بى دل و دماغ

         بى دل و دماغ

              بر اساس قصه شيرگر و روباه حيله گر

                        کلیله و دمنه

                            ع. ج  ساوی

اشخاص بازی

شیر

روباه

خر

صحنه يکم

          صداى گوينده: آورده اند ، كه در مرغزارى خوش و نزه كه عكس رياحين آن بر گنبد مينا طعنه زدى و چشمه هاى جوشانش بر ماء معين عشوه كردى، گازرى شكسته خر فرتوت خود را رها كرده بود. روباهى خام خوردن خر مىپخت، از قضاى اتفاق شير را گر گرفته بود.

شير:( رو به ديوار نشسته و با چيزى ورمىرود. با شنيدن كلمه شير هاج و واج اطراف را نگاه مىكند. از اين كه قافل گير شده، با ناراحتى مىكوشد چيزى را مخفى كند.) كى بود؟ در زدند؟ منو صداكردید؟ (جوابى نمىشنود.) مىگویم كى بود؟ من خانه نيستم. بابا،  نمىگذارند آدم تو حال خودش باشد. يک نخود سوخته اى را كه با هزار پيسی بدست مىآورى با هزارترس و لرز بايد( وافور را از زير تشك بيرون مى آورد.) حالش را برسى( چند پك جانانه زده و دود غليظى بهوا بلند مىكند.)آدم هول مىكند ، خوب آدم دل و گوده شير هم كه داش…چى شد؟ منو صدا كردند؟ ( با شك و تريد به اطراف نگاه مىكند) آهان ، نه خودم بودم كه حرف( پكى زده و بىنفس باقى مى ماند) می زدم. خير! پريد.از بس هول و ولا بجان آدم مىكنند، نفس كه نفس است، جرات رفت و آمد ندارد، تا چه رسد به چيزهاى ديگر.(برخاسته  و از پنجره بيرون را نگاه مىكند) گفتند، اين جا امن است. دست احد الناسى بهت نمىرسد. روزى نيست كه خبر پاره شدن شكم يكى و پر صرب شدن شكمبه يكى ديگر را، نگذارند روی ” اير ” و چهار ستون بدن را مثل لرزونك نلرزاند.( باز پشت پنجره رفته و بيرون را نگاه مىكند) نه خير! از ايشان هم خبرى نيست كه نيست. اين خانم منشی را مىگویم ، يعنى سكرتر خود بنده. ( رو به تماشاچيان) پاردمش بو مىدهد. (جلوتر آمده و در گوشى حرف مىزند.) از وقتى فهميده، ديگر از ما آبى گرم نمىشود، سر بهوا شده است.( با خودش ) اين در و آن در مىزند. مىگوید ، ” جم ” ترافيك بود. مامورين و مسئولين سرمىدوانند.( با مردم ) اما من مى دانم كارش از كجا عيب كرده.(با خودش) البته بىحسابم نيست. جوان است، جوانى مىكند.( فكر مىكند و با حسرت) مگر خود ما جوان نبوديم؟ هى جوانى! كجائى كه يادت… (رو به مردم) خودمانيم جوانی هم چيز خوبی است. البته بشرطى كه آدم قدرش بداند و خرابش نكند! معقول عرقى بود، ماست و خيارى بود. از سركار كه برمىگشتى، آقا رضا سهلائى بود. كافه جمشيد وباكارائى بود. ترقی مان دادند و ويسكی و كاباره آوردند. هر چى بود آدم را گرم مىكرد. رنود نشستند و گفتند، يكى دو بست بزن كمر می شود، عينهون توپ. هم خودت حال مىكنى، هم طرف را از پا درمىآرى. ( بطرف بساط خود مىرود، از بطرى نيمه پرى يك استكان ريخته و يك ضرب سرمى كشد) اين زهرمارى را مىخورم كه ذق ذق نقرسم بخوابه. پائين رفته ونرفته ( روى تشك نشسته و بافور را حاضر مى كند) استخوان درد اجدا آدم را باباكرم می رقصوند. ( وافور را حاضر كرده و يكى دو پك جانانه مىزند.) تا جير جير يا مجير گرز حضرت رستم بلن شود ، بلند شده و نشده ، سرديم كرده و خارش شروع مىشود…( چهار دست و پا روى تشك نشسته و خود را مىخارد، ابتدا پشت گوش و بعد همه ى پشت. با دندان بازو و زانوى خود را مىخارد و با دستها همه ى بدن را) اين سگ مصب – خارش را می فرمایم- كه شرو مىكند ، دس بردار نيست ، از نك پا تا فرق سر يهو مىخارد. آنقدر مىخارد كه جان را از هفت چين نابدتر آدم بدر مىكند. چيه؟ حضرت اجل سرديشان كرده. ديگر، نه آبجوش نبات اثر مىكند. نه زنجفيل. نه مخلوط موز و پسته و عسل.  نه قولنجون و نه سولنجون. بايد نشست و چن تا پيك انداخت بالا، كه پائين رفته و نرفته به ماليده شيره و سوخته (وافور را با عجله از زير تشك بيرون مىآورد) حاجت مىشود. اين شده زندگى در تبعيد بنده. حالا شيرم؟ خرم؟ روباهم؟ هر چه هستيم، شده ام آويزان، آويزان. صبح كله سحر بيدار می شوم. منتظر می مانم تا خانم منشی بياد. بياد و برنامه روزانه را بگذارد کف دستم. كه باید چه بكنم، كجا باید بروم. كى را ببينم و با كى كلمات بزنم. چىچى بخورم. چى چى پس بدهم. تو اين سوراخى ده در شش مثل خر عصارى دور خودم چرخ مىزنم. از ترس شكايت”  نيبر” ها جرات خرناسه هم ندارم. چه رسد به نعره و غرش. آخ كه اين كلمه غرش چه ابهتى داره؟ هنوز كه هنوزه ، مو بر تن من يكى سيخ مىكند. چه روزگارى بود؟ چه غرشهائى بود؟ چه نعرههائى؟ ستون فولاد را مثل لرزونك… تا چه رسد به چشم آبىهاى شل و ول.( اطراف را با دقت نگاه مىكند. با عجله بطرف پنجره مىرود وپرده آنرا مرتب كرده و تا وسط صحنه مىآيد. خود را محكم سرجايش نگاه داشته و بادى به غبغب انداخته ، زور مىزند. صداى مرده اى ، ناله ای ، خلاصه چيزى كه غرش شير نيست از او خارج مىشود) اين هم شده غرش بنده. بفرمائيد. اينم شده غرش. ( روى زمين نشسته و خود را مىخارد.)

صحنه دوم

روباه:( خسته و كلافه از گرما وارد مىشود. كيف دستى خود را از شانه گرفته و روى ميز مىاندازد. چند كيسه پلاستيك خريد را كنار پايش روى زمين مىگذارد. خودش روى صندلى ولو مىشود.) دم اين هوا آدم را كلافه مىكند. شما هم ( به شير كه هنوز پك مىزند.) كه دست از اين دودكش حمام بازار برنمىداريد. حداقل تهويه مطبوع را روشن كنيد!

شير: تمام خاصيت دود تو هوا ست ، آن را از راه هواكش بفرستمش توى شهر و خودم خمار بمانم؟ تازه فكر مخارجش را كردى؟

روباه: شما تو فكر مخارجش نباشيد. بنگاههاى خيريه كه نمرده اند.

شير: همسايه ها، همسايه ها را چى مىگى؟ صداى همه از اين بو درآمده.

روباه: همسايه ها رو ولش، خودشان هزار درد بىدرمان دارند. يكى تزريق مىكند، يكىاماله. يكی هم خودش را بسته به علف.

شير: پس با اين همه ” هوى اين استرومنت ” ميوزيك من هم حق دارم يكى دو فقره غرش بكنم.

روباه: حساب غرش و نعره و آروق و اين جور چيزها جداست. طبق قانون شهردارى ، نگهدارى حيوانات در آپارتمان ممنوع است.

شير: گفتم كه( با ناراحتى خودش را مىخارد و از خارش به غش و ريسه مىافتد، رو به تماشاچيان) اين شده روز و روزگار ما و…

روباه: ( با بىاحترامى به او امر مىكند) كمتر بخارونيد ، گفتم كمتر! كمتر اين بيچاره شپشها و كيكها رو مجبور به مهاجرت وتبعيد بكنيد. خودتون بهتر مىدانيد كه اگر جمعيت طرفداران حقوق ساس و شپش خبردار شوند ، يا شكايتى بدستشان برسد، همه يكسره ريسه می شوند اين جا. آنوقت هیچ ضمانت نمی شود داد كه يكی دوتا از آنها خودش را به تروريسم بين الملل نفروخته باشد.

شير:( روبمردم) اين يعنى پايان حق خارش!( به روباه) آخه مىخارد.  بابا مىخارد. يعنی به نظر شما باید چه کار كنم كه مىخارد؟

روباه: يه استكان عرق كشمش بينداز بالا و خودت را خلاص كن! ما را هم به دردسر نينداز.

شير: اين گه شده ، سرش باز نشده تمومه!

روباه:( از داخل كيسه هاى پلاستيك خريد يك بطرى بيرون آورده و بطرف شير دراز مىكند.) اينم شرابا طهوراى دست ساز برادر اسكاتلندی .( از كيسه ى ديگرى بسته اى كاغذ پيچ شده بيرون مىآورد و بطرف شير دراز مىكند.) اينم معجون افلاطونى خشخاش ، ماليده برادران تايلندى و چينى.

شير:( بسته كاغذ پيچ را گرفته و با عجله باز كرده و نگاه مىكند.) باز هم سوخته، باز هم سوخته ى پدر سوخته! آخر پدر من! اين ها قول سناتورى بمن داده بودند، زرد ماهان. حالا دريغ از يك لول دستمال كوپنى يزد يا كشت و صنعت كياب.

روباه: اينش هم با پا در ميانى خود دست اندر كارا بدست مى آید.

شير: من كه حقوق ” سوشيال سكرتى ” و پول ” ليز″ تاكسى و حق بوق واردات برنج باسماتی و چاى پر سفيد را داده ام دست تو. هيچ حساب كتابى هم که در كار نيست.

روباه: اين فقره جنس با پول تنها حاصل نمىشود. رفت و آمد دارد. ريش گرو گذاشتن دارد . دستى در عرب و عجم داشتن دارد. شما هم كه اين جا نشستيد و هيچ كس را به حضور نمىپذيريد.

شير: اولش گفتند حالا كه مردم حق ناشناسى كردند و به اينها رضايت دادند، شما هم با روشنفكرها اپوزيسيون تشكيل بديد. تا رفتيم دهن واكنيم ، هر پسر بچه ى مزلفى كه پشت لبش سبر نشده بود و هنوز مزه عرق بود ، درآمد كه ما خودمون اپوزيسيونيم  و هيچ كسم مثل ما اپوزيسيون نيست. ما خودمان تو دهن اپوزيسيون مىزنيم واپوزيسيون تعيين مى كنيم. نه ، بابا! آنهائى كه اين خر را نردبان كردند، چشم سبزشان كور خودشان بیایند و پائينش بياورند. ما كه…اما ، خوب ، آنها هم تا در باغ دكلهاى نفت را ديدند،  تمام تعهدها و” هيومن تارى” شان از يادشان رفت. ما هم شديم خانه نشين.

روباه : فراموش كه نكردند، همين الان، خودشون يك سخنرانى پرآب و تاب براتان ترتيب دادن كه دل سنگ را برای تان آب مىكند.

شير:(با عجله ته بطرى را سركشيده و از جا مىجهد) گفتى سخنرانى؟ سخنرانى؟

روباه: نه اين كه فراموشتان نكردند ، بلكه دارند روتان كار مىكنند.

شير: اينها كار كنند بروند رو زنشان كار كنند كه اين همه ددر نروند. بروند رو ننه شان كار كنند كه خيلی وخته است يبس كرده اند. سخنرانى، سخنرانى برای رعيت و خدم و حشم دربدرشده.

روباه: سخنرانى براى مهاجرين و تازه  واردين غير قانونی كه اجازه اقامت ندارند. دانشجويانى كه بعد از فراغت از تحصيل با درجه دكترا نوكرى و تاكسى رانى اينجا رو به بهشت اسلامى ترجيح مىدهند.

شير: باز هم يك اتحاديه تازه؟

روباه: تازه ى تازه ! از زرورق درآمده و خوشگل ( كيف دستى خود را باز كرده و ورقه اى را بطرف شير دراز مى كند.) اينم متن سخنرانى ، تايپ شده و چاپ شده و مهر شده و امضا شده و خوشگل.

شير: ( ورقه را گرفته و با اشتياق عينك خود را پيدا كرده و بچشم مىگذارد. عصا بدست گرفته ، لباس خود را مرتب مى كند. چهار پايه اى را كه وارونه افتاده است مرتب كرده و روی آن ورقه را نگاه مىكند. برای مطلب ژستهائى مىگيرد. گاه پر حرارت و پر جوش و خروش گاه آرام و متین ، اما از حركت خود كاسته و ساكت مىشود) سخنرانى بدون نعره و غرش، ” لكچر” بىعربده و مشت روى ميز، مث عروسى بيوه و آبگوشت شب مانده است.

روباه: اين جا سرزمين تازه ای است، مردمش متمدنند. سر را هم با پنبه مىبرند. حرفشان را با قدرت حقوق و قانون مىزنند، نه با مشت و لگد و گاز و چنگ و دندان.

شير: ببينم تو انگليسى را به اين خوبى ياد گرفته اى ، يا فارسى را به اين شرينى حرف مىزنى؟

روباه: حضرت اشرف بايد حساب مرا از اداره اطلاعات خوشان جدا كنند. من دورگه ام ، فارسى زبان مادرى و انگليسى زبان اجدادى من است.

شير: حداقل مصاحبه اى، روزنامه اى، عكس و خبرى.

روباه: با يكی دوتا، از اين روزنامه محلى های تبليغاتى كه مفت و مجانى مىگذارند توی صندوق پست خونه ها، تماس گرفتم، هيچ كدامشون حاضر نيستند، حتى يكيشان مىگفت ، دس خود شما به اندازه ی آنهاى ديگر بخون مردم آغشته است. همين سخنرانى را هم با دادن حق و حساب، حسابى، دست و پا كرديم. از آن گذشته ، با ژستاى دموكراتيك حضرت اشرف ، اصلا غرش و نعره و عربده و مشت و لگد و گاز و عر وتيز، اصلا صلاح نيست.

شير:(غر غر كنان كنار منقل نشسته وبساط منقل و وافور را مرتب مىكند.از بسته ى كاغذى چيزى بيرون آورده و روى وافور مىچسباند) خانواده رومانفها بعد از هشتاد سال حق و آب و گل طلب مىكنن.(پك محكمى زده و ميان دود حرف مىزند) خووان كارلوس اندلسى خودمان با راى مردم سواركار مىشود.( دوباره پك زده و دود غليظى بهوا مى فرستد) آن وقت  ما… مگر مىشود؟ ( يك بند به وافور چسبيده و پشت هم پك زده و آرام آرام تن خود را مىخارد)… اين هم از اين. بد مصب ، هنوز به ماتحت نرسيده خارش ( ديوانه وار خود را مىخارد و غش و ريسه مىرود) از فرق سر شروع  می شود.

روباه: ( جلو رفته و دست شير را گرفته و از جا بلندش مى كند) صد دفعه گفته ام باس عادت كنيد روى صندلى بنشينيد. آن از غذا خوردنتان كه هنوز با دست غذا مى خوريد و دو لپه مثل کسی که می خواهند غذا را از دستش بیرون بکشند، اين هم از نشستن تان. حالا روی اين صندلى بنشينيد! تا كمى سر و وضعتان را مرتب كنم. بايد برای سخنرانى حاضر بشويد.( وسايل آرايش از كيف خود بيرون آورده و مشعول آرايش شير مىشود) مگر ماتحت زدگى پيدا كرده؟ ( از كيف چيزى بيرون مىآورد) كه ، اينطور بخودتان مى پيچيد؟

شير: تو كه خودت واقفى، اين بواسير بىپير پير مرا درآورده.

روباه: شما هم پير آنرا درآوريد، اما سر سخنرانى…

شير: چنان از سخنرانى حرف مىزنى كه آدم خيال مىكند جنگ است ، بابا ما اهل رزميم ، كه دشمن ندارم بكس.

روباه:( با دقت به موهاى شير) حضرت اشرف ، حضرت…

شير: باز هم چيز تازه اى توى آستين دارى؟

روباه : بدتر ازين نمىشود.

شير: كردستان از دس رفت؟

روباه: خيلى بدتر از آن ( دسته اى از موهاى يال شير را بدست گرفته) قربان ، يالتان ، پشم و پيال يالتان.

شير:( دستى به سر و روى خود مىكشد) يالم چطور شده؟

روباه: پشماتان دارد ، دسته دسته  همین جور ورمىياد.

شير : اين يعنى گرى؟ گرم شديم؟

روباه: يعنى به اصطلاح ، كچل ، تاس ،” بول “…

شير: شير بىيال و دم و اشكم قابل قبولتر از شير گر است. نه! اين يكيش ديگر قابل تحمل نيست.

روباه: بگذاريد خوب…

شير: ( با بىتابى از صندلى برخاسته و كنار آينه قدى خود را نگاه مىكند.) غريبى درد بىدرمان غريبى

بماندم بىسر و سامان غريبى

نه در غربت دلم شاد است و شنگول

نه روئى در وطن مانده است و من لول.

روباه: حالا بايد چه كنيم؟ اين وضع برای هيچ كس قابل قبول نيست.

شير : بهتره صداش را درنياريم.

روباه: يال شير چيزی است كه بشود قايمش كرد؟

شير : تو چی به عقلت مىرسد؟

روباه: من مىگم ” هرپيس ” چيز زياد بدى نيست.

شير:( اول با عصبانيت) نه خير خانم! بنده زير بار اين خفت ديگر نمىروم. سر پيرى همينم مانده كه آلت دست يک مشت بچه مزلف بشوم. اين جور غرتى بازيها با من هيچ مناسبتى ندارد.( در خود شكسته و ناتوان) اما خوب عقل من هم بجائى قد نمىدهد.

روباه: اما چرا، يک راه دارد. يادم آمد. نصرلله خان منشى در ترجمه ی كليله و دمنه نوشته است، علاج گرى شير يک نسخه دست اول دارد.

شير: نسخه نصرلله خان، هيچ اما و ولى ندارد! هر دوائى كه بنويسد افاقه مىكند.

روباه: او نوشته علاج گرى شير دل و مغز خره.

شير: مطمئنى كه متن را درست خوانده اى؟

روباه: از هبوط آدم تا جعل كامپيوتر، هميشه علاج گرى شير، دل و دماغ خر بوده و خواهد بود.

شير: اين همه اطلاعات دست اول را از كدوم ” صافتور” كپى كردى؟

روباه: از رو كتاب خود نصرلله خان منشى، مىدانيد كه اين كتاب را بزرگمهرحكيم از هند آورد و ترجمه كرد. ابن مقفع آنرا به عربى برگرداند و نصرلله خانم بفارسى خودمانى ترجمه اش كرد.

شير: هر جنسى با اين سابقه، حرفش حرف است. رد خورنداره. اما تو اين كتابو از كجا آوردى؟

روباه:نسخه اصلى اون در كتابخانه ى “بيريتيش مىيوزيم” به شمار522111880013  ثبت و ضبط شده  با تحشى مرحوم تقى زاده.

شير: آخه حالا خر از كجا در اين ولايت غربت پيدا كنيم؟

روباه : چيزى كه فراون است خر است. تو سر سگ بزنى خر پس مى دهد. خب! ( كمى فكر مىكند) اصلا همين جا، دم دستم است ! هان! بىخودى فكر مىكنم.

شير: چى دم دست است؟

روباه : خر.

شير: ( از جا جسته ) خر؟ كوش؟ كجاس؟

روباه: تو اين مش ممد ” دراى كينينر” و مىشناسى؟

شير: همون كه خشك خشك به آدم…

روباه: جلو شاپينگ سنتر مغازه دارد.

شير: از آن بساز بفروش هاى يكشبه ميليونر است. از اين جا گوشت و سوسيس و كالباس حواله مىكنه به مسلمونا، ازونجام نوره  و  آفتابه وارد مىكنه. پدر سگ بی پیر، هم از كاه می خورد و هم از كاهدان می لمبونه.

روباه: يكى رو كه بىويزا وارد شده و وضعيتش زياد روبراه نيست ، برده تو مغازش و با خرج شام ناهار نگهش داشته است. آن چنان از گرده ی آن مادر مرده كار كشيده كه بد بخت يكساله ايدز گرفته. آخه شب ها هم توى مغازه مىخواباندش.

 شير: پس همين نره خر كار ما را روبراه مىكند؟

صحنه سوم

خر:( كتش را روى دوشش انداخته و مستانه مىخواند)

 سگش را خون دل دادم كه با من آشنا گردد

 ندانستم كه سگ چون خون خورد خونخوار مىگردد.

 شبى رفتم به گل…

روباه:( با احتياط به خر نزديك مىشود)

خر:( بىاعتنا به او مىخواند)

 چيدن

گرفت از دامنم…

روباه:( فكر حقه اى مىكند)

خر:( بىتوجه به او)

        خارى… ندا

روباه:( وانمود مىكند كه سكندرى رفته و نزديك است زمين بخورد) اوا ، آخ ، واى…

خر:( هم چنان آواز مىخواند)

         از گلبنان برخاست…( جلو دويده و بازوى روباه را مىگيرد و كمكش مىكند)

         كه اين… بخشيد خانم ، شما حالتان خوب است؟ داشتيد مىافتاديد.

روباه: اوا ( به بازوی خر تکیه می کند) حالا بهترم، این جوری…

خر:( بازوى روباه را رها كرده) خب خدا را شكر( مستانه آوازش را ادادمه مىدهد)

        دزد است نگذاريد ، نگذاريد.

روباه: شما هم دلتان تنگ است؟( از خر جدا می شود)

خر: اى بابا ؟ دست بدلم نگذاريد. شاعر مىفرمايد

       ” بشب نشينى زندانيان برم حسرت…

روباه: كه نقل مجلسشان… خب بله ديگر، غربت است دیگر. راستى خودم را معرفى نكردم.( دستش را بطرف خر دراز مىكند) خانم… اوا، ببخشيد!” ميس ” روباه هستم. خوب چه مىشود كرد( دست خر را هم چنان در دست نگاه داشته است) بقول شاعر شما

سرم را سرسرى نتراش اى استاد سلمانى

كه هر كس در ديار خود سرى دارد و سامانى

خر: واله خانم، از خدا پنهان نيست ، از شما هم نباشد بهتر است. ما آجاش هم پخی نبوديم. اينجا هم همان خريم.

روباه: بله شما را از نزديك مىشناسم، يعنى تاريخا با شما آشنام. آقاى خر…

خر: قربونتان بروم ، خر آقا و خانم ندارد.  با اسم كوچك صدام كنيد سر راستتر است.

روباه : خوب بله ” فرندلى ” تر است.

خر: بعدشم ، نه اينكه ما خريم ، بهتر است اين دست مارو ول كنيد، چون يک وقت ديديد، رگ خريتمان گل كرد و كار دست خودمان داديم.

روباه: اوه ، بله. آنقدر شيفته ى( كيف خود را باز كرده و بعد ازجستجو چيزى بيرون مى آورد) حضور شما شدم كه يادم رفت. ( بسته اى را كه بيرون آورده بطرف خر دراز مىكند) آدامس كه ميل داريد؟

خر: مىخواهيد مردم مسخره مان كنند؟ آخه خر و آدامس؟ خر حتى نشخوارم نمىكنه.  لقمه را كه گذاشت توى دهن، فورى قورتش مىدهد. خوب خودتان بهتر مىدانيد، بعضي ها لقمه را حتى از تو گلوى آدم كش مىروند.

روباه:( باز درون كيفش را مىگردد) شما خر با كمالاتى هستيد.( پاكت سيگار را بطرف خر دراز مىكند) يقينا شما هم مثل همه روشنفكران سيگار را رد نمىكنيد!

خر:هر چند اهل دخانيات نيستم. اما، راستش نه! سيگار را نمىشود رد كرد. ( يك نخ سيگار برداشته و بلب مىگذارد) آن هم وقتى كه يكى دو سه پياله زده باشى. تو دلتنگى خيلى مىچسبد.

روباه: خب اين ” بيزينس من ” كبير بالاخره اقامت شما را درست كرد؟

خر: چه فرماشا…؟

روباه : يعنی هنوز…

خر: بابا، آن پدر بيامرز رو انگشت بريده نمىشاشد ، آن وقت اقامت مرا كه هم خرج دارد و هم بصرفش نيست درست كند!

روباه : پس شوما هنوز…

خر: آويزان آويزان.

روباه: پدر سوخته هاى استثمارگر بىهمه چيز… شيره مردم را…

خر: خانم جان! آتشت برسد كه به خميازه افتاديم.

روباه:( فندكش را يبرون مىآورد) مىدونيد…

خر: آره! اين فيض حضور ما…حالا بزنيدش كه دود لازمم.

روباه:( سيگار خر را روشن مىكند) اينها رحم وانسانيت…

خر:( پك محكمى زده  و دودش را بطرف روباه فوت مىكند) چه مىشود كرد…

روباه: اين چه حرفی است؟

خر:خانم جان! ما اعدامى بوديم. زديم به چاك جاده آمديم و آمديم تااسير اين نسانس پدر ناخوش شديم.  اما هر چی باشد ، از اعدام بهتر است.

روباه: اگر آنها يک دفعه مىكشند و راحت مىكنند، اينها هر روز و هرساعت مىكشند و راحت نمى كنند.

خر: فرمايش شما معقول است ، اما ما هم راه به جائى نداشتيم.  پشت سر اعدام و روبرو خرحمالى. ما هم كه ذاتا خر بدنيا آمديم.

روباه: اين چه حرفی است كه مىزنید؟ اين جا سگ و گربه هم حق و حقوق خودشان را دارند.همين چند روز پيش ، دوست من جلو در خانه ، داشت خودش را مىخاراند كه پليس آمد و جلبش كرد. چرا؟ برای این كه شپش ها و ككها را آزار مىداد.

خر: خب بله، از صدقه ی سر همين سگ ها و توله سگ ها و شپشها است كه ما زنده ايم.  اگه نه خر گه خورده برای خودش حق قايل باشد.

روباه: اما او نبايد اين طور از شما كار بكشد.( گوش خر را گرفته و نگاه مىكند) اين ديگر چطو…؟

خر: يک دفعه غرق خيال بودم، كه آب ديگ جوش آمد و سر رفت. او هم گوش ما را پيچاند. جا در جا شكست و از آن موقع يک گوش دارم.

روباه:( دست باند پيچى خر را نشان مىدهد) و اين…؟

خر : زير اطوى بخار ماند و كباب شد.

روباه: خب لابد برات ” كامپنسيشن ” گرفته؟

خر: همين الان معلوم شد كه ما از صدقه ی سر سگ و گربه و شپش زنده ايم. چه حقى ، چه حقوقى؟

روباه: ترا چاپيده اند ، به تو تجاوز كرده اند. هم از نظر حقوقى ، هم از نظر فيزيكى به تو تجاوز شده. تا بحال به اتحاديه رفتى؟

خر: كجا رفتم؟

روباه: اتحاديه.

خر: مگر خر جماعتم از اين چيزها دارد؟

روباه: آن هم يكى از پرقدرت ترين اتحاديه ها و پرطرفدارترين آنها. اتفاقا رئيسش يكى از انساندوست ترين بانوان جهان است.

خر: يعنى خانم رئيس دارد؟

روباه: پدر سوخته ها از بىاطلاعى مردم سوء استفاده مىكنند. تو بايد از حقوق خودت دفاع كنى. هرچند اين كمى خرج دارد، اما انسان دوستان كه نمرده اند. هيچ ” اپيل ” كردى؟

خر:  ولله خانم جان! من اهل گرت مرت نيستم كه دوپينك كنم اما عرقه را مىزنم. راسيتش، شومارو خود خدا خودش فرستاده.

روباه: نه جانم! اتحاديه خودش از حقوق اعضاى خودش دفاع مىكند. بويژه كه رئيسش يكى از انسان ترين…

خر : يعنى همون خانم رئيس؟

روباه : بله، هم ايشون.

خر: يعنى مفت و مجانى؟

روباه: من نشونتان مىدهم. همين پشت مشتا است. رئيسش ، جانا و مالا و بدننا در خدمت همه اعضاس.

خر: حتى در خدمت خرها؟

روباه: اصلا دل رئيس ما براى خدمت به خر لك زده.

خر: بابا ! پدر سوخته ها بما تجاوز كردن و حاليمان نبوده. آن هم نه از لحاظ حقوقى. بزن بريم. بابا! ما كه جان ضامن نداديم.

روباه: مخصوصا با آن اتحاديه و آن رئيس زيبا و انسان.

خر: يعنى به شما مىرسد؟

روباه: من؟ من…؟  او بِ نظيرترين و زيبا ترين و انسان…

خر: ببينم! نمي شود ما نقدا معامله كنيم؟ يعنى خود شما كار ما را!

روباه: حرف بىخود نزن، كى شنيده خر با روباه ؟

خر: گفتم شايد خود شما هم همان قد مهربان باشيد و تبعيض قايل نشويد.

روباه: من ” ريسيست ” نيسم! تفاوت طبقاتي هم كه با نظم نوين جهانی از بين رفته… اما خر و روباه سنخيت ندارد.

خر: راستم مىگوئی،هان. شاعرم قبلا گفته: كبوتر با كبوتر، باز با باز، خوب خرم با خر ديگر.

روباه: (دست خر را گرفته ) حالا ديگر را بيفت ، دير مىشود.

صحنه چهارم

شير:( پيش از ورود خر و روباه ، بلند شده و در حالى كه دستى به سبيل هاى خود مىكشد، شلوارش را بالا كشیده، کمر بندش را سفت مىكند. پايش را بلند كرده و روى چهارپايه ى مبل که حالا او بعنوان سكوى  سخنرانى استفاده مىكند، گذاشته و كفشش را بالا مىكشد. روى چهارپايه آماده حمله مىايستد و بمحض ورود خر به او حمله مىبرد)

خر: پس چرا اين هم چنين مىكند؟ بابا صبرداشته باش از راه برسيم. يه ليوان آب خنكى، يک نخ سيگارى. شايد خلق و خومون بهم نخوره.

شير:( بىآنكه حرفى بزند، در خر پيچيده و مىرود كه او را از زمين جاكن كند)

خر: گمانم درست گفتن كه گربه را بايد دم حجله كشت، ور نه بمرده كه رو بدى ، به كفن خودشم… ( شير را براحتى كنار زده و لگد محكمى به چانه ى او مىزند و از صحنه مىگريزد.)

روباه:( با تعجب آنها را نگاه مىكند.)

شير:( شكسته و دلخور سرتكان مىدهد.)

روباه : پس چرا همچى كردى؟

شير: حمله ى ناپلئونى بود.

روباه: آنکه شاه سلطان حسينى از آب درآمد.

شير: گفتم مهلتش ندهم كه مشكلى ايجاد كند. خوب اين هم يک جور جنگ است ديگر. يكى مىبرد و يكی هم مثل ارتش ما، همیشه عند الزوم منحل می شود.

روباه: باز مثل قديم حركت كرديد. شما كه به اين زودى روى مبل و ميز و صندلى نشستن را ياد گرفتيد، شما كه به اين خوبی با كارد و چنگال غذا مىخوريد، شما كه ماشالله ، كت و شلوار مىپوشيد و كراوات مىزنيد، قربان شما بروم ، قربان شكل و شمايلتان ، قربان جقه و حمايلتان، اين جا با پنيه كه چه عرض كنم، با باد و نفخ شكم سرمى برند.

شير: وقتى قرار است، طرف را تيكه پاره كنم، مجلس ختم ديگر چه صيغه ای است؟ ننه منم غريبم چه معنى مىدهد؟

روباه: تو اين”چانل” ورزشى نديدی؟ دوتا نره غول مى خواهند بزنند همديگر را درب و داغون كنند، اما اول دس می دهند و روبوسى مىكنند. باید از قانون لت و پار کردن پيروى كنند. نباید تو آبگاه هم بزنند. نباید روی همديگر اجابت مزاج كنند. نباید بزنند همدیگر را غر کنند.

شير: خر قانون مانون سرش نمىشود.( چانه خود را مى مالد) با لگد چنان گذاشت تو چانه كه…( آبگاه خود را می مالد) حالا باید برم زير شلواريم را عوض كنم.

روباه : پدر من طرف خر بود ، گوسفند كه نبود.

شير: چطور تا اين جا آمد؟

روباه: با هزار فوت و فن و زبون بازى.

شير: پس حالا من باید با مرض گری خانه نشين بشوم؟

روباه: اگر علاج درد شما، دل و دماغ خر است ! اينطور بنظر مى رسد.

شير: پس چرا گذاشتى از دست دربرود؟

روباه: از حول حليم پريدی توى ديگ. ديگر كارى ازمن ساخته نيست.

شير: حكايت ما قصه غرق نيست. ما را دستى دستى دارند نابود می كنند. موضوع اپوزيسيون يادت رفته؟

روباه: سردرد دل را وانكنيد. من هنوز امكانش را دارم كه برش گردانم. خواستم درسى هم بشما داده باشم. از اين به بعد باید زرنگى بخرج بديد. امروزه روز، زندگى يعنى خوب بازى كردن. طرف را بازى دادن. از آخور خوردن و توبره را پس انداز كردن.

شير: يعنى من باید…

روباه:( تلفن دستيش را از كيف بيرون آورده و شماره مىگيرد و قدم زنان از شير دور مىشود) من باید… خب با…نه! تلفن…

شير:( با خودش) برای پركردن آفتابه هم باید اجازه بگیرد.

روباه:( تلفن را تمام كرده و درون كيفش مىگذارد) شما باید بدانيد كه جهان نظم تازه اى پيدا كرده است.

شير: كم كم داره دوزاريم مىافتد.

روباه: من به اون نره خر گفته بودم، حضرت اشرف از بانوان طرفدار حقوق بشر است. گفته بودم شما در خدمت تمام مستضعفين تازه از بند رسته ايد. او برای احقاق حقوقش خدمت رسيده بود.

شير: يعنى، ما، با اين دبدبه و كبكبه، با اين دم و دستگاه بشويم زهرا رختشور؟ دلاله محبت؟ يا لنگای خودمان را هوا كنیم؟

روباه: دم و دستگاهى كه بكار نيايد، بايد بوسيد و گذاشتش توی صندوق خانه که کرم نزند.

شير: خاصه خرجى مىكنى خانم، اونم از مال مردم؟

روباه: اگر بفكر راه چاره هستيد، باید روى خوش نشان بدهيد. دستى سر و گوشش بكشيد كه طرف دل بدهد.  بيايد و كنار بساط دراز بكشد كه يک پك سوخته، يا يک سر نگارى بزند. شما هم آن وقت ناغافل…

شير: اين روزگار چه كار ها كه دست آدم نمىدهد؟

روباه: از يک دست باید بدى كه از دست ديگر بسونى.

شير: پس تا تو برگردى ، من بساط خوش و بش را…

روباه: البته فراموش نكنيد كه تنها زبان خوش مار را( با دستش بيرون آمدن مار را از سوراخ نشان مىدهد) از سوراخ…

شير:( با بساط منقل ورمىرود) مارى كه نتواند  برود  توی سوراخ ، بهتراست که از ییخ یخ بزند. هى هى، روزگار، يعنى كار ما به جائی رسيده كه وافور دهن خر بذاريم؟ براش عشوه كنيم؟ كه اجازه بدهد دل و دماغش را مصرف كنيم بلكه خلقمان باز شود؟ هى هى روزگار. اما بهتر است پيش از رسيدنش ، خودم را خوب بسازم.( اطراف را جستجو كرده و شيشه اى مىيابد ، از درون آن تكه اى جدا كرده و كف دست مىمالد ، وقتى خوب بصورت گلوله درآمد، بالا انداخته و يك استكان از بطرى ريخته و روى آن مىنوشد) مثل اين كه خبرى شد.( ميان پاى خود را مىمالد.) آره اونم چه جور؟ بگذار اين پدرسوخته ی نفهم برسد. از من ماچه طلب مىكند؟ چنان( شيشه را برداشته و با سرعت حب ديگرى درست كرده و بالا مىاندازد) ماچه اى نشانش بدهم كه حظ كند.

          ( برخاسته و كش و قوس مىرود. خود را مرتب كرده وعصايش را برداشته و بطرف چهارپايه سخنرانى مىرود) اما اين آقا افلاطون مرده و زنده اش خاصيت مىكنه، هان.

صحنه پنجم

خر:( قدم زنان همراه روباه جلو مىآيد) بابا طرف خط و خطوط حاليش نيست. حق و حقوق  سرش نمی شود.

روباه: تو زود از كوره دررفتى. يعنى تقصير تو هم نيست، اين غذاهاى ” دائت” جانى برای آدم باقى نمىگذارد.او هم بدبختانه از آن زنهاى حشری است.

خر: بابا، ما خريم، نفهم كه نيستيم. او كجاش خر بود؟ طرف شير بود، شير.

روباه: شير كدام است؟ اين جا تو باغ وحش هم شير نگه نمىدارند.

خر: يال و كوپالش را نديدى؟

روباه: آهان موهاى دس و پاش را مىگوئى؟ خب، مگر تو تا حالا” ناچرال ليدی” ها را نديده اى كه اصلا اصلاح نمىكنند؟ موى ريششان از سبيل های  تو هم بلندتر است.

خر: ما بازم با اين حبل المتين مىريم پائين. چه كنيم خريم ديگر.  اما جان من، جان هركه دوست دارى، وقتی دل و دماغ ما را مصرف كردی ، طبق نسخه نصرلله خان منشی، نگوئی كه خر از اصل بىدل و دماغ بوده است. واسه ی ما خوبیت ندارد.

روباه: دور از جناب شما ( او را به جلو هل مىدهد) دلى به بزرگى …

شير: ( از روى چهارپايه) يا جد، امجد، مجد! يا دستگير همه مهاجمين ، پر هجمه ى مهتجم.( از پشت بر خر پريده و او را زمين مىزند) اين دفعه ديگر( زيپ شلوارش را پائين مىكشد) امانت نميدهم كه از من…

روباه: حاج آقا ، آقاى…حضرت… كجاى كارى؟  بابا جان! ما كار ديگری  با طرف داريم.

خر:( نالان ) ما ديگر واقعا خريم. كسى كه از يه سوراخ دوبار گزيده شود ، هيچ اسم ديگرى لايقش نيست. هيچ سند و قباله هم لازم ندارد كه جد اندر جدش خر بوده است.

شير: خفه بمير كه به وجود لا جود، نا مبارك تو هیچ احتياجى نيست .

روباه: برعكس، خيلى هم احتياج هست.

شير: البته كه احتياج هس، اما بر وزن كلام و قافيه، نيست خوشتر مىنشيند. آن هم برای زلف و كاكل بنده.( خر را دريده و دل و مغرش را بيرون آورده  و مىرود كه بخورد)

روباه: اما طبق قانون شفاقلوس، برابر دس نويس ميرزا عبدالنقى ابن عبدالشقى، اول بايد غسل انابت به اميد جنابت ، نه ببخشيد، اجابت به درگاه حق جل و اعلى بكنيد.

شير:( دستهايش را بهم مىمالد و با عجله) و بعد آكل ، اكل، مأكول بشويم.( با عجله از در بيرون رفته و صداى دوش حمام با پچپچه زمزمه دعائى ، شنيده مىشود)

روباه: ( با رفتن  شير كنار لاشه خر زانو زده و آنرا نگاه مىكند. مىرود كه برخيزد. با صداى دوش حمام احساس خارش تندى در خود مىكند. اول سر و بعد همه بدن او را خارش فرامىگيرد. بخود مىپيچد. خود را مىخاراند. برخاسته و مىكوشد كه از لاشه دور شود. برگشته و با عجله خود را روى آن انداخته و دل و مغز خر را مى خورد.

شير:( حوله اى روى دوش و گوش پاكنى در گوش جلو مى آيد. زير لب دعائى زمزمه مىكند)

 لا…هو…الا…هو…غالبون. خب ، حالا اين افلاطون زمان و اين شفاى درمان. ( درميان لاشه خر دنبال چيزى مىگردد) باز اين وزن و قافيه دست از سر ما…( بيشتر مى گردد) البته بايد با دقت… ( آنچه را مىجويد نمىيابد) پس اين گه شده… ( رو به روباه) پس اين دم و دستگاه…

روباه: منظور حضرت اشرف را نمی فهمم.

شير: دل و قلوه… بابا دل و اين چيز… مغز.

روباه: آخه قربان جمال مبارك بروم، اگه اين بدبخت مادر مرده دل و مغز داشت، بعد از آن حمله ى مبارك،  باز هم با پاى خودش به اين مهلكه مىآمد؟

                                                    پرده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *