ابتر

ابتر

‏2012‏/06‏/08

 

 

اولش بد جوری خوف کرده بودم. ترس خفه کش یقه ام را گرفته بود. چه کسی ممکن است، آب قلیه و شاش دختر نابالغ، استخوان پیشانی سگ با دمبلیچه بز را چوشانده و خشک کرده و خاکسترش را در پاشنه ی در خانه ی ما پاشیده بوده باشد؟ یا چه کسی اسم اعظم را بر نعل حماری نوشته و زیر آتش سر شاخه های عناب و سه پستان کرده باشد. چه دستی مغز کلاغ را با آب دهان خر، خمیر کرده و در لقمه های پر مگس سبز مثل دلمه، به خورد من داده است؟ کدام قرابه ی سر بسته، بر رف کدام سردابه، جن مرا زندانی کرده است. دستم خواهی نخواهی به طرف حافظ دراز شد و تفالی به آن باطل سحر خوش یمن همیشه سبز زدم. اما چاره ی کار نبود، چاره ی هیچ مشکلی نبود.

نبود. نه جلو و نه پشت سرم. زیر پایم هم نبود. نبودش مثل چیزی بود که از اول وجود نداشته است. دور و بر، جلو و عقب و چپ و راستم را نگاه کردم؛ با دقت هم نگاه کردم، اما نبود. نمی شد، نباشد. باید بود باشد. بعضی چیزها واجب بالضروره هستند، یعنی نمی شود که نباشند، مثلن شما سیبی را به هوا پرت می کنید، همه ی زور و قوه تان را هم به کار می گیرید. سیب را بالا و بالاتر، تا خود ابر پرتاب می کنید. سیب بالا می ود، خیلی بالا، چرخ می زند. باز هم چرخ می زند، تا به زمین بازگردد. هوا را در ریه هایتان حبس کنید، هر قدر که پر قدرت و مقاوم باشید، هوا از سوراخ های بینی بیرون زده و رو به بالا تنوره می کشد. هر چیز، آن طوری است که باید باشد. حتم دارم، آن نیز، آن طوری بود که باید باشد. اما چطور می توانست بی من به راه خودش رفته باشد؟ چگونه ممکن بود مرا در جائی رها کرده و خودش، روی نیمکتی یا یک صندلی، حتی روی زمین دراز به دراز، دراز کشیده باشد؟ باید بود به خودم شک کنم، یعنی تنها محل اشتباه خود من هستم. بودنش با من و همراه من، قانونی تخلف ناپذیر است؛ درست مثل سنگینی سنگ و سبکی هوا. این خود من هستم که دوچار اشکالی شده ام.  آن هم پس از بالا کشیدن هر روزه ی یک بطری الکل سفید، با شکم خالی، از سر شیشه، بی آن که یک پره ی گوجه فرنگی، یا یک گاز خیار شور، دهنم گذاشته باشم. مسلم است که مست کرده بودم. شک نیست که فشار الکل قدرت بینائیم را ضعیف کرده و مغزم پریشان شده است. نوشیدن روزی یکی دو بطری الکل سفید، قاطی کردن آن با آبجو و شراب و و یسکی و هزار زهرمار دیگر، چیز به نام عقل و مغز برایم باقی نگذاشته است.چه بسیاراند، گربه هائی که دیوانه وار، به دنبال دم خود، آنقدر چرخ زده اند که سرشان به دوران افتاده است. چه سگ هائی که دم خود را، آن چنان گاز گرفته اند که عوعوشان به هوا بلند شده است. باید بود عیب را در سر و دم خودم جستجو می کردم.

خط راست، میان دو ردیف از سنگ فرش کف خیابان را گرفته و کوشیدم راست، بر روی یکی از آن خطوط مستقیم و تراز شده، قدم بردارم. رفتم و دیدم که دیگران با صورت های متعجب و چشم های پرسنده، حرکات مرا زیر نظر گرفته اند. در نگاهشان اضافه بر تعجب و تمسخر، پرسشی نگران کننده و حیرت زده، موج می زد. گیرم مست کرده بودم، چه لزومی به امتحان هوشیاری و کنترل حرکاتم وجود داشت؟ چرا چنین شده ام؟ نه یک متر و دو متر، بیش از صد متر، طول ” Mail ” خیابانی را که رفت و آمد اتومبیل در آن قدغن است و صاحبان مغازه، اجناس و حراجی های خود را، جلو فروشگاه پخش کرده و کافه ها، میز و صندلی ها را کف خیابان چیره اند؛ با قدم های شماره شده و میزان یک بند باز، پیش رفتم. اگر بشود، از یکی دو تلو کوچکی که خورده بودم؛ یا از دو سه تنه که به دیگران زده بودم، صرف نظر کرد؛ باید بگویم، هنور قادر بودم، راه راست را مثل آدمی معقول و سر براه طی کنم.

پس چه شده بود؟ چگونه ممکن بود، چنین چیزی پیش آمده باشد؟ سایه ام به دنبال من نبود. صبح اول وقت، یعنی حول و حوش ساعت ده صبح بود. خورشید خودش را تر و تازه از اقیانوس آرام بیرون کشیده و همان جا، روی دریا، تکان های لازم را بخود داده و آبچکان پر و بالش را ریخته بود و حالا با چشمانی از حدقه درآمده، دریده چشم و خیره، آسمان بی لک و پیس را زیر نظر گرفته بود. صبح زود به محض سرزدن آفتاب، به دلیل تمام شدن ذخیره ی الکلی که هر شب، دو سه ساعت به دو سه ساعت بیدار شده و یکی دو لیوان از آن سرمی کشم، تا خواب مرگی به سراغم بیاید و شب را هر طور شده سر کنم، تمام شده بود. گیج و منگ، با اعصابی بشدت تحریک شده و داغون، با دلشوره ها و کششهای دیوانه کننده رگ ها و پی ها، روانه اولین پخش مشروبات الکلی شدم. یقین داشتم تا ساعت نه صبح، هیچ مغازه ای از این دست باز نخواهد بود. جلو مغازه، روی نیمکتی که برای ایستگاه اتوبوس کار گذاشته شده، نشستم و هر چند لحظه به ساعت مچیم نگاه کردم. آن چه از آب و آتش عمل آمده است نثار زمین و زمان، مرگ و حیات، زندگی و همه ی مخلفاتش کردم. عقرب های ساعت به سنگینی کوهی عظیم، به صفحه ساعت چسبیده بود و تکان نمی خورد. تعداد ده نخ سیگاری که پشت بند هم دود کرده بودم، هیچ دردی از دلم برنمی داشت و هیچ مشکلی را حل نمی کرد. کامیون حمل مشروبات الکلی، بار زده و پر و پیمان از کارخانه رسید که سهمیه ی درخواستی این شعبه پیاده کند. خار خار دیوانه واری به جانم افتاده بود که یکی از بسته ها را باز کرده و خودم را هر چه سریع تر بسازم. نمی دانم، چه چیزهائی یک الکلی دائم الخمر از دست زدن به دزدی و سرقت باز می دارد. اما هر چه به بسته ها نگاه کردم، چیز دندان گیری که بتواند مرا از کشش اعصاب و خماری رعشه آور نجات دهد، در میان بسته بندی های چیده شده جلو در بسته ی مغازه نبود. چاره ای جز دندان بر جگر بستن و تحمل آن همه مشقت نبود. تا بالاخره صاحب مغازه را دیدم که صلانه صلانه، قدم به قدم پیش می آید. هنوز در مغازه اش را درست باز نکرده بود که از ردیف الکل های خالص سفید، یک بطری برداشته و پولی را که صد بار شمرده بودم، تمام و کمال روی پیشخان گذاشتم. بی آن که به اعتراض او که هنوز ماشین الکترونیکی حساب را روشن نکرده است، جوابی داده باشم؛ سر بطری را باز کرده و قدر لیوانی لب پر سرکشیدم. تا میدان اصلی شهر، بیست تا سی دقیقه برای آدم سالم راه است و با لنگ لنگان من، به چهل و پنج دقیقه هم می رسد. تا رسیدن به خیابان شلوغ و ردیف مغازه ها و بازار اصلی شهر، تمام محتویات بطری را سرکشیده و صد البته، سیگارهای پشت بند آن را هم دود کرده بودم. در میدان اصلی شهر، بی هیچ معطلی و این پا و آن پا کردن، به Town Tavern” “ خرابات شهر  داخل شده و دو ته استکان ”  Mitsso” مشروبی فراهم شده از ته شیشه های همه مشروبات و چیز سگ خوری که او را به پیش باز گرگ می فرستد، سر کشیدم. حالم جا آمده بود و چشمم باز شده بود. نگوئید با این اندازه الکل که من به رگ های خود تزریق کرده بودم، مگر چشم و چاری باقی می ماند. نه خیر با همه این احوال، دفتر یاداشتم را که کم از کتابی نیست و چند مداد تراشیده در جیب و عینک و ساعت و تلفن همراهم را فراموش نکرده و درست و محکم در دست داشتم. از در خرابات بیرون آمده بودم و هنوز چند قدمی نرفته بودم که متوجه چیزی عجیب و غریب شدم.

(Come in under the shadow of this red rock),

And I will show you something different from either

Your shadow at morning striding behind you

Or your shadow at evening rising to meet you;

I will show you fear in a handful of dust.

 

دور و برم را با دقت نگاه کردم. به پشت سر و جلو رویم خیره شدم. چپ و راست را با کنجکاوی بررسی کردم. عابرین به خیال این که چیزی، سکه ای یا اسکناسی از دستم افتاده، بی هدف و نادانسته همه جا را نگاه می کردند و خیره براندازم می کردند. نمی دانستند چه گم شده است، اما به گم شدن چیزی یقین کرده بودند. باید چیز پر ارزشی بوده باشد که مدتی آن چنان طولانی، این جا و آن جا را با دقتی پرسواس، نگران و اندکی پریشان در جستجویش بودم. آنها نمی دانستند چه گم شده است، اما به گم شدنش اطمیان کده بودند. با این فرق که من می دانستم، چه چیز را از دست داده ام و چرا باید هر طور شده آن را پیدا کنم. سایه ام را از دست داده بودم. سایه ام در این صبح به دنبال من نمی آمد. با تغییر جهت و پشت به آفتاب کردن هم، سایه ام در جلو پایم باز نگردید. حتی نزدیک شدن آفتاب به سقف آسمان نیز آنرا به سرپناه زیر پاهایم باز نگرداند. سایه ی من نبود. یعنی من، ادامه ی من و یا به طریق وجود من محو و ناپدید شده بود. آفتاب بر وجود من می تابید، آن قدرش که باید در وجودم ذخیره شود، جذب می شد؛ اما اضافه ی آن از وجودم عبور نکرده و اثری از من بر در و دیوار، بر دار و درخت یا زمین و زمان باقی نمی گذاشت. آیا نبودن سایه، یا محو آن به دنبال یا پیش از من، دلیلش چیزی دیگر نبود. آیا آن گونه که شیخ مقتول در هیاکل النور از قول زروانیان نقل کرده است: وجود ما، انعکاس وجود، بر هیاکل نورانی در ماوراء طبیعت نیست؟ آیا براستی این وجود من است که باعث سایه و انعکاس وجود من بر سطحی می شود؟ از کجا بدانم که وجود، بازتابی از مُثل و ایده های اصیل در تفکر عقل محض نیست؟ آیا آن چنان که شیخ یونان، افلاطون کبیر گفته است، من و مائی در واقعیت وجود ندارد و همه ی این ها سایه هائی از حقیقتی مطلق، در تشعشات ذات عقل کل است؟ اگر چنین است پس من چیستم. منی که راه می رود و حرف می زند و فکر می کند. آیا من خود سایه ای هستم و خیال می کنم که حقیقت دارم

مرغ در بالا پران و سایه اش

می رود بر روی صحرا مرغ وش

ابلهی صیاد آن سایه شود

می دود چندان که بی مایه شود

مغزم به دوران افتاده بود. امواج آتشفشان الکل، با پس و پیش رفتن هایش، رگ های تنم را تا حد انفجار رسانده بود. نا و توان راه رفتن برایم باقی نمانده بود. عطشی داغ و سوزان دیواره های معده را به کش و قوس درآورده و تشنگی تا مغز استخوانم تیر می کشید. مقدار موجودی الکل در خونم به شدت پائین افتاده بود و دست هایم به وضوح می لرزید. سرم روی گردن به پیچ و تاب درآمده بود و پاها، زانوان و ران هایم توان تحمل سنگینی وزنم را نداشت. به چپ و راست پرت می شدم

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد.

زمین از زیر پایم خالی شده بود. نقطه اتکائی برایم نمانده بود. فرضیه انسان معلق در فضای ابن سینا هم می توانست خودش، وحدتش و بودنش را حس کند. من اما خودم را، دنباله ی خودم را، انعکاس وجودی خود را از دست داده بودم. گیرم در یکی از جستجوها و چشم دراندن هایم، سایه ای بر زمین، چیزی پریده رنگ و بی رمق را، به دنبال خود دیده بودم. دیده بودم عکسی سیاه و سفید که از صندوق خانه ی خاطرات درهم و برهم و گاه مغشوش مادر بزرگی نک و نال کنان، لنگان و پا کشان به دنبال من روان بوده است و از خستگی و درماندگی، آن چه از آب و آتش عمل آمده نثار پدر و مادر، کس و کار من می کند. چه فایده از آن می توانستم گرفته باشم؟ چه کمکی به بود و نبود من، به هستی و وجود من می توانست بکند. وقتی دقیق ترین، چون و چرا ناپذیرترین قوانین علمی نیز دست خوش خطا و درست است، وقتی تمام فرضیات علمی، گول زنکی قابل مکیدن در دست کودکی بنام تکامل است. وقتی حواس من در عین صحت و سلامت، فقط ابزار کوچکی بنام وسایل آزمایش است و همه ی آن ها نیز بر خطای باصره و سامعه و لامسه استوار است؛ برای اثبات و یقین، برای حتمیت و قطعیت دریافت های من چه ارزشی می تواند داشته باشد. گیرم همین حالا، با همین حواس ناقص و عقل عاجر به این نتیجه رسیدم که نه، من وجود دارم و وجود ذیجود من با واقعیت صرف برابر است، از کجا که چند لحظه پس از آن دوباره دوچار همین وضع و برداشت نشوم. از کجا که سایه ام دوباره پشت درخت یا دیوار خرابه ای غیبش نزند. پس از این همه ترقیات و پیش رفت های علوم گوناگون که در تکنولوژی خود را به ثبت رسانده است چه بدست آمده و می آید؟ از این همه دارو، قرص و کپسول و آمپول و تزریق، در من چه حاصلی به بار نشسته است؟

من بی می ناب زیست نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

من! منی که بی وجود الکل، کشید بار تن نتوانم، چه طرفی از این همه ترقیات و اکتشافات بسته ام؟ از این هم بدتر، از این هم رکیک تر که چشم و چار خود را از دست داده ام. گوشم بجز صداهائی را که می خواهم نمی شنود. لامسه ام بجز چیزی ناهموار و ناهنجار را درنمی یابد. باز همین که ساقی، جام دیگری حواله کند. لیوان دیگری پرکند، دستم دراز می شود و با نیروئی ماوراء طبیعی، با قدرتی غیر قابل باور، قدرت گرفتنش را در خود احساس کرده و محتویات آن را تا ته سر می کشم. سر می کشم و در انتظار لحظه ای فراموشی، بی خویشی و از دست دادن خود، چشم به راه می مانم. چشم به راه می مانم و به انکار قدرت الکل، دارو، و همه چیزهای دست ساخت و مصنوعات گوناگون می رسم. باز چیز درون ذهن، هوش و گوش فریاد می زند که من، من است. من، من است و نه کامل است و راضی به رضای هیچ رضایتی. نردبانی بلند و طولانی، جرثقیلی بی انتها، طنابی تا عرش اعلا را، بالا رفته و احساس می کنم، کنترل کننده دستگاه، از سر شوخی، دشمنی یا بدخواهی، چنگک و حلقه های نگاه دارنده را با فشار دکمه ای، از اندامم باز کرده و مرا در میان هوا و زمین معلق نگاه داشته است. اول معلق و بی وزن، مانند پرکاهی به دور خود چرخ می زنم و ناگاه سقوط آغاز می شود. سرعت سقوط آن چنان است که تمام رگ ها، پی ها و اعصابم، در سراسر تنم تیر می کشد و فریادم را مانند غریقی در میان دریا گوشی نمی شنود و یا خود را به کر گوشی می زند. سقوط آزاد، آن قدر ادامه می یابد، تا خود را به لیوانی دیگر، بطری دیگری و هورت کشیدنی دیگر برسانم. اگر می فروش هم دندان گردی کرده و خرقه پشمین به گرو نستاند، به مشتی قرص و کپسول و گرد و شبربت بسنده می کنم.

می بایست گریخته باشم. می بایست پیش از این ها گریخته باشم. می بایست پیش از این که الکل در تمام نسوج تنم نفوذ کرده و بجای خون در رگ هایم جاری شده باشد. پیش از این که مخ و مخچه، نخاع و بصل النخاعم به شکل ماده ای مایع و لزج درآمده و در جایگاه خود مرداب وار لب پر بزند رفته باشم. حسنی که فرار دارد، اگر چه از سنگ هائی تیپائی، کلوخ ها و قلوه سنگ ها آغاز می شود، اگر از بادیه و هاویه می گذرد. اگر هرگز بر راهی هموار و به هنجار نمی رسد، دست کم تا بی نهایت ادامه دارد و می توان آن را تا افق های دور و کور، تا هر ناکجا آبادی به پیش برد. سبزها، زردها و خاکستری ها با سرعتی گریزنده، با شتابی فرّار، از پشت شیشه های قطار می گریزند. درخت و سبزه و ساختمانی نیست که بیرون از چهار دیواری قطار مرا، ذهن مرا، به خود جلب کند. تنها رنگ ها هستند که در تلالو نوری ساطع رو در گریز نهاده اند و مرا به پیش می رانند. به کجا اصلن مهم نیست. مقصد در کجا قرار دارد به ذهنم خطور نمی کند. تنها دغدغه ی مایع سیال ذهنم رفتن بود. رفتن از چیزی که مثل خوره به جانم نفوذ کرده بود و بشکل وهمی پایان ناپذیر کره فسفری مغزم را، در حیطه ی اختیار خود گرفته بود. برای چه، به چه دلیل و به کجا می گریختم، هیچ معنا و مقصودی را در فکرم زنده نمی کرد. تنها چیز قابل فهم برای من  فرار بود و بس. فرار از خود و فکر سایه ام که مرا ترک کرده بود. گریز از دنباله ای که به دنبال من نمی آمد. منی که دیگر من نبود و هیچ نشانه ای از خود در من باقی نگذاشته بود.

این تنها من نبودم که می گریختم. درختان، ساختمان ها، پل ها و حتی جاده ها رو در گریز نهاده و آرام و قرار از دست داده بودند؛ از چیزی می گریحتند. خود قطار نیز با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت از مبدا گریخته و و به مقصدی که هیچ گاه برایش معلوم نبوده است، پیش می رفت. این تنها من نبودم که از چیزی، از چیزی که برایم صاف و روشن بود، چیزی که به طریقی وجود، هستی و واقعیت من بود، می گریختم، بسیار بوده اند کسانی که پیش از من گریخته بودند و هنوز با همان شتاب پا در رکاب راه داشتند. مگر این همه نیمکت خواب ها، زیر پلی ها، کارتن خواب ها و خانه به دوشان از جائی، از روزی و از زمانی آغاز نکرده اند. مگر آنها نیز، متوجه نشده اند که چیزی از وجودشان کنده شده و در سطل ذباله ای، در تل انبار آشغالدانی و یا در خرت و پرت های سمساری ها به جای مانده است. مگر آنها هر صبح به امید یافتن گم شده، از دست داده و از دست رفته ی خود، خود را در مرداب عفن و تهوع آور الکل غرق نمی کنند؟ مگر آن که هر روز، پس از سگدو زدن ها، لاشه خواری ها و آشغال گردی ها به یک جا، به یک مکان؛ به نیمکتی، زیر پلی یا پاره کارتنی نمی رسند، مگر همین کار را نکرده اند؟

دیوارها و دیوارها و باز دیوار پشت سر دیوار. دیوارهائی از سنگ و آجر و سیمان، میله گرد و نبشی و فولاد. دیوارهائی از ملات سنگ و ساروج و سرب مذاب. دیواری پشت سر دیوار رو به رو. دیوارهائی که راه را از هر طرف بسته و سد کرده اند. دیوارهائی که با ارتفاع آسمانی شان حقارت ترا تحقیر می کنند. دیوارهائی که راه را برای رفتن، گریز و حتی ایستادن تو بسته اند. دیوارهائی که تا اوج رفیع ابر و آسمان قد کشیده اند.

اگر روزگاری قد قامت خود را با کوه قد می زدی، شرمی در آن نبود که تو با همه خردی، کوچکی و ناچیزی؛ چیزی بودی، پاره ای، جزئی، سنگ پاره ای از خود کوه بودی و کوه ترا برادروار نگاه می کرد. اما چه کنی که اکنون، دیوار با چشم هائی دریده، رگ زده و حیظ، سنگین و وقار ترا تحقیر می کند. با سایه ای که بر سرت انداخته اند، سایه ات  را از تو ربوده اند و ترا بی دنباله، بی سایه، همانند قاطری نازا نگاه می کند و با ردیف دندان های آجریش، سفالی و بلوکه های سیمانیش، نیشخند می زند. کوه را با توان زانوان بالا کشیده ای، پرچم افتخار را بر قله ها به اهتزاز نشانده ای، اما دیوار از جنس دیگری است. از چیز دیگری است، که اگر بر آن سوار شوی، خود را از آن به بالا و به بالاتر بکشی، سلطه خویش را بر آن مستقر کنی، ترا در شمار دزد یا سارق شماره می کنند. دیوار سد تسلط ناپذیری است که سلطه بر آن، تنها با کلنگ تخریب ممکن است. اگر دیوار را نمی خواهی. اگر راه بر تو بسته است، تنها به یک طریق، راهت گشوده می شود و آن انکار هر چه دیوار است.

دیوار از پس دیوار که تا عمق خدا قد کشیده است. دیواری که راه بر پرنده و چرنده و خزنده بسته است. اگر بر بال خیالت شهامت پروازی باشد، به مقراض استحکامش آن چنان قیچی می زنند که تو را به پرقیچی دست آموزی بدل کنند که با مشتک آب و دانه، به هر ذباله دانی سقوط کنی. چنان به کثافات آلوده می شوی که همه چیز در تو نابود می شود. آن وقت است که به دنبال سایه ات، دنباله ات که تنها نشانی از تو بودن تو، بر سیمای رنگ پریده اش باقی است، به هر مذبله و مکثفی سر بکشی. درخت ها، سبزه ها و تمامی سبزینه های سبز اگر جسارت سربرکردنی یابند، در آهن جوش راه ها، بی راهه ها، و بن بست ها اسیر می شوند و به گورزادی قوز بر پشت بدل می شوند که تنها در محافظت حصار آهنی رشد کنند.

وول خوردن. لولیدن. خزیدن، به روی بدن خزیدن در میانه ی چنین راهی، راه را با نرمای تن لزج و عرق کرده هگدزان بسته است. راه را سد کرده است. بهم تنه زدن. پای هم را لگد کردن. بوی متعفن و تهوع آور بدن های خیس و زیر بغل های به کرم نشسته را به زور به خورد هم می دهد. بوی دهان های عفن و تبخیر شده ی آن چه پیش از این بلع شده است. رایحه ی گندیده و گند گرفته ی اندرونی صد بار آلوده تر از بیرون و به تحلیل و حلال و محلول رسیده را به هوائی زندانی در عماراتی سر به فلک کشیده رها کرده است. عماراتی که آسمان را خراش داده و با زوایای کژ و معوجش به قفسی تنگ و خفقان  آور بدل گشته است. همه می آیند و همه می روند. همه با سرعتی که تنها پوزارهای عرق کرده شتاب آن را می فهمد، به این سو و آن سو می دوند. همه در نور تیره و تاری که از ارتفاع ناباور عمارت ها جرات رسیدن به خاک را به خود نمی دهند، هیچ معلوم نیست به چه جهت و برای چه، چتر بر سر گرفته اند. چترهائی پاره و پوره، چترهائی پوده و فرسوده  که هیچ چیز را از هیچ چیز محافظت نمی کند. در این سنگ ستان بی ترجم آهن و فولاد، نه بارانی است، نه برفی و نه آفتاب که به محافظت چتری نیاز باشد. بی شک مردم  خود را از خود پوشیده اند. شاید چشم ها هنوز قادر به دیدن آنچه دیدنی است نگشته اند. شهری شلوغ و پلوغ از چتر ها، کلاه های حصیری چینی که تا گردن را پوشانده است. شاید همین پوشیدگی و بستن بودن چشم ها سرعت این لولندگان را چنین شتابی بخشیده است.      

راه را گم کرده ام. در تابش این همه نور. در زیر این همه چراغ، چراغ های برق، نورهای شمع، نورافکن ها و فلورسنت ها. در زیر این همه نئون با قوه های خورشیدی و خورشید های قوه ای به پیش رانده می شوم. کاروان سواری ها، اتوبوس ها و قطارها به سرعتی شتاب آلوده به سوئی رو کرده اند. همه می روند. آن که تازه رسیده است، نفس تازه نکرده به راه می افتد. کاروان اتومبیل ها، سواری ها، اتوبوس ها و قطارها مرا به پیش می راند. می روم و نمی دانم به کجا رانده می شوم. می روم با کاوانی، با کاروان هائی که هیچ منزل و ماوائی، هیچ بارانداز و بار برگفتنی، در خیال پریشانش نمی گنجد. صدای عرب کوری که بر تنبک سفالینش با نوائی بزغاله مانند می کوبد، در کناره ی ستونی شنیده می شود. ضربه ی انگشت های خیزه رانیش، صدای هزارها قطعه سنگ در اهرام اختانون را بلند کرده است و به نوائی از اهل بادیه می خواند:

ابتر

هو الابتر

انا الابتر

انکم خُلق الابتر

 

و الارض المقدس

و السماء المطهر

ان الانسان هو الابتر

ابتر، ابتر…

 

همراه کاروان ها رانده شدم. پیاده و سواره و به زیر بار و به روی کار، هم پای کاروان های روان، رانده شدم. راه ها، راهروها، بزوها، کوره راه ها و شاهراه ها. راه ها و راه ها و راه ها. خطوط موازی که هیچ گاه به هم نمی رسد. راه هائی از کوه ها، کمرها، کتل ها و بادیه ها. بادیه همیشه یک شکل است. ریگ است و ماسه ی روان. رنگی بجز زرد در خیال بادیه نمی گنجد. زرد است که موج در موج دریائی خشک نعره می کشد و به در و تپه می کوبد. زرد است که تا زرداب معده بالا می آید و زهرابه را در شلوار خیس، روان می کند. آن قدر زرد می زند که زهره ات آب می شود. در بادیه راهی نیست، حتی نشانه ای از نمد پیچ پای اشتری دیده نمی شود. در بادیه راه در چاه گم شده و تنها خار بوته ها و تنگس ها و  روک های خلنده  بجای سبزی درخت دیده می شود. در بادیه آب همیشه سراب است و غول بیابان پریان دریائی. نه چشم را اعتباری است نه خیال را اعتمادی. بادیه همیشه بادیه بوده است و تا ابد بیابان خواهد ماند. هر واحه، جنگلی از غولان و دد و سباع است که به انتظار دریدن تو ثانیه شماری را در تسبیح بلند خویش به شماره نشسته است. در بادیه تو نیستی که به پیش می روی، این بی راهه است که ترا تا انتهای سرگردانی دنبال می کند. تو می روی و ناقه نمی رود به زیر محملت.

گم شده بودم. گمم کرده بودند. چیزی از من در جائی مانده بود و نمی توانستم آن را به یاد بیاورم. پاره ای از من جدا شده و به جائی پرتاب گردیده بود، پرتاب کرده بودند و از آن بی خبر مانده بودم. جاده ها، شاهراه ها، بزروها و کاروان روها را در پی او با عصای خیال و زانوی پندار گشته بودم. از هر علامتی، نشانه ای و تکه پاره ای در راه، نشان پرسیده بودم و سراغ گرفته بودم. راه در بادیه، بیابان و صحرا هرگز همیشه به یک حال نمی ماند. هر باد، هر توفان و باد دمه ای، هر بوته، هر خار و هر تنگسی راه را تغییر می دهد و راه رو را، بیابان مرگ می کند. راه ها اگر از جائی آغاز شده باشند و به جائی پایان یافته باشند؛ در بیابان راه را نه آغازی است و نه پایانی. چرخ می زند و چرخ می دهد و می چرخاند. تپه به ماهور پیوند می خورد و بادمه به کوله باد. پری غول می شود و غول همیشه مردم خوار.

بیابان ها را درنوردیده ام. پای پیاده و همیشه مانده از قافله. همیشه به بانگ جرسی به دنبال  کاروانی نبوده رفته ام. همیشه دل خسته در گمان و خر لنگ به دنبال رفته کاروان بسته ام. دشت های غور و قبچاق، تیر و تاتار و گبی را با کاروان حله رفته ام. دشت های نجد و ربع الخالی را برای غارت و چپاول کاروان ها دویده ام. همیشه بر اشتران تاراج سفر کرده و با قافله چپاول برده شدم. چه بیابان ها که به دنبال سراب از پی سراب از آب انباری به آب انبار دیگر عطش را با خون خود آمیخته ام. چوپان کوری در بیابان لوت می گفت:

 

از این آب انبار

تا آب انبار بعد

فقط عطشی راه است.

 

عطش در دهان خشک نبود. تشنگی در روده ها و معده ام نبود. جریان خونی بود که با نوای پای اشتران اسارت، قافله های بردگی و کاروان فروش بازوان کار، در رگ هایم ضرب می گرفت.

 

ای کاروان آهسته ران کآرام جانم می رود.

پا ها با ضرب آهنگ فروش در بازار بردگان به پیش می رود و کالای جان دار و جان سپار را پیش می برد. من لنگ لنگان، پاکشان و آه گویان به دنبال کاروان برده می شوم. از سد یاجوج و معجوج گذشته ایم. از راه بند سکندر گذشته ایم و بیابان هرات را از کناره کویر نمک و انعکاس آب بر دریاچه ی حوض سلطان عبور کرده ایم. سواد شهری با دیوارهای سنگ و ستون های مرمر، با برج ها و باروها، با کنگره ها و هزاره ها و قرنیس ها از دور دیده می شود. بلندی دیوارها خبر از دروازه ها و در بندها می دهد. دروازه کنار دروازه، در بند، پهلوی در بند. خندق بعد خندق که به فاضلاب و مردابی عفن تبدیل گشته بود. شهر صد دروازه. شهر دروازه های بی پایان و راه های سراسر گم که دنباله اش در کویر، د نمک محو و نابود می شود. کاروان سراها، طویله ها و خربندها و شتر خواب ها. سر سراها و سراها و عمارت ها، خبر از شهری می داد که دروازه ای نداشت و در بی پناهی بیابان همه ی درها به دوازه باز می شد. در کناره خندقی، مشرف بر بازار بردگان، بار از اشتران بر گرفته شد و شب بر سراسر دشت، به خوابی سخت نوید می داد. آواز غوکان از مرداب و کلاغان بر شاخ، لاش خوران بر لاشه های گندیده و عقابان در شکار مگس نواگر نغمه هائی بودند که اگ در کاروان نبودی ای بسا دلکش می نمود.

 

دوش مرغی به صبح می نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ در فقان و من خاموش

 

جغدی کور بر خرابه ها می نالید. خرابه ای نه از دور که در تیر رس دیده ی ما بود. قلعه ای که از آن تپه ای از خاک، از ماسه بر جا باقی مانده بود. کوتوالی که در و دیوارش را موریانه ها با اره دندان ها و پتک و سندان آرواره ها، در ریزش مداوم زمان، خورده و پوسیده بودند.شوریده نعره ای بر آوردم و سر بر خرابه ها رفتم. باد از صحراهای دور، از بیابان ها و گردنه ها با سپاهیان شومش بر شهر حمله برده بود. بادهای سموم، بادهای زرد، بادهای چرخنده. بادهای بی در و پیکر و باران رد پای باد را شسته بود و از شهر، از در و و دروازه های شهر، از صد دروازه ی شهر جر تل خاکی باقی ننهاده بود. با این همه هنوز، از آثار دست آدمی دیوار پاره ای، طاق شکسته ای، و نمائی از خانه ای گرد بر گرد شهر پیدا بود. شهر نه، که چندان کوهی سر بر آورده و بر هم کوفته. خرابه ای که شام بازار غربت را غریبانه تر به چشم می کشید. هنوز رفی در گوشه ی طاقی، طاقچه ای بر سینه ی دیواری، درگاهی گشوده بر اتاقی. گرد بر گرد شهر، نشانه ها خبر از زندگانی می داد که زنده بوده اند. انبار آبی با سقفی فرو ریخته که خزانه را انباشته بود و اگر از عطش به له له افتاده بود، سایه سارش خنکای آب را در خرابه های خاک انبار شهر به جان تشنه می بخشید. شهر بر هفت پایه که می توانست طبقه ای باشد سر بر آسمان کشیده. هر چه بر طبقات بالائی صعود می کردی، نقش خان و مان، طرح خانه و سر و سامان بیشتر به دید می آمد. طبقات اگر چه از هم پراکنده و گاه دور و جدا افتاده به نظر می رسید، یک دستی شهر را به خوبی نشان می داد. هر نگاه که به دقت چشم می دراند، ابزار روزمرگی در هر گوش و هر کنار خبر از معیشتی می داد که بر باد رفته بود.

در تاقچه ها و رف ها، در پستوها و پستو خانه ها، در دولاب و دولابچه ها، بر درگاه و پاگردها؛ سفال های شکسته، خم های شکم دریده، بشقاب و کاسه ی بر زمین زده. ظروف پایمال شده و انبوهی از استخوان های پوسیده. ترقوه مردی، ساعد زنی، مچ دختری، جناق پسری بی هیچ گور و کفنی بر خاک پراکنده بود. هنوز گیسوی زنی در دانه های شانه ای بر لب طاقچه ای خبر از ایلغار دهشت باری داشت که رفته بود. که آمده بود. که بر باد داده بود. هنوز شکسته شیشه ها و بطریها و قرابه ها نشان از روزگاری می داد که باد می وزیده و باران رد پایش را پاک می شسته است. بر سنگ آبه ی حمامی هنوز بوی تنی می آمد که تن، به گل سرشوی و سدر و چوبک داده بود. هنوز بوی شوخی که از بدنی جدا شده و به فاضلاب شهر رفته است و سنگ پائی که پینه از پاشنه ای برگرفته بود، در کنار سنگ آبه به دید می آمد.

در میدان شهر. در میدان های هفت گانه شهر، بازار ای مکاره بر پا بود که زمان را، که اوراق مندرس یادها و یادگارها را به سخره گرفته بود. سنگ ها و قلوه سنگ، راست از کوه یا رودی که جریانش را تا پای شهر می رساند. از تبر و تبرزین سنگی تراشیده و خوش دست. از نیزه های چوبی تراش دیده تا سنان های فلزی و فولاد. از کاسه ها و بشقابهای مفرغ و مس و برنج و از سفال که برتری خود را در ظرف اعصار هم چنان حفظ کرده بود. در آن میان استخوان ها، استخوان اسب و اشتر و فیل بی هیچ وجه تمایزی با استخوان های پوسیده ی انسان، ساق ها، بازوها، لگن های خاصره و کله های پوک با کاسه های چشمی که به ژرفای عمیق ترین دره ها نگاهش را تا همه سوها کشیده بود.

باد سر سختانه و بی رحم می وزید و ضربه های شومش را بر هر چه بر پای ایستاده بود فرود می آورد. باد می وزید و شن و ماسه و ریگ های روان، غبار سرمه سای خاک های فراموشی از صحراهای بی ابتدای و انتهای جهان می آورد. باد از بیابان های نجد، ربع الخالی، گبی و صحراهای قبچاق و غور و قزنه می آمد. باد می آمد و در باد دمه و کوله بادها و گردبادهای خود، سوارانی تازه می آورد. سوارانی بر شترهای سرخ مو، اسب های کهر و مادیان های کبود. سوارنی بی کلاه خود و کلاه خود هائی خالی از کله. سوارانی بی سر که شمشیرهای آهخته شان انعکاس چشمی بود به خون در نشسته که با خون، خون تازه و جاری به جهان می نگریست. بوی خون و عفونت زخم به چرک در نشسته با شمشیرهایشان به هر کجا چنگ می کشید. سواران با شاخ نیزه هائی که تنها چشم گلابی شکل قلب را به شکوفه نشسته بود. سوارانی که بر پشت اسب های برهنه شان به جستجوی آب آمده بودند. آب تنها جستجوی ایشان بود که عطش دیرگاهی خون را به بیابان خشک وفرسوده تبدیل کرده بود. سوارانی که از همه سو، از دروازه های شهر، از صد دروازه ی شهر هجوم می کردند و همه در جستجوی چیزی بودند که خود نمی دانستند.

باد می وزید و قافله ها با درای کاروانی شان هدایای زنده و مرده. کالاها و مطاع های درد و رنج را بر بارکش های خود، بسته می آوردند. کاروان ها می آمدند و انبار غله غور به قاهره می بردند و آهن مصری به یمن و دیبای یمنی به هند که همه چیز در ترازوی عدلشان با سکه ای برابر بود. سکه هائی از زر ناب، از طلای سرخ که هنوز لکه های خون بر آن هویدا بود و بوی خون رایحه جان بخش کاروان. کاروانیان بارها بر اشتران بسته و بر نجیب های خویش سوار، همه زنان و مردانی بی سر بودند که بی سایه ای به دنبال در گرد و غبار گم می شدند. کاروانیان بسته به انبار کالا و مطاع خویش، سوارن پوشیده در زره و زره پوش های خویش، هم بی سرانی بودند که بی سایه ای به دنبال خویش در پی سایه های خود می گشتند. و من گم شده تر از پیش، نه الکلی، نه افیونی و نه حتی قرص روان گردانی، بی سایه به دنبال دنباله خویش می گشتم.

شب از نیمه گذشت. پاسبان ها بر سر دروازه های شهر، بر در دروازه های صدگانه چوبک زمان بر طبل های نوبتی فرود آوردند. نیمه شب نیز از نیمه نیز گذشته بود. دروازه ها بسته شدند. کاروانیان به سرای کاروان شدند و سوارکاران کله ای پوک بر سر دست، بر در طویله ها خفتند. طقبات شهر به مرگ مفاجا از هوش رفته بود. همهمه و غوغا فرو نشست. نفس از قفس سینه ای برنمی آمد. خم خانه ها شکسته و خرابات بسته است. تنها میان خرابه مانده ام. اکنون نه سایه ای، نه نوری که سایه ای به دنبال من روان کند. از بلند ترین نقطه ی خرابه، از شکسته تاق شاه نشین قلعه که سر به آسمان سا بود، از تاق شکسته ای ناهید، بشکل بدر کامل ماهی. ماهی از شب چهاردهم قمر سر زد. ناهید سر زد و کمانه کرد و قامت فرا، فراتر برد. گوئی در هر قدم، قدی بر قامتش افزوده می شد. بالا بلند، بر سر شاه نشین خرابه طلوع طالع خویش را جاری کرد. رفت. به بالا، به بلند، به آبی پایان خرابه ها صعود کرد. اما هنوز پای های کوچک و خردش مانند جاری شیر در پستان، مثل دویدن سفیدی برف بر خاک، همانند رستن نخستین دندان شیری در میان گلبرگ های لب کودک، در میان خاک قلعه پنهان بود.

چگونه ممکن بود به چشم های خویش، چشم هائی که به دیدن این همه زشتی، فریب، ناراستی و پلشتی عادت کرده است اعتماد کنم؟ چطور می بایست به ذهن بیمار مغروق در گنداب الکل و افیون خویش اطمیان کنم؟ چطور باید بود به باورهای خود که ابزاری خردی و ناچیز در دکه های تزویر و دو رنگی و رنگارنگی است تکیه کنم؟ همیشه از آسمان بود که بر زمین باریده بود و این بار زمین قد کشید و عروج را پای در پله های نردبان نهاده بود. قد می کشید و تمام خرابه را، تمامت شهر پر غبار را درخود گرفته بود. شهر را در خود پیچیده بود و روشنائی را بر تیرگی چیره تر می کرد.

نه باریک اما بلند، نه چاق اما به گوشتی فره بخش و خام پخته انباشته بود. استخوانی از فلزی اثیری، استوار چونان پولاد آبدیده ی آتش، بند بند تنش را سر تا به پا نگاه داشته بود. با روشنای نقره ی مهتابش، هیچ ستاره یارای برابری به خود نمی سنجید. نه برهنه بود نه پوشیده. تشخیص و تشخص اندامش، جاری جریان آب بود در مشت مفرغی تشنه، در چشم حیظ و بی ترحم خورشید می. صورتش به چه چیز می ماند؟ من نداستم. صورتی استخوانی، کشیده، با گونه های نقره ی خام. بینی نه بلند نه کوچک است. درست چیزی به اندازه، اما چنان که گوئی تمام هوای تازه را به ریه های خویش می خواند. چشم ها در گودی کاسه ها فرو رفته و ابروانی که هیچ طاقی بر دیدگانش به هم نمی رساند. اما که چشم. دوری و کوری کویر، رنگی که نه زرد است نه عسل. نه قهوه است نه چای خوش رنگ . چشم هائی که هزار سخن از طوطیان شکر شکن خوش گفتار به لب دارد و بر زبان جاری نمی کند. قد می کشد و سایه اش تمام خرابه را در سایه سار خویش می گیرد. صورتگران چین و آینه سازان روم در تجسم صورتش بهم خیره مانده اند.در سایه ی او غرق می شوم. چیزی بر زبانش هست. نمی شنوم، یا نمی فهمم. اما به دنبالش روانه می شوم که خویش دنباله ی ویم. نه بر خاک و نه بر راه، هوائی که موج می زند و نسیم وار بر سر هر چیز دست می کشد به دبنالش، بر دنباله لباس سفید عروسیش، بر راه می روم. هزاران هزار سپید پوش، با دستاری به سفیدی قله های برف . پاچین ها با سجاف ها و چین های تازه تر ، با شلواری سفید که ساق ها و ران ها از نظر به دور نگاه می دارد. هزاران ها سفید پوش پارتی،  پارسی، پرسوائی و سگستانی از راه می رسند. دف ها، نی ها، تارها و طنبورها رسیدن را بشارتی تمام بر ایقاع زبانی خویش جاری کرده اند. دهل ها آغاز مراسمی تمام را آغاز کرده اند.

ابری که از نسیم شمال می وزد، از بادغیس بوی برف آبدیده می آرد. جیحون خنگ ها را تا میان می غرد. ژاله بر سبزه ها فرو می غلتد. نفس زمین، مه آلوده و درهم از چمن زار به پا می خیزد. آهسته، آرام مثل خریدن ماهی در بلور تنگ، مثل روئیدن گرده های بارآور در درون کاس برگ های گل، مثل نیش زنبور در کلاله ی عسل. مثل غلتیدن زن در بستر سرد، هزاران پرستودر باد و قهقهقه کودکی در خواب قدم برمی داشت. مرا می برد. مرا با خود می برد. می رفتم مثل همیشه که می رفتم. باید می رفتم. رفتم و به دنبالش جاری، مثل چشمه ای در آب و آبی با نغمه ای در گفتار، مثل آب در جاری جریان جوراح و عضلات. شاید من هم سایه ای هستم. شاید من نوری از انوار تلالو یک منشور، یک بلور، یک رنگ در رنگین کمان، وقتی باران زده است و قوس قوزه بر طاق کمانی، به هزاران رنگ نشسته است. می رفتم. باید می رفتم. در رفتن من نه کشش بود و نه کوشش بود. چیزی بود مثل اجبار، مثل بالضروره، یا اجبار. مگر رفتن، خود یک اجبار به جبر، یک روند تکامل نیست. باید رفت. مگر در رفتن همیشه چیزی نیست که ترا به چیزی تازه؛ که از پیش نمی دانستی، وصل خواهد کرد؟ پس باید رفت. من به دنبال دنباله وجود او بودم. رفتم.

شکسته شیشه ها، مینا ها و ساغرها، خرده های آینه. بطری ها و قرابه ها و برنی ها، تالاری از آینه با مثلث ها، لوزی ها و ذوزنقه ها، خورشید را در هر گوش و هر کنار، بر دیوارها، دیواره ها نقش می کرد و تلالو روشنان روشنائی ناهید، شب را به ظهر تابستان بدل می کرد. از راهروها، تالارها و هشتی ها، از راه های پر پیچ و خم خرابه های شهر گذر می کرد و من سایه وار به دنباله اش روان بودم. مرا به دنبال خویش روان کرده بود و من پای در قامت راه می خستم. از باغ های سوخته، از مزارع ویران و از خراب خانه ها و خیابان ها گذر کردیم. از چراغ ها، فانوس ها و مشعل ها گذر کردیم. راه نه روشن بود و نه تیره تر از شام می نمود. تنها انعکاس تلالو ذات و روشنان ناهید بود که نور از هیاکل هفتگانه ی آسمان به عاریت گرفته بود. در او نه کشش بود و نه کوششی، تنها جذبه ای مثل چرخش زمین به دور خورشید در مدار بسته ی زمان، مرا به دنباله اش روان می کرد. سخنی بر لب نمی آورد و هیچ رمز و اشاره ای در میان نبود. تنها انجذاب غبار بود به سوی نور، کهربای خاک بود برای عروج. تلاش گم شده ای بود برای یافتن چیزی که از دست داده است.

ستونی از آتش بر مناره سو سو زد. گلدسته های شهر، خالی از رایحه ی هر گل و گیاهی راه را در کور سوی تاریکی حتی قدمی به پیش نمی رساند. در انتهای راه ها، راهروها و بز روها، در پایان کاروان روها، جاده ها و خیابان ها، به دری کوچک در حد دریچه ای، زانو بر خاک و بوسه بر استان دری زدیم که همیشه باید بود از در تنگ داخل شویم. داخل شدیم. بهشتی از ستون و باز ستون و سقف های معقر بود. گرد بر گرد حیاط، بر اضلاع شرق و غرب و جنوب هفت رواق بر سر ستون هائی که هیاکلی بودند از خشت و آجر و ساروج بر آمده، با سقف هائی که آسمان را تا بر نشست، بر سر ترک های ستونی خرد یاری کرده بود. بر هر رواق نقشی از حیوانی که تکامل خویش را تا ستاره شدن، تا مهر آهسته و با طمئنیه می پیمود. هفت شهر عشق را عطار گشت و ما هنوز قدم در حیاط معبدی نهاده ایم. در ضلع شمالی، در برابر اضلاع متواضع سه طرف شبستاب، معبد با شکوه، در خورشیدی از نور نشسته بود. نوری نمی تابد. خورشید غروب کرده و تنها روشنائی ناهید راه گشای شب تیره ما بود. به شبستان در آمدم. بیست و یک ستون که مضرب اضلاع شرق و غرب و جنوب از عدد هفت بود و تاق های آسمانی را بر شانه های خویش حمل می کردند.

معبد غلغله بود. جمعیت موج در موج می رسید. سرا تا به پای به سنت خراسانیان سپید پوش و دست افشان و پای کوبان. هر یک بدست مشعلی که تنها حریم خویش را به نور و دود و شعله روشن نگاه می داشت. محراب در ضلع شمالی شبستان، به شکلی که نه چندان مانوس معابد بود، در هیئت رجولیتی مردی ایستاده بود. هیربد بز قربانی را پاره پاره کرده و با سرخی خون و گل رنگی گوشت در کف عابدان  خورشید قرار می داد. خورشید شعله، خلنگره می زد و سرخی گوشت و غلیان خون در کف عابدان با زبانه ای بی دود می سوخت.  بوی سوختگی پوست و گوشت و استخوان رایحه ی بازار قربانیان را در فضا پیچانده بود. عطر بازار برده فروشان مستی تهوع آوری در دل و جان به جوش می آورد و عرق کف آلود اشتران به فحل آمده به نعره در آمده بود.

زن از پیش رفته بود. زن در محراب تابش خود را کنار کشید تا سایه اش را از کتاب پس کشیده و آنرا روشن کند. دست پیش برد و مرد مخمور و می زده را که از تکه گوشت قربانی سر تا به پای می سوخت تا کناره ی محراب پیش کشید. لنگان و تلو خوران در کنار زن جای خود را یافتم. بر پیش خوان محراب، ارژنگ را گشود. غبار طوفان ها، کولاک ها و زمین لرزه های تورفان ترکستان را از آن سترد. انگشت زن صفحه و خطوط و کلمات را چونان که بر نوآموزی نشان دهد و به اشاره ای او را بخواندن فرمان دهد بر کاغذ پر نقش و نگار پیش می رفت. مست سرانداز به زبانی نه چندان آشنا، چنین آواز بر کشید.

جخ امروز

 از مادر نزاده ام

                     نه

عمر جهان بر من گذشته است.    

 

( با من به زیر این صخره ی سرخ بیا )

چیزی شگفت آو بر تو نشان خواهم داد

از سایه ات که در پگاه به دنبال تو قدم برمی دارد

از سایه ات که در غروب به دیدار تو می شتابد

به تو هراس را د مشتی غبارر نشان خواهم داد.

 

تی  اس  الیت 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *