ختنه سوران

                                    ختنه سوران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشخاص بازی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سیاه

زن

پدر

سلی

استاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه اول

 

 

 

 

 

اركستر :

 

آينه گر نقش تو بنمود راست

خود شكن آينه شكستن خطا ست

آينه كو عيب رو دارد نهان

 از برای خاطر هر قلتبان

 آينه نبود منافق باشد او

 اين چنين آينه را هرگز مجو

سياه 🙁 از ميان دسته اركستر برخاسته ، به جلو صحنه مى رود. طبلى به گردن و چوبه هاى آنرا بدست دارد. اركستر همچنان  به كار خود ادامه مى دهد ، با رسيدن او به جلو صحنه ساكت مى شود.)

خانم ها ، آقايان!

اهالی محترم و غيور. بشتابيد. بدويد.

       امشب و هر شب ، هر شب وامشب ، تيارت پدر پريشان و پسر سرگردان ، يا پهلوان كچل، بر عليه كدوهاى تنبل. بنام نامى ختنه سوران ، بر تخته حوض هاى تهران. از تپه هاى الهيه تا دم در حق و حساب نظميه. از خاك فرج در قم ، تا آب انگوردررم. مانند شاه ماهى هنر مى درخشد و مى تابد. آخه ، هنر نزد ايرانيان است و بس- تن شير دارند و قلب مگس.

        بدويد، بشتابيد. هم اكنون بليط در گيشه انواع و اقسام بانك ها، با قيمت هاى بسيار نازل و ارزان ، نقد و داراى زمان ، در انتظار چند قازى است كه براى شكم زن و بچه تان فراهم كرده ايد.باز مثل اينكه چانه درازى كردم و پر گفتم. آن قدر پرت گفتم كه اگر صاحب خانه سر برسد، بساط مان را بيرون مى ريزد و تمام كاسه كوزه ها سر من خراب مى شود. اما چه مى شود كرد؟ يكى بايد باشد كه داد بزند. يكى بايد باشد كه حرف دل همه را بزند. اگر چه كاسه و كوزه اى…. خلاصه قرعه فال بنام من ديوانه زدند. در هنر نمايش اين مرز و بوم ، سياه مثل وجدان بيدار و آينه روبرو ست. اگر خندانده ، براى اين بوده كه دلها پر خون بوده. اگر گريانده ، براى اين بوده كه مى بايست تطهير شويم. اگر من چيزى گفتم كه ناراحت شديد، بايد حسابش را از خودتان پس بگيريد. سياه فقط يك آينه است و نبايد آنرا شكست.

اركستر:

        آينه گر نقش تو بنمود راست

سياه (رقصان به جمع اركستر مى پيوندد)

 پدر:آخ ، ديوانه  شدم ، داغون شدم ، پدرم درآمد.

سياه 🙁 به طرف پدر رفته و با دامن لباسش او را باد مى زند.) اصلن اين بدبخت از مردى افتاده. ديگر آدم نيست.

پدر: تو خفه بمير.( رو به زن) اعصابم. امان از رگ اعصاب.

سياه: فكرى هم به حال اسباب اين بيچاره…

زن 🙁 پشت ميز آرايش نشسته و خود را آرايش مى كند) ببين آن كفش هاى نقره اى من كجاست.

پدر: من دارم از دست مى روم. عصبانى هستم. شما توقع داريد كه من…

سياه: جائى كه مردم مثل خر تو گل فرو ماندند، اين اسب دوانى شده.

زن : چيه؟ چه خبر شده ؟ چرا جنگولك بازى راه انداخته اى؟ گفتم كفش مرا از توى كمد…

پدر: (از روى صندلى بالا پريده) بله ، فرموديد.( جلو آينه زبان و چشم خود را نگاه مى كند و به سر خود دست مى كشد.) البته. اى بابا…

سياه 🙁 با دست خود اداى شاخ براى پدر درمى آورد.) تنها از سر تو هم نيست كه سبز شده ، بيشترشان زير کلاه قايمش مى كنند.

زن : پيداش كردى؟

پدر : اى بابا! ( به سر خود دست مى كشد. بر گشته و سياه را در حال شكلك درآوردن مى بيند) ولد…( به زن ) شمام كه…( به سياه ) مادر سگ.( به زن اگر مى شد كه…

زن : تو چه ات شده است ؟ باز شروع كردى؟

سياه : باز افسارت سرخود و سربه هوا شده ای.

پدر: بله ، البته. تمام شهر را از زير پا دركردم. از هر بى پدر و مادرى سراغش را گرفتم. به همه روزنامه فروشی ها و كتابخانه ها سرزدم. به سينماها و قهوه خانه ها را سرك كشيدم.

زن : آخرش که چى؟

پدر: بله ، البته…

زن : پيداش كردى ، يا خودم دست بالا بزنم؟

سياه: كارى نكن كه پاچه ورماليده اش را بالا بزند كه فلكم ديگر جلودارش نيست.

پدر : كفش هاى رو جهازتان را…

زن : كجا بود؟ چه كار مى كرد؟

پدر: پسر گلمان را…؟

زن : خب بنال ديگر.

سياه: يك جان ناقابل که اين همه جان كندن ندارد.

پدر: خوب ، بله ، البته. توى پارك ، رو يك صندلى. روزنامه بدست ، چشم به نك درخت ها دوخته. نشسته بود و بر و بر نگاه مى كرد.

زن : به چى نگاه مىكرد؟

پدر: به نك درخت ها.

زن : مگر نك درخت ها چه بود؟

پدر: من هم نگاه كردم. رد نگاهش را گرفتم و نگاه كردم.

زن : خوب ، چه بود ؟

پدر: اگر شما چيزى ديديد ، من هم ديدم.

سياه : بعضى چيزها فقط به چشم حلالزاده مى آيد و بس.

پدر: ارواح باباش، مى خواست مشكلات جهانی را حل كند. چنان به آن ورقپاره زل زده بود كه هيچ زيارت نامه خوانى به زيارت نامه آن طوری نگاه نمى كند. تا صداش كردم شروع كرد، به آسمان و ريسمان بافتن، كه فلان برنامه غلط است. فيسار طرح نادرست. فلانی دزد و بهمانی حيض. اين نظريه اين جور و آن يكى… خدايا اين پسره تخم…من كه از دست اين ولد حرام، ديوانه شدم.

سياه : چرا گناهش را گردن اين و آن مى اندازى؟  كدام پدر سوخته گفته كه تو از اولش هم عقل داشته اى؟

زن : پشت سر تنها پسرمان، چنان حرف مى زنی كه صد پست غريبه. دشمن.

سياه: با چنين بابائى آدم از صدتا دشمن بى نياز است.

پدر: كدام دشمن خونى؟ دشمن خونى غلط كرده بتواند اين جور آدم را كمرى كند. معلوم نيست اين شير پاك خورده به كى رفته؟

سياه : خوشبختانه به شما يكى اصلن نرفته. 

زن : مواظب آن دهن گل و گشادت باش.

پدر 🙁 به سياه) فهميدى؟ تا پدرت را درنياورده ام.

سياه : اين را باش. خودش را به كوچه على چپ مى زند. پدر آمرزيده پيزى مبارك را فرمود كه قول و بولتان یکی شده است.

پدر : آخه خانم…

زن: بله آقا…

سياه: تنها نمونه مرد داخل حمام زنانه.

زن : چيه ، چه خبر شده؟ باز مى خواهی سر من خراب كنى؟

سياه : سگ كى باشد كه سر خانم خرابى كند؟ خودم دهنش را به گشادى فلانش مى كنم.

پدر: ( به سياه حمله می كند.) تو پدر مادر…

سياه : من كه نه…

پدر: تو پدر مادر…

سياه : مواظب باش صفت نشانى پدرت را ندهى كه باباى من هم رنگ خودم است.

زن : حالا كجا است؟

پدر : كى؟ چى؟

زن : ما راجع به چه چيز حرف مى زديم؟

پدر: راجع به نقره ، كمد ، كفش…آهان ، كجا بوديم؟

زن : خلاصه كن و لب مطلب را بگو.

سياه : يعنى بين حرف خودتان شكر مصرف نفرمائيد.

پدر : آهان! پسرتان را مى گوئيد؟

زن : نه اين كه پسر را من از خانه بابام آوردم.

پدر: بله، پسرم، دسته گلم، شاخ نباتم. مردكه بى همه كس را فرستادم درس بخواند كه پائى به گلم بگذارد، بارى به دلم گذاشته. دشمن جانم شده ، آفت پولم شده ، سوار كولم شده.

اركستر:

( تمام افراد صحنه با شنيدن صداى موسيقى ، با هم به رقص پرداخته و با هم مى خوانند.)

پائى به گلم بگذاره

بارى به دلم مى گذاره

دشمن جونم شده

آفت پولم شده

سواركولم شده

چى بود و چى شده آقا

چى بود و چى شده حالا

چى  فكر مى كرديم ماها

پیش آمده چى حالا

(پدربا تمام شدن موسيقى با حالت اول) باريكلا، گل ( دستش را روى شانه سياه مى گذارد.) گفتى سياه جان.  به جان تو…

سياه:اولن به جان ابوى گرامت كه هفت جان داشت.  دومن دست مباركت را از رو شانه ما رودار كه مردم خيال نكند ، همكار بچگى حضرتعالى شده ايم.

زن:( با فرياد) گفتم ، حالا كجا است؟

پدر: (دستپاچه ) تا پايش را گذاشت توى خانه و اين مطرب هاى روحوضى را ديد، راهش كژ كرد و رفت تو صورتخانه پيش آنها.

زن : كه چه…؟

پدر: كه طرفدار هنر ملى و مردمى است. اين هم بلائى است كه آن نره خر، به دستيارى تو، بر سر من و آبرو و حيثيتم آورد.

سياه: اين را كه راست مى گويد، مگر نداشت يك دسته از اين بشکن و بالا بندازها را دعوت كند كه خودش هم ميان شان يك جولانى بدهد.  

زن: نه اين كه خيلى به حرف ما گوش مى كرد. من براى آبرومان گفتم اين بى سر و پاها بياند ، بلكه حاضره بشود بيايد. وگر نه من خودم، گروه ايتاليايی شكوفه نو دروازه قزوين را به فلك هم نمى دهم. آن خواننده گيس بلند را يادت هست ؟ چه سيبل هائى داشت.

سياه: خوب در را به تخته جور است. نگاه كنيد كه مزار چقدر شبيهه صاحبش است.

پدر: گه خورده، شما اجازه بدهيد ، من درستش مى كنم. احتياج به يک خورده شدت عمل دارد.

سياه: يا نادر ابن شمشير، يا تيمور ابن لنگ ، يا حيدر ابن كرار رخ بنما كه خلفت به ياریت محتاج است.

زن : تو شب” كيرى ست مس″ يادت هست وقتى مست كرده بود چه خوب هنرش را نشان داد؟

سياه : بدو آقا كرست خانم را از توى يخچال وردار بيار.

پدر: پدر سوخته بى همه كس…( سياه را دنبال مى كند.) كسى كه سر ما نريده بود، كلاغ كون دريده بود. 

سياه: اتفاقا بنده هم به نمايندگى امانى اهالى كلاغستان خدمتتان رسيده ام.

زن : تو هيچ رعايت ادب را نمى كنى. هنوز خلق و خوى سالاخيت را حفظ كرده اى.

پدر : من؟ سالاخ؟

زن: پس كى سلاخ بوده؟ مگر خود تو بنودى كه براى تجارتخانه پدرم از سلاخ خانه پوست و روده مى آوردى؟

پدر: خانم صد بار گفته ام و باز تكرار مى كنم. من حالا به عنوان بزرگترين تاجر صادر كننده پشم اين مملكت ، اجازه نمى دهم، هيچ كس در هر مقامى و رتبه ای كه باشد، به تجارت آزاد يا آزادى تجارت توهين كند.

سياه : اين را كه راست مى گويد، من خودم در حجره شاهدم كه تمام اين مملكت پشمشان را مى گذارند كف دست اين…

زن : خوبه. خوبه. باز شروع نكن! من در اين جا و خليفه در بغداد. خودت خوب مى دانی از كجا آمده اى و چرا آمده اى و حالا چرا اينجا ايستاده اى.( صداى ترمز شديد اتومبيلى شنيده مى شود. سرها بطرف پنجره برمى گردد.)

پدر:( به طرف پنجره دويده و نگاه مى كند. با خوشحالي فرياد مى زند.)اين هم از همكار و رقيب بلند مرتبه و شريف ، صادر كننده ی…

سياه : نوره! داروى نظافت. بالاخره خارجى جماعت هم به پاكيزگى احتياج دارد. هر چند كه خودشان خوب صاف و صوف و بى مو هستند.

پدر: حاج تميز الدوله…  با پاى خودش، با اتومبيل شخصى خودش، به حجره رقيب خودش وارد شد. همين حالا بهترين موقع است. بالاخره گذاراين پوست خر كن به دباغخانه ما افتاد. سلى… سلى خانم.( به زن ) اين دختره كجا است؟

 

 

 

 

 

صحنه دوم

 

 

 

 

 

 

سلى:( صداى او از بيرون صحنه شنيده مى شود.) بله. بله عمو جان. ( وارد مى شود.) با من كارى داشتيد؟

پدر: (با رفتارى كاملا ساختگى) بدو دخترم. بدو و آن پرونده را بياور… پرونده ى اين حاجى الدنگ الدوله را…

سلى: پرونده؟ حالا؟ پرونده ى كى…

 سياه : حاجى پشم تميزكن.

سلی : حالا!  با اين همه مهمان؟ اشخاص محترم و سرشناس شهر؟

زن : در مهمانى ختنه سوران پسرت؟ آن هم بعد از اين همه مدت كه پشت گوش انداخته و كار را خراب كرده اى؟

پدر: شما از اصول تجارت چه مى دانيد؟ شما فقط بلدايد خرج كنيد. اگر من اين جوری جان نكنم ، خانمى شما از كجا تامين مى شود؟( به سلى) تو بدو، آن پرونده را بياور.( به زن) شماهم كارى به اين كارها نداشته باشيد. در همين مهمانی ها بايد سر اين پوست خركن ها را گوش تاگوش بريد. و گر نه اينها جان به عزرائيل هم نمى دهند.

سلى: ولى پرونده هاى خانه صورت حساب ندارند.

پدر: صورت وضعيت كه دارند. تو فقط آن گه شده را بمن برسان، باقيش با من. چرتكه را هم فراموش نكن.

سلى: مى ترسم مهمانى را بهم بزنيد.

زن : اگر كارى كنى كه پسرم قهر كند، ديگرنه من ، نه تو.

سياه: يعنی باز سفره گدائى و دم در مسجد.

سلی: شما با هزار زحمت قاسم جان را به خانه آورده ايد.

پدر: مى خواهند پسرم را ختنه كنند. اين ها چشمشان كور بايد چشم روشنى بدهند. مخصوصن اين مرتيكه پدر سوخته كه از بيشتر همه پشت سر پسرم دسته و دامبك درآورده است. پسر من يك دكتر است. يك روشنفكر تمام عيار. من سرمايه ی يك بازار را تو كارش كرده ام كه سرى تو سراداشته باشد و ما از بالاش دستى تو عرب عجم پيدا كنيم.

سياه : فقط ختنه اش نكرده ايد و حالا هيچ تبرى از پسش برنمى آيد.

سلى: اگر قاسم جان مثل هميشه گفت كه حوصله ى يك قران و دواز شما را ندارد، چى؟

سياه: كارى ندارد. يك معامله بزرگ دستش مى دهد كه حوصله اش را بازكند.

پدر:(دختر را بغل كرده و نوازش كرده و به سمتى كه مى خواهد مى برد.) تو غصه نخور. من امشب دست ترا ميان دست آن نره غول چموش مى گذارم و خيال خودم را راحت مى كنم. تو بدو آن پرونده و چرتكه را بمن برسان كه تا تنور گرم است نان را بچسبانم.

سياه : بگذار بچسد كه جيگرش بدجورى ورم گرده.

سلى: من مى روم، اما همه اش گردن شما است.

 

اركستر:

آن شنيدستى كه در اقصاى غور

بار سالارى بيفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنيا دوست را

يا قناعت پر كند يا خاك

زن: صد دفعه گفته ام و باز مى گويم، سلى دختر خواهر من است و تو دارى با سرمايه من و خواهر جوانمرگم كار مى كنى. حق ندارى با او مثل خرج خور خودت. يا بقول خودت نون زير كباب رفتار كنى.

سياه: مثل نون روى كباب رفتار كنى كه بهتره.

پدر : من با او؟ من با سلى جان؟

زن : بله تو نسناس گدا منش، سلاخ. بله تو. اين دفعه حقت را كف دستهاى نجست مى گذارم.

سياه: خانم جان منم ديدم، اين مرتيكه وقتى مى رود خلا با همان دستها غذا مى خورد.

پدر: خانم جان، بنده اين دختر را ازتخم چشمم هم بيشتر دوست دارم. اين وصله ها به من يكى نمى چسبد.

سياه: گفت پيدا است از سر زانوى تو.

پدر: كاكاى بى همه كس.

سياه : بله آقاى با همه كس. زورت به خانم نمى رسد پالونش را می چسبى؟

پدر: آن دختر رئيس شركت…

سياه : پشم و مو و روده بزرگ و دنبلان فرد اعلاى خود (به پدراشاره مى كند.) مالك التجار اند.

زن 🙁 به سياه) تو يكى خفه بمير.( به پدر) تو حق ندارى با او مثل سكرتر و منشى مخصوص خودت رفتار كنى.

سياه: اجازه بده ديگران هم از اين نعمت باد آورده بهره اى ببرند.

زن : می دانى اگر پولش را از شركت بيرون بکشد، من و تو بايد برويم غاز بچرانيم.

سياه: نگذار بكش يبرون.

پدر: خوب براى خودت مى برى و مى دوزى. من دارم مثل سگ جان مى كنم.

سياه: آن هم مثل سگ گر.

پدر: من زمين را توى زمان فرو مى كنم.

سياه: بى آنكه حتى يك آخ بگويد.

پدر: من انبار هر كس و ناكس را خالى مى كنم.

سياه: مثل سارق مسلح.

پدر: من مال يتيم و يسير را چپو می كنم.

سياه: با خمس و زكوتش و بی خمس و زکوت

پدر: هزار مربوط و نامربوط به دنبال خودم راه انداخته ام. من ، من… آن وقت پول او ، پول من چه معنا دارد؟ پس بنده اين وسط چه كاره ام؟

سياه : آويزان آويزان.

پدر: پدر سگ بد عرقخور بى حياى بى پدر و مادر نمك نشناس ، برو كنار حوض بتمرگ وردست آن ديوسهاى ديگر و دست از سر من وردار. اگر بخاطر اين پسره جولق نبود ، مى توانستم بهترين اركسترها را دعوت كنم.  بهترين جاريست هاى اين مملكت را، كه مهمان ها هم بتوانند خودى تكان بدهند .

سياه: با پول پوست و روده، خوش رقصى با كوك لندن و سان فرانسيسكو، آن هم با اركستر دروازه قزوين، واقعن چسبيدنى دارد.

پدر:(سياه را دنبال مى كند.) اگر دستم به تو، سياه پدر سوخته برسد.

سياه:(از دست او فرار مى كند.) حاجى بخدا…

سلى:( با بغلى از پرونده و چرتكه وارد مى شود)

سياه:( پشت سر دختر پناه مى گيرد.)

سلى: اوا ، چرا هم چی مى كنى؟

سياه: خانم جان! اين مرتيكه ، جد اعظمش ، نادر خان افراشته ، پسرخودش را بدست خودش كور كرده، هيچ اعتبارى بهش نيست.

زن: بسه. آن دختر بيچاره را ول كن.

پدر:( كه تا كنون براى گرفتن سياه دختر را در بغل دارد.) اوه ، بله البته…( دختر را رها كرده.) آن پرونده ها را بده به من. چرتكه را ( به طرف ميز مى رود و از پنجره بيرون را نگاه مى كند.) اوهوى پدر سگ ديوس ، چه خبرت شده؟ باشيشه سر مى كشى؟ پدر سگ دلاك مگر آب خيزينه ی حمام است؟

زن: تو چه خبرت شده؟ چرا داد مى زنى؟ تو اصلن پرنسيپ ندارى. اين همه مهمان توى حياط نشسته و تو مثل چاله ميدانی ها داد مى زنى.

سياه: بابا اين سيب كه ندارد هيچ آلو هم ندارد. فقط بفهمى نفهمى يه پشمآلو دارد.

پدر: آخه با شيشه سر مى كشد، مثل اين كه آب حوض است.

زن : مطلب را به او فهماندى؟

پدر: به كى؟ مطلب چى؟

سلى : خاله جان ، قاسم جان را مى گويد.

زن: آره قاسم را ( به دختر) تو چرا دستى به خودت نكشيدى.

سياه: پشت ديگ با سابيدن سفيد نگردد هرگز.

سلى: پات را از تو كفش من دربياور كه حوصله تو يكى را اصلن ندارم.

سياه: ما سنگ پرانيم خانم جان، اگر دماغت بزرگ است خودت را كنار بكش.

سلى: عمو جان قاسم چى شد؟

پدر: خوب دختر جان، اگر لب تر كرده بودم كه از هفت اقليم هم فرار كرده بود.

سياه: همه كه مثل حاج آقا پر دل و گوده نيستند كه اگر هزار جاشان را  پاره كنند ، ككشان هم نگزد.

زن: پس چه كسى بايد حاليش كند؟

سلى: با چه زبانى بايد حاليش كرد؟

سياه: عربى ، عربا همه چيزشان كاملترين است.

پدر: كار من به تنهايى نيست.

سياه:اصلن كار یك نفر به تنهايى نيست.

سلى: شايد من بتوانم يك جورى حاليش كنم.

سياه: بابا كار را بدهيد دست كننده اش كه حال بدهد.

زن: چه مى گوئى دختر جان! تو برو دستى به سر و روى خودت بكش.

پدر: خانم، اين دختر پانصد تومان پول دزامپلى داده. چهار صد تومان پول آرايش و صد تومان پول بندانداز. دويست چوب هم پول مانيكور، تا به اين ريخت درآمده ، آن وقت شما مى گوئيد دستى به خودش بكشد؟

زن:اصلن به تو مربوط نيست در كار خانم هاى باشخصيت مداخله كنى.

سياه:اول شخصيت بعد مداخله. مثل، اول شب جمعه، بعد حمام.

 پدر:آخر…

سلى: من مى گويم…

زن: بگو خاله جان ، بگو.

سلى: من مى گويم، اين كاكا سياه براى آن كار از همه ى ما مناسب تر است.

سياه: جنسش هم مرغوب است. به يك امتحان مى ارزد. مخصوصن تو آن كار بشرط چاقو مى دهم. بدو كه جنس را ارزان كردم.

زن: راست مى گويد.

سياه: پس تمام شد ديگر( دست زن و دختر را گرفته و باخود مى برد.)من راضى تو راضى، گور باباى (به مرد اشاره مى كند.) ناراضى.

       بيا برويم از اين ولايت من و تو.

       تو دست مرا بگير و من دامن تو.

( صداى ساز تنهائى آواز سياه را همراهى مى كند.)

اى يار مباركبادا.

انشالله مباركبادا. ( از پنجره بيرون را نگاه مى كند) اوسا چه كار مى كنى؟

استاد: (كنار پنجره) چى شده؟ چرا داد مى زنى؟ مگر نوبت اركستر نيست؟

سياه: كجاى كارى پدر من؟

پدر: (يقه ى سياه را از پشت مى گيرد.) خوب به چنگت آوردم. هر گهى دلت مى خواهد مى خورى. اين بانوان محترم مى خواهند كه تو با آن نره خر طرف بشوى.

سياه:( در برابر پدر به خاك افتاده.) نه، نه ارباب. بخدا من اهل اين حرف ها نيستم. طرف شدن با خر، آن هم نر. خودتان ( زانوهاى شلوار پدر را تكان مى دهد.) كه سابقه دار هستيد، بهتر از پس كار برمى آئيد.

پدر : ببينم كاكا ! چقدر بايد بدم؟ تا اين كار را تمام كنى؟

سياه : ترا بخدا براى خودت همكار نتراش.

پدر: من هم گفتم چقدر بدهم.

سياه: چيزى كه قابل فروش نيست قابل خريد هم نيست. اگر من اهل بيع و شراع بودم ، تا حالا مثل شما سفيد شده بودم.

پدر: من از اين گنده گوزيها بسيار شنيده ام. اما هر چه بر روى خاك است قيمتى دارد.

سياه: الا خود قيمت.

 سلى: ببين كاكاى عزيز…

سياه:( خود را بغل كرده و غش و ريسه مى رود.) خدا را شكر نمرديم و عزيز هم شديم. خوب بفرمائيد و بار تان( كمرش را خم مى كند.) را بار كنيد.

سلى: عزيزم، تو مى دانى چطور شده امشب، بعداز مدت ها بيكارى  و تعطيل بنگاه شادمانى، كارى گيرآورده ايد و شكمى از عزا درمى آوريد؟

سياه : صحبت از اصل و نسب مى فرمائيد؟

سلى: نه ، واقعا مى دانى چرا؟

سياه: تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست.

سلى : من كه نمى فهمم تو چه مى گوئى، اما بگذار از تو خواهش كنم با قاسم جان حرف بزنى.

سياه : كه چه كند؟

سلى : كه حاضر شود او را ختنه كنند.

سياه : ترا اين وسط سننه؟

سلی : خوب قرار است همين امشب مرا با او نامزد كنند.

سياه: خوب، تو مى خواهى وسايل زندگيت را روبراه كنى ، بنده را اين وسط مننه؟

سلى: من از تو خواهش مى كنم.

سياه: اين بفرمائيد همان بتمرگ است. حالا که با سر توى طويله نرفتيم، مى خواهى با دم مرا آن تو زور چپان كنى.

سلی: تو آدم بد بينى هستی و همه چيز را سياه مى بينى.

سياه: يارو را باش، خيال مى كند چون خودمان سياهيم ، رنگ ها را هم سياه مى بينيم. نه خانم خانمها ، يا خوبى كم شده و به چشم عالم و آدم نمى آيد. يا چشم من كم سو شده و خودم خبر ندارم. نه خانم جان ما را وارد اين معامله نكن كه خيلى درد دارد. مى گوئى نه از حاجى آقا بپرس.

سلى: تو حاضر نيستى كمك كنى يك زندگى سر بگيرد؟

زن: ول كن سلى جان! با اين سياه سوخته نمى شود كنار آمد.

سياه: كاملن برعكس. بهترين كارى كه مى شود با سیاه كرد همان بوس وكنار است. بشرطی كه بريدن در كار نباشد.

پدر: من پول خوبى بتو مى دهم.

سياه: تو برو كشكت را بساب. ما با آدمهاى نابالغ معامله نمى كنيم.

زن: باز شروع كرد. اين بى سر و پاها همه شان اين طوراند. به گربه گفتن كّهت به دارو ، شاشيد و خاك پاشيد روش ! به اين ها! اين جور آدمها، بگوئى بفرما، رو سر آدم سوار مى شوند. اين ها لایق همان گود عربا و زاغه هاى جنوب شهر اند و بس.

پدر: اگر براى خاطر آن پسره نره خر نبود، اينها هرگز روى چنين مجلسى را نمى ديدند.

سياه:( به سلى) آره خواهر راست مى گويد، اين مرتيكه همه كس دار، مثل سگ راست مى گويد. آره سلطنت خانم ، ما هنوز نتوانسته ايم سقف رو سر كسى خراب كنيم و ارزاق مردم را انبار كنيم كه به دم و دستگاهى برسيم و كسدار بشويم. ما هنوز اسممان از سلطنت سلى نشده. ما نتوانسته ایم بجاى حنا و خزاب جماليه ، ايگورا رويال به پائين و بالامان بمالیم و بجاى نان سنگك ، تست انگليسی سق بزنيم.

پدر:( به سياه حمله مى كند.) پدر سگ بى همه كس.

زن 🙁 به سياه حمله مى كند.) پدر سگ بى چاك دهن.

سلى:( به سياه حمله مى كند.) پدر سگ اُمل عقب مانده.

سياه:( از دست آنها گريخته و دور صحنه مى دود و با دست و پا از خود محافظت مى كند. ناگاه ايستاده و مى خواند و اركستر با او همراه مى شود.)

 

اركستر:

اين يار منه كه مى رود سر بالا

سايه بكنيد دشت و دمن صحرا را

آفتاب نزنه شاخ گل رعنا را

بادا بادا بادا

مبارك بادا

جامه اش پرچم خون

شمشيرش تيغ زبون

حجله اش دشت جنون

نامزدش آب روون

بادا بادا، بادا بادا

 

سياه: گل روى آقاى آقايان ، سرورسروران ، شكننده ی طلسم هاى جادو ، گشاينده قلعه هاى بلند بارو. پهلوان پهلوانان ، پهلوان كچل نامدار، بازى اول سياهبازى هاى ايران ، آرتيست تخته حوضهاى تهران ، پهلوان پنبه نامدار، يعنى پسر سرگردان… مرشد بزن زنگ را ( با دهان خود زنگ مى زند.)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه سوم

 

 

 

 

 

 

پسر: ( تعظيم كنان به صحنه آمده و در مقابل تماشاچيان كرنش مى كند.) چاكر همه. كوچك همه تونم.

استاد:( سرش را از پنجره داخل مى كند.) مرا صدا كرديد؟

سياه: طرف را بسوك! چه كرده؟

استاد: دود زده ى دود زده. بدم خدمتتان؟

سياه: نه خير خدمت خودتان باشد. اين جا آن جور چيزها را مى برند.

استاد: من تو صحنه نيستم. سر بسرم نگذار.

سياه: تو به خودت برس.

استاد:( از پنجره دور مى شود) عزتت زياد.

پسر:(به زن) با من كارى داشتيد؟ پدر گفت كه شما با من كار داريد.

سياه: شب دراز و قلندر بيدار و عسس در كار.

پدر: اصول خانوادگى از بين رفته. كوچك و بزرگى از بين رفته. پسر بزرگ كن، خرجش را بده تحصيلات عاليه كند، سر از عرب و عجم دربياورد، كه برگردد و چشم در چشمت بدوزد و طورى حرف بزند كه دشمن. جوری که حتی دشمن هم چنان جراتى نداشته باشد. اگر براى مهمانى امشب نبود، همين حالا سنگهايم را با تو وامى كندم.

زن: خوبه ، خوبه. باز چى شده دور برداشتى؟

پسر: نه خانم! اجازه بدهيد، حرف دلش را بزند. همين كه جرات كرده چيزهائى را كه روى دلش مانده، پيش شما بزبان بياورد، جاى شكر دارد.

پدر: براى من كركرى مى خوانى؟

پسر: ببين پدرجان عزيز بنده. من با شما هيچ دشمنى كه ندارم هيچ، بعنوان پدر در زندگى نباتى، خيلى هم دوستتان دارم. اما به عنوان تاجر بزرگ شهر و صاحب تيمچه و سراى بازرگانى در شما چيزهائى هست كه مرا خفه مى كند و من ناچارم دست و پائى بزنم. در حقيقت اين دست و پا زدن من كه همان نفس كشيدن منست، شما را ناراحت می کند.

پدر: اين وضع براى من قابل تحمل نيست.

پسر: عوضش كن. تكانش بده.  بياندازش دور.

پدر: اگر من دست به تركيب اين زندگى بزنم ، خيلى ها ضرر مى كنند.

پسر: مگر خود شما از كجا آمده ايد؟ بزرگترين فاصله در اين شهر از گود عربها تا شمران است كه به پنجاه كيلومتر هم نمى رسد. اين فاصله را يك دونده ماراتن يك بند مى دود.

پدر: باز حرف. باز فلسفه. باز گنده گوزى. باز من در اينجا و خليفه در بغداد.

سياه:(به پسر) پدر من، اين بابا گوز را با شقيقه يك جا مصرف مى كند، آنوقت تو مى گوئى گاو با ويلن چه فرقى دارد؟

زن: (با انگشت پدر و پسر را نشان مى دهد.) آهاى شما دو نفر. بايد این دعواى هميشگى را كنار بگذاريد. حداقل امشب كنار بگذاريد.

پسر: چه خاصيتى در اين شب هست؟

سياه : تمام ملايك “البته نرينه هاش” شب آمدن سر وقت ايشان و درگوشى چيزهائى گفتند و غيب شدن.

سلى: اين همه مهمان را در حياط نديدى؟

پسر: ( به پنجره اشاره مى كند.) اينها كه كله شان به كمك صليب كراواتشان روى گردنشان بند است؟ اينها كه شكم پف كرده شان بزور كمر بند چرميشان روى ماتحتشان ايستاده؟ اينها را مى گوئيد؟ بله آنها را ديدم. ولى چه ربطى بمن دارد؟

سياه: تو چيز را ديده اى اگر اين كدو را نبينى ، ماتحت خود را می کنی دروازه غار.

پدر: آنها مهمان هاى ما هستند.

سياه: كبوتر با كبوتر باز با باز.كند ، كون گنده با شكم پف كرده می کند پرواز.

 پسر: مهمان هاى شما و مادر و اين دختر خانم.

پدر:( يقه سياه را از پشت گرفته.) تو پدر سوخته هر گهى بدست رسيد بخور، حسابت را مى رسم.

سياه: ببينيم كى زيرش مى زند.

پدر: حقت را كف دستت مى گذارم.

سياه: اگر بدهى كه آنوقت نه تو اربابى و نه من كاكا.

زن: پسرم، پسر دلبندم ( به پدر) اجازه بدهيد خودم با پسرم ، با آقاى دكترم ، با افتخار خانواده حاج فخر الد…

سياه: بله ، بگذار ديگر. خانواده فرج ال…

پسر:( با خنده دست روى شانه سياه مى گذارد.) چه خبر شده؟ كسانى كه تا همين امروز صبح مرا ننگ خودشان و خانواده حاج ، بقول كاكا نمى دانم چى، مى دانستند، حالا براى صحبت كردن با من صف كشيده اند؟

سياه: خر از خر باز بماند دم و گوشش را مى برند.اينها هم از دم و گوش خودشان مى ترسند.

زن: تو بايد خيلى چيزها راجع به زندگى در اين شهر و بين اين مردم ياد بگيرى.

پسر: كه تا حالا فراموش كرده بوديد. شما كه حتى به ياد نمى آورديد، فرزندى داريد ، چطور شده حالا…؟

سلى: شما داريد وارد مرحله اصلى زندگى خودتان مى شويد. كم كم بايد مسئوليت هائى را قبول كنيد.

سياه: مرغ پخته هم وسط ديس پلو اجابت مزاج فرمودند.

پسر: از كجا معلوم كه تا كنون وارد مرحله اصلى زندگیم نشده ام؟

سلى: (جا خورده و مى زند زير گريه زنانه.) بى اجازه… (به گريه لوس و خنكى ادامه مى دهد.) بي اجازه بزرگترها ؟

پدر: چنين چيزى مطلقن غير ممكن است. مگر اينجا شهر هرت است؟

سياه: نه خير اينجا شهر زرت است.

پسر: مگر مسئوليت هم چيزى است كه آدم برود از بزرگترها اجازه اش را بگيرد؟

زن: (با خنده و ظاهر فريبى به پدر و سلى) شما هر دو در اشتباهيد. مقصود پسرم را نفهميديد. او كسى نيست كه به آن جور كارها دست بزند.

سياه: خوب بريدن و خوب دوختن هم از هنرهاى شاهانه است.

پسر: معنى اين نان قرض دادن ها را نمى فهمم. چرا راست و حسينى حرفتان را نمى زنيد؟ نمى گوئيد چه شده و چه مى خواهيد؟

سياه : آره بابا، چرا آن يك تكه پوست را نمى بريد و خيال اين بيچاره را راحت نمى كنيد؟

پسر: پوست؟ پوست چى را؟

سياه: آخه بعضى چيزها با پوست مصرف كردنش باعث درد دل ميشه، مثل خيار و چنار و منار. مگر نه كه شير تا وقتى شير است كه آن لباس تنش است. به تو قول مى دهم اگر آقا شيره آن لباس پشم آلود را از تنش دربياورد ، شغال هم هوس خوردنش را مى كند.

پدر: عجب نوكر پر روئى؟ چطور جرات مى كنى دركار بزرگترها دخالت كنى؟

سياه: اين را یکی راست گفتى. چيزهاى بزرگ همه اش مال خودت دست نمى زنم.

پسر: نمى توانم بفهمم اين مهمانى و اين آدم ها واين حرف ها چه ربطى بهم دارند؟ شما چطور حاضر شديد تجارتخانه را این موقع روز ول كنيد  ودنبال من همه ی شهر را از زير پا دركنيد؟ و شما ( به زن) خانم محترم پاى آينه و خانه ى رمال و دعا نويس و مطب دكتر پوست و زيبايي را و آستين بالا بزنيد ، كه چه…؟

پدر: (همه را كنار زده) اجازه بدهيد! خودم با پسرم ، مرد و مردانه، رو در رو حرف بزنم.( به پسر) پسرم حالا ديگر تو آن قدر بزرگ شده اى كه بشود همه چيز را با تو در ميان نهاد. تو از امروز، مرد مى شوى، مثل همه مردان اين شهر و ديار. يك مرد كامل.

پسر: من بيست و هفت سالم تمام است. تا حالا مرد نبوده ام؟ چرا شما امشب تصميم گرفته ايد همه كارها را راست و ريس كنيد؟

پدر: هر چيز زمان و مرحله مخصوصى دارد كه اگر دير شود ريشه كرده و سخت مى شود. در مورد تو هم دلسوزي هاى خنك و بى نمك مادرت كار را به اينجا كشيده است. ما مثل همه مردم سر موقع و دم بزنگاه كار را فيصله نداده ايم. ولى ديگران، مردم شهر، اينها كه با ما زندگى مى كنند. مردان بزرگ و برجسته شهر، نمى توانند اين وضع را تحمل كنند.

پسر: گوش هايشان را بگيرند كه صداى مرا نشنوند.

سياه: پسرجان، حكايت، حكايت سر است و كلاه. نقل ، نقل شير است و پوست. داستان مشكل دل است و جرات. همه ی قصه برسر یک تکه پوست.

پسر: كاكا تو هيچ وقت با من شوخى نمى كردى. آن هم ازاين نوع شوخی ها.

سياه: اتفاقن آن چه كه من با هيچ كس ندارم همان شوخى است.  اما حالا كه دلت مى خواهد  رو واز گفته باشم. باشد. اين هم دووازیش که صاف صاف است و هیچ وقت گیر نمی کند. وقتى تو آزادى و يلخى رشد مى كنى و براى خودت كركرى مى خوانى. هيچ انگشترى. هيچ حلقه اى ، حتى حلقه دار هم آويزانت نمى كند. تو چه توقعى دارى؟ بيايند و بگويند باريكلا. خوب نه. چشم ديدنت را ندارند.

پسر:( سياه را بغل مى گيرد.) امشب دل نازكت چه پر درد است.

سياه: اى بابا…

زن:( با كولى بازى حرف سياه را مى برد.) بى حيائى هم حدى دارد. صد دفعه به اين مرتيكه( به پدر اشاره مى كند.) گفته ام حق نوكر پر رو يك لگد جانانه است.

سياه: اتفاقن اين حضرت مستطاب هم همين را مى خواهد. اما خوب مى داند كه دراين روزگار بعضى كارها ، كار يك نفر به تنهائى نيست.

پسر:(به زن) حداقل شما به عنوان يك مادر بگوئيد چه مى خواهيد؟

زن: يك كلام. تو بايد مرد بشوى.

پسر: چطور مرد بشوم ؟

زن: مثل همه مردها.

پسر: آنها چطوراند و من چه فرقى با آنها دارم؟

سياه: خيلى فرق ها. تو مثل آنها قدقد نمى كنى. سر شب به لانه نمى روى. ميو ميو نمى كنى. لاى دست و پاى اين و آن دم نمى مالى. عوعو نمى كنى و براى كسى دم تكان نمى دهى. از همه بدتر، مثل قاطر چموشى و شاش هيچ ماچه اى را بو نمى كشى. اينها از نظر الخناس گناه كبيره است.

زن: فرقى كه گناهش به گردن اين مرد( پدر را نشان مى دهد.) خسيس خبيث پولپرست است. بيست سال تمام از گرفتن يك جشن آبرومند، در يك هتل با نام نشان، طفره رفته است.

سياه: حالا براى اين كه كوتاهى اين مرتيكه. دراز و پهنای اين زنيكه. مكش مرگ مائى اين ناناز خانم، جبران بشه چيزيست كه ترا مرد مى كند.

پسر: خوب راست بگويد چكار بايست بكنم.

زن: بايد مثل همه مردان…

پسر: شما مرتب مردان ديگر را برخ من مى كشيد.  قاعدتن…شما بايد، تنها مردى را كه ديده باشيد، فقط اين( به پدر اشاره مى كند.) آقا باشد.

سياه: قافل نشو از لقمه ى شوهر ندان كه خوب سير مى كند و گاهی رو دل.( به همه) اجازه بدين من خرفهمش كنم.

سلى:( سياه را پس مى زند.) اجازه بدهيد…

پدر:( يقه سياه را گرفته و عقب مى كشد.) تو خفه خون بگير.

زن: تو خفه بمير.

سلى:( پسر را بكنار پنجره مى برد.) آن مرد را كنار حوض مى توانی ببينى؟

پسر: استاد دلاک را خوب مى شناسم.

سلى: فرق شما با مردان ديگر بدست او اصلاح مى شود.

سياه: حالا قرار بوده اين دوشيزه ى ، باكره ى ، بالغه ى ، چشم و گوش بسته رنگ آفتاب و مهتاب را نديده باشد.

پسر: اين چه دردى است كه با اين همه دكتر و متخصص و استاد ، بايد بدست یک دلاك و رمال حل شود؟

سياه: آخر خود دكترها و مهندسها و اساتید اين ولايت هم بدست استاد دلاك مرد مى شوند.            

پسر: با اين حساب مردهاى ديار ما بايد خيلى تماشائى باشند؟

سياه: كون درست مجوى در عالم كه سقف آسمان ترك دارد.

پسر: و من ، بايد چكار كنم؟

پدر: تو كارى نبايد بكنى.او خودش كارش را خوب بلد است.

زن: ببين پسرم…

پسر: خواهش می كنم اين كلمات تو خالى از حال و رمق رفته ى پسرم ، همسرم ، شوهرم و عزيزم را كه فقط براى مخفى كردن مقاصدتان بكار مى رود، براى من بكار نبريد.

سياه: به اصطلاح سوفار توى پالان نچپانيد كه طرف رنگ شدنى نيست.

سلى: ببين گاسى جان.

سياه: اوخ  جون. د… برو… بريم. كه رفتيم.

پسر: اين ديگر چه اسمى است؟

سياه: بابا جون، وقتى سلطنت خانم شابدو العظيمى با دو روز نون تست خوردن و مانىكور كردن و دزامپلى بشود سلى خانم فرد اعلاى انگليزى نسب. قاسم ، آنهم قاسم الجبارين ، سگ كى باشد كه نشود گاسى ، آن هم با جون؟

پسر: ( به سياه) تو حرف دلت را بزن.

سياه: از نظر فقه اللغه ، قاسم همان گاسى است. چون اين مادر مرده ها كه “ق” ندارند ، پس بايد ” گ ” تلفظ كنند. ميم فارسى هم كه قابل ندارد ، گور باباش ، ولش كن. بابا تو توى باغ نيستى، اينها هر كدامشان يكى از ممالك محروسه مهلكه مادر را فتح كرده اند. هر كدامشان اگر سعدى و حافظ نشده اند، دست كم يك شكسپير يا اليوت  ناقابل كه شدند.

زن: ( به سياه حمله مى كند.) مردكه پدر سوخته مادر… باز سر بسر دختر خواهر من و نامزد پسرم عزيزم گذاشتى؟

سياه: دوباره مادوناى الظاهر، شد زينت السادت مسگرآبادى. باز رجعت الی اصله. اولن…( براى زن شاخ و شانه مى كشد.) دختره سكرتر حضرت ( به پدر اشاره مى كند.) خود آقا است. به هيچ كس ديگرى هم مربوط نيست. دومن اگر از روى جنازه آقا رد هم بشويد ، مرده دختره را روى دوش هيچ كس نمى گذارد.

پدر:(به سياه حمله مى كند.) خفه ات مى كنم. پدر سگ كثيف ، سياه دهن.

سياه:( از دست پدر گريخته و جلو صحنه آمده و رو به مردم.) ترا خدا اين دهن سياه ست؟

 

اركستر: كى مى گه سيا ست ؟

سياه: اين مرتيكه.

اركستر: با تو لجه.

سياه: اين زنيكه

اركستر: با تو لجه.

سياه: اين دو دره

اركستر: با تو لجه.

سياه: آخه چرا؟

اركستر: كونش كجه. كونش كجه.

پسر:( چرخى زده و از دسته ى اركستر بيرون آمده و رو در روى بقيه.) اگر نمى خواهيد درست حرف تان را بزنيد ، من بايد بروم.

زن:( جلو دويده و او را نگاه مى دارد.) پسرم با ابروى ما بازى نكن.

پدر:آقاى من، آبروى ما را بخر.

سلى: عزيزم به حرف ما گوش كن.

سياه: مردى و مردانگى را فراموش كن.

پسر: بايد براى شما چه كنم؟

زن: تو نبايد كارى بكنى. استاد خودش وارد است.

پسر: استاد را براى چه به اينجا آورده ايد؟

پدر: كه ترا مرد كند.

پسر: مگر من مرد نيستم؟

سلى: هر چيز قاعده و قانونی دارد.

سیاه: جون به سرش کردید. بگذارید من از راه فسلفه حالیتش کنم. ( به پسر) بیبین( دستش را برادرانه دور گردن پسر انداخته قدم زنان او را از دیگران دور می کند.) مردی و مردانگی ما با دیگران فرق دارد. اگر خیلی بزرگ و مهم باشی، مردانگی ترا با خر اندازه می کنند. اگر کوچک و ناقابل باشی. می گویند:

سیاه باشه سوخته باشه

( ساز دوری ، کمانچه یا خود تار رنگ همراه را آغاز می کند. سیاه با رقص از اول می خواند.)

سیاه باشه سوخته باشه

دو دول به تش دوخته باشه

( ارکستر با مرکب نوازی بیت اول را می نوازد و سیاه  با رقص دوباره آنرا تکرار می کند.)

سیاه باشه سوخته باشه

دودول به تش دوخته باشه

( ارکستر اوج گرفته و آهنگی ضربی را می نوازد. سیاه همپای ارکستر می خواند.)

  پسر پسر ، قند و عسل

 دختر دختر ، کپه خاکستر.

پسر: (هاج و واج مانده است.)

سیاه: نفهمیدی؟ بابا! مردی در این سرزمین قالب مخصوص دارد. سر تراشیده با کلاه یا عمامه. ریش تا بالای ناف. زیر ناف، مثل تختهای سربازخانه” آنکادره ” و خوشگل.

پسر: مى خواهيد با من چه كنيد؟

سلى: مى ترسيد؟

زن: يعنى تو نمى دانى؟

پدر: خودم بتو مى گويم. ( پسر را با خود تا جلو صحنه برده و با انگشت خود دور انگشت ديگرش خط مى كشد.) خيلى كوچك و بى درد.

پسر: مردى و مردانگى كه اين همه ازش حرف مى زنيد، فقط به خط دور…

سياه: پس چه خيال كردى؟ بی خود است كه هميشه خرها و نره خرها به همه جا مى رسند؟

پدر: هيچ ربطى بهم ندارند.

سياه: پس بگذار( به پايين تنه پدر اشاره مى كند.) از بيخ ببرند…

پسر: چه چيز را؟

سياه: آن چه را در تو داد مى زند و سر به شورش برداشته است.

پسر: يك آقاى فخر الدو…

پدر: پسرجان! همه عمر به حرف همه گوش كردى و ديدى ثمرش را. يك دفعه هم به حرف من گوش كن. بمحض اين كه اين قضيه فيصله پيدا كند، تمام درهاى خوشبختى بروى تو باز مى شود. زندگى راحت و آسوده. احترام اشخاص صاحب احترام. روى آوردن بخت و اقبال. آن وقت همه دوست دارند كه با تو داد و ستد كنند.

زن: خوش اخلاقاش پيش تو مى آيند.

سلى: همه مى خواهند هر طور شده بتو نزديك بشوند.

سياه: و خيلى سفت و سخت با تو نزديكى كنند.

پسر: نمى دانم اينها چه ربطى بهم دارند؟

سياه: عجب كله خرى هستى؟  جايى كه شيرها ميو ميو مى كنند، سگ كوچلوی پشمالويى پيدا شده كه هوس غرش و نعره و عربده تو دلش غنج مى زند. خوب راحترين كار اين است كه بگيرند اخته اش، نه ببخشید ختنه اش كنند كه دیگر زیادی شكرميل نفرمايد.

پسر: و اگر من حاضر نشوم؟

پدر: آن وقت ما راه ديگرى پيدا مى كنيم.( به طرف صندوق شادمانى مى رود.) و لابد امكانش را هم داريم.

زن: تو چرا آن جا مثل قوچ جنگى ايستاده و شاخ و شانه مى كشى؟ تو فكر مى كنى پسرمان دست ما را در حنا مى گذارد و در مقابل سر و همسر ، سنگ  رو يخمان مى كند؟

سياه: در مقابل اين همه مشترى دست به زيپ دخلمان را كساد مى كند؟

سلى: گاسى جان…

پسر:( تهديد كنان) اگر يكبار ديگر مرا به اين اسم مسخره صدا كنى.

سلى: پسر خاله عزيزم. پدر و مادر تو اين همه خرج و زحمت را براى تو كشيده اند. فقط براى تو، كه راه و رسم زندگى، در بين اين مردم را ياد بگيرى. بتوانى در اين شهر زندگى كنى.( با گريه ساختگى) آن وقت شما بجا تشكر، اين طور رفتار مى كنيد. شما چه مى دانيد پدر و مادر چيست؟ درد بى پدرى، درد بى مادرى ،چه دردى است؟ من كه يك عمر از اين نعمت محروم بوده ام و همه ی عمر سر سفره ديگران.

سياه: آخ گريه كنيد مسلمانها كه گريه دارد( با پشت دست به پيشانى مى زند.) آقا چه بگويم از درد روى زانوى رئيس شركت نشستن…

زن: مادر جان مرا سر شكسته سر و همسر نكن.

پدر: پسر جان مرا ورشكسته به تقصير و بى تقصير نكن. همه پشت سر تو حرف مى زنند. همه از وضع تو مى ترسند و تلافيش را سر من درمى آورند.

پسر: من بايد فكر كنم.

پدر:( با شادى فرياد مى زند.) آهاى استاد. آهاى استاد دايم الخمر بد مست ننه سگ، خودت را برسان كه بله را گرفتم.

استاد:( مستانه تلوئى خورده و با فشار كسى به صحنه مى افتد، تيغ سلمانى به دست گرفته و در هوا تاب مى دهد.) بله بابا، ما اينجايم، چرا داد مى زنى؟ پس كجا است اين مادر بخطاى حرام زاده ى، سنت نشده ى نا مسلمان، تا مادرش را به اعزاى آن تكه پوست كثيف متعفن دردسر درست كن بنشانم.

سياه:( در حال فرار) تا بيايم ثابت كنم كه بابا من شغالم پوستم از هفت دباغخانه گذشته است.

سلى: ( در حال فرار) اين جور كه اين بد مست تيغ كشيده، زن مرد حاليش نيست.

زن:(در حال فرار) اين جوركه اين تيغ مى زند، چاه را از منار فرق نمى گذارد.

استاد:( پدر را در گوشه اى ديده و به طرف او حمله مى كند.) همه ى اين گرفتاريها زير سر تو مادر بخطاى حرام زاده است. بگرد تا بگردم.

پدر:( در حال فرار) نه بابا! اين مرتيكه دنبال شر مى گردد.

( همه در حين فرار چند مرتبه بدور صحنه مىگردند. ارکستر از دور دوم آغاز به کار می کند.)

استاد: كى بود، كى بود؟

اركستر: من نبودم.

استاد: كى بود، كىبود؟

اركستر: دستم بود.

استاد: كى بود، كى بود؟

اركستر: شستم بود.

استاد: كىبود،كىبود؟

اركستر: تقصير آستينم بود.

اركستر : ( در دور آخرى كه به دور صحنه مىزند، يكى يكى از صحنه خارج مىشوند)

پسر:( بطرف استاد كه هنوز مستانه تلوتلو مىخورد ، رفته و او را كمك مىكند كه از صحنه خارج شود.او

را با خود بيرون مىبرود)  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

 

 

 

 

 

 

 

 

        هنوز آخرين نفر از صحنه بيرون نيآمده كه اولين نفر از طرف ديگر صحنه وارد مى شود. همه خسته و كوفته روى زمين يا جائى مناسب نشستن ، ولو مى شوند.)

استاد: خوب ، آن چراغ برق را بزن كه چشم آدم بُركند.( روى صندوق شادمانى مى نشيند.) چه شده است؟ باز كه سگرمه هاى شما دو نفر توهم است؟

پسر: تواين زندگى سگى جاى خوشحالیش كجا است؟

سلى: (با دستمال اشكهايش را پاك مى كند.) اى بابا…

سياه: بازكلاف سردرگم شما (به پسر و دختر نگاه مى كند.) دو نفر، درهمتر شده؟

استاد: پدر من، از قديم و نديم گفته اند، بچه اول مال كلاغ است.

سياه: آره دخترم مال كلاغ است.

سلى: بچه سوم مال كدام نسناسى است؟( به طرف سياه رفته و خود را در آغوش او مى اندازد.) دلم را شكستى بابا! مگر خود تو نبودی كه تو زير زمين سينه مى زدی و شام غریبان گرفته بودی؟ او هم (به پسر اشاره مى كند.) سر من غر نزند، دق دليش را كجا خالى كند؟ در اين شهر بى در و دروازه كى را دارد و كجا را دارد؟

پسر: از روى تو و بابات شرمنده ام، من با دربدرى و سرگردانی خودم، زندگى شما را هم خراب كرده ام.

استاد: حالا ديگر چه مرگشان است؟ گه خوردن نامه هم امضاء كرديم و تعهد هم كه داديم ؟

پسر: مثل اين كه ما ازكره ديگرى آمده ايم و مال اين آب و خاك نيستيم، همه ى درها بروى ما بسته است. اين ها آدمهائى مثل ما را نمى خواهند، يعنى آدم نمى خواهند.

سلى: حالا اگر مى شد…

پسر:( با عصبانيت) باز همان قصه هميشگى، ترا خدا شروع نكن.( فرياد مى زند.) من يك هنرمندم، نه صدقه خور. تو يك زن باشرفى، نه جنده ى هرجا به خواب.(به سياه اشاره مى كند.) او يك عبيد ذاكانى زنده است.( به استاد اشاره مى كند.) هنر نمايش اين آب و خاك با او زنده مانده.( به زن اشاره مى كند.) اين خانم، خانه و خانواده خود را سر نمايش نيست و نابود كرد.

سلى: براى خودت مى گويم، من كه با هر جورش رضا هستم. بعد مرگ نوگلكم، دنيا و بد و خوبش، شده ناخن حرام ( مى زند زير گريه.) آن هم براى نبودن من در خانه ، ديگ صابون پزى و يك دسته گل محمدى.( سر پسر داد مى زند.) اما تو دارى خودت را ديوانه مى كنى، آن هم براى نمايش، براى خنداندن مردم، همين مردمى كه از كباب شدن بچه من توى ديگ صابونپزخانه ككشان هم نگزيد. ترا خدا كارى نكن كه باز فلك الافلاك باشد و عادل آباد، من ديگر طاقتش را ندارم.

پسر: تو بايد اين را فهميده باشى كه اينها كارشان با تعهد و گه خوردن نامه راست نمى شود. اينها آدم نمى خواهند، اين ها گاو و خر مى خواهند كه آقائی شان را بار کنند. هر وقت هم كه هوس كردند زهر پشتشان را توى دل یکی شان خالى كنند. همين و بس.

سلى: پس تكليف من چيه؟ تكليف اين كه اين جا ( به شكمش اشاره مى كند.) كاشتى چيه؟ اين دفعه نوبت كيه؟

سياه: مگر خبرى هست؟( به شكم دختر نگاه مى كند. از جا پريده و مى رقصد و آواز مى خواند.) حالا بابا بزرگم. دوباره بابا بزرگم.(مى زند زير گريه.) بابا ما با اين ها خوشيم، اين هم از ما دريغ؟

پسر: بايد تخم اين ها را از زمين كند. اين ها زمين را ناپاك كرده اند، تا فقط تخم حرامهاى خودشان رشد كند.

سياه: كور خواندند. ما با ته ديگ خوردن و گدايى و سقائى خودمان را سراپا نگه مى داريم تا روزش برسد. ما مردم را با جز جگر خودمان سرحال نگاه مى داريم تا روزش برسد. اينها شب كوراند، نمى توانند ببينند. اين ها جغداند و فقط در خرابه هاى هزار ساله شان زنده اند. بگذار با جنده هاى آن طرف دنيائی شان خوش باشند، ما هم مردم هم جلقه خودمان را داريم.

استاد: گل شما پدر زن و داماد را از يك خاك خمير كرده اند. تو هم ( به سياه) منبر رفتى و بچه ها تحريك مى كنى. دل همه پر درد است، فقط كارى ازمان برنمى آيد كه نشسته ايم و نوحه سرداده ايم.

زن: من مى گويم…

سلى: چه كنيم؟

زن: يك تقاضاى دسته جمعى، اما بدتر… ( از صندوق شادمانی بطرى نيمه پرى بيرون مى آورد و لب زده و به سلی مى دهد.) مى شود. بده لبى تر كند. اين جور دوره ها زياد دويدن پوزار پاره كردن است. بده لبی تر كنه بياد… تا دشمن هاش الهى كه…

سياه: از چشم كور و از پا شل و از دست لس و از زبان لال و از كمر…اما نه. از كمر راست و ريس باشند كه براى چند لحظه هم شده از دست شان درامان باشيم.

استاد : زن هميشه زن است! هنرمند و خانه دارش توفير نمى كند، حرفش كه بزنى ناله و نفرينش بلند شده. آخر بابا جان اگر نفرين و جادو جنبل خرى را بار مى كرد، اين ها دوهزار سال سوار نبودند.

پسر:سر بسرش نگذار(بطرى را به طرف استاد درازمى كند.)هركس حرف دلش را يك جور مى زند.

پدر:(قاشق مزه را برداشته و بطرف استاد دراز مى كند.) برود آنجا كه درد و غم نباشد.

استاد: آن كه به جاى بى درد و غم مى رود، ويسكى است؛ نه عرق سگى.

پدر: خدا را چه ديدى شايد يك روز نصيب ما هم شد.

استاد: خدا پدر خوش خيالت را بيامرزد.

پدر: يعنى ، ما هيچ وقت روى خوشبختى را…

استاد: نه ، نه پدر من. تازه تشريف آوردى حاليت نيست. هنوزهواى ده تو دلت است. هنوز خودت را كنار زن و بچه ات روى اون كف دست زمين مى بينى. بگذار رختخواب پيچ عروسيت را كه گرو يك دستوار نان بربرى دیدى متوجه مى شوى كه در چه گردنه اى گير كرده اى. توى چه جهنم دره اى به خشت افتاده اى. ميان چه قبرستانى بزرگ شده اى و تو چه قحبه خانه اى دست و پا مى زنى.

سياه:( مى خواند و دور پدر چرخ مى زند.)

 نگو بابا مى ترسونيش

نگو بابا مى لرزونيش 

مى يفته پس ، مى يفته پيش

سقط مى شه مى يفته

خونش مى گيره گردنتو.

زن : براى اين كه خودت پس نيافتى، پا شو و بساط را علم كن كه صاحب خانه بساط مان را نريزد توى كوچه و حسرت يك ته ديگ چرب و چيلى را به دل همه مان بخشكاند. ديدى كه چقدر اوقاتش گه مرغى است.

سياه:(به طرف درى كه از آن داخل شده اند مى رود.) آره بابا، دست بجنبانيد كه صبح شد.

استاد:( همه را به طرف در هدايت مى كند.) برويد( ترا بخدا چيزى نگوئيد كه هيچ طور نشود ماست ماليش كرد. نه به خاطر سر سبزتان كه بخاطر يك لقمه دندانگير كه وصله شكم باشد. خيلى به صبح نمانده ، يك دندان و يك جگر.   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه پنجم

 

 

 

 

 

 

 پسر:( تنها در صحنه مى خواند.)

من آن بحرم كه در ظرف آمده استم

چو نقطه بر سر حرف آمده استم

بهر الفى الف قدى برآيو

الف قدم كه در الف آمده استم

( برخاسته و رو در روى تعقيب كنندگان مى ايستد.) صبر كنيد. صبر كنيد. من قبل از رد يا قبول، بايد بدانم شما چه از من مى خواهيد.

پدر: آفرين به اين استعداد خدا داد. بالاخره خون كار خودش را كرد. آقاجان! داد و ستد، اساس زندگى است. البته يك چيز كه مى دهى بايد يك چيز بگيرى.

سياه: و آنچه كه اضافى است و توى دست شما مى ماند از كجا مى آيد و به کجا می رود؟

پدر: تو اين حرف ها سرت نمى شود. برو از آقاى ماركس بپرس.

سياه:(رقصان صحنه را دور مى زند و اركستر او را همراهى مى كند.)

مى پرسم ، مى پرسم.

اركستر: البته كه مىپرسم.

سياه : مى پرسم ، مى پرسم

اركستر:البته كه مى پرسم.

سياه: چه روزگار مفتى ، آقا بپا نيفتى.

اركستر: مى پرسم ، مى پرسم

البته كه مى پرسم.

سياه: كار مى كنم روز و شب

       می میرم از سوز و تب.

اركستر: مى پرسم ، مى پرسم

البته كه مى پرسم.

سياه: تو پولدار می شى ز عقل و فهمت

من زنده به امر و نهى رحمت.

اركستر: قاعده ، نهاده جهان براى كارت

آيه ها سوره ها داده روال بارت.

سياه: مى پرسم ، مى پرسم

اركستر: البته كه مى پرسم.

پدر: البته بايد كمى هم تحمل داشته باشى.

پسر: كه چه بشود؟

پدر: تا خوشبخت بشوى.

سياه: همان پولى را كه خدا بابت عقل و فهم به اين ها داده و به خاطر نفهمى از ما دريغ كرده بدست بياورى.

پدر: اين راه بزرگ شدن بزرگان است.

سياه: چشم عمله اكره ها هم كور، جان بكنند تا مال آنها هم بزرگ بشود.

پسر: اين رشته سر دراز دارد بگذاريد ببريم و راحت شويم.

استاد: ( كه به چرت افتاده است از جا جهيد و تيغش را باز مى كند.)آره بابا، بگذار آن مال الامثاله را ببرم و راحتت كنم.

پدر:(با لگد استاد را سر جايش ولو مى كند.) مرتيكه مست كرده و حاليش نيست كه مردم محترم اينجا هستند.

پسر: اين ها كى هستند كه اين قدر مهم هستند؟

پدر: كسانى كه زندگى اين شهر را بدست دارند.

سياه: اتفاقن خود خدا گذاشته( چيز حجيمى را با دست نشان مى دهد.) توى مشتشان و بعدش هم آيه برايشان صادر كرده است.

پسر: و اگر من نپذيرم چه مى كنند؟

سياه: مى كشند پشت بشقاب.

پدر: آن ها مى توانند يكى را از فرش به عرش ببرند. يكى را از خدائى ساقط كنند. واى بحال كسى كه با آنها دربيفتد.

پسر: و براى آن كه آنها با شما درنيفتند…

پدر: بايد مثل خودشان باشيم.

پسر: مادر ، شما! اين موضوع تا چه حد بشما مربوط است؟

زن: تو بايد مثل آن ها و درميان آنها زندگى كنى.

پسر: شما هم يكى از ايشانيد و مى خواهيد مثل آنها زندگى كنيد؟ مثل خانم حاج  فخر الدوله؟

 زن: من مثل آنها هستم. مگر او چه بيشتر از من دارد؟ دختر يك نانوا كه پدرش فهميد، دخترش را به كى شوهر بدهد. به محض اين كه دست دختر، به مال حاج تميز الدوله باز شد، شاطر باشى شد ملك التجار آرد و گندم و نان. پدرش فهم و كمالات داشت كه جنس را درست آب كرد.

پدر: دختر ملك التجار نوره و داروى نظافت ، سركوفتتان بسرم ، باشد براى عروسى پسرم.

زن: مگر دروغ مى گويم؟ تو از شاگردى و پادوئى حجره ی مرحوم حاج آقام شروع كردى و حال همه چيز دارى.

پدر: خانم بهتر است بگذاريد دهنم بسته باشد و …

زن: نه خير بگذاريد باز بشود ببينم چه پخى توش هست.

پدر: دختر شاطر خودش را لو نداده بود كه باباى بدبختش مجبور شود او را به ريش پادوى دكانش ببند و روزگار آن بدبخت را مثل عمر خودش تباه كند.

سياه: رساله كاشف ستار فى اظهار خفايای الاسرار.

زن: ببند آن گاله گشاد پر از كثافت را.

پدر: ديديد كه چه دردى در دهان من خانه كرده؟

زن: تو نسناس واجبى فروش چه نسبتها كه جلو پسرم به من نمى دهى؟ از پسرت كه به اين قد و قامت رسيده خجالت بكش.

پدر: پسر چوپان مرحوم پدرت. آن نره غول بيابانى.

سياه: اين هم از اصل و نسب بزرگان. من مى ترسم اگر اين نمايش همين جورى ادامه پيدا كند، من هم مجبور شوم بعضى سئوالات فقهى از ننه خدا بيامرزم بپرسم.

پسر: كاش اين قدر زن بودى كه با آن غول بيابانى فرار كرده باشى.

پدر: ايكاش ، ايكاش. اگر چه من هنوز مى بايست پادوئى چيزى باشم، اما…

زن: حالا هم اگر پول من و خواهر جوانمرگم نباشد تو همان پادو هستى.

پسر: هر چند اين حرف ها بين شما تازگى ندارد، اما مى خواستم از زبان خودتان و رو در روى هم بگوئيد. حالا هم خواهش مى كنم اجازه بدهيد با اين دختر خانم با اصل و نسب ، كارم را روشن كنم.

سلى: من براى اين كه شما را به زندگى عادى اين شهر برگردانم حتى از جانم مى گذارم.

سياه: قسم نخور كه حرفت را قبول دارم.

سلى:( به پسر) من بايد چه كنم؟

سياه: هيچ ، هم از خورجين هم از آخور بار بزن.

پدر: همين فردا حساب تو پدر سوخته را مى رسم و حقت را كف دستت مى گذارم.

سياه: حسابم را برس، اما آنچه را كه كف دستتان است همان جا نگهداريد كه بدرد روز مبادا مى خورد.

پسر: بگذاريد حساب من روشن شود كه خيلى از حساب ها را روشن خواهد كرد.

سياه: آره بابا، حساب پسره را روشن كنيد كه بايد برود پى كارش.

زن: برود؟ كجا برود؟

پدر: برود ؟ مگر شهر هرت است كه برود؟ كجا برود؟

سياه: مى خواهد برود لاى دست پدرش.

پسر: نه كاكا! اين بار نخواهم رفت. بايد اين قضيه فيصله پيدا كند. مرگ يك بار، شيون يك بار.

سلى: درست است. عالى شد. فانتستيك.

سياه: مرغ پخته و ديس پلو و اجابت مزاج.

پسر:(به سلى) اگر من حاضر نشوم مثل مردانى كه شما مى شناسيد…

سلى: خدا نكند.

پسر: حالا اگر كرد؟

سلى: سالها است كه من در خانه شما زندگى مى كنم. مردم مرا نامزد شما، اصلا زن تو مى دانند. حالا شما كه پسر خاله من هستيد، اگر پا پس بكشيد براى من چه مى ماند؟

پسر: اگر من نخواهم پا پس بكشم؟

سياه: بشرط آن كه طبله را كس ديگرى بالا نياورده باشد.

پسر: اگر اين طورهم باشد.

سلى: ولى خوب… بايد بين مردم و با اين مردم زندگى كنيم.

سياه: خوب به كمكى احتياج است.

پسر: اين زندگى بايد تغيير كند.اين آدم ها بايد ياد بگيرند.

سلى: اين را هزار بار گفته اى.

سياه: و تو هزار بار نفهميده اى.

پسر: شما شاگرد خوبى براى مكتب خاله جانتان هستيد.

زن: اين حرف ها چه معنى دارد؟

پسر: من قطع مى كنم. من مى برم. این رشته بايد از يك جائى اين بريده شود.

استاد:( سراسيمه از خواب پريده.) كجا است؟ از كجاش ببرم؟ بدهيدش دست من تا مادرش را…

پدر: ( دوباره استاد را با لگد سر جايش پرتاب مى كند.) ختنه سوران شده صحراى كربلا و اين مرتيكه بد مست…

سلى: زندگى من چه مى شود؟

سياه: يك شاگرد در حجره، يا يك پادو هم براى تو پيدا مى كنند.

پسر: خودتان خواستيد.

سلى: چطور خودم خواستم؟ بنظرت من لياقت شما را ندارم؟

پسر: نمى خواهيد كه داشته باشيد و از آن بدتر مى خواهيد مرا هم تا حد خودتان پائين بياوريد.

سياه: روى زانوى شوهر خاله هم گرم است هم نرم.

زن: من ديگر تحمل ندارم ، بخصوص تحمل اين سياه را.

سياه: خوب خانم جان اين بيچاره واجبى فروش هم حق دارد انتقام آن نره غول بيابانى را بكشد، يا نه ؟ مگر شما فيلم فارسى تماشا نمى كنيد؟

زن: نه خير.

سياه: پس روزهاى زندگى را نگاه كنيد.

پسر: شما سه نفر( به پدر و زن و سلى اشاره مى كند.) بدانيد كه حاضر نيستم بين شما و اين دوستان تان زندگى كنم. اين كه چه مى خواهيد، چقدرمى خواهيد. درد دارد يا نه ، اصلن مهم نيست. من وقتى به شما و زندگی تان نگاه مى كنم استفراغم مى گيرد.

سياه: من بيچاره را بگو كه قضاى حاجتم مى گيرد.

پسر: من ترجيح مى دهم، مثل كاكا در خانه هاى مردم نوكری كنم تا مثل شما زندگى كنم.

پدر: باشد. باشد. ما هم ( در صندوق شادمانى مى گردد، شلاقى يافته، بلند مى شود.) فكر خودمان را كرده ايم. مى دانيم با آدمى مثل تو چه بايد كرد.

زن:( با عجله خود را به صندوق رسانده ومى گردد چون چيزى پيدا نمى كند، لنگه كفشش را در آورده و آماده حمله مى شود) خلايق هر چه لايق.

سلى:( كه در طرف ديگر صندوق ايستاده و همزمان با زن در آن جستجو مى كند چيرى نيافته و كمر بندش را باز مى كند.)

سياه:(وقتى سلى كمربندش را باز مى كند) آبجى مواظب تنبانت باش كه نيفتد.

سلى: حقت را كف دستت مى گذارم. از دست من مى خواهى فرار كنى؟

( پدر و زن و سلى دايره وار به گرد پسر مى چرخند و آنچه را در دست دارند تكان مى دهند.)

سياه:(دور صحنه مى چرخد، فرياد مى زند. فريادش گاه ناله است و گاه گريه.) جايى براى شك نمانده است. آهاى پهلوان پهلوانان ، پهلوان كچل نامدار، آهای پهلوان پنبه بزرگ، قهرمان تخته حوضيها، اگر بازم دير كنى قصه همان غصه است كه بود. از هبوط آدم تا صوراسرافيل ، پدران اين سرزمين از خون فرزندانشان قوه باه گرفته اند. پدران اين سرزمين از زمان شاه جيرجيرك تا دوره شاه غورغورك ، در بستر عروس فرزندان خويش خفته اند.

پسر: جره بازى بدم رفتم به نخجير

سيه دستى زده بر بال مو تير

بوره قافل مچر در چشمه ساران

هر آن قافل چره قافل خوره تير

 

                          

                                                                پرده

                                              

 

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *