك جايى پرت كرده بود. آنها، مادر و عمه اش، برشته و بريان، كنار تنور آتش، با كتاب هايى ورمى رفتند كه خاكسترش، براى يكى شوهر و براى ديگرى برادربود.

– پس كجا است؟

         پدر درقاب عكس ، روی تاقچه فرياد مى كشيد. عادت يا كه شرط ، كار خود را كرده بود و حالا كار، جاى وجدان را گرفته بود.

– پس اين صاب مرده رو كجا گذاشتم؟

          پدر در تاقچه نبود. مادر در تاقچه نیست. عروسى ای در کار نیست. مجلس، مجلس چشم است. چشم هائی به سیاهی ذغال و به عمق شب، عمیق و آرام، اما سراسر پوشیده از گرداب های  تحکم، برای وظیفه، برای کار. مادر هم نبود. مادر آنجا نبود تا از او حمایت کند. تا خودش را پشت او پنهان کند. مادر كنار تنور بود. مادر بوى كاغذ سوخته مى داد. مادر آتش بود و  پرههاى سوخته كاغذ، كه خود را از قید جلد و شیرازه و بند رها کرده، رها و سبکسار،  بسوى نور، هر چند ستاره کوره ای باشد، بسوی  سوراخ سقف پرواز مى كرد. پدر كنار تاقچه تنها بود. كنار عكس پدر، كتابچه اى كوچك، ترسیده و بی کس تنها نشسته بود. كتاب را برداشت. جلدش مقوايى بود. سفيد و مقوايى. نام نداشت. جلد را گشود. مرد كله شيرى بود. از آتش گريخته ، نفس بريده و ترسان.

– اگه موهاى سر و سبيلش اين قد بلن نبودن ، حتمن مى تونس خودشو قایم كنه.

         اما نه، پنهان شدنى نبود. همه او را بنام و نشان مى شناختند. حتى اگر اسم و رسمش را هم روى مقواى سفيد جلد ننوشته باشند، همه او را می شناسند. كتاب را بطرف جيب كتش برد. بزرگتر از آن بود. براحتى ديده می شد. دكمه هاى پيراهنش را باز كرد. كتاب را بين شكم و شلوارش، زير بند كمر جا داد. دكمه های پیراهنش را بست. دكمه هاى كت را هم. از دراتاق بيرون زد.

         مادر و عمه سر در گوش هم، چيزهايى مى گفتند كه شنيدنى نبود. حتى گمان كنم، خودشان هم نمىشنيدند. چيزهايى مى گفتند كه فقط بايد بود، گفته شود. آنها نيز مى گفتند. چيزهايى هست كه فقط زنان، حق گفتنش را دارند. فقط بايد از زبان آنها شنيده شود. فرامرز احساس کرد کاری دارد. كارى داشت كه خودش هم آن را نمی شناخت و از چند و چونش خبر نداشت. كارهائی هست که نیمه تمام می ماند، کسی باید باشد که آنها را تمام کند. اومى بايست کاری را تمام كند. بطرف زير زمين خانه براه افتاد. قدمى هم برداشت.

– خوب قايمشون مى كردين! خونه تون كه بزرگه! هزارتا سوراخ و بيرنه داره.

– سولاخ های تن آدمم مى گردن. زير دامن زنارم، نيگا مى كنن. دس تو سينه بند دخترا می كنن.

       حسين عابدینی  اينها را با شرمى اشگ آلوده گفته بود.

–     لحاف و تشك را پاره مى كنند. باغچه را بيل مى زنند. به سطل آشغال پوزه مى كشند. زير فرشها را با ريش و سبيلشان جارومى كنند. مثل تشنه اى كه از صحرا رسيده باشد، مى خواهند همه چيز را سر بكشند.

  پس كجاى اين غروب جاى امنى بود؟ كجاى اين تاريكى زود رس پناهى بود؟ موشى شده بود كه در قفس تله اى اسيرشده باشد. خود را در محاصره چشمهايى، نه آمرانه و پدرانه ، نه خواهنده و نگران، كه دريده و رگ زده می دید. چشمهائی که تشنه بودند. تشنه خون و كثافت. چشم هائی فحاش و كاونده.

       عمه نرگس نوحه خوان و گريان، از در مطبخ بيرون آمد. فرامرز فكر كرد، مرد كله شيريش رفته است. همين حالا با كتابهاى ديگر به ميان آتش پرتاب می شود.

– پاره اش كن كه خوب بسوزه !

       آتش در جلد مقوايى دير مى كند. هر چند مقوا ازچوب خشك است و همدم آتش ، آتش را پس مى زند. آتش زبانه مى كشد و مقوا جان سختى می کند. مثل جرقه ها و ترق و تورق چوب، وقتى كه آتش دامنش را گرفته است.

– ممكنه هر آن سر برسن. رحم كه ندارن، خاكستر رم، سند كفره.

       حسين عابدينى، اين چيزها را ديده بود. دیده بود و از ترس لرزیده بود و گریان برای او تعريف كرده بود. عمه نرگس، در حال و هواى خود بود. به اتاق مى رفت كه ته مانده چيزهايى را كه بايد سوزانده شوند، جمع و جور كند. به او كارى نداشت. اصلا او را نديده بود. فرامرز از نربان بالا کشید. به پشتبام رسيد. اما چرا؟ خودش هم نمى دانست. مى خواست چه كند؟ از خودش نپرسيده بود. در سعله ى كبوتران باز بود. پدرش بموقع در خانه نبود كه كبوتران را آب و دانه كند. جا كند. كبوتران خودشان به لانه رفته بودند. در لانه باز بود. كبوتران با سر و صدا بال مى زدند. مادرش به حياط آمد و رو به بام صدا زد:

– فرامرز چیکا مى كنى ؟

– دارم آب و دونه ى كفترا رو مى دم ، مى ترسم بابا…

       مادر با دلگرمى اينكه پسرش با اين سرعت جاى خالى مردش را پركرده است ، رو به بام گفت:

– در سعله رو خوب چف كن.

       فرامرز، انگشت بر لب ، كبوتران را بسكوت خواند. با دست، فضله هاى كف سعله را كنار زد. كتاب را از زير كمربند بيرون کشید. آجرى روى آن گذاشت و فضله ها را روى آجر كشيد. مشتى دانه براى كبوتران پاچيد و از سعله بيرون زد. آخرين قطره ى خورشيد ، سرخ و لوند، لجوجانه با تاريكى يك و بدو مى كرد. شهر خفه کش دم نمی زد. شهر از ترس درخود تپيده بود. حتی لکه ی ابری سفید و بی حاصل در سینه آسمان نبود که انعکاس دل ناگرانی خورشید غروبگاه شهر سوخته باشد. اگر دودكش مطبخ هائى كه در همه جاى شهر تنوره مى كشيدند و ذرات  گهربائی کاغذ را به سينه آسمان فوت مى كردند نبود، مى توانست بگويد كه شهر را خفه كرده اند.

          عمه نرگس كوشيد، با قصه هاى شرين و خنده دار، سرش را گرم كند. بیچاره دخترک خانه مانده، گاو مشدی حسن را به ترانه خوانى و رقص هم وادار كرد، اما نتوانست اندك آرامشى در دل و جان ترسيده ی فرامرز سرازير كند. شب گذشته بود. چشم براه پدر بود. نمى خواست باور كند، بلايى كه سر حسين عابدينى آمده بود،  سر او هم آمده باشد. آخر، نه پدرش جوان بود؟ نيرومند بود و پرقدرت؟ همه كار از دستش ساخته بود. پس بايد بتواند، از دستشان بگريزد. حداقل براى يك خداحافظى و سفارش مادرش به او. به او كه حالا مرد خانه شده است. خودش خوب مى دانست، بايد مرد خانه شود. اما هر چه از شب بیشتر مى گذشت، ترس او نیز به درازای شب قد می کشید. ميان دلهره و دلتنگى، به عكس پدر نگاهى كرد. زير فشار دريده ی چشم مرد عرب، خود را در گوشه ى تاقچه جمع كرده و دم برنمى کشید. چشمان مادرش به شيشه هاى پنجره میخکوب گشته بود. همه منتظر بودند كه دستهائى رگ زده و بى حيا، دستهائى بى حرمت و تجاوزگر، هر آن بر درها بكوبند و بى اجازه، حريم خانه شان را ناپاك كند. بى آنكه شام بخورند، يا كسى به صرافت خوردن بيفتد، همان طور كه روى زمين دراز كشيده و سرش را روى زانوى عمه نرگس گذاشته بود،  خوابش برد. چطور خوابيد و چقدر خوابيده بود، چيزى است كه بيادش نمانده است. تنها بیاد می آورد، با صداى بهم خوردن چیزی از خواب پریده بود. وحشت زده بى آنكه جايى را ببيند، عمه نرگس را ديد كه درگوشه ی اتاق كز كرده و اشكی بی صدا به پهنای صورتش جاری است. مثل اينكه چند سیلی خورده بود.

– از بس زبان درازه. بهر كارى دخالت مى كنه.

       مادر جلو اتاق، با مردى كه زير چشمى حركت مورچه را هم مى پائيد، حرف مى زد. صداى مادر مى لرزيد و طعم گريه هاى مخفى داشت. ريزش اشك را دردرون مادر مى شنيد كه شُره مى كرد ، مثل سرزير شدن آب از تنبوشه به آب انبار خانه شان، در روزهاى آب انداز. مادر دلش پربود و لبپر مى زد. لحاف پاره و پنبه هاى تشك همه جا پخش شده بود. اثاث خانه شكسته و همه جا ريخته بود. صندوق و معفره جهیزيه ی مادر خرد و خاكشير، در گوشه ى اتاق، كنار عمه، روى زمین تل انبار شده بود.

          مادر، به دنبال مردى كه سرش را در يقه ى اوركت امریکائیش فرو برده بود و مثل مرد عرب، در قاب تاقچه، كه بجز ريش پت و پهن، چيرى در چهره اش دیده نمی شود ؛ به حياط رفت. سرش با دست گرم و گوشتالود عمه نرگس، به سينه درشت او تكيه داد. باغچه بيل زده شده بود. بوته ی گل سرخى كه پدرش در يك مهمانى، با چند نفر از دوستانش در باغچه ى خانه  كاشته بود، از ريشه كنده شده و به حياط پرت شده بود. مرد چيزهايى به مادر مى گفت و انگشت تكان مى داد.

          آن روز به مدرسه نرفت. پا به پاى مادر، ازاين اداره به آن اداره. از دادگاه به زندان. از زندان به خانه ى دادستان سرزدند. همه با قسم و آيه كه بى خبراند و از پدرش خبری نشنیده اند. اصلا آنها بكار مردم، چه کار دارند كه چه فكر مى كنند و چه مى خواهند. آنها آزاديخواهانى هستند كه آزادى همه گانی شان، همه را برابر و برادر مى داند. در تمام راه و طول روز، مادر با خودش حرف مى زد. چيزهايى را كه مى خواست يا مى بايست به مامورين بگويد، پيش خود حاضرمى كرد. اما از برگشتن به پشت سر، برای واداشتن او، به بيرون كشيدن انگشت از دهانش فروگذار نمى كرد.

– فرامرز اون انگشت صاب مرده رو از توی خلا بكش بيرون.

        چيزى مثل خار، به جايى نهانى، در تنش فرو رفته بود و ذق ذق مى كرد. پرمى كشيد و ميان سعله، خود را بدر و ديوار سيمى مى زد. نك به دانه نمى زد. میلی به آب نداشت. از بس  پرو بالش را به ديواره سيمى قفس زده بود ، زخمى و خون آلوده بود. هر چه بيشتر، به پدرش فكر مى كرد، بيشتر به آن پرنده ی اسيرى كه در قفس كرده بود، مى رسيد. اگر پر مى كشيد و برسر شهر پرواز مى كرد، اگر بند فضله و آجر را كنار مى زد، اگر قدم زنان، تا كنار در سعله پيش مى رسید، بر سر او و مادرش ، از همه بدتر بر سر پدرش ، پدرى كه حالا اسير شده است ، چه مى آوردند؟ خسته و كوفته، خالى دست  و درمانده، غروب بخانه آمدند. خود را به پشتبام رساند. ميان كبوترها، با خيالی راحت نشست. كتاب را گشود. چند جمله اى خواند و تكرار كرد ، نفهميد. دوباره خواند و از سر نو هجى كرد، چيزى دستگيرش نشد.

          در مدرسه، چند نفرى از بچه ها، غايب بودند. فرامرز همه آنها را در مهمانيهاى پدر و دوستان پدرش ديده بود. زنگ تفريح، حسين عابدينى، پاورچين و با احتیاط، خود را به او رساند. فرامرز گريه اش گرفته بود. نك دماغش تير مى كشيد. شانه بشانه هم، كنار ديوار، خود را به آفتاب بى حال زمستان زده سپردند. بى آنكه چيزى بگويند، به جايى چشم دوخته بودند. فرامرز نمى خواست باور كند، با حسين عابدینی سرنوشتى يكسان يافته است. بچه ها همه مى گفتند، باباى حسين ديگر رفتنی است.

         معلم قرآن و شرعيات، عمامه چركتابش را، تا پس سر عقب زد. خودش را جر مى داد، ثابت كند: در جهنم عقرب هايى است كه آدم از ترس آنها به مار غاشيه پناه مى برد. گرزهاى آتشينى هست كه به ماتحت آدم فرو مى كنند. آتشى الهى است كه با هیچ چیزخاموش نمى شود. اما در بهشت زنانى است كه قدشان به هشت صد زرع می رسد. پسرانى هست كه وقتى آب مى خورند، آب در گلويشان ديده مى شود. آدم هر كارى که دلش بخواهد، كارهاى زن و شوهرى، خلاصه هر کاری، می تواند با آنها انجام دهد.

          مادر در خانه نبود. كيف مدرسه اش را بسوى پله هاى جلو اتاق پرت كرد و ازنردبان بالا کشيد. كتابچه كوچك را خوانده بود و چيزى نفهميده بود. بعضی از كلمات را، با هيجى كردن هم، نمی توانست بخواند. اما دست از خواندن نكشيد. مى خواست، دوباره از اول شروع كند، كه صداى مادرش او را از پشتبام پائين كشيد. خسته و گرسنه و گريه كرده بود. صدايش پر بود از اشك. پر بود از آه. اما هواى فرامرز را هم نگه مى داشت.

– بازم خبرى نشد؟

           مادر بى جواب برخاست و خود را با آت و اشغال خانه سرگرم كرد. بى خود، چيزى را از جائى برمى داشت و جاى ديگرى مى گذاشت. باز همان را برمی داشت و سرجاى اولش مى گذاشت. با كف دست، گرد و خاك تاقچه را كه اين روزها صد بار پاك كرده بود، پاك كرد. عكس پدر را با دامن گلدار لباسش گرد گيرى كرد.

          مدرسه حال و هواى خود را پيدا كرده بود. بچه هايى كه غايب بودند، كم كم سر و كله شان پيدا مى شد. زنگهاى تفريح، سر و صداى بچه ها، نشان مى داد كه زندگی جريان خود را بازيافته است. اما هنوز بودند، بچه هايى كه گوشه و كنار مدرسه، كز مى كردند و مى كوشيدند، خود را با آفتاب سرما زده ى زمستانى گرم كنند. فرامرز با خودش بود. با حسين عابدینی هم نمى جوشيد. اصلا نه در مدرسه بود و نه در خانه. بر پرى سوار بود كه او را در تمام شهر به پرواز درآورده بود. بر بال پرنده اى نشسته بود كه رام او نمى شد. اگر كسى او را نمى ديد، از كور چشمى خودش بود.

      تركه ی معلم تاريخ و جغرافى، حواسش را به سر کلاس باز آورد. كت و شلوار پوشيده اى كه ريش توپيش اجازه نمى داد، گره ی درشت كراوت ناهموارش ديده شود. ملا نقطی مفلوکی که همه توان خود را بکار گرفته بود، تا ثابت كند: تمدن آنها با فرهنگ وكتاب دشمنى كه ندارد هيچ ، خود مروج كتاب و علم و علمان است. اضافه بر صداى نخراشيده و ريش توبره ایش كه ترس و قبول را در جان بچه ها تكرار مكررات مى فرمود، تركه ی اناری لرزان دستش هم، از كار خود غافل نمى نشست، و حجت بر حقانيتش صادر می فرمود. بخصوص فحش هاى آبدارى كه نثار همه ى نويسندگان، علما، شاعران و محققانى مى كرد كه با دست خود، كتابخانه ی اسكندريه و جندى شاپور را آتش زده و گناه آن را بگردن او و تمدن آنها انداخته اند. حسين عابدينى كه تنگ در تنگ او نشسته است ، سر بيخ گوشش نهاد و گفت:

– فرامرز! بهترين راه نگهدارى كتاب، ازبهر كردنه، تو فارانهايت 453 رو ديده اى؟ جمعه تو تله ویزیون بود!

          حساب روزها و هفته ها، از دستش دررفته بود. به شهر و مدرسه و خانه، از همه مهمتر، به انتظار آمدن پدر عادت كرده بود. درس و مشق، جاى خود را باز يافته بود. از سر تكليف و عادت، همه را خود بخود و بى فكر، از سر باز مى كرد. اما چيزى كه عادت كردنى نبود. چيزى كه رام شدنى نبود و دست آموز نمى شد ، كفترى بود كه از زير فضله ها و آجر روى آن ، پرمى كشيد و اورا با خود مى برد. فرامرز مى خواست مشتك كند. پائينش بياورد و جلدش كند. مى خواست لانه اش باشد و آن را براى خودش نگهدارد. كبوتران به حضور طولانى و هر روزه ى او در سعله عادت كرده بودند و آشفته نمى شدند.

        مادر به مدرسه آمد و اجازه گرفت كه با هم بملاقات بروند. فرامرز به راحتی و آرامش تمام، بى آنكه سر و صدائى در كلاس بلند كند، كيف و كتابش را جمع كرد و بدنبال مادر از مدرسه بيرون رفت. موقع خروج از کلاس، برای آنکه به حسین عابدینی ثابت کند که نترسیده، سرش را بالا گرفت و برادرانه نگاهش کرد. حسین به او گفته بود:

– فرامرز! بابام مى گه، نباس خودمونو ببازيم !

– خودمو نباختم.

– پس نشون بده! بچه كوچيكا مى ترسن. بزرگترا باس هواى اونارو…

          ديگر به در و ديواره سيمى نمی زد. پر و بالش را زخمى نمی كرد. بغبغويش طنين يافته بود. صيحه نمى كشيد. ضجه نمی زد. به دنبال مادرش همچون مردى كه برای خريد خانه مى رود، قدم برمى داشت و حساب مى كرد.

– چرا از حسين نپرسيدم ، چرا نپرسيدم در ملاقات چى باس…؟

          دريچه ملاقات كه باز شد همه حسابهای فرامرز درهم ريخت. صورتى زخمى و پريده رنگ. ريشی نتراشيده و کثیف. با چشمانى در ته كاسه خشكيده كه به زور مى كوشيد لبخندى بزند. نگاهى كه تنها وقتى به مادرش مى افتاد برق مرده ى مى زد و به سرعت پرپری مى شد. بيشتر آه مى كشيد. چيزی نمى گفت. تنها وقتى سرش بطرف فرامرز چرخيد، انگشت در دهان تپيده او را، از دهانش بيرون كشيد و همه بندها را ازتنش،  از اندامش، از مغزش ، اززبانش برداشت. فرامرز كلمات را يكى يكى برچيد. سرش را بالا گرفت كه دانه به چينه دانش فرو رود. آب نمی خواست و شکر خدا هم بر او تکلیف نبود، تا دانه فرو رود . چشم در چشم پدر گفت:

رفيق ! ما كه چيزى نداريم از دست بديم بجز…

                                                                1361

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *