چراغ

 

 

 

 

چراغ

 

 

 

 

 

 

 

            مجموعه ی سه تک پرده

                  1351 – 1354

 

 

 

 

تاق نصرت

ختنه سوران

چراغ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چراغ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                        علی جعفری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشخاص بازی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پینه دوز

ملا

کلفت

ژاندرام

شازده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

           صحنه اول

 

 

ميدانچه اى ميان سه خانه ى بزرگ و قديمى. درى در سمت راست ، منبتكارى شده با گره چينى و شيشه هاى رنگى ، دق البابى به شكل دست ، شاهنشين و طاق نمائى با ستون هاى آجرى و نقش هائى در آجر كارى. درى درسمت چپ ، بزرگ و بى قواره ، مالرو ، سنگين و محكم مانند دركاروانسرا. درى در وسط صحنه ، دو لت كوچك با نقش و نگارهائى با چوب كار شده روى تخته ، بجاى كوبه ، طنابى منگوله دار در گوشه ى بالاى در. تابلويي بر سر در كه مطب حكيم است. در ديوار روبرو ، پنجره اى فولادى به رنگ قرمز با علم ها و كتل هاى و پنجه ى بالاى سقاخانه. تغار آبى پشت پنجره ، جلو چراغى گردسوزكه آخرين شعله هایش پرپر مى زند. زير پنجره تختى آجرى كه پينه دوز وسايل كارش را پهن كرده است. بين خانه های دو طرف صحنه با خانه روبر، دو كوچه طويل و تاريك قرار گرفته است.

پرده باز مى شود. ملا روى چهار پايه ى كنار بساط پينه دوز نشسته و كاغذى لوله شده را در گوش كرده و تكان مى دهد. بقچه حمام ، كنار چهارپايه روى زمين است. پينه دوز، كوزه آبى را درون تغار پشت پنجره فولاد خالى مى كند. كلفت كنار در مطب روى زمين نشسته است. سفره ى سبزى را جلوش پهن كرده. سبزى را پاك كرد و درون آبكش بزرگى مى ريزد.

پينه دوز: اين گه شده نفت ندارد ، شما مى فرمائيد بنده آب  به سقاخانه بريزم.

ملا: احوت است كه عاقل بالغ جانب احتياط را از هر دو سوى امورممكنه رعايت كند.

پينه دوز: آخر چرا اين احمت همیشه یقه مرا می گیرد؟ چرا این جانب احتياط، هميشه بايد سر من گردن شكسته خراب شود؟ سر چراغ است. شايد يكى خواست، بخيه ای ، چیزی به پوزار پاره پوره اش بزند. اما من بايد به خاطر جانب احتياط تا آب انبار سگ دود بزنم ، كه احمت است.

ملا: لابد اين حديث شريفه را قبول دارى كه تو نيكى مى كن و در دجله انداز ، كه ايزد تبارك و تعالى و عز اسمه العزیز، در بيابانت دهد باز.

پينه دوز: البته بنده، چشمم كور، همه احاديث و روايات را قبول دارم كه هيچ، روى تخم… چشم هم مى گذارم. اما خودتان قبول داريد كه من هم كار و زندگى دارم. زن و بچه ام توى آن ده خراب شده نشسته و چشم انتظار شاهى صنارى هستند كه من اين جا كاسبى مى كنم.اگر قرار باشد، بهر مناسبتى راه بيفتم و دنبال خرده فرمايشى بروم ، شب بايد دست خالى به آن ( به خانه سمت چپ صحنه اشاره مى كند.) طويله بروم و كپه مرگم را بگذارم.

كلفت: من كه گفتم. اين چراغ نفتش تمام شده. از وقتى حكيم به سفر رفته ، بى نفت مانده. در خانه هم نفتى باقى نمانده كه توى آن بريزم.

پينه دوز: شما فرمايش كرديد. ما هم قبول كرديم. تمام كاركرد بعد از ظهر را هم دادم كه برود و نفت بياورد. پيت آب طهارتم  را هم دادم دستش ، چون پيت حاج آقا پر بود و زن حاجى آب لازمشان بود.

كلفت: حكيم كه از سفر برگردد ، پول ترا پس مى دهد.

پينه دوز: ما از حكيم هيچ شكايتى نداريم، آن بنده خدا حسابش سرراست است.

ملا: البته حكيم مردى منطقى و منظمی است. اگر اندكى به دين و ديانت، حلال و حرام، واجب و مستحب و مباح هم بذل عنایت می فرمودند، نقص و عيبى نداشتند.

پينه دوز:( كوزه خالى را به طرف كلفت درازكرده.) کوزه مال شماست ، مى خواهيد بگذارم توى پاشيرتان؟

كلفت: نه ،( با دست دراز شده اشاره مى كند.) همان جا كنار بساط خودتان باشد.

پينه دوز:( دست كلفت را گرفته.) پس بگذاريد…

كلفت:( دستش را كشيده.) گفتم بگذار…

پينه دوز:( از تغير كلفت جا زده.) بله ، البته بهتر است، هر كس به كار خود…

ملا: ( لميده بر چهار پايه.) البته اگر هر كس حدود و ثغور خود را به شناسد و در حوزه خود…  البته كه كار جهان بر اساس نظم الهى پيش خواهد رفت. اما آدمها ، همين آدمى كه از قطره اى آب منى ، در حيز وجود آمده…

پينه دوز:( با پا آبى را كه از سقاخانه سرريز كرده از كنار بساط خود پس مى زند.) اين آب بد وذهب هم بلائى شده بجان ما.

كلفت: كدام…؟

ملا: آب …

پينه دوز: همين آبى كه از پشت شما راه افتاده و رفته زير بساط ما.

كلفت: تقصير شما ست كه بساطت همه جا پهن است.

ملا: البته آبى كه بنده معرض حضورتان بودم، با آبی که از پشت من راه افتاده، تفاوت ماهوى دارد.

پينه دوز:( بهر طرف نگاه كرده و آخر روى زمين مى نشيند.) همه چيز شما با مال ما فرق دارد. اين شفره گه شده را كجا گذاشتم؟

كلفت: مواظب باش، سوزنى، چيزى روی زمين نباشد، كه فرو برود.

پينه دوز: مال ما چه قابل؟ مال حاج آقا به سلامت باشد كه به چهارپايه محتاج است.

ملا: (كيسه توتون پينه دوز را از روى بساط برداشته و براى خود چيقى چاق مى كند.) حديث( پك محكمى به چپق مى زند كه دود به گلويش مى شكند و به سرفه مى افتد.) شريفه ( درون كشو ميز پينه دوز را مى گردد و حبه نباتى يافته ، آنرا با سر آستين پاك كرده و بعد از نگاهى بدهان مى گذارد.) مى فرمايد…

پينه دوز:( هنوز دنبال چيزى مى گردد) گه خورده… ( زمين را نگاه مى كند.) صاحب ! كدام گورى هستى؟

ملا: چه ( دوباره دود به گلويش مى شكند.) چه فرموديد؟

پينه دوز: بنده ؟

ملا: تو چه گفتى؟

پينه دوز: اين شفره ، هر وقت…

ملا: بنده مى گفتم كه حديث…

كلفت: (به پينه دوز.) تو آن مردكه  را مى شناختى؟

پينه دوز: من بگور پدرم خنديدم كه او را بشناسم. من شاهسون بيابانى، در اين شهر كى را می شناسم كه او دوميش باشد؟

ملا: ( آتش چپق را خالى كرده و به نبات مک مى زند.) البته باید دانسته شود ، منظور سركار عليه از كاف در لغت مردكه كاف تصغير یا تحبيب است؟

پينه دوز: (پاى ملا را بلند كرده و شفره را از زير پاى او برمى دارد.) رفته لاى پاى شما. واله ، حاج آقا فرمودند ، بده و ما هم داديم. همه ی بعد از ظهرمان  را دادیم دستش. پيت آب مبالمان هم دست خوششان شد..

ملا: اگر كاف ، كاف تصغير و تحبيب باشد كه هست، سركار عليه بايد و به يقين او را مى شناختيد. چون بنده كه مورد مراجعه خلق لله نبوده و نيستم و نخوا…

كلفت: دهنت را آب نكش. همه اول با تو كارها را راست و ريس مى كنند و بعد…

ملا: از اين ليچار، اگر درست فهميده باشم ، شما هم او را…

پينه دوز: پس شما دو نفر هيچ كدام ، مردكه را نمى شناختيد؟ اين ممكن ، از آن احمتها است كه اصلا ممكن نيست.( به ملا) شما فرموديد بده واین بنده هم دادم.

ملا: بعد از ايقان اين احقر به معرفت اجمالى ايشان(بزن اشاره مى كند.) كه بايد بود پيش از آب توبه ، معرفتى هر چند كلى از مشتريان و مراجعين بدست كرده باشند ، الخصوص كه ايماء و اشاراتى كه تلميح و تلطيف را حكايت مى كرد و نشان ثمره ى تلذذی وافر بود ، نيز در كار بود.

كلفت: خودت می برى و خودت می دوزى.

ملا: انكشف كه معرفت آن مذكر…

پينه دوز: پول من زبان بسته را…

ملا:( به كلفت) پس انكار مى كنى؟ پس آن همه التذاذ كه در مصاحبتش و آن همه تنعم كه در مجاورتش بود نشان از چه بود؟

كلفت: دم در و صيغه ی عقد و نكاح؟ آن آب توبه كه تو دست از سرش برنمى دارى، حاج آقا!  يكى( به پينه دوز اشاره مى كند.) با دستش نان مى خورد. يكي با كله اش و يكى( به ملا اشاره مى كند.) با زبانش. من هم با پا در ميانی خود حضرت حاج آقا ، با هفت چين نابدترم نان مى خوردم. هيچ شرمى هم ندارم. زن جاهلى بودم كه اول از همه خود تو، دم دروازه ی شهر، صيغه مرا جارى كردى.  بعد هم، همه ی آن الدنگهائى كه آب دست ترا خورده بودند، لنگهايم را هوا كردند. اما كور خواندى ، حالا ديگر كور خواندى. من حالا ديگر در خانه اين مرد( به خانه اشاره مى كند.) كارمى كنم ، از كارم ، از رختشوئى و كلفتى نان مى خورم. هر چند اگر او اشاره كند،  با همه ی سن و سالش، توى رختخوابش سفره مى شوم. اما او، يا مرا لايق نمى داند و يا اصلن مرد نيست.

ملا: يعنى ، بين شما هيچ مراوده اى…؟

كلفت : نه ، جان شما!

ملا: مزاجشان سرد است؟

كلفـت: من امتحانش نكرده ام ، اگر مى خواهيد، بفرستم سراغ شما، ببينيد سرد است يا گرم.

پينه دوز: حتى دستى، مالشى، چيزى؟

كلفت: تو قباحت سرت نمى شود؟

ملا: شايد سرش جاى ديگرى گرم است؟

پينه دوز: او تا وقتى شهر است، سرش توى مطب گرم است. يا توى ريز زمين خانه نشسته و دارو مى سازد، يا توى قبرستان مردهها را آزمايش مى كند. وقتى هم كه به سفر مى رود، همه مى دانيم كه اهل سياحت و زيارت نيست که در حرم مطهری صیغه ای به مسافرخانه ببرد.

ملا:اهل زيارت؟ پدر بيامرز، در دينش هم شك است.

پينه دوز: اين ديگر با خود خدا است.

ملا: پس مااين وسط چكاره ايم؟

كلفت: نايب خود خدا.

پينه دوز: من خودم را بگويم ، آويزان ،آويزان.

ملا: گفتى در قبرستان چه مى كند؟

پينه دوز: واله ، دروغ چرا؟ من خودم ديدم ، در مرده شورخانه سر و سينه مرد سقط شده اى را معاينه مى كرد.

ملا: زنان را چطور؟

پينه دوز: من كه نديدم.

كلفت: براى تو مرده و زنده تفاوت نمى كند، اما او به زنده ها هم نگاه نمى كند.

ملا: البته شما مى فرمائيد، ولى باورش كمى مشکل است.

كلفت: نكنى چه خواهى كرد؟

ملا: آدم بايد تكليف خودش را بداند. ما در اينجا بچه پس مى اندازيم.

كلفت: درست مثل قارچ ،هر دفعه هفت تا.

ملا: پس سردى مزاج ايشان، حکیم را می گویم، باعث آن همه لاس خشكه بود كه با آن نكره مى زدی؟

كلفت:آخر ديدم، دارد با شما از نوع ترش را مى زند.

ملا: آن دسبوسى از راه ديندارى بود، نه آشنائى.

پينه دوز: اما خود شما فرموديد بده و من هم فی الفور دادم.

ملا: لمحه اى آن لسان سرخ را در آن فم سياه نگاه دار.

كلفت:( به ملا) پيدا بود كه با هم یک رفت و آمدی دارید.

ملا: يعنى اين احقر با آن نكره؟

پينه دوز: خوب خود شما پول بى زبان را داديد دستش.

ملا: هذيان می فرمائيد. آيا اين بنده نقدى از نقود، يا نقدينه اى از شما التماس كرده، يا تكدى نموده و به نكره اى رد كردم؟

پينه دوز:اما فرموديد بده و بعدش هم سه چهار آيه و حديث شريفه تو تنگش فرو كرديد.البته بنده هم…

ملا: پس خود تو هيچ رغبتى به اين مصباح مضيع و نير ناير نداشته و ندارى و…

پينه دوز: البته كه دارم، من شب تا دير وقت زير نور همين چراغ، براى چندر قاز سوزن مى زنم. زندگى من و زن و بچه هام در آن خراب مانده، به روشنائى اين چراغ بسته است.

كلفت : پس تو با رضايت كامل و بدست خودت پول را دادى كه برود؟

پينه دوز: تمام كاركرد بعداز ظهرم را.

ملا : و نه به اين اميد كه حكيم از راه برسد و نقد شما را تعديه كند؟

پينه دوز: چه ارتباطى دارد؟ چه حكيم پول مرا بدهد، چه ندهد، الان يا يك دقيغه ديگر، اين چراغ خاموش است و تاريكى همه جا را مى گيرد.

ملا: چنان ازين چراغ حرف مىزنی كه گوئى ، مصباح الهدايه و شفاْء من الضلاله است؟

پينه دوز: اينها را كه گفتيد من نمى شناسم. اما اين چراغ براى من يكى خوب بود. تازه مگر خود شما هر شب روضه هاتان را زير نور همين چراغ حفظ نمى كنيد؟

ملا: عمل اهل علم با تو متكدى بكف، فرق ذاتى و عرضى دارد.

كلفت: اينها سرش دست خودشان است. هر طرف كه بخواهند باد مى دهند.

ملا: مثلن تو می دانی اين چراغ از كجا آمده؟ چرا آمده؟ چه کسی آنرا آورده؟

پينه دوز: حاج آقا! شما را به خدا مرا ببخشيد. غلط زيادی كردم. اما آن مرتيكه پول مرا برده است.

ملا: اين ظن است. گمان است.

پينه دوز: هر چه هست همين است كه هست.

ملا: همين است كه هست؟ گفتى همين است كه هست؟ تو مى دانى كه الظن عمل من اعمال الشيطان رجيم اللعين است؟

پينه دوز: (از گفته هاى او چيزی درنيافته ، نگران از معناى آن.)اما خودتان بهتر مى دانيد كه ما عمله اكره جات، چيززيادى حاليت مان نيست. مقصدم اين است كه خود شما هم از اين چراغ استفاده مى كنيد.هزار مرتبه از آن خوب گفته ايد.

ملا: البته هر مصباحى بالطبع مفيد فايده اى ست و آن ضياء حاصله است. من از آن براى علم مستفيد بوده ام.

پينه دوز: اما ترس من اين است كه تا آمدن آن  پدر سوخته، نفت اين گه شده تمام شود.

ملا: لب الباب مطب اين است كه اگر آمد و چراغ به حيات خويش ادامه داد، فبها و نعمت. اما اگر نيامد، چراغى را از دست مى دهيم كه هيچ از آن نمى دانيم؛  پس ما چيزى از دست نمى دهيم.

پينه دوز: ما كه مى دانيم، چراغ ، چراغ حكيم است.

ملا: خبط دماغ تو همين است ديگر. هر چند خود حكيم هم مرده را چندان پاك نمى شويد، اما حكيم خودش که چراغ ساز نیست.

پينه دوز: حاج آقا…

ملا: گفتم كار او نيست.

پينه دوز: پس…

ملا:( طورى كه كلفت نشنود.) كار سيد كريم فرنگى…

كلفت: تا كنار دار رقصيد.  مى گفت هلهله كنيد. بر سر دار فرياد كشان ، چيزهائى گفت كه نفهميدم. به تماشا رفته بودم. دختر بچه بودم. هنوز موى حرامم نروييده بود. جخ پستانهايم كرچ زده بود. زير دلم مور مور خاصى داشت. به تماشا رفته بودم. نه روز بود ، نه شب. هوا دم كرده بود و عرق از چهار ستون بدن جارى بود. آوردنش. لاغر و كشيده و بلند.، صورتش مهتاب خالص بود. نقره بود که زیر چکش شکل گرفته بود. پای چپش می لنگید. روی زمين با کشش درد پیش می آمد. جای پایش بر زمین شيار آيش بود. بر خاک یا بر زمین اصلن قدم  نمی نهاد. پرى بود كه بر آن فوت كرده ای. پر می کشید با پر پرواز. كنار درخت بى برگ و بارى ايستاد. درختی که سرش صبح بود و پایش زمین. چيزهائى گفت كه نفهميدم. خورشید با صورتش بر سر درخت ها طلوع كرد. هنوز موی بر تنم نروئيده بود كه زن شدم. اولين خون زنانگی با خورشید نفس های گرم او بهم آویخت. با مرگ او اولين صيغه مرا به صلابه كشيد.

ملا: ملحدى كه حاضر نشد حتى در دم آخر، نام خدا را برزبان بياورد.

كلفت:( از خواب برآمده) اما چه طعنه اى بتو زد، از سكوى دار پائينت انداخت.

ملا: من داشتم تلقين…

كلفت : تو داشتى دشنام…

پينه دوز: کسی را اعدام كرديد كه چراغ آورده بود؟

ملا: پيدا است كه تشويش در دل تو ملعون هم رخنه كرده است.

پينه دوز: يعنى اگر آن پدرسوخته نيايد و پول مرا بخورد، من بايد شكرگذارهم باشم؟

ملا: هر چه دلم خواست نه آن مى شود. هر چه خدا خواست همان مى شود. البته هيچ حجت و بينه اى  در دست نيست كه آن مرد در امانت خيانت كند و دين بدنيا بفروشد.

كلفت: اما سبيل هاش بد جورى از بنا گوش دررفته بود.

پينه دوز: با آن نيم سوز كه روى شانه اش بود.

كلفت: من چنان شكل و شمايلى را اين طرفها نديده بودم.

پينه دوز: عين شاهسونها و چوپانها بود. چاروق هاش از پوست بود.

ملا: بايد توكل داشت.

پينه دوز: تعجب من از اين است كه حكيم با آن وسواسى كه براى اين چراغ داشت، چرا نفت را فراموش كرده است؟

كلفت: خودم حى و حاضر بودم كه مش رمضان نفتى را صدا كرد و همه سفارش ها را كرد. پولش را هم نقد پرداخت. اما مش رمضان پيغام فرستاد كه خرش مرده. از من هم كارى ساخته نيست.

پينه دوز: همه ی پيت ها را تكان داده اى؟

كلفت : صد دفعه هم قسم شان داده ام.

پينه دوز: كاش ما را هم داخل آدم حساب كرده بودى و خبرى داده بودى.

كلفت: هنوزعصر بود كه من به شما دو نفر خبر دادم.

ملا: ما هم كه همه اقدامات لازمه را…

پينه دوز: درهيچ چيز شما شك نيست، اما خوب همه چيز ممكن است ، كه ممكن بشود.

ملا: البته كه همه چيز ممكن است. مثلن اگر اين ضعيفه برود و با دقت بيشتر اپيات را تكان بدهد، يحتمل كه…

كلفت : الان؟ اين موقع شب؟ توى آن زير زمين. با آن همه اسباب و وسايل و استخوان مرده و حتى كله آدم؟

ملا: اگر تنها دليل وحشت، اوهام متوهمه ی زنانه است؟ اين بنده از حيث تقويت روحيه و استظهار شما تا مدخل سردابه پشت شما خواهم بود.

كلفت: سر و دست شما درد نكند. ما قبلا سرقدم مان را رفته ايم. حكيم قدغن كرده كسى پا توى زير زمين بگذارد. همه ى اسباب و وسايل كارش ، همه جا پخش و پلا است.

ملا: كسى با اسباب او كارى ندارد.

كلفت: مقصودم استخوان و اسكلت مرده است. شما هم تازه از حمام تشريف آورده ايد.

پينه دوز: آره بابا. بى خود يك غسل دیگر روی دست خودت نگذار.

ملا:( گوش تيز كرده و به طرف كوچه نگاه مى كند.) خدا را شكر كه با آمدنش( صداى پا و سرفه هائى شنيده مى شود.) شك و ريب را از دلها پاك كرد.

پينه دوز: اما اين صداى پاى او نيست.

ملا: اين هم ظن است و الظن…

پينه دوز: آخه ، حاج آقا! اين صداى پاى كفش دار است.

ملا: آن نكره هم پا برهنه نبود.

پينه دوز: اما اين صداى پاى نعلداراست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه دوم

 

 

 

 

 

ژاندارم 🙁 سرفه كنان وارد مى شود.) سلام.

ملا: سلام ( از جاى پينه دوز برمى خيزد. ) جناب ژاندارم باشى ( به طرف سقاخانه رفته و كاسه اى آب مى نوشد.) انشاء لله كه وجود شريف…

ژاندارم: من شاشيدم تو هر چه وجود و مجوده…

پينه دوز: توى راه كه مى آمدى ( با عجله چهار پایه را برداشته و پشت میز سر جاى خود مى نشيند.) بكسى…

ژاندارم:( بى توجه به پينه دوز.) مگر در اين زندگى سگى براى آدم وجودى هم وجود دارد؟ (پايش را روى ميزكار پينه دوز گذاشته.) قربانتم نگاهى هم به اين وامانده ها بانداز( بند پوتينها را باز مى كند.) همه ی روز خرحمالى ، سگدوئى، جان كندن، فقط به فقط براى پركردن شكم.

ملا: نا شكرى عواقبی شوم دارد. عاقل بايد از نتايج کفر و کفار بر حذر باشد.

ژاندارم:(پوتين خود را روى ميز مى گذارد.) قربانتم اگر ميخى چيزى لازم دارد، دريغ نكن. ( روى تخت سقاخانه مى نشيند) رستم است و يك دست اسلحه.

پينه دوز: مگر سالى دو دست مجانى به شما نمى دهند؟

ژاندارم: چرا می دهند، متنها از عقب. سالى دو جفت، منتها من همان روز سر بازار يك جفتش را نقد مى كنم كه آستر شكم اين فوج ميوه هاى بهشتى باشد.

ملا: البته كه ميوه هاى بهشتى.اولاد ثمره جماع والدين و هديه ى…

ژاندارم: بر منكرش لعنت. به خصوص شبهاى جمعه اش. اما اگر دستت پر باشد كه شكم كارد خورده شان را سير كنى.

پينه دوز: مى گذرد.

ژاندارم: آره ، مثل كارد از میان پنير.

ملا: لابد، چون وسيله ى ارتزاق آن بندگان خدا هستى، اين توهم بر تو غالب شده كه ید بیضا و عله العلل هستى؟

ژاندارم: آخوند جان، بجان ابوى گرامت ، من مثل سگ خسته و درب و داغونم.

پينه دوز: پس ما چه بگوئيم؟ تو كه تا حالا پشت ميز اداره بوده اى.

ژاندارم: ژاندارم و پشت ميز؟ گه خورده ژاندارم.غلط كرده گوينده.

كلفت: حالا كجا بوده اى كه اينطور گه مرغى شده اى؟

ژاندارم: ولله چى بگويم خانم خانمها؟ باز مگر تو كه اهل دردى از درد آدم سر دربياورى.

كلفت: پس درد هم داشته؟

ژاندارم: پس چى كه درد دارد.صبح الطلوع از خواب پريدن و با آب سرد و سهيل خورده، چپه تراش كردن. واكس زدن و گتر كردن. تمام راه را دويدن كه سر صبحگاه به موقع برسى. با دستمال ابريشمى مالش بدهى كه خدا از عمر تو بگيرد و به عمر سايه و نايب و نماينده خودش در روى زمين علاوه كند. شامگاه دوباره فرياد بزنى كه يادش نره. كه از عمر تو و زن و بچه ات بگير و بچپاند به آن جای طرف مربوطه. چون از كيسه خليفه آن قدر توى دامنت مى ريزد كه تا سر برج ديگر اگر زنده باشى و مثل خر عصارى دور خودت چرخ بزنى. درد ندارد؟

پينه دوز: وقتى تو اين جور ناله مى كنى ، من بايد دست و پايم را دراز كنم.

ملا: شكر نعمت ، نعمتت افزون كند. کفر نعمت از کفت بیرون کند. ماشاْلله همه، همه چيز داريم. چه مرگتان شده؟

ژاندارم: بله همه چيز داريم، فقط يك خورده آه كم داريم كه با ناله سودا كنيم.

پينه دوز: حالا چه شده كه…؟

ژاندارم:از دست اين شازده( به خانه ی سمت راست اشاره مى كند.) از دست اين قرتى بد ابنه اى.

ملا: با تو چه كرده ؟

كلفت: مواظب باش جایت را خيس نكنى ، كه  كلاغه…

ژاندارم: نه آبجى، از اين حرفها گذشته.

ملا: چه بدى در حق تو كرده؟ خانه به اين خوبى ( به خانه سمت چپ اشاره مى كند.) ، كار و مزد سرراست. آسايش و امنيت.

پينه دوز: الحق كه خدا پدر و مادرش را…

ژاندارم: از پائين تنه بيامرزد. مرد مومن!اين خانه كه دور سرش چرخانده و سر برج اجاره اش را نقد مى كند ، طويله ى حضرت اجل بوده. چون خالى مانده بود، به ما اجاره داد. حوض و آب انبار و شير و پاشير پيشكش همه اجدادش، يك خلاى ناقابل ندارد كه آدم به روح اجداش…

ملا: شكمت گوشت نو بالا داده. يعنى بنده در طويله؟

ژاندارم: نه تنها خودت ، كه ملا باقر و طبرسيت هم توى آخور زندگى مى كردند  و افتخار هم داشتند.

ملا: باشد! من از خود حضرت اشرف اين موضوع را استفسار می کنم.

كلفت: ( از جا بلند شده) اگر چنين حرفى به گوش او برسد، چنان چوبى بكف پاى شاكى و متهم خرد كند كه هر دو حظ كنند.

ژاندارم: من كه منظورى…

ملا: من ديگر چرا؟

كلفت : شما شازده را نمى شناسيد. وقتى عصبانى شود، غريب و آشنا سرش نمى شود.

ملا: البته بزرگان، خشمشان هم بزرگانه است. اما من ديگر چرا؟

كلفت: تو فكر مى كنى در عوض خدمتى كه كرده اى شازده بايد با تو برابر بنشيند. از آن بدتر، خودت را برابر با او مى بينى. ( رو به ژاندارم) يا تو فكر مى كنى براى كارى كه كرده اى او بايد  ترا در مال و اموالش شريك كند؟

ژاندارم: كارى كه ما براى او انجام داديم، خيلى بيشتر از اين ها…

ملا: ما آن كار را در راه دين و…

كلفت: او سيد كريم را، زندان و بعدش به اعدام كشاند كه…

ژاندارم: نه! اما آن قدر جلومان بريزد كه شكم مان…

ملا: اين مطالب چه ربطى بهم دارند؟

ژاندارم: ربط گوز و شقيقه. تو كه بايد خوب بفهمى.

كلفت : حتى اگر كلمه اى از اين حرف ها… ديدید كه  برسر حكيم باشى چه آمد؟ فقط برای اینکه رفيق سيد كريم بود.

ملا: پس تو چرا به اين آتش دامن مى زنى؟

كلفت : خواستم كه بدانيد.

پينه دوز:(به ژاندارم) شازده هواى تو يك نفر را كه دارد.

ژاندارم: من كه نگفتم… اما خوب طناب هم از گرده آدم رد مى كند.

كلفت: حالا چه كرده است كه اين طور…؟

ژاندارم: صبح، من مادر مرده را از جلو اداره سوار كرده كه با تو كار دارم. بدر باغ رسيده و نرسيده كه تو برو تو من آمدم. بست اول را زده و نزده ، داد و هوار دهاتى ها بلند شد. دويدم بيرون. چشمت روز بد نبيند! چوبدارهاى آقا ، آب مردم را بسته بودند، به باغ. دهاتى ها هم ريخته بودند بيرون. چماقدارها هم سر و مغزهمه را خرد و خاكشير كرده بودند.

ملا: خوب ترا سننه؟

ژاندارم: خوب من ، نا سلامتى قانونم.

كلفت: قانون هم كه معلوم است.

ژاندارم: حالا من بايد چه كنم؟ بى پدر و مادرها بزن و بچه ها هم رحم نكردند. همه را با چوب خدمت كرده بودند. من مادر مرده اهل ده هستم. همه مرا مى شناسند. با آنها بزرگ شده ام. شوهر خواهر مرا هم زده بودند. آن مرتيكه شب بغل آبجى بنده مى خوابد. چه كنم ، آخر چه كنم ؟

پينه دوز: ( پوتين ها را روى زمين مى گذارد و بطرف چراغ مى رود.) ديگر تمام شد.

ملا:( به زحمت هیکل چاق را بلند کرده  به طرف چراغ مى رود.) وامصيبتا ، اگر اين ضياء هم از زندگى ما…

ژاندارم:( متعجب) شما را مار گزيده ، چه خبر شده؟

كلفت: نفت، نفتش، الان، يك دقيقه ديگر، خاموش مى شود.

ژاندارم: جهنم، به درك اسفل السافلين. گه توى هر چه…

پينه دوز:(با چراغ ورمى رود.) مثل اين كه…اما نه… خوب …اما.

ژاندارم: حالا چه شده ( به ملا) كه شما اين همه به اين چراغ علاقه پيدا كرده ايد؟

ملا: تو به لزوم و وجوب اين چراغ كه حكم نير ناير و ضياى بارحه در اين شارع عام… تو خود به حكم قانون، بايد حكم چراغ و آمن امان شوارع و طرق باشى و ناچار اين مصباح…

ژاندارم: اولن اين جا شهراست و محل ماموريت من نيست. دومن من خانه و چيزى ندارم كه از دزد بترسم. سومن كسى تا به حال شنيده كه دزد خانه ى ژاندارمى را زده باشد.

ملا: تو از اين خود خواهى و منيت…

ژاندارم: عر وتيز نكن. اين تو نبودى كه منبرهاى اين شهر را قرق كرده بودى كه ، اين چراغ بدست عرقخور بى دين و مذهب به اين ولايت آمده و اگر كسى با نور اين چراغ بچه پس بياندازد در حكم ولدزنا و خولى خواهد بود؟

ملا: هر چيز جائى و هر نكته مقامى…

پينه دوز: شما داريد، چه مى گوئيد؟ به فكر باشيد. الان شب مى شود و تاريكى همه جا را مى گيرد.

ژاندارم: شايد من باز بى موقع حرف زدم. اما خوب، بعضى چيزها از ياد رفتنى نيستند. من كه نتوانسته ام آن نگاه را از ياد ببرم. چس مثقال هيكل بود، ديلاق و مردنى ، اما حرف كه مى زد.  مثل صداى باباى آدم از دل قبرستان بود. به خصوص چشم هاش، مثل دوتا كپه آتش سوسو مى زد. ته دل آدم از صدا و نگاهش مى لرزيد.( به در مطب حكيم اشاره مى كند.) اين مادر قحبه هم خيال مى كند، من نمى فهمم كه هر روز عصر وقتى خسته و داغون برمى گردم، از پشت پنجره نگاهم مى كند. با چشم هاى آن گور به گورى كه يك شب هم مرا راحت نگذاشته اند. تمام عرقهاى دنيا هم نمى تواند كارى كنند كه  فراموششان كنم.

پينه دوز: ما اما فراموش نكرده بوديم. متوجه نشديم.

ژاندارم: حالا هم متوجه نيستى و بى خود پا برهنه مى دوى وسط…

ملا: تو هميشه ، به خصوص وقتى دمى بخمره زده باشى، اين لحاف كهنه را مى شكافى و از فحش و فضيحت طنابى مى باقى كه…

پينه دوز:( به ژاندارم) پس نخ تابى هم بلد هستى؟

ژاندارم: آن هم چه طنابى كه نفس آدمى مثل سيد كريم فرنگى را هم بند مى آورد و كسى مثل حكيم را گوشه ى سياهچال نگه مى دارد.

كلفت:هر وقت ترا مى بيند، سرش را تكان مى دهد و اشك…

ژاندارم: خودمم، به قول ملا، اگر دمى بخمره زده باشم، سرى تكان مى دهم که…

ملا: تو مامور بودى و معذور.

كلفت: و تو كلفراش؟

ملا: پاسدار بيضه دين.

كلفت: شما حتى آنها را نديده بوديد و نمی شناختید. تازه بنه كن به شهر آمده بوديد و بجز اين طويله و زير بازارچه، جائى را نمى شناختيد. اما يك دفعه كار و مواجب و مسجد و منبر برپا شد و شما نپرسيديد از كجا. فكرش را هم نكرديد. شكم تان مهم بود كه او پرش كرده بود.

پينه دوز: اما ما فكرش را كرديم.

ژاندارم: تو يكى، آن سوراخ صاحب مرده ات را بى موقع…

كلفت: تا وقتى حكيم بود، لازم نبود ما فكر كنيم. خودش، خود بخود روشن بود. ما هم چنان عادت كرده بوديم كه خيال مى كرديم از غيب روشن مى شود. ولى حالا وضع فرق مى كند.

ژاندارم: آن سگ مصب هميشه چند تا حلب ذخيره داشت.

كلفت: اين دفعه چه عرض كنم.

پينه دوز: او برمى گردد. من دلم روشن است.

ملا: بادمجان بم آفت ندارد.

ژاندارم: مگر مرگ خبر مى كند؟ مگر ديگران را خبر كرده است؟

پينه دوز: من فكرش را کرده ام…

ژاندارم: كى را كرده اى؟

پينه دوز: فكرش را.

ژاندارم: گذاشت، يا بزور كردى؟

ملا: كسى را فرستاده كه نفت بياورد.

ژاندارم: از كجا پيداش كردی؟ آشنا بود؟ او را مى شناختی؟ اهل محل بود؟ آزمايشش كرديد كه مرد است؟

پينه دوز: من او را نمى شناختم.

كلفت: تازه از راه رسيده بود.

ژاندارم: يعنى رهگذر بود؟

ملا: اما مومن و پرهيزكار.

ژاندارم: آب كشيده بود يا آب توبه سرش ريختى؟

ملا: تو امشب چقدر خوشمزه شده اى؟

ژاندارم: يارو را نديده و نشناخته گفته اى بيا ، ذرع كن. حالا ديگر، امروزه روز، بچه ها هم مى دانند كه اول بايد از پدر و مادر طرف مطمئن شد. از آبا و اجداش پرس و جوكرد. از كسب و كارش سردرآورد. با ذرع و چارك و من و نيم من و مثقال وزنش كرد و تازه باو اعتماد نكرد. چون ممكن است طرف هفت خط كامل باشد و تو يكى از خطها را نخوانده باشى. لابد پول هم دستش داده ايد؟

پينه دوز: حاج آقا فرمودند بده و من هم…

ژاندارم: پس تو هم باد دادى؟

كلفت: من جاى حكيم باشم، اين پول را پس نمى دهم. چراغ مى خواهيد بايد گيوه ها را روبكشيد.

ژاندارم: لابد فكر مى كنيد يارو ، خر است و نفت مى آورد يا برمى گردد و مى گويد: بفرمائيد اين پولتان نفت نبود.

پينه دوز: ما بفكر نفت بوديم.

ژاندارم: او هم به فكر دندانگيرى كه شكمش را پر كن.

كلفت: حالا تكليف چيست؟

ملا: حالا ديگر، ژاندارم باشی شده است حلال مشکلات ما.

ژاندارم: نه اين كه خودتان عقل كل هستيد ؟

ملا: حالا خود عقل كل بفرمايند.

كلفت: باز شما دو نفر بجان هم افتاديد؟

ژاندارم: مگر نمى بينى ، تا من مى روم دهن باز كنم، شازده را به رخ من مى كشد.

پينه دوز: ترا خدا ول كن. بگو ببينم، در راه مردى را نديدى كه به اين طرف بيايد؟

ژاندارم: مومن مسجد نديده، حداقل بپرس مردى را خوش و خندان نديدى كه مى رود.

ملا: حالا مى گوئى كه جان ما را خلاص كنى؟

ژاندارم: اگر ديده بودم كه سوراخ هفت چين نابدترش را هم مى گشتم ، كه از كجا آمده؟  چرا آمده؟ به كجا مى رود؟ از آن بدتر، چرا خوشحال است. اگر ديوانه است كه جاش معلوم است و اگر عاقل است كه غلط كرده خوشحال باشد.

پينه دوز: پس ما كه گرفته و سرجامان تمرگيده ايم ، برنده ايم؟

كلفت : يوم البدتر، همين است ديگر.

ملا:( به ژادارم) حالا به عقل كامل سركار چه بايد بكنيم؟

ژاندارم: (به طرف سقاخانه مى رود.) اول بايد( چراغ را بدست گرفته و تكان مى دهد.) آزمايش…

پينه دوز: ولش كن كه بدتر شد.

كلفت: تو به چراغ چكار دارى؟

ملا: تو كه سررشته اى از امور مصباحيه ندارى.

ژاندارم: حالا معلوم شد كه واقعن نفت ندارد.

پينه دوز: ما از عصر تا حالا صد دفعه قسمش داده ايم.

كلفت: پيتها و حلبها را هم…

ژاندارم: گاهى فتيله نيمسوز مى شود و…

كلفت: من عصرى فتيله را سر زدم.  رفتم نفت بياورم كه ديدم چيزى باقى نمانده.

ژاندارم:( به كلفت) وقتى اين كارها را مى كردى اين( به پينه دوز اشاره مى كند.) ميرزا قشمشم هم اينجا بود؟ چون معلوم است كه حاج آقا حمام تشريف داشته اند.

كلفت: مگر آن بدبخت جاى ديگرى هم دارد؟

ژاندارم: گفتم اينجا بود؟

كلفت: بله همين جا بود.

ژاندارم: دستش به كار خودش بود؟

كلفت: تو عرق خور مفنگى، نمى خواهى دست از اين خوش مزگى…

ژاندارم: مى خواهم ببينم حواست سرجاش بوده يا…

ملا: البته كه نهايت المقاصد سركار معلوم و محسوس است و محق.

پينه دوز: ببينيد مى توانيد عيبى هم براى ما بالا بياوريد؟

ملا: عيب كه خير، چون بالاترين محاسن است ، اگر از طريق شرع باشد.

ژاندارم:اگّر پا داد، فكر شرع و عرفش را نكن، ما هوات را داریم.

كلفت:اگر آقا معلم برسد كه تنها نباشم، مى روم تو و با شما از شمر بدترها دهن بدهن نمى شوم.

ژاندارم: نه اين كه دخترك باكره است،( به ملا) مى ترسد حرف براش دربياوريم.

ملا: باكره ای، شريفه ای، عفيفه ای.

كلفت: همه باكرگى یک زن، به آخى بند است. اما شرف آدم به مرگ است و زندگى. شما دو نفر خوب مى دانيد كه از چه حرف مى زنم.

ژاندارم:( آهى مى كشد.)اگر چه حرف خوبى زد، اما مثل اين كه اين ضعيفه دل پر دردى از ( به ملا) حضرتعالى دارد.

ملا: دردى كه دزد از عسس و گربه از…

كلفت: من نه از سنگهائى كه ته جيب گل و گشادت پنهان كرده اى مى ترسم و نه براى آن شازده مفنگيتان كه هم منقل ژاندارم باشى است ، تره خورد مى كنم. من از روزى كه در خانه اين مرد كار پيدا كرده ام و نانى بى كثافت پشت بيل خورده شما بدست مى آورم، حيفم مى آيد كه تا به حال زندگى كرده و نفس كشيده ام.

ژاندارم:( ملا را به كنارى كشيده.) اين تشك قلندرها هم زبان درآورده.

ملا: هم خوابه و هم نشين حكيم است ديگر.

ژاندارم: من بايد( به كلفت) خانه حكيم را… يعنى شايد نفتى… (به ملا) خوب بعضى چيزها…( صداى پائى شنيده مى شود) كسى چه مى داند.

كلفت: بسه ، بسه! در خانه حكيم چيزى كه تو ازش سر دربياورى پيدا نمى شود.

پينه دوز:( گوش خوابانده.) بالاخره در اين دوره و زمانه هم شير پاك خورده اى پيدا شد.

ملا: كه ما را رو سفيد كند.

كلفت:( به پينه دوز) تو هم به قاد قاد افتاده اى. خوبيش اين است كه خروسها هم تو اين خراب شده، قبل از قوقولى قو به تخم گذاشتن مى افتند. تو كه بايد صداى پاها را خوب بشناسى. الان موقع آمدن جناب معلم است. هر روز سروقت. ساعت و دقيقه و ثانيه اش هم از پيش معلوم. درست مثل يك ماشين كوكى ، كوك شده.

ژاندارم: او تو اين خراب مانده غريب است. باكسى هم سلام و عليك ندارد. مدرسه هم سروقت تعطيل مى شود. پس كجا مى رود؟ با كى سر و سرى دارد؟ بنظرم آدم مشكوكى مى رسد. بخصوص با آن دوربين و دفترچه ياداشت كه هرگز از خودش دور نمى كند. از همه چيز عكس مى گيرد و ياداشت مى كند. مثل گربه مى رود و مى آيد. بى سر و صدا، همه جا، سروقت حاضر است.

كلفت: حتى مى شود قدم هايش را شمرد.

ملا: گربه، درست مثل گربه. آرام و سر به تو. با آن چمدان بزرگ و سنگينى كه همراهش آورد.(به كلفت) او كه فقط يك دست لباس بیشتر ندارد، پس در آن چمدان چه هست؟

ژاندارم: چمدان؟ كدام چمدان؟ او وقتى كه آمد چمدان نداشت.

ملا: غيبى كه نبود.

ژاندارم: چيزى كه ما از آن بى خبر باشيم، غيبى است. حتى برگ درخت ها هم شماره دارند.( به كلفت) حالا، در آن چمدان چه دارد؟

كلفت: من خبر ندارم ، كسى حق رفتن به اتاق او را ندارد، حتى…

پينه دوز: خدا پدر حكيم را بيامرزد، او را آورده و خرجش را مى كشد و خانه هم بهش داده و باز…

ژاندارم: هميشه از همين يك حرف شروع مى شود، پس او خرج خور حكيم است.

كلفت: نه، او خودش حقوق دارد. حكيم كمكش مى كند. او جوان است و بايد براى خودش سر و سامانى تهيه كند.

ملا: سر يك سفره مى نشينند؟

ژاندارم: با هم بحث و مذاكره مى كنند؟

كلفت: فقط كاسه و بشقاب تو سرهم خرد نمى كنند.

ژاندارم: يعنى دعوا مى كنند؟

پينه دوز: چرا؟ حكيم كه اهل پول و مال و منال نيست كه از او حساب پس بگيرد؟

كلفت: من سر در نمى آورم.

پينه دوز: اگر حكيم بيرونش كند؟

ژاندارم: شازده فورن يكى از اتاق هاى طويله را خالى مى كند، غمى نداشته باش.

پينه دوز: اگر حكيم عصبانى شود…

كلفت: حكيم مرد بردبارى است، هيچ وقت پيش نيامده، اما چرا يكبار…

ژاندارم: سر چه بود؟

ملا: سر تو بود؟

پينه دوز: حكيم با عصا زد توى سرش؟

كلفت: حكيم هيچ وقت به كسى نفهم نمى گويد. بزرگترين فحش حكيم كلمه نفهم است. اما آنروز، فريا زد، تو كله خر نفهم.

پينه دوز: سرچى؟ آخر براى چى ؟

كلفت: سرعكس سيد كريم فرنگى.

ملا: سرچى؟

ژاندارم: سر عكس كريم؟

كلفت: آقا معلم تازه آمده بود كه يك روز گفت ، تو از سيد كريم و اين چراغ امامزاده درست كرده اى.

ملا: چه مباحث كفرآميزى. چه شباهتى بين كافر و امام. هر چند نقل كفر، كفر به حساب نمى آيد. اما…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه سوم

 

 

 

 

 

معلم:( وارد شده بى توجه به كسى با زحمت ازكنار كلفت گذشته در حياط را باز می كند. داخل خانه مى شود. صداى بهم خوردن درها و افتادن صندلى شنيده مى شود.)

ژاندارم: دعواش شده بود.

ملا: چنين جائى است كه شاعر عليه الرحمه مى فرمايد:

سرزده داخل مشو توى خلا آدم است

حرمت ريش سفيد بر همه كس لازم است.

پينه دوز: شايد دست به آبى چيزى داشته و مى بايست خودش را برساند.

ژاندارم: اين شهر سر تا ته اش خلا است، مى توانست يك گوشه اى رويش را به ديوار و خودش را خلاص كند.

پينه دوز: آن وقت طهارتش را چه كند؟

ملا: انفصال غصاله. با سه سنگ يا سه كلوخ مى توان محل بول يا غايت را پاك كرد. البته كاغذ هم مىشود ولى احوت است كه با سنك يا كلوخ باشد.

ژاندارم: حاج آقا با سنگ پا هم مى شود يا احمت است حتمن با…

( پنجره بالاى سقاخانه با سر و صداى بسيار باز مى شود. معلم تمام قد درون پنجره است.)

معلم : اينجا چه خبراست؟( به ژاندارم) مگر شما نبايد فردا صبح سر صبحگاه حاضر باشيد؟( به كلفت) تو چرا؟ لابد باز از آن استخوانهاى توى زير زمين ترسيده اى؟

كلفت: ننگ كه نكرده ام ، می ترسم؟

معلم: آخر مادر من، مرده كه مرده است. هر چند در اين خراب مانده بعضى از مرده ها از زنده ها خطرناكتراند. اما مرده ، مرده است. انطباق ماده و انرژى در او از بين رفته است. خوب اينجا چه خبر است؟

كلفت: نفت چراغ تمام شده است. در خانه هم نفت نداريم. پول داده اند، كسى برود و نفت بياورد. رفته و برنگشته است. چراغ هم به پت پت افتاده است.

ملا:( سراسيمه به طرف چراغ مى رود.) آلان است كه حيات اين مصباح در شرف موت درآيد و قلوب همه را مالامال ازاسف كند.

ژاندارم:( جلو دويده و ملا را پس مى زند.) بگذار ببينم چه گهى سرش آمده.

پينه دوز:( با چكشى كه در دست دارد به طرف آندو مى دود.) دست به آن چراغ نزنيد كه…

معلم: صبر كنيد! دست به آن چراغ نزنيد. بگذاريد تا جان دارد… اما فكر كنيد بعدش چه بايد كرد.

ژاندارم: آخر الان وقت فكر كردن است؟

معلم: پراتيك بايد با ذهنيت مناسب همراه باشد تا تبديل كم به كيف و برعكس. طبق قوانين عمل و عكس العمل به نتايج صحيح برسد.

ملا: البته تفكر و تامل از لوازم حتميه عمل است. اگر منظور از بحث و استدلال، مناظره و مجادله نبوده بلكه قصد انكشاف باشد.

ژاندارم: حضرت مستطاب اجازه بدهيد ايشان حرفشان را بلغور كنند، شايد چيزى به عقل ناقص شان رسيده. تو كه همه ى ما را خفه كردى.

ملا: برادر من، آن چه شما را خفه كرده است، عرق نامرقوب و ابساط موفورى است كه از جهت آن خلق لله را سركيسه فرموده ايد.

ژاندارم: كور شوم اگر غير از آن دو بستی كه با شازده زدم چيزى نصيب ما شده باشد. اتفاقن جنسش هم از همان جنسى بود كه حضرتعالى بعد از افطار جير جير يا مجيرش را درمى آورديد.

معلم: آقايان مسئله مهمتر از حالات و كيفيات شما ست. اصولن بايد ديد اين چراغ، با اين كيفيت ويژه و كميت خاص در چنين موقعيت جغرافيائى، مثمر ثمرى مى تواند باشد يا نه.

پينه دوز: حرف شما هم مثل حرف حضرت…

معلم: ابتدا بايد به اين سئوال اصولى جوابى مناسب داد.

ملا: اين احقر ملتفت نهايت المقاصد عاليه نشد. اما بظن قوى دلالات بيانى دال بر اين مطلب است كه…

ژاندارم: آقا جان بگذار گهش را بخورد.

ملا: شما چرا همه قوه قاهره خود را به رخ من مى كشيد؟ بنده هم همين مقصد را دنبال مى كنم.

پينه دوز: ( به معلم) قربان شما بروم ، شما چه مى فرمائيد؟

معلم: پدر جان، براى اين كه مقاصد خود را، كه با آخرين تحقيقات تئوريك و پراتيك همراه است بيان كنم ، بايد مقدماتى را بيان كنم.

ملا: پس قصد جنابعالى تعليم و تعلم است.

كلفت: يك دقيقه زبان بدهن بگير تا روشن شود.

ملا: تو ضعيفه شريفه با آن عقل قاصر و خلقت ناقص متوجه مقاصد اين جوانك نيستى.

ژاندارم: و تو متوجه هستى؟

ملا: اين جوان می خواهد مرا بياموزد كه مقدمات كدامند و نتايج كدام. حال آنكه اين احقر، حاشيه ملا عبدالله زنوزى را بر شرح منظومه حاج ملا هادى قرچه داغى مشهور به سبزوارى خوانده و ار همه منطق و آنالوطيقاى شيخ اليونان فراغت تحصيل حاصل كرده ام.

معلم: خير قربان! قصد من آموزش اين مطالب نيست. اما بايد قبول كرد، هر سيستمى كه بنياد علمی نداشته باشد نتايج منطقيش…

پينه دوز: بابا ، چراغ مرد ، تمام شد.

ملا: تا بيائيم و مقدماتى را كه شما عرضه مى كنيد، حاضر كنيم ، چراغ مرده است و قضيه سالبه به انتفاع موضوع است.

ژاندارم:( به طرف چراغ مى رود.) آخر آن مادر قحبه اى را كه پول دستش داديد چه شكلى بود؟ به كدام طرف رفت؟

معلم: مى خواهى دستگيرش كنى؟

پينه دوز: به جاى اين حرف ها…

ژاندارم: چه گهى بخوريم؟

پينه دوز: اين همه آدم اينجا است و تو از من مى پرسى چه بايد كرد؟

معلم: چه اشكالی دارد؟ طبق اصول اوليه دموكراسى هر كس بايد حرف خودش را بزند.

پينه دوز: من پيش از اين كه نظرم را بگويم، كارم را كرده ام.

ژاندارم : مثلا چه غلطى فرموده ايد؟

پينه دوز: تمام دخل بعد از ظهرم را داده ام كه نفت داشته باشيم و چراغ محل روشن باشد.

ژاندارم: داده اى، اما از عقب. به جاى آن كه بلند شوى و پاشنه به گه بزنى و بروى نفت تهيه كنى…

پينه دوز: تو خيال مى كنى من گرفته و اين جا نشسته ام. دويده ام آب انبار و كوزه را پر كرده و تغار لب به لب را لبريز كرده ام.

معلم: پس شما فكر كرديد كه خاموش شدن چراغ به آب سقاخانه مربوط است.

پينه دوز: من اصلن فكر نكردم.  بمن دستور دادند. من هم مو بمو اجرا كردم.

معلم: مقصود و منظور من هم همين است.

پينه دوز: من هم كه همان را گفتم؟

ژاندارم: حالا ديگر چس هم جز قازورات است؟

ملا: اين چه مطلبى است كه اين( اشاره به پينه دوز) بنده خدا مى فهمد و بنده با اين همه مطالعات حوزويه نمى فهمم؟

معلم: وقتى مى گويم وجود اين چراغ از نظر استراتژيكى مورد سئوال است، همين است. دليل واقعى را دوست زحمتكش ما، آقاى پينه دوز، به صورت يك فاكت عينى ، در فيگور دموكراسى، خودمانى به زبان آورد. اگر چراغ به معنى روشنائى و روشنائى به معنى علم است و آگاهى. اين چراغ به مقصد و هدفش در طرح و برنامه نرسيده . وظيفه خود را انجام نداده.

ژاندارم: پس بايد دستگيرش كرد.

ملا: محاكمه و محكوم و معدومش كرد.

پينه دوز: بيچاره بى تقصيراست، گذشت از بزرگان است.

معلم: شما تا كنون، هيچ اطلاعى از چراغ و چگونگى داشت و نگهداشت و برداشت آن نداشتيد. چرا بايد بى خبر باشيد؟

پينه دوز: من سرگرم تهيه نان بچه هام بودم.

ژاندارم: من صبح مى روم و شب برمى گردم.

ملا: من اين دنيا را سه طلاقه كرده ام.

كلفت: تا وقتى حكيم بود، چراغ سر وقت روشن بود. نفتش هم پر و پيمان بود.

پينه دوز: گاهى كه دستش به نفتى نمى رسيد، قاطر شازده را مى گرفت و پيت ها را روى حيوان مى بست و مرا روانه مى كرد.

معلم: از تو كارمى كشيد، ترا استثمار می کرد،ولی به ماهيت چراغ اشاره اى نمى كرد.

پينه دوز: اما مزد يك روز تمام را، تمام و كمال مى داد. اگر خلقش هم باز بود، يك دورى از دست پخت خانم( به كلفت اشاره مى كند.) خانم ها را مى آورد و يك كاسه دوغ هم پشت بندش. هميشه هم مى گفت ، دست پخت خانم خانم ها حرف ندارد. زن يعنى خانم خانم ها.

كلفت: اين طور مى گفت؟ ترا خدا اين طور مى گفت؟ به تو هم اين طور گفت؟

ملا: اما براى آب سقاخانه پولى به تو نمى داد ، مى داد؟

پينه دوز: نه ، هيچ وقت هم تكليف نكرد. مگر خود من يك كوزه آب ريخته باشم.

ژاندارم: براى آبى كه خودت كوفت كرده اى ، هم توقع پول داشتى؟

پينه دوز: من گه خوردم كه توقع داشته باشم. كاش نفت هم مثل آب بود ، ببينم كدام ديوسى مى گذاشت چراغ به اين روز بيفتد.

كلفت: كاش عصرتر رفته بوديد و سراغ آن بيابانى را گرفته بوديد.

معلم: شرط مى بندم حتى شكل و شمايل او را هم به ياد نمى آوريد.

پينه دوز: هر كارى هست بايد آلان انجام بدهيم ، دارد از فتيله خرج مى كند.

ملا: بايد فكرى كرد، من از لحاظ خودم نمى گويم براى آبرو و احترام اين( به سقاخانه اشاره مى كند.) بزرگوار عرض مى كنم.

ژاندارم: چى شد؟ حالا ديگر پنجره سيد كريم فرنگى عرقخور و كافر. ديوار دكتر نجس، بزرگوارشد؟ يا حاضر كردن روضه هاى صدتا يك قاز، دلت را بشور انداخته است؟

ملا: باز مثل اين كه من پا رو دم تو بد دهن گذاشته ام!

ژاندارم: مثل اين كه نسيان فرموده ايد كه…

ملا: حالا ديگر اين مكان به كسى منتسب است كه براى ما…

معلم:همين، همين ديگر، لب مطلب همين جاست. چرا چراغ بايد پشت در فلزى و جلو تغار آب باشد؟ درش هم فقل و كليدش توى جيب يك نفر خاص باشد؟

ژاندارم: عيبش در كجاست؟

معلم: عيبش…

كلفت: بله ، عيبش؟

معلم: بودن چراغ پشت اين پرده فولادى كه به رنگ سرخ تند جگرى هم رنگ شده ، همه اش عيب است.

كلفت: شما خيلى دير تشريف آورده ايد و مى خواهيد خيلى زود برويد. پسرجان تا اين چراغ پشت آن ميله ها روشن شود ، تو چه مى دانى ما چه كشيديم؟

معلم: چيزهائى از حكيم شنيده ام، اما اين نظر اوست. اين نظر اوست. او همه را خر و گاو حساب مى كند و خودش را…اما بايد بدانيد حقيقت هميشه از ديالكتيك نظرات مختلف و برخورد آرا و عقايد حاصل مى شود.او فقط حرف خودش را مى زند.

ملا:لابد قصه اى درست كرده است پر آب چشم.

معلم: نه بابا، او خودش را مرد پولادى مى بيند.

ژاندارم: لابد گفته كه چراغ كار ايشان است؟

معلم: نه از سيدى حرف مى زند كه عكسش به ديواراست.

ملا: و او را عبادت مى كند؟

كلفت: اما جناب معلم نفرموديد با همه اين ها عيبش در چيست؟

معلم: اجازه بدهيد بيايم آنجا تا درست برايتان شرح بدهم. با يك پراتيك عينى مطلب را( از پشت پنچره دور مى شود.) حالى شما كنم.

ژاندارم: تو فكر مى كنى( به ملا) دارد ما را رنگ مى كند؟

ملا: از اين قرتى هاى بچه مزلف هرچه بگوئى برمى آيد. اما بايد صبر كرد تا كنه و ذات مطلبش خوب پخته شود.

كلفت: نه بابا! حواسش خيلى پرت تر از اينها است. سرش با كونش بازى مى كند و خيالات مى بافد.

معلم: ( از در حيات بيرون آمده و بى توجه به ديگران تا كنار سقاخانه رفته و با دست و سر و اعصاء بدن به مطلبى كه مى گويد اشاره مى كند.) سه طرف اين چراغ ديوار است و فقط از يك طرف نور دارد.

ملا: بله! اين عين حقيقت است. سه طرف آنرا اسوار خانه سيد كريم الافرنجى محاصره كرده.

كلفت:ا وا ، راست مى گويد، وا.

ژاندارم: دیوار. آن هم مثل ديوارهاى زندان.

معلم: زندانى كه كليدش دست يكنفراست.

ملا: آن هم شخص شخيص حكيم باشى.

معلم: يا هر شخص ديگر، من كارى با فرد ندارم. من با آن كه دوست حكيم هستم، اين نقد اصولى را بارها باو گوشزد كرده ام.

ژاندارم: خوب چرا اين كار را كرده است ، او كه مرد فهميده اى است.

ملا: او هم تفسير خودش را دارد.

كلفت: او كه از جيب خودش، در ديوار خانه خودش، به قيمت خون رفيقش، چراغ را روشن نگاه داشته است ، بد كرده است؟

معلم: نه بد نكرده است. اما بايد بود بهترعمل مى كرد. من باره ها گفته ام و بار دگر تکرار می کنم كه اگر راه و روش درست بود، اينها از مومن ترين افراد بودند.

كلفت: كه به حرف تو چراغ را بيرون بياورند و وسط كوچه بگذارند؛ كه با يك نك پا بشكند ، يا با پفى خاموش شود ، یا اصلن از بين برود؟

معلم: آن دو نفر چراغ را آورده اند، اما صاحب اصلى روشنائى، همه اينها ( به ديگران اشاره مى كند.)هستند.

كلفت: يعنى يكى يك كليد هم دست آنها مى داد، يا مى گذاشت وسط گذر؟

معلم: سر شوخى ندارم. مقصودم اين است كه چرا نبايد بود همه شما را از چراغ و كاركرد آن مطلع مى كرد. من خودم تری تزی در اين زمينه نوشته و مشكل را حل کرده ام.

ملا: آيا آن رساله به امضاء و تصديق اربع من رجال العلم و عمل ، اى علما و المجتهدين حوزويه و فقهيه رسيده است؟ كه به خواندنش بيرزد؟

معلم: مقصودم از رساله ، مقاله علمى است.

ملا: در مسايل نفطيه و مصباحيه و رد على طريق سيد الافرنجيه و حكيم الملحديه؟

معلم: خير آقا، در خصوص استفاده از امكانات جمعى و بر خورد با انحرافات ….اى آقا، بگذريم.

پينه دوز: ما آن چنان سرگرم اين يك لقمه بخور و نمير بوديم كه اصلن از شب و روزمان خبر نداشتيم. چون پيش از غروب، او چراغ را نفت كرده و روشن مى كرد.

كلفت: كسى هم جلو كسى را نگرفته بود كه بيايد و چراغ را نفت كند و روشن كند. اما با آنچه كه پيش آمده بود ، گذاشتن چراغ وسط ميدان هم خيلى عاقلانه نبود.

معلم: چه عيبى داشت؟

كلفت: پدر بيامرز، حاليت نيست تو كدام گورستانى دارى نفس مى زنى.

معلم: همين ها كه اينجا جمع شده اند، مگر براى چراغ محل شان جمع نشده اند؟ پس چرا نبايد اختيارش بدست خودشان باشد؟

ملا: مخارجش را هم ما بدهيم؟

معلم: مگر همين كار را امشب پينه دوز نكرده است؟

ژاندارم: كرده است و چشمش هم كور كه كرده است. اما با دو سه فقره حديث و روايت و امر و نهى، تازه آن هم به اين اميد كه حكيم برگردد و نقدن كارسازى شود. البته يك بشقاب سركوت پلو و يك كاسه دوغ خانم خانم هاهم روش.

ملا: به خصوص رجاء واثق به مراجعت حكيم كارساز بود.

معلم: البته هر كار راه و روش خاص خود را دارد. راهى را كه شما مى رويد نتيجه ی كاركرد نادرست حکیم است.

كلفت: او محل را روشن كرده است.

معلم: و با رفتنش همه جا را تاريك كرده است.

ملا: كاملن معقول است. او ما را محتاج خودش كرده است. آن ملحد ما را بازى داده است، و ما ساده دلانه بازى او را خورده ايم. اين طور مى شود كه اين جورى شد. ما از ملاحده سيلى به كرات خورده ايم.

كلفت: اين هم نتيجه حرف شما آقاى معلم.

ژاندارم: شما( به كلفت) به دل نگيريد!هر جا كه آش باشد آملا کل الفراش است.( رو به ملا) بدیش این که اضافه برخوردن بازیش را لیس هم زده ای. آملا! پياده شو با هم برويم. مگر دستور تازه اى رسيده و من خبر ندارم؟

ملا: بله! من كمى ملاحظه را از دست دادم.اما او ما را محتاج خود كرده است و حالا طالب آقايى و رياست و كياست است.

معلم: شما انسان زيركى هستيد.

پينه دوز: شما را به خدا به فكر چراغ باشيد.

ژاندارم: شما هم معقول مى گوئيد، اما حكيم هم… خوب او كه حالا نيست، گور پدرش، حالا چه كنيم ؟( در خانه سمت راست نيمه باز شده و سايه اى بى آنكه قابل تشخيص باشد لاى در ديده مى شود.)

معلم: اشكال اصلى در جا و مكان چراغ محل ما است. ما به عنوان صاحبان اصلى آن ، بايد آنرا از زندان و اين پرده فولاد و اين ديوارهاى زمحت، نجات داده و به جائى كه لايق آن باشد باز گردانيم.

ژاندارم: تو مى فهمى چه مى گوئى؟

ملا: شايد دور حرف ترا برداشته و بدنبال آن مى روى. گاهى مى شود كه نتيجه استدلال با مقدماتش فرق دارد و آدم چشم بسته آنرا دنبال مى كند.

معلم: بايد اين چراغ از نشان خودكامگى رها شود، آن هم از خودكامگى كسى كه همه ی ما را محتاج خود كرده است.

كلفت: تو حاليت هست ، چه كار مى خواهى بكنى؟

معلم : ما همه با هم به اين نتيجه رسيديم.

كلفت: خودت را همه جا نزن. اين دو نفر كه حى و حاضر در خدمت مباركت ايستاده اند، به امر شازده شان خيلى زور زدند كه اين در را از جا بكنند، اما حكيم و سيد كار خودشان را كرده بودند. سيد با قيمت خونش آنرا سرپا نگهداشت.

ملا: آن ملعون ملحد و اين شاگرد ابليسش ، حقه اى زدند كه شيطان هم بخواب نمى ديد.

ژاندارم: با اين علم و كتل ها كسى جرات دست زدن به اين سقاخانه را ندارد.

ملا: آقا جان شما سخت تند مى رويد. آقا اين خانه صاحب دارد.

معلم: شما مى دانيد كه اين پنجره…

ملا: اين صورت ظاهر قضيه است ، انتساب آن به جائى است كه ما حق تصميم درباره آنرا نداريم.

معلم: شما هر دو سيد و حكيم را مى شناسيد. خود من به عنوان یک معلم، براى هر دوی آن ها احترام قايلم. اما از هيچ كس بت نمى سازم و چيزى را كه به عقل خودم درست درنيايد قبول نمى كنم. اتفاقن در همان رساله اى كه ذكرش رفت، همه انحرافات آندو را روشن كرده ام.

كلفت: بابا، گلى به گوشه جمالت ، با دوستی مثل تو، آدم از هزار دشمن بى نيازاست.

معلم: ببينيد خانم…

كلفت: ترا خدا كلماتى را كه آن عزيز تكيه داده بر عصا به كار مى برد با اين حركات بمن نگوئيد. من فكر می كنم تو اگر روزی متوجه شوى كه من يك زن هستم، از هر دوى اين ها(به ملا و ژاندارم اشاره مى كند.) بدتر خواهى كرد.

پينه دوز: حالا، گيرم چراغ را هم درآورديم ، اينجا خاموش شود يا آن جا چه فرق دارد؟

معلم: اين عقل جمع است. آفرين. اما نه پدر جان، چراغ را بيرون مى آوريم و با آخرين قطرات نفتش و با شعله اش چوب و هيزم و كاغذ و خرت و ثرتهاى ديگر را آتش مى زنيم تا صبح شود و راه خودمان را پيدا كنيم.

كلفت: شاهكار كرديد، اين را هم توى آن رساله ى نابدترتان نوشته ايد؟

       ژاندارم: اين بيچاره ها اگر چوب و هيزم داشتند، كرسى خودشان را گرم مى كردند.

كلفت: آقا معلم متفكر، حالا با همان عقل جمعيتان بگوئيد ، به خاطر اين نيست كه اين در و پنجره مال خانه ى حكيم هست و مى شود آنرا خراب كرد و آتش زد؟ وگرنه تو كه جرات نگاه کردن به خانه ى ( به خانه ى سمت راست اشاره مى كند.) ديگران را ندارى.

معلم: من گفتم آتش روشن كنيم.

كلفت: خيلى ها چشم ديدن اين چراغ را نداشتند و چشم مى ماليدند كه خاموش شود، اما هيچ كدام جرات آتش زدن نداشتند. بايد بود آتش بدست دوستى مثل تو روشن مى شد كه آنها بروند و ماتحتشان را حنا ببندد و بست به وافورشان بچسبانند.

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

 

 

 شازده:( كه تا كنون خود را پشت در مخفى كرده بود با سيگارى برسر چوب سيگار بلندى بيرون مى آيد.) كه فرموديد… چه كنيم؟

ملا: (شتابان تا پيش شازده مى رود.) سلام عليكم… عصر حضرتعالى بعد از چرت عصرانه بخير.

شازده:( به كنار ژاندارم رسيده است و روى شانه او مى زند.) خسته نباشى ، قلچماق خان.

ژاندارم:( به شازده سلام نظامى مى دهد) درود ، عصر بخير.

شازده: اين آقا چه مى فرمايند؟

ژاندارم: واله قربان ، اگر شما حرفهاى ملا را مى فهميد؟ بنده هم خرده فرمايشات اين آقا را فهميدم.

شازده:( به پينه دوز) پاشو پسر آن پياله را آب بكش. يك چكه آب بده ببينم اين جا چه خبراست.

پينه دوز:( از جا پريده) بله قربان.

شازده: خوب كه فرموديد…

پينه دوز: بله قربان.

شازده: تو كارت را انجام بده. اول آن چهارپايه را بياوراين جا.

پينه دوز: بله قربان( با شتاب از كنار سقاخانه برگشته و چهارپايه را كه بعداز برخواستن پينه دوز ملا بر آن نشسته است ، از زير او بیرون كشيده و به شازده مى گويد.) كجا بگذارم قربان.

شازده:( چهارپايه را از دست پينه دوز گرفته.) همان جا كه بابا گذاشت. ( رو به ملا) خوب كه ايشان چه…

ملا:( خود را جمع جور كرده.) بله قربان.

پينه دوز:( كاسه آب را تا زير بينى شازده پيش برده.) بله قربان ، آبتان را آوردم.

شازده: مواظب باش نريزى.( كاسه را از دست او مى گيرد.) صحبت از خرابى و كندن بود( كاسه را يك نفس سر مى كشد.) و مى خواستند آتش بزنند؟

پيته دوز: (كاسه را از دست شازده گرفته.) بله قربان.

شازده: تو چقدر حرف مى زنى ، برو بتمرگ سرجات.

پينه دوز: بله قربان.

شازده: اه ، تو خيلى خرى.

پينه دوز: بله قربان.

ژاندارم:( پيش رفته و از شانه پينه دوز گرفته و او را كنار مى كشد.) اين جا و ساكت.

شازده: مى خواستند تير و تخته بياورند و آتش روشن كنند.

ملا: محضر حضرتعالى مستحضراند كه مصباح محله…

شازده: چراغ ؟ چطور شده؟ چى شده؟

كلفت: حكيم رفته سفر و چراغ بى نفت مانده.

شازده: كجا رفته سفر؟ باز آن بد بخت فيلش ياد هند كرده؟

كلفت: به من چیزی نگفت.

شازده: چطور چيزى نگفت؟ حالا تو تنها يار و همدم استاد و پزشگ و حكيم ما هستی.( نگاهى به ژاندارم و ملا كرده و زير سبيلى خنده اى هرزه مى كند و آنها نيز مى خندند.)

كلفت: به من چيزى نگفت. آرام و بى صدا كيفش را برداشت و راه افتاد.

شازده: صد بار باو گفتم حصرت اشرف احتياج به حكيم مخصوص دارند. مى توانم واسطه بشوم كه او را قبول كنند. خوب خلايق هر چه لايق. لابد رفته كور و كچل هاى در و دهات را معالجه كند.

كلفت: چيزى نگفت، خيلى هم دلتنگ بود. چنان گرفته بود كه دلم نيامد بپرسم.

شازده: جورى حرف مى زنى ، انگار به سفر آخرت رفته است.

كلفت: من نمى دانم.

شازده: نفتى هم در خانه نمانده است؟

كلفت: نه ، نمانده.

شازده: و شما( به ديگران) عزاى چراغ را گرفته ايد؟

پينه دوز: تمام كاركرد بعداز ظهرم را دادم كه نفت بياورند.

شازده: كجايت را دادى ( مى خندد. ژاندارم و ملا نيز مى خندند.) هان؟

پينه دوز: مداخل بعد از ظهرم را.

شازده: تو گه خورده و غلط زيادى كردى، تو اين جا براى شكم زن و بچه ات كار مى كنى يا براى نفت چراغ ؟

پيته دوز: بله قربان. حاج آقا فرمودند بده و بنده هم دادم.

شازده: از جلو يا از عقب ؟( مى خندد. ژاندارم و ملا هم.) آخر اين حاج آقاى ما كمى اخلاقش كژ و كوله است.

ملا: ( خندان و خوشحال) هر چند كه وطى دوبر جايز دانسته شده است ، اما اين مفلوك بجز پشم و پيل چيزى براش باقى نمانده است.

شازده: بيل بكمر خورده، تو همین حالا دارى از حمام تشريف نجاست مى آورى، باز هم؟ بابا، خدا قوت بدهد.( به پينه دوز) درد هم داشت؟

پينه دوز: از دخلم دادم.

ملا: به اين حساب كه حكيم برگردد و كارسازى كند.

شازده: تو يك بهار ديگر عمر كنى خوب قد مى كشى. برادر من  سر مال مردم دوست مى گيرى؟

ملا: چنانكه مستحضر هستيد مصباح از نعم الهى است. حتى آيه و سوره هم در اين خصوص شان نزول يافته. مردم بايد درحفظ و حراست آن از جان و مال دريغ نكنند.

شازده:اما نه از جيب پينه دوز بد بخت مادر قحبه. خوب حالا نفت كجا است؟

ژاندارم: يارو حب جيم را خورده و يك آب هم از روش.

شازده: تو اين جا بودى و پول اين بابا را بردند؟

ژاندارم: من اين جا نبودم.

شازده: اگر بودى كه يارو را با پول تو دستش، يك نفسه قورت مى دادى.

ملا: من اعتماد دينى خود را كردم و پول را…

شازده: پس حالا بر ذمه جنابعالى است ، تا شاهى آخرش را تعديه بفرمائيد. چون فكر نمى كنم حكيم بابت تغار شكسته و ماست ريخته حاتم بخشى كند، مخصوصن كه پاى تو هم در ميان باشد.

ملا: از آن جا كه حكيم رفيق سيد و از احفاد سادات است، يحتمل كه اين بار هم بذل عنايت كند.

شازده: انشاء اله كه كّربه است. اگر نه، بايد پول را تمام كمال از جيب مبارك كارسازى كنى.اين سركار هم، همان طور كه در بساط منقل و شرب خمر والميسر يد طولائى دارند، در احقاق حقوق هم يد بيضائى نشانتان خواهند داد.

ژاندارم: ما نوكر جنابعالى هستيم.

شازده: و مى خواستيد آتش روشن كنيد؟

ژاندارم: اين بابا پيشنهادش را كرد.

ملا: فقط به فقط پيشنهاد.

شازده: يعنى ملا هم آتش بازى را دوست دارد؟

ژاندارم: نه خير قربان! اين معلم خان، حرفش را زد. مى خواست محله را روشن كند.

شازده: حتى به قيمت خانه و زندگى من؟ بارى كلا به اين عقل و هوش. جناب آقاى معلم ، شما هنوز اين جا تشريف داريد؟ چرا نرفته ايد دماغتان را لاى آن كتابهايتان كنيد كه حتی مى ترسيد كسى جلدشان را ببيند.

معلم: منظور من از آتش يك چيز كوچك و محدود بود كه بتواند محله را روشن كند.

شازده: همين چيز كوچك و ناقابل ، بايد بود يك جائى ، مثلن( با انگشت نشان مى دهد.) اينجا ، آنجا يا يك جائی ديگر روشن شود، درست مقابل خانه من؟

معلم: خانه من هم همين جا است.

شازده: بله؟ خانه تو؟ كدام خانه؟ شايد منظورت خانه حكيم است؟ شنيده بوديم كه ارث خرس به كفتار مى رسد؛ اما بعد از مرگش. شايد هم حكيم چانه انداخته و ما را خبر نمى كنيد؟ خوب ، آتش كه روشن شد، خانه من و حكيم سرش نمى شود. تو هم ، چيزى ندارى كه از دست بدهى ، دارى؟

معلم: پس تكليف روشنائى چه مى شود؟

شازده: شما چه پيشنهاد معقولى داريد؟

ملا: ايشان پيشنهاد مى كنند كه پنجره سقاخانه را بكنيم.

معلم: اما خود تو كه از تاريخ اين سقاخانه با خبرهستى.

ملا: البته كه مى دانم، اين جا، خانه سقاى محشراست. ملك آبيار تمام عالم است. همان كسى كه با دو دست قلم شده اش مشك پر از آب را در صحراى…

ژاندارم: خمارى هم بد دردى است، هان! البته بعد از حمام دو برابرمی شود

شازده: تو آن كون آرنجى كه از بالاى سكو به زمينت زد بياد دارى؟

ملا: همان ملعون الافرنجى معدوم.

شازده: چه كار كرده بود؟

ملا: همين سقاخانه…

شازده: آن نا سيد از درد زايمان زن من آن شب استفاده كرد و به دستيارى همين حكيم ، اين خراب شده را علم كرد. آن چراغ را هم تپاند توى دلش.

ملا: ولى حالا از موقوفات حضرت است و به صاحب الزمان تعلق دارد.

شازده: تو وقف نامه اين سقاخانه را به دست خط و مهر و امضاى سيد ديده اى؟ يادت هم باشد كه كاركرد آن بدبخت ( به پينه دوز اشاره مى كند.) را هم سر موقع پرداخت كنى. مامور اجرا( به ژاندارم اشاره مى كند.) از آن سختگيرهاى عالم است( به معلم) خوب بعدش…

معلم: چراغ را برداريم و…

ملا: چراغى را كه ايزد برفروزد…

معلم: اما اين چراغ ساخت فرنگ است و هيچ ربطى به ايزد ندارد. از آن بدتر نفتش است كه ما را محتاج هر كس و ناكس كرده است.

شازده:اين نظر صائب است. هر چه ما را محتاج غير كند ، نافى مليت است. راستى شما مى دانيد اين چراغ كار كجا است؟

معلم: از نزديك كه نديده ام ، اما مسلم است كه آنها…

شازده: سيد كريم فرنگى و حكيم.

معلم: بله، هم ايشان! بايد… از همانجاها كه سنگش را به سينه مى زنند، آورده باشند.

ژاندارم: شما كه خودتان رفيق و همدم حكيم هستيد.

معلم: من فكر مى كنم، هر کس باید روی پای خودش و متکی به خودش باشد هر نيروى خارجى يك دشمن است. به خصوص آن يكى كه اين دو نفر، سنگش را به سينه مى زنند، از همه بدتر است.

شازده: اين هميت ملى است. اين عرق مليت است و شايان تحسين. حتی در استفاده از نورو روشنی هم برپاى خود و ملت خود. خوب چراغ را بيرون بياوريد كه…

معلم: با آخرين قطرات نفتش آتشى…

شازده: و از آنجا كه ما خودمان مخترع و مكتشف آتش هستيم و سالهاى سال آنرا پرستيده و…

معلم: هر كس بايد بر اساس مقتضيات ملى فرهنگى خود عمل كند و از الگو بردارى پرهيزكند.

شازده: اين تنها راه درست است.

ملا: اما حكيم…

معلم: او طبق چند كتاب از كلاسيك هاى اين زمينه حرف مى زند. من چون خودم را از  مردان بسيار بزرگ كمتر نمى دانم.

شازده: البته هستند كسانی كه حرف و نظر شما را قبول نداشته باشند.

معلم: چه اهميت دارد؟ آنان مردم عامى و نفهم اند. چند سال است كه اين چراغ اينجااست ، من كشف كردم كه سه طرف آن ديوار است و چراغ زندانى است. اينها حتى نحوه كار و روش استفاده از چراغ را نمى دانند. حالا بگذار كشفيات و نظرات مرا بنام خودشان استفاده كنند. مهم اين است كه اينها به فهم و شعور برسند. من خودم براى عرضه اندام در عرصه هاى بين المللى كتاب ها و رساله ها و كشفيات ديگرى دارم. من كه همين يك طرح و یک كشف را ندارم.

كلفت: چه زود به خريت مردم پى برديد. آقا معلم!همه ى اشكال تو در این است كه وقتى چانه ات نعل مى شود، افسارش از دستت در مى رود.

شازده: مسلم است كه همه با هم ، هم نظر نباشند. اما روش علمى شما ضامن موفقيت شما است.

معلم : حكايت اين زن بر همه روشن است. او نان خور و دلباخته حكيم است.

شازده: شما مراجع علمى خود را بچه زبانى مى خوانيد؟

معلم: من خودم مراجع مورد نيازم را بوجود مى آورد. آنها كه آنان گفته اند ، بوى كهنگيش همه جا را گرفته.

ملا: نگار من كه بمكتب نرفت و خط ننوشت

     به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.

شازده: مگر ابن سينا از پر قنداق، مسايلى را كه انيشتين مثل خر توش مانده ، حل نكرده؟

ملا: البته كه داريم و خوبش را هم داريم.

پينه دوز: قربان اگر اجازه بدهيد چراغ تمام شد.

كلفت:( پينه دوز را بكنارى مى كشد.) هنوز قطره اى دارد.

پينه دوز: اما امشب را كفاف نمى دهد.

كلفت: شايد امشب ، شب آخر چراغ باشد.

ژاندارم: امشب هم شبى است.

ملا: مثل ليله القدر.

معلم : شب شروعى تازه.

شازده: اصلن بفرمائيد تاريخى تازه.

معلم: اما در حوزه تاريخ، بايد دقت بيشترى به خرج داد. چون افراد تاريخى موجوداتى جهانى هستند.

شازده: ما در عهد جديد ممكن است عالم كم داشته باشيم. اما همان طور كه معلم عزيزمان گفت: آن ها مردان تمام جهان هستند. ما مى توانيم ايشان را مال خودمان به حساب بياوريم.

ملا: اصلن بگذاريد اين طور بگويم. آنها كه به اصل نجابت ايمانى ندارد. ممكن است مادرشان براى اين كه عالم و دانشمند بدنيا بياورند، يكبار هم كه شده، خودشان را به مردهاى ما رسانده باشند.

ژاندارم: كه پرچم ايمان را در سرزمين كفرشان داخل كرده و نتيجه ی به درد بخورى حاصل کنند.

شازده: شما ممكن است به اين حرف ملا بخنديد. يا حتی به ريش مباركش. ايشان مى فرمايند: همين انيشتين، مگر جهود نيست؟ مگر جهود آزاد شده ما نيستند؟ پس از خود ما است. بنابراين انيشتين مال ما است.

ژاندارم: اصلن همين آقا معلم را بگو، اگر همين ايشان، همين معلم ناقابل ما ، مال آنها بود،  فيلسوف جاش نمى زدند؟

معلم : اين درست موضوع اختلاف من و حكيم است.

شازده: من فكر مى كنم( يقه ى معلم را گرفته و او را به گوشه اى مى كشد.) كه حكيم هم مثل سيد كريم سرسپرده است. وگر نه چرا مراجع تحقيقات خود را… اصلن بگذاريد… اين طور بگويم ، مگر خود شما به فكر ايجاد يك روش فكرى تازه نيستيد؟ حرف شما را قبول مى كند؟ نمى كند. پس سرسپرده است.

معلم: من قبول دارم كه از نظر فكرى يك حلقه به گوش كامل است.

شازده: من او را مى شناسم همكلاس من بوده. حتى يك نسبت دور هم با هم داريم.

معلم:( از شازده دور شده است و با خود.) اين جا آتشى روشن كنم كه…

ملا:لابد چندان آتشكده ای؟

كلفت:اگر آتشى اين جا روشن شود، همه محله به هوا خواهد رفت. انبار اين خانه ( اشاره به خانه ى حكيم.) پر از الكل است.

شازده: نه، اينقدر نبايد دور برداشت.

ملا: ملاحظات عاقلانه بايد…

ژاندارم: اتفاقن آتش چيز بسيار خوبى است. صبح كه سر كار مي رويم، مى توانيم حسابى خودمان را گرم كنيم.

ملا: خوب است بشرط آنكه گل انداخته باشد.

شازده:(در حال سخنرانى) اين مرد انديشه هاى بزرگ دارد. بزودى كارش بالا خواهد گرفت. از همه مهمتر آدمى همه جانبه است. به همه زمينه ها توجه دارد. مثل باران است و يك سان بهمه جا مى بارد.

معلم : خاصيت باران بودن، شخص را از تعلق و يك سويه نگرى باز مى دارد. بت پرستى و قهرمان پروری را در آدم مى كشد.

ملا: و من كسر واحد من اصنام العديده ، دخل فی جنتی و زوج مع الحور و الغلمان. سند معتر و لاينكر.

پينه دوز:(به ميان او دويده.) آقا! سيد كريم هر كه بود. حكيم هر كه هست. چراغ ما تمام شد. دريابيد كه براى ما از نان شب هم لازمتر است. من از دخل بعد از ظهرم گذشتم. يكى هم دست سخاوت بكيسه بكند. من به تاخت مى روم و نفت مى آورم. نفت فروش را به جان زن و بچه اش قسم مى دهم. نشد كار ديگر مى كنم.( به ملا) آقا ! كرامتى ، معجره اى.(به ژاندارم) توكارى بكن. بخاطر زن و بچه هات كارى بكن. من نوكر همه شما هستم. تا آن سر شهر مى دوم، نفت پيدا مى كنم. نفت فروش پيدا مى كنم. خايه هاش را دستمال مى كنم. زن و بچه اش را واسطه مى كنم.( جلو معلم رفته) آخر مرد بزرگ، اگر همان غروبگاهى دست به جيب كرامتت كرده بودى و پولى و پيتيى دست من داده بودى، حالا چراغ زنده بود. احتياج نبود كه هيچ كس هيچ كارى بكند. هى حرف ، هى حرف. اگرسيد بد بوده ، چراغ كه روشن بود. اگر حكيم براى تو تره خرد نمى كند، محل كه روشن بود.( جلو شازده به زمين مى افتد.) شازده قربان نجابتت ، شازده قربان جد اطهرت…

شازده:( با نك پا او را مى راند.) اين سگ پدر با دو سه دورى پلو حكيم ، به اروغهاى مستانه افتاده است. گمان كنم اگر بند از زبانش بردارند، سرش بايد بوى قرمه خانم خانم ها را بدهد.

ژاندارم: از بس در تاريكى نخ به كون سوزن كرده است عقلش باريك شده است.

ملا: البته در مورد عقل به معناى نيروى عاقله و بمنظور عقال بر التهابات ، در مورد همه موجودات بايد شک داشت.

ژاندارم: بابا، تو كه ما را نمودى، اگر تو هم مثل آقا معلم فكر مى كنى اين موجود عقل ندارد، راسته حسينى بگو طرف خر است.

معلم:( پينه دوز را كنار مى كشد.) آخر پدر جان متوجه نيستى كه اگر دم غروب اقدام كرده بوديم، هنوز بر همان سيستم غلط ايستاده بوديم.

پينه دوز: مگر ما چيز ديگرى هم داشتيم. تو مى خواهى كار بهترى بكنى ، آن طرف تر، اين جا كه جا براى كاركردن زياد است.

كلفت: بگذار كار بهترش را شروع كند كه دودش منتظر چشمهاى پشت قاب آينه اش ايستاده است.

شازده:( به طرف خانه خود راه مى افتد.) گمانم آتش گل انداخته باشد.( به ژاندارم) سركار! تو فانسقه و كمربندت را توى ماشين من جا گذاشته بودى.

ژاندارم: شما عصرى با عجله تشريف برديد( دنبال او به طرف خانه مى رود.) و حتى تفنگم هم توى ماشين شما جا مانده است.

شازده: كار واجبى پيش آمده بود.

ژاندارم: تفنگ اما ناموس نظامى است.

شازده: اگر گاهى ناموس نظامى توى ماشين فرمانده ، آن هم فرمانده بازنشسته باقى به ماند ، عيبى نمى كند.( با هم به خانه داخل مى شوند.)

كلفت: فقط نظامى بايد كلاهش را كمى بالا بگذارد.

پينه دوز:( چهار پايه اش را به كنار بساطش برده.) بابا كارى بكنيم. آخر لامصبا ما كه مرده نيستيم. ( چهارپايه را محكم بزمين مى زند.) كارى بكنيم.

معلم: ديوانه شده اى؟

پينه دوز: بگذار من به تو يك نفرچيزى بگويم. با آن كه مى دانم يك هفت تير پر، توى جيب بغلت دارى. اما هنوز آن قدر نامرد نيستى كه بروى آدمى كه حتى چاقو ندارد ، تير دركنى. من هفت سر عائله را توى ده به امان خدا رها كرده ام كه اين جا چيزى وصله ى شكم برايشان پيدا كنم. من براى خوشى يا خوشبختى، به اين جا نيامده ام. من از بد حادثه اين جا به پناه آمده ام. تا حكيم بود. نفت بود و روشنی بود. گاهى هم لقمه نانى. حكيم رفت. من اما نامرد نبودم كه دست روى دست بگذارم ، تمام مداخل بعداز ظهرم را دادم كه چراغ باشد. چون توى تاريكى نمى شود كار كرد. اين دست ها اگر نتواند شكم بچه اى را سير كند، بهتر است شكم كسى را پاره كند. ديوارى را خراب كند. شيشه اى را بشكند.

كلفت: ( جلو دويده و او را بغل مى كند.) كدام ديوار را، كدام شيشه؟

پينه دوز: آنش فرق نمى كند. آتش كه گرفت…

ملا: اما نبايد از حدود و ثغور خارج شود.

معلم: من به تو نور و روشنى مى دهم. ( شانه او را گرفته و با خود مى كشد.) بايد اين چراغ را درآورد و با آن آتش درست كرد. هم گرم است هم روشنى دارد.

كلفت: اگر دست به خانه ى…

معلم: وقت حرف نيست. وقت حركت است. وقت كارى است كارستان. هميشه آبادى از دل خرابى برخاسته است.

پينه دوز: ( چكشش را از روى ميز برداشته و حمله مى كند.) پس تكانش بده تا تكانش بدهم.

كلفت: ( با آبكش سبزيهاى پاك شده به آندو حمله مى كند.) من كله شما دو نفر را…

ملا: (جلو او را مى گيرد.) باجى در كار مردان دخالت نكن.

معلم: پس چرا ايستاده اى؟

پينه دوز: چه كنم؟

معلم: ( پنجره را گرفته و مى كشد.) خراب كن. بيرونش بياور.

كلفت: هنوز محله روشن است.

معلم: اما به طريقى( ميله ها را مى كند و دور مى اندازد.) كه او مى خواست.

پينه دوز: اگر اين طور ( ميله را مى كند.) محله براى هميشه روشن مى ماند ، پس شك نبايد كرد.

ملا: اما شما داريد خراب مى كنيد. اين جا حالا محل مقدسى است.

كلفت: اين جا خانه من است.

معلم: اين جا را مقدس كرده اند كه نيات خود را به كرسى بنشانند. این چراغ با آن اغراض از تاريكى بدتر است.( چراغ را از سقاخانه برداشته و به وسط صحنه مى رود.) اما من طريق درست آن را به شما نشان مى دهم.

ژاندارم:( با تفنگ نشانه رفته از در خانه ى شازده بيرون مى آيد.) پنجره ی سقاخانه صاحب الزمان ، ساقى كوثر و سردار صحرا را شكسته اى؟ پدر سگ بى همه كس خرابكار. مى خواهی همه جا را به آتش بكشى؟ اموال بيت المال را دزديده و شعار مى دهى؟ ( به ملا) تو چرا لالمانى گرفته اى؟ مگر تو حافظ و نگهبان بيضه دين نيستى؟

معلم: تو چه مى گوئى؟

ژاندارم: خوب شنيدى كه چه گفتم. جلو چشم همه، به مقدسات توهين كرده و اموال عمومى را تخريب كرده اى. هيچ احتياجى به شاهد و گواه و اقرار هم ندارد. حالا آن دست هاى نجست را روى سر خرت بگذار! اگر جم بخورى مادرسوراخت را آبكش مى كنم.

ملا: اصلن كافر حربى و دشمن امام زمان است.

معلم: من با شما ( دست هايش را بالا مى برد. چراغ از دستش افتاده  و مى شكند. تاریکی صحنه را فرا می گیرد.) حرف زدم.

ژاندارم: تو گه زيادى خوردی.

                                                  پرده

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *